حمید عبیدی

یادواره های دوره ی مکتب-3

جنگی که به صلح و دوستی دایمی انجامید

در صنف ششم ، در نخستین تفریح نخستین روز شروع مکتب وقتی به میدانی مکتب برآمدیم، یکی از همصنفان ما بکس مکتبش را به هوا انداخت . از همان اوج بود که قوطی پرکارش از بکس بیرون شده و دوسوزنه از آن بیرون آمده و مستقیماً بر فرق من فرود آمد. با سر و روی پرخون و چشم گریان نزد یعقوب خان که به گمانم آن وقت هنوز سر معلم بودند، به شکایت رفتم .  ایشان پس از شنیدن ماجرا برای کشف و مجازات مجرم به صحن مکتب بیرون آمدند و پس از جستجو مجرم را یافته و جا به جا مجازات کردند. در روزهای بعدی فهمیدم  مجرم -حمید احمد-  پسر یعقوب خان است. جالب این است که در وقت شکایت نزد یعقوب خان، از روی حماقت...ادامه...

تاریخ نگارش:19.09.2010 ؛ نشر در آسمایی: 24.11.2010

حمید عبیدی

یادواره های دوره ی مکتب-2

از کوبیدن کفر یوسف تا بوسیدن روی یوسف

یوسف از همصنفان دیگر مان متفاوت بود. او سر و صورت و لباس بسیار آراسته تر از دیگران داشت. و اما تفاوت عمده ی یوسف از دیگران در این بود که مادرش امریکایی بود. و ما گاه گاه باعث اذیت وی شده و او را چوچه ی کافر خطاب می کردیم. سالیان پستر که ذهنم باز تر شده بود، هر بار که تصویر یوسف را می دیدم و یا شاهد ارتکاب عمل مشابهی از سوی دیگران می شدم......ادامه...

صفحه ویژه حمید عبیدی در آسمایی

تاریخ نگارش:12.09.2010 ؛ نشر در آسمایی: 18.11.2010

حمید عبیدی

این سلسله ی یادداشت ها بازتاب دهنده ی خاطراتی اند که در ذهن من نقش بسته اند- خاطراتی از زنده گی خودم و محیطی اجتماعیی که من در آن زیسته ام.

خاطرات دوره ی مکتب

یادواره های دوره ی مکتب-1

شورش در قندهار

و یک سید مهربان

روزی سید قبادشاه خان شریفی که افسر فرقه  قندهار و از دوستان خانواده ی ما بود با عجله وارد خانه ی ما شد. وی در حالی که بسیار عجله داشت، در مورد اوضاع  شهر - شورشی که  در مخالفت با تصمیم حکومت در مورد رفع حجاب درگرفته بود...متن کامل...

04.2016 .10

 

قصه های پولیسی دوران تحصیل

انتخابات اتحادیه محصلان و ماجراهای افغانی  دیگر

***

بخش های قبلی:

۱- نخستین سفر با انشا الله ایرلاینز

۲- افغان- ترک ارقداش ؛ خبر جاری شدن جوی خون در کوچه های کابل ؛‌ ملاقات با پولیس در پغمان

۳- ساواک چرا ما را پنهانی تحت مراقبت قرار داده بود

۴- فرار از استانبول

14.10.2014

حمید عبیدی

یادواره های دوره ی کودکی-۴

کباب گرده ی بیت المال و سیلی پدر

هنگامی که در مکتب ابتداییه ی تجربوی سید جمال الدین درس میخواند، پدرم مدیر مکتب ابن سینا بود. مکتب سید جمال الدین در محوطه ی دارالمعلمین کابل قرار داشت و اصلاً هم برای تدریس آموزی معلمان آینده ی کشور ساخته شده بود. مکتب دارالمعلمین و ابن سینا در جوار هم قرار داشتند. میان این دو مکتب جاده ی کم عرض اما طولانیی واقع بود که از دارالامان آغاز و به پوهنتون کابل می انجامید.

یکی از روزها پس از رخصتی مکتب، باید به نزد پدرم میرفتم- درست به یادم نمانده است که به چه مناسبتی . و اما حادثه یی را که آن روز رخ داد خوب به یاد دارم...ادامه...

نشر :  05.06.2013

دیدار با یک همصنفی و دوست  پس از 31 سال

 از برکت انترنت و فیسبوک و آسمایی

در دوره ی متوسطه ی مکتب بودیم که عطاالله (ضیا) همصنفی ما شد. او پسر انجینیر احمدالله  وزیر داخله ی آن وقت بود. در همان روزهای اول ورود به صنف بود که بیگناه از دست نگران صنف یک لت جانانه نوش جان کرد. معلم ریاضی که نگران صنف ما هم بود به عطاالله گفت که...ادامه...