11.02.2016

از سلسلهٔ رویاهای من برای افغانستان

څانګه صدیقی شریفی

سرزمینی از جنس رویا

من متعلق به سرزمینی هستم که ساکنین اش سالهاست در انتظار تحقق آرزوهایی هستند که برای دیگران یک حق طبیعی به شمار می رود.

رویای من رویای هزاران افغانی است که در انتظار طلوع دوبارهٔ آفتاب انسانیت هستند.  

من رویای دختر کوچکی را می بینم که دیگر به جرم این که دختر به دنیا آمده مورد خشم پدر قرار نمی گیرد؛ دختر کوچکی که آزاد است مکتب برود و بازی کند.   

من رویای دختری را می بینم که دیگر مجبور نیست چادری بر سر کند تا مبدا برجسته گی های بدنش مردی را تحریک کند؛ دختری که وجودش برای پدر ، برادر و شوهرش یک شرم نباشد؛ دختری که آزاد است تا عاشق شود و مرد آینده اش را خودش انتخاب کند و دیگر به جرم عشق سنگ نثارش نکنند.  

من رویای زنی را می بینم که دیگر بدنش با ضربات شلاق ناجییان دین کبود نیست ؛ زنی که به جرم نفس کشیدن بینی اش را از دست نداده؛ زنی که گوش اش با واژه های سیاسر ، ضعیفه،  عیال و کوچ ناآشناست؛ و بالاخره  زنی که در خیابان های شهر هراسی از تجاوز بدنی و لفظی ندارد. 

من رویای کودکی را دارم که سهمش از زنده گی کاری اجباری نیست؛ کودکی که چشم دسترخوان خانه به دست  ضعیف و ناتوان او دوخته نشده ؛  کودکی که فارغ از تمام دغدغه‌های زنده گی کودک است. 

من رویای جوانی را می بینم که وقتی صبح از خانه خارج می شود دلش نگران دیدار دوباره فاملیش نیست؛ جوانی که کارش جمع کردن اعضای بدن انسان ها از جاده های شهر نمی باشد؛ و بالاخره  جوانی که با هزاران آرزو و امید به عمق زمین به خواب نمی رود.

من رویای پدری را می بینم که حقوق ماهیانه اش شکم اطفالش را سیر می کند؛ پدری که به خاطر آینده فرزندانش مجبور نیست که دل به آب های خشمگین دریا دهد.

من رویای مادری را می بینم که دیگر هیچ طالب و داعشی جرات ندارد فرزندش را از او جدا کند؛ مادری که اشک چشمش فقط اشک شادی و خوشبختی است. 

من رویای شهروندی را می بینم که دولت اش جز سومین کشور مفسد جهان نیست؛ شهروندی که برای عبور و مرور از جاده های شهر نیاز به قایق ندارد ؛ شهروندی که در قرن 21  شهرش غرق در تاریکی نیست؛ شهروندی که از صبح تا شب برای پیدا کردن کار درب این دفتر و آن دفتر را نمی زند؛ و سر انجام شهروندی که حق شهروندی اش خواب را از چشم رهبرانش ربوده است. 

من آرزوی افغانستانی را دارم که اقتصاد مستقل و قوی دارد ؛ کشوری که دیگر نیازی به گندم ، آرد و روغن پاکستانی ندارد؛  مملکتی که قالین ، میوه خشک ، صنایع دستی و هزاران جنس و کلایش بازارهای جهان را پر کرده است.

من رویای سرزمینی را می بینم که اسمش با لانهٔ تروریست و کنج مواد مخدر پیوست ندارد. این رویای من برای افغانستانی است که در 32 سال عمرم فقط 17 سالش را اجازه داشتم  تا ساکنش باشم.

*

هموطنانی که خواسته باشند میتوانند نوشته های شان را برای نشر در این سلسله  به ما بفرستند.
نشانی ایمیل آسمایی : Afghanasamai@aol.com

*

پیوندهای مرتبط با موضوع:

- ورود به صفحهٔ‌ویژهٔ این سلسله

- بحث روی موضوع در فیسبوک

نوشتارهای منتشره در این سلسله :

(۱) - شامل آهنگ: اوباما و رویای افغانی- نیروی نگرش

(۲) -  حمید عبیدی: آيا ميتوانيم يک روياي قابل تحقق افغاني داشته باشيم؟

(۳) - عبدالرحمان مجددی- رویای قابل تحقق افغانی

(۴)- عمران راتب: رؤیاهای من برای افغانستان

(۵) - یعقوب ابراهیمی : من به حد اقل های می اندیشم

(۶) - عباس فراسو: چه گونه میان رویا و واقعیت پُل بزنیم

(۷) - خالد خسرو: رویایی برای افغانستان

(۸)- یما ناشر یکمنش : "رویا های یک جیب خالی"

(۹)- اسماعیل فروغی   :   چرا بیشترینه رویا های ما تحقق نمی یابند ؟

(۱۰) - دستگیر روشنیالی: هيلې او اميدونه

(۱۱)- رزاق مامون: آرمان قابل تحقق مدینۀ خیالی است...

(۱۲) - محمدامین فروتن: تنها راه نجات - بازگشت به خویش (!) است

(۱۳)‌ - غرزی لایق : چند يافته گى در باب آرزو براى فردا

(۱۴) - حکیم نعیم : رویایی که من ندارم...

(۱۵) - څانګه صدیقی شریفی : سرزمینی از جنس رویا