21.02.2017

حمید عبیدی

به مناسبت روز جهانی زبان مادری-  بخش نخست

ناکامی من در زبان پشتو

 

من در مکتب یک بار و تنها در یک مضمون ناکام شده ام آن هم در دورهٔ‌ متوسطه و در مضمون پشتو.

نمیدانستم پارچه را چه گونه به پدرم نشان بدهم. خوب چاره نداشتم. پدرم وقتی پارچه را دید ،‌ چون باورش نمی شد ناکام مانده باشم ، ‌با تعجب پرسید:

-  چی در پشتو ناکام ماندی؟!...

در حالی که گلویم را بغض گرفته بود با ترس گفتم :

-  هان ای معلم پشتو پدر نا...

هنوز جمله در نا بود که سیلی سختی بر رویم نشست...

من که بیشتر وراخطا شده بودم باز هم خواستم چیزی بگویم :

-  راست میگم ای معلم پدرنا...

و باز جمله با سیلی دوم پدرم در همان حد نا بند ماند...

خوب طبعاً به گریه افتادم و دیگر چیزی نگفتم. بعداً در آیینه دیدم که بر هر دو سوی صورتم درخت کبود نقش شده است...

این اولین و آخرین باری بود که از دست پدرم به خاطر مکتب و درس و امتحان مجازات شدم.

این ناکامی در امتحانات چهار و نیمه ماهه اتفاق افتاده بود.

پدرم که خود اهل معارف بود و اهالی معارف را میشناخت فردا به مکتب آمد . او میخواست علت ناکامی ام را بداند. پس از بررسی مدیر و سرمعلم و مسوولین امور با تعجب دریافته بودند که پارچه امتحان تحریری ام بدون غلطی است. خوب در امتحانات چهار و نیم ماهه تجدید نظر و این چیزها وجود نداشت. نمره ام همان ماند که بود.

پدرم وقتی به خانه آمد برایم توضیح داد که آن دو سیلی را به خاطر نمرهٔ ‌ناکامی نوش جان نه کرده ام-  بل به خاطر دشنام گفتن به معلم آن دو سیلی کبود را مستحق شده ام...

آن معلم پشتو که مرا ناکام ساخته بود نیز زمانی که در دارالمعلمین درس میخوانده اینچنین سیلی ها را از پدرم دریافت کرده بود. او انتقام آن سیلی ها را میخواسته با ناکام ساختن من از پدرم بگیرد. نام آن معلم به یادم است و اما نامش را نمی نویسم-  نه تنها به خاطر این که نمیدانم او اکنون در کجاست و چه روزگاری را گذرانیده است؛‌ بل به این دلیل که گپ من اصلاً روی آن شخص نیست و نوشتن نامش نوعی انتقامجویی خواهد بود.

*

تا جایی که من شاهد بوده ام و میدانم ، پدرم با شاگردان و در مجموع زیر دستانش آدم مهربان بود. و اما، بی ادبی شاگردان را تحمل کرده نمی توانست. در سال های نخست پس از فراغت از فاکولتهٔ‌ ادبیات پوهنتون کابل، پدرم به جای رفتن به عسکری ترجیح داده بود معلمی را قبول کند. در زمانی که در مکتب نادریه معلم پشتو بود بر روی یکی از پسران پادشاه نیز که شاگردش بود، درخت کبود کوبیده بود. از این کار مدیر مکتب و مسوولان وزارت معارف از ترس به لرزه آمده بودند. قضیه با عذر مقامات به خاطر خطای معلم به دربار و شخص پادشاه رسیده بود . ‌پادشاه قضیه را بررسی کرده و دریافته بود که پسرش به این تصور است که چون شهزاده است میتواند به معلم خود نیز اهانت بکند. پادشاه پسرش را توبیخ کرده و معلم را برائت داده بود. فکر میکنم این پیشینه در کبودی روی من به خاطر تلاش برای دشنام دادن به معلم پشتو بی اثر نبوده باشد.

پس از آن که پدرم در رشتهٔ ‌تعلیم و تربیه و روانشناسی دورهٔ ‌ماستری و تخصص را در امریکا سپری کرد، به حیث مدیر و استاد معارف دیگر آن شخص گذشته نبود و از شاگردان دیگر کسی را مجازات فزیکی نکرد-  حتا در حد یک سیلی نیز. و اما،‌ در برابر مقامات بالاتر،‌ پدرم تا آخر عمر همانی ماند که در هنگام کاکه گی جوانی بود . مثلاً یکی از بلند پایه گان وزارت معارف به تصور این که چون در مقام رسمی بالاتر از پدرم قرار دارد به او اهانت شخصی کرده بود و پدرم که آدم تنومند نیز بود آن مقام بالاتر از خود را زیر پا انداخته بود تا این که همکاران دیگر او را با عذر و زاری از گیر پدرم خلاص کردند. یکی از صدراعظمان دورهٔ شاهی نیز که به پدرم اهانت لفظی کرده بود ،‌ جواب کافی و شافی از او دریافت کرده بود.

**

شاید جالب باشد پدرم -  کسی که از زمان محصلی در پوهنتون داستاننویسی را آغاز کرد و سال ها داستاننویس بود و سپس هم افسانه نویس شد و سالها متن برنامه اطفال رادیو و سپس هم تلویزیون را از آغاز نشرات پروگرام اطفال تا هفت ثور ۱۳۵۷ مینوشت -  حتی یک اثر هم به زبان پشتو ننوشته است. به گفتهٔ پدرم او زمانی یک داستان پشتو نوشته بود و ادیتور نشریه یی که قرار بود داستان در آن منتشر شود، متن داستان را چنان خراب ایدت کرده بود که سبب شد پدرم دیگر به پشتو ننویسد.

***

میخواستم در مورد زبان مادری بنویسم و اما طوری که میبینید کم از کم نزد من قضیهٔ‌ زبان یک صبغهٔ ‌پدری نیز دارد...

و اما وعده میدهم که فردا حتماً‌در مورد زبان مادری بنویسم ...

منتشره در فیسبوک به تاریخ ۲۱ فبروری سال ۲۰۱۶

****

توضیح در مورد تصویرها:

در تصویر نیمه رنگی-  من با پدر و مادرم در زمان رخصتی های زمستانی در دهکدهٔ‌ آبایی مان باغبانی

در تصویر سیاه و سفید-  پدرم هنگام ایفای وظایف رسمی در وزارت معارف

*****

مطالب بیشتر در صفحهٔ اختصاصی حمید عبیدی