10.2014 .10

قصه های پولیسی دوران تحصیل

۱

نخستین سفر با انشا الله ایرلاینز

در سال ۱۹۷۲ برای  تحصیل عازم خارج شدم. این نخستین سفر هوایی و نخستین سفرم به خارج از کشور بود. در این نخستین سفر ،‌ همسفری داشتم بی تجربه تر و بی دست و پا تر از خودم. نام این همسفرم  خلیل  و تخلصش هم  صفی بود.

آن وقت ها آریانا دو طیاره ی بوینگ ۲۷۷ داشت. از طالع بد ما آن روز هر دو طیاره در میدان هوایی کابل بودند . وقتی ما را از ترمینل به سوی یکی از طیاره ها بردند و سوار طیاره شدیم،‌ در دلم این نگرانی به وجود آمد که مبادا اشتباهی صورت گرفته باشد و سوار طیاره ی اشتباهی نشده باشیم.

در آمد آمد سرنشینان متوجه شدم که دو تن از همصنفان مکتبم نیز در همین طیاره استند. به بهانه ی پرسش مقصد سفر همصنفان ،‌ میخواستم خودم را مطمین بسازم که طیاره کم از کم به سمت مقصد سفرم پرواز خواهد کرد. کبیر خوشبین رونده ی تهران بود و تیمورشاه رونده ی امریکا.

طیاره حامل ما نخست در تهران توقف کوتاهی داشت. توقف دوم در بیروت بود . چون توقف در بیروت طولانی تر بود ،‌ از طیاره پیاده شده و به ترمینل رفتیم. پس از کنترول پاسپورت ،‌از ترس این که مبادا پاسپورتم گم شود، آن را در جیب بغلی چپ کرتی گذاشتم و دستم راستم را نیز روی سمت چپ سینه ام نهادم تا از پاسپورت به صورت مطمین تر نگهداری نمایم. شاید حدود نیم ساعت گذشته بود که کسی دست خود را روی شانه ام گذاشت. رو که برگردادنم دختر زیبای یونفورم پوش را در برابرم یافتم. دختر به زبان انگلیسی روان و لحن دلنشین پرسید: 

- آیا شما آقای عبیدی استید؟

گفتم :

- بلی من خودم استم.

دختر پاسپورتی را که در دست داشت باز کرد و عکس آن را دید و سپس به سوی من نگاه کرد.

در حالی که دستم هنوز روی سینه ام جیبی را که پاسپورتم در آن قرار داشت حفاظت میکرد،‌ با تعجب دریافتم که پاسپورتم در دست آن پریرو قرار دارد. 

دختر گفت:

- ما چند بار انانس دادیم ،‌ تا شما به غرفه معلومات مراجعه کنید...

نمیدانم طالع من بود و یا خوبی و نظم کارکنان میدان هوایی بیروت که پاسپورتم دوباره به دستم رسید،‌ وگرنه نه میدانم بی پاسپورت چه میکردم؟!...

فکر میکنم وقتی خواسته ام پاسپورت را در جیب بغلی بگذارم ،‌ بیدقتی کرده و به جای درون جیب آن را همین طور در طرف چپ کراتی رها کرده و پاسپورت در برابر محل کنترول به زمین افتاده است...

به هر رو ،‌هر بلایی که بود به خیر گذشت...

*

شنیده بودم که آریانا ایرلاینز را به طور کنایه آمیز انشاالله ایرلاینز مینمامند. در نخستین سفرم به خارج وجه این تسمیه را با پوست و گوشت خودم هم لمس کردم.

طیاره ی آریانا، بالاخره پس از تاخیر چند ساعته به میدان هوایی استانبول رسید. در نتیجه ی این تاخیر پرواز بعدیی را که باید مرا به سوفیه میرسانید از دست دادم . آن روز پرواز دیگری از استانبول به سوفیه نبود. با خلیل صفی مشورت کردم و به این نتیجه رسیدیم که برای ما ارزان تر تمام خواهد شد تا با ترن خود را به مقصد برسانیم. شب با ترن سفر کردیم و روز دیگر به سوفیه رسیدیم.
سفارت بلغاریا در کابل به ما گفته بود که در میدان هوایی نماینده ی وزارت تحصیلات عالی بلغاریا از ما استقبال نموده و بقیه امور را تنظیم خواهد کرد. اما ،‌ طبعا ما امکان آن را نداشتیم تا به سفارت بلغاریا و یا وزارت تحصیلات عالی ان کشور از تاخیر و بقیه ی ماجرا اطلاع بدهیم. درنتیجه در ستیشن مرکزی ترن سوفیه دهان من و خلیل باز ماند که حالا چه کنیم!؟
در میان جمعیت انبوه ، ‌دیدم یک نفر لباس متفاوت بر تن دارد. مشکل را با او مطرح کردم. با آن که انگلیسی اش هیچ خوب نبود ،‌ ولی مساله را فهمید. با اشاره فهماند که وی را دنبال کنیم. با وی به را افتیدیم. سوار بس شهری شدیم- پول تکت ما را هم خودش پرداخت. پس از چندین ستیشن پیاده شدیم و از همان جا عمارتی را نشان داد و فهمیدیم که وارت تحصیلات عالی باید همان جا باشد. پول بلغاری نداشتم. خواستم در ازای بهای تکت سرویس و همراهی با ما به او یک نوت ده دالری بدهم. هر چه اصرار کردم نگرفت.
بعدها کسانی دیگری را هم با لباس آن مرد دیدم و فهمیدم که او اونیفورم پولیس را بر تن داشت.
*
در جریان سال اول تحصیل ، لیلیه و انستیتیویتی که در آن زبان بلغاریایی را می آموختیم در منطقه یی که درونیسا نام داشت ، ‌واقع بود. در آن جا یک ستدیوم فوتبال هم بود. یک روز شنبه با دو دوستم - ضیا احمدی و حفیظ وردک- برای صرف نان چاشت به طرف طعام خوری میرفتیم که متوجه شدیم در ستدیوم بیر و بار است. از برابر ستدیوم که گذشتیم دیدیم که چند جوان نشه به صورت بسیار زننده در صدد آزار یک دختر جوان اند. آن دختر به طرف ما پناه آورد. جوانان مزاحم باز هم دست بردار نشدند. ضیا خواست با زبان آرام و منطقی آنان را از کار شان باز دارد. هنوز او گپ خود را تمام نکرده بود که طرف مقابل با مشت ضربتی بر رویش وارد کرد. نفر دومی نیز زیر پای همراه دیگر ما در آمد و او را که آدم قد بلندی بود ،‌ نقش بر زمین ساخت. من که در کابل با همکوچه گی ها گاهی تمرین بوکس میکردیم مشغول زد و خورد با دو مهاجم دیگر شدم. در این میان از تصادف نیک چند افغان دیگر از دور پیدا شدند و وقتی صحنه را دیدند دویدند تا زودتر به کومک ما برسند. مهاجمان که تغیر توازن قوا را به ضرر خود یافتند فرار کردند.
به اثر اصرار یکی از دوستان به ماموریت پولیس محل رفتیم. فرمانده پولیس آدم مودب ،‌ مهربان و وظیفه شناس بود. او بعد از شنیدن و ثبت ماجرا ،‌ نخست از ما به خاطر برخورد آن چند خولیگان (آدم لچک) معذرت خواست. سپس خود با چند پولیس با ما آمد و آن افراد را که در میان تماشاچیان ستدیوم بودند، شناسایی و توقیف نمود. دستگیر شده گان که ساعت پیش غرمستی میکردند،‌ از ما با عذر و زاری طلب کردند تا آنان را عفو کنیم. ما از آنان شکایت خصوصی نکردیم . اما با آن هم پولیس آنان را به خاطر آزار جنسی و برهم زدن نظم و امن عامه،‌ برای طی مراحل بعدی در توقیف نگهداشت.
*
وقتی زبان را یاد گرفتم ، ‌دریافتم که فکاهیات زیادی در مورد پولیس میان مردم زبان به زبان میشوند. همه ی این فکاهیات در مورد کند ذهنی و یا هم بدرفتاری و خشونت پولیس بلغاریا بودند. وقتی من چنین چیزهایی را میشندیم ، خود را وجدانا مکلف میدانستم تا قصه ی دو بار مواجه شدنم را با پولیس بلغاریا و انتباه بسیار خوبم را از آنان بر زبان بیاورم- البته بدون آن که کوشش نمایم تا این دو مثال را بر تمام پولیس تعمیم ببخشم؛ گرچه پولیس باید چنان باشد که من در آن دو مورد دیدم.
*

هان یک بار هم با کنشکا کاکر، که همصنفی دوره ی مکتب ام در لیسه ی حبیبیه بود و یک سال پستر از من برای تحصیل به بلغاریا آمده بود،‌ در شهر بودیم که یک مامور لباس شخصی ما را متوقف ساخت. کنشکا آن وقت ها ریش گذاشته بود و آن مرد میخواست بگوید که وی باید ریش خود را کل کند. چون کنشکا هنوز زبان بلغاریایی را نمیدانست ، من به جای او گفتم : تو را چی به ریش و بروت مردم. مرد کارت خودش را کشید و دیدم که افسر پولیس مخفی است. برایش توضیح دادم که کنشکا کاکر، پسر دکتور اناهیتا راتبزاد است و اناهیتا راتبزاد نیز عضو بیروی سیاسی حزب دیموکراتیک خلق افغانستان... . مامور مخفی ناچار پشت گردن خود را خارید و دست از ریش کنشکا برداشت.
 

***

پیوند بخش های دیگر قصه های پولیسی دوران تحصیل :

۱- نخستین سفر با انشا الله ایرلاینز

۲- افغان- ترک ارقداش ؛ خبر جاری شدن جوی خون در کوچه های کابل ؛‌ ملاقات با پولیس در پغمان

۳- ساواک چرا ما را پنهانی تحت مراقبت قرار داده بود

۴- فرار از استانبول

*

پیوند یادواره های مکتب:

۱- شورش در قندهار و یک سید مهربان

۲- از کوبیدن کفر یوسف تا بوسیدن روی یوسف

۳- جنگی که به صلح و دوستی دایمی انجامید

۴- دیدار با یک همصنفی و دوست پس از 31 سال از برکت انترنت و فیسبوک و آسمایی

۵- کباب گرده ی بیت المال و سیلی پدر

- ورود به صفحه ی خاطرات

- صفحه ویژه ی مدیر مسوول آسمایی

- حمید عبیدی در فیسبوک