رسیدن به آسمایی:01.2008. 14؛ تاریخ نشر در آسمایی :01.2008. 15

سید حمیدالله روغ

 

کوچ - نشینکوچهءچپ

چپ  و  راست  سر  بتابم  همی

سر  و  پای  گیتی  نیابم  همی

            فردوسی

.....

ازان  مقام  که سیل  حوادث  از چپ و راست

چنان  رسد که  امان  از میان  کران  گیرد

            حافظ

.......

خیر    ها   را  جلوهء   شر  میدهد  ،  چر خ   دو   رنگ

پشت  کاغذ  در  نظر  چپ می نماید ، نقش  راست

            بید ل

.......

میکشدم  می  به  چپ ، میکشدم  دل  به  راست

رو که  کشاکش  خوش  است  ، تو چه کشیدی ، بگو

      مولانا جلال الدین بلخی  

 

1-   از  رکود  ، از  رخوت

چپ افغانی پس از یک رکود  و  رخوت  طولانی ، تلاش دارد  دوباره  بپاخیزد.

سوال این نیست که آیا این تلاش واقعیت و یا مشروعیت دارد؟ هم واقعیت این تلاش را میتوان مستدل ساخت وهم مشروعیت آن را میتوان  مستدل  ساخت.

سوال این  است که این  چپ بر کدام  بنیاد و بنیاد هایی  دوباره بپا  میخیزد؟؟

تعبیرغالب اینست که گویا این یک بپا شدن پس ازشکست است؛ ازچپ شکست خورده و فروپاشیدهء افغانی سخن میرود که در راهاعتلای دوباره است.

 اینک متاءسفانه چنین نیست.

خاصتا برای چپ افغانی درنظرگرفتن این واقعیت اهمیت کلیدی دارد که مسایل اصلی جاری چپ ازین ویا آنشکست بمراتب فراترمیرود ؛        بپا شدن دوبارهء چپ در افغانستان نه خصلت جبرانی دارد ، ونه چشم اندازجبرانی دارد.

نسل جوان چپ افغانی، هرگاه درنیات خود برای دوباره بپاخاستن واقعا جدی است، باید بدرستی درنظرگیرد که این بپاخاستن دوباره، خصلتا عبارت ازیک حرکت برای بیرون رفتن  از بحران  است. نسل جوان چپ افغانی باید بدرستی درنظر گیرد که این بحران برای  وی  یک  بحران مضاعف است:

 یکی بحران  چپ درافغانستان؛ ودیگری بحران چپ درجهان.

ونسل جوان چپ افغانی باید بدرستی دریابد که هرگونه طرحی برای دوباره سرپا ساختن چپ در افغانستان، بدون اینکه به سوال ها دربارهء این دو بحران پاسخ های دقیق ارایه کرده باشد ، یک طرح نیست ،  یک فریب است.

ماهیت بحران چپ درافغانستان چیست؟

بدون هیچگونه تردیدی این سوال یک پاسخ سهل وساده و سرراست ندارد. پاسخ به این سوال نیاز به یک بررسی تفصیلی دارد که فقط و تنها از طریق یک نقد سیستماتیک نظریه  و تجربهء  چپ در افغانستان میتوان به  آن  رسید. ما نه تنها  تا کنون  کار  برای  یک چنین نقدی را آغازنکرده ایم ، و نه تنها تا کنون ، ومثلا دردههءاخیر ، هیچگونه فرآورده های پژوهشی[؟؟] پیرامون شکست وبحران[؟؟] را فراهم نیاورده ایم ، بلکه هنوز از تدارک  مبانی و بسترمفهومی و ساختاری  چنین پژوهش ونقدی نیز فاصلهء بزرگی داریم؛ چون درانصورت درهمان گام نخست پژوهش و نقد ، درمی یافتیم  که دو مفهوم شکست وبحران بنمایه های مفهومی اصولا متفاوتی دارند؛ و در کنارهم قرار دادن این دو مفهوم فقط  بسیار گمراه  کننده نیست ، بلکه فراتر، نشانهء عدم آشنایی ما با مبانی طرح مساءله است.

 آنچه هم اکنون درعرصهء بپاسازی دوبارهء چپ انجام میشود، بیش ازهمه نماد همین  سرگردانی است : ما، به دوام آنچه در گذشته می کردیم ، نقد چپ افغانی را در بستردرون - سازمانی آن مطرح و محدود  میسازیم.

حتی درهمین زمینهء نقد درون - سازمانی هم ما ازپیگیری در تحول دستگاه مفهومی و درتفاضل های مفهومی که خود این  سازمان ها  در طی تجربهء سیاسی خود برقرارساختند،آگاهانه ویا ناآگاهانه، شانه خالی میکنیم ودرست همان چیزو چیزهایی را نادیده میگیریم که برعکس ، ودقیقا ، ازهمانها باید آغازمیکردیم و باید آغاز کنیم؛

 در نهایت  آنچه که برتری داده میشود ، اینست که همین نقددرون- سازمانی هم به اشخاص برگردانیده می شود و لاجرم حاصل نقد هم جز محصولات شخصی و شخصیتی چیزی نیست؛ و سرگذشت وسرنوشت اینگونه محصولات درعرصهء سیاسی و در عرصهء  فکر سیاسی  نیازی  به  روشن  ساختن  ندارد .

هرگاه صادق باشیم وآب سردی روی دست همه بریزیم ، حقیقت اینست که ازین ماجراهای شخصی هیچ کسی سالم بدر نه شده است ونمیشود- هم در چپ ، و هم در راست - . کسی خوش می شود ویا نمی شود ، حقیقت صرفا  و تنها بهمینگونه است. و انگشت گرفتن ما  به یکد یگر، فقط  نشانهء اینست که ما  نمی خواهیم و  نمی توانیم  خود را ببینیم.

ما افغانها ، همه، امروز و برای دوباره سر پا شدن، ضرورت داریم که همه  معترف  باشند  که  در آنچه  در افغانستان  گذشت  همه  شریک  بوده  اند؛ تا چنین نکنیم ، نمیتوانیم در رفع  فاجعه  شریک  شویم؛

                ای سیل ، برین مشت  خس وخار  چه خندی  - ماییم که راه  تو  گشودیم و  گذشتیم باختری؛

این به جای خودش؛  

و اما  درین  میان  دو شاخص  اصلی  پیوسته  با سکوت  برگزار میشوند:

 یکی اینکه  خود مفهوم نقد  را ما چگونه فهمیده ایم؟

نقد ، مظهر اصلی ، و تاءسیسی ، حرکت  مفهومی - فلسفی مدرن، وبه معنای مواجههء جدلی - آموزه یی با ایده است؛ و ازینرو تکوین نقد با تکوین  مفهوم  مدرن  آزادی -انسان- ، و انتقال مفهوم فاعل تاریخی به بشر در پیوند است ؛    نقد زمینهء اصلی تکوین مفهوم مدرن از عقل ، است؛

کانت که از نقد عقل محض ، یعنی عقلی که  در ورای انسان و جدا  ازو  وجود دارد  و بر او حکم میراند - همان عقل فعال ارسطو و فارابی و ابن رشد- ، به مفهوم بنیادی عقل فردی رسید ، و ازان فرا تر، نقد مفهوم حق را با مفهوم عقل فردی پیوند داد و ازان به مفهوم  فرد تام الحقوقرسید ؛ خود ش  نقد را با نظرمخالف ، نیز رابطه داد .

هگل که نقد را به منزلهء آزادی  انسان ازتوهمات اجباری مطرح ساخت ؛ خودش نقد را در زمینهء افشا گری برعلیه بیداد ، نیز بکار گرفت. یعنی کانت و هگل، هر دو، نقد را از عرصهء فلسفی ، به عرصهء فلسفی - سیاسی وارد ساختند.

هرگاه درجریان های عقل ستیز، که ازهمان آغاز برعلیه عقل مدرن  اقامهء دعوا کردند، بحث نکنیم؛ پس مهمترین متفکری که در رابطه با عقل مدرن از وی باید سخن گفت ، هگل است.هگل کوشید ازمدرنیته، یک طرح همه جانبه ارایه کند ؛ بگفتهء هابرماس  تشخیص این که  راه حل هگل نمیتواند کارساز باشد، شرایطی پدید آورد که برپایهء آن بحث دربارهء مدرنیته تا امروز ادامه پیدا کرد .

از نقد میراث هگل سه مکتب فکری باز شدند : فویر باخ ؛ کیرکه گور ؛ مارکس .

مارکس نقد کرد که عبور دادن مفهوم فاعل تاریخی به بشر، مفهوم کانتی فرد تام الحقوق ، و درنتیجهعقل فردی، را- نیز- به پایان می برد ؛ یعنی فکر مارکسی در نسبت با کانت، یک نحلهء نقدعقل فردی است. اما خود مارکس ،برخلاف نقدی که از کانت کرد، با سپردن حیثیت   فاعل تاریخیبهپرولتاریا، یک گونه معضل ماقبل کانتی را، دوباره ، به میدان آورد؛ نقد مفهوم دکتاتوری پرولتاریا در           نو- مارکسیزماروپایی، که مفهوم خود گردانی دموکراتیک را بدست داد، تنها نقدسوسیالیزم واقعا موجود نبود، بلکه به نقد فکرمارکسی فرا تر رفت و در واقع نقد همین تنافض فلسفی مارکس بود؛

مکتب فرانکفورت  روشنگری را نقد کرد؛ ونقد را  به دو زمینهء بعدی تعمیم داد: یکی نقد شرایط شناخت ؛ و دیگری نقد رابطه ء اجتماعی؛ میشل فوکو ،  نقد رابطهء اجتماعی را به منزلهء نقد رابطهء قدرت بسط داد ؛

الفرد وبر، جامعه شناسی فرهنگ  را بنیاد گذاشت . والتر بنیامین  نقد را به عرصهء فرهنگی- ادبی وارد ساخت. براودل نقد فرهنگ را بسط داد و به مفهوم مینتالیتیت رسید .  تیودوروف  نقد  فرهنگ  را به  فلسفهء فرهنگ  بسط  داد.

نقد ، امروزه ، به  معنای  تفکر درین است  که  در زمینه  های  کنونی  فکر ، چه چیز هایی را  و چگونه  میتوان و می باید زیر سوال  برد. نقد  چنان یک تفسیر است که فکر را به  برخورد با سایر افکار سوق میکند ، بی آن که ادعایی برای  انحصار سخن نهایی را مطرح کند . بدینگونه است که نقد راه ما را باز میکند برای اینکه  بدانیم  که  این شبکه یی که ما  خود ما ، از مفاهیم و نظریه ها ،  بدور خود بافته و پرداخته ایم ، و بعد خود ما ، در این شبکه ، پای- بند  و اسیر شده ایم  و  وامانده ایم ، اساسا چی هست؟؟؟ وما چگونه میتوانیم راه های رهایی ازان را  دریابیم ؟؟؟  ازینجاست که  نقد  از شرایط رهایی ، از شرایط آزادی است.

وقتی ما، بعنوان مثال، از نقد  ح د خ ا  سخن بگوییم، این سخن اساسا ، و درگام نخست، به معنای نقد آن  نظریهء اجتماعی است  که ح د خ ا  آنرا در افغانستان عنوان کرد و سپس بررسی روابط و تجربهء ح د خ ا درین زمینه که این نظریه  را چگونه خواست عملی  بسازد.

پس نقد نه از تقدیس فکر آغاز میشود ؛ و نه  با برگشت به سرچشمه های اولی فکر، یکی است . در نقد ، سر چشمه های اولی فکر اساس قرار داده میشوند، تا فکر امروزی به سنجش گرفته شود ؛ و حا صل این سنجش فقط میتواند یک فکر نو باشد. ماهیت رهایی بخش نقد دقیقا در همین است . یعنی، برخلاف آنچه تاکنون هم  بیان میشود، وظیفهء و هدف نقد پاکسازی اندیشهء [انقلابی] از اضافات به منظور دوباره در بر کردن پیرهن کهن نیست . نقد مرادف تصفیه نیست . نقد ماجرا نیست . اینگونه برداشت معنای نقد را درست نفهمیده است . وظیفه و هدف نقد آزاد شدن از فکرکهنه است. در نزد مارکس هم نقد نظریه در بستر پراکسیس رهایی بخش مطرح میشود. و این پراکسیس به ناگزیر، وفقط ، میتواند به فکرنو رهنمون شود؛

نقد است که به گسست فلسفی می انجامد و ازینرو نقد است که اساسا مدرن است ؛  درجریان نقد است که  این امکان نهادینه میشود که ما پیوسته خود را زیر سوال قرار د هیم و ازین جویا شویم که در کدام  موارد ، و چگونه  میتوانسته ایم فرا تر ازانچه باشیم که هم اکنون هستیم.          نقد به ما نشان میدهد که از کجا آمده ایم و به کجا می رویم؛

ازینرو مساله این نیست که بفرمایید! ما خو نقد- پذیر هستیم! ، مساءله درین است که چگونه کنیم که نقد دروسط قرار گیرد و در میان همه نهادینه شود ، یعنی چارچوبی  فراهم کنیم که هرگونه  نقدی ، اصولا ، نا گفته نماند ؛ که ما، در گفتگویی  پیوسته  با  دیگری، و ازینرو  و  ازینطریق ، در حرکتی  پیوسته باشیم .

چپ افغانی فاقد این درک از نقد است . و از این فقدان است که ما تا کنون اساسا فاقد فکرنو هستیم؛ و ازین فقدان است که آنچه از رخ ما  بر می آید اینست که  اسطوره های خود را با هم می جنگانیم ؛ و یکی هم نیست که به ما بگوید : جنگ ناخنک تا کی ؟؟

دو دگر اینکه  بستر اصلی نقد چپ افغانستان فقط میتواند در برون از خود چپ قرار داشته باشد. چپ را، مانند هر موضوع فلسفی سیاسی دیگری، فقط میتوان از برون از خودش در معرض  نقد  قرار داد. پس بستر اصلی نقد چپ افغانستان، نه در درون چپ ، بلکه در یک متن کلی تر، یعنی درمتن نهضت روشنفکری افغانستان، قرار دارد. نقد چپ افغانستان را فقط  میتوان در متن نقد نهضت روشنفکری افغانستان به فرجام رسانید. بدینگونه برای اینکه بتوان از گفتمان های چپ افغانستان در نیمهء  دوم سدهء بیستم  یک  نقد سیستماتیک را بدست داد ، برای این منظور نخست باید گفتمان های اصلی روشنفکری افغانستان در طی سدهء بیستم را بدقت جمعبندی  کرد.

فقط وتنها در روشنی این جمعبندی است که میتوان شاخص های اصلی نقد چپ افغانستان را طرح و مطرح ساخت؛ چه چیزی در افغانستانروشنفکری بوده است؟؟ که چپ افغانی ، در متن آن روشنفکری ، چپ بوده است؟؟؟

و تا جاییکه این چپ با تاریخ سیاسی افغانستان درنیمهء دوم سدهء  بیستم دررابطه بوده است، شاخص های اصلی نقد تاریخ سیاسی نیمهء دوم سدهء بیستم افغانستان را بدست  داد.

نوشته های تنها دو تن، حسین مبلغ و دهقان زهما، نشان میدهند که درین  راه نا شناخته  از کدام سو باید رفت؛

چپ افغانی مفهوم نقد را نمی شناسد و هنوز برای نقد از خود آماده نیست .

ماهیت بحران چپ در افغانستان اینست.

تجاهل  تو  ، خرد  را  بدشت و  در گرداند  رهی  نداری  و منزل چه سوست؟  میپرسی بیدل؛

 

ماهیت بحران چپ در جهان چیست؟

همین سوال هم یک پاسخ سهل و ساده و سرراست  ندارد. شناخت جهان  کنونی، پیش از هرچیزی معطوف به شناخت از دگرگونی های  بنیادی و

انقلابی ، بگفتهء الوین تافلر، است که  در مناسبات  جهانی در حال شکل  گرفتن  و عملی ساختن است. این دگرگونی ها را ما تحت نام                انقلاب انفارماتیک می شناسیم که مبنای اصلی گلوبالیزم است . گلوبالیزم جاری ، که پیوسته ازمعرض درک دقیق میگریزد ، دیریست که  یک واقعیت است.

این حقیقت دارد که  آنچه  امروز در تحت نام  و عنوان گلوبالیزم عملی ساخته میشود، نه یگانه  شکل ممکن آن  است و نه یگانه  شکل درست آن است ؛ این هم درست است که یک گلوبالیزم بدیل ، یکآلتر- موندیالیزم ممکن ومتصور است؛ و اما این هم حقیقت دارد که  نقد گلوبالیزم را نمیتوان و نباید به نقد امریکا تقلیل داد . گلوبالیزم دقیقا آن چیزی را درعرصهء  دید ما قرار میدهد  که باعث میشود  دیدگاه ما  دچار چنان یک  دگرگونی  بنیادی و انقلابی شود، که  به مفهوم دگرگونی بنیادی و انقلابی خصلت  گلوبال  بخشد و ازینرو خود این  مفهوم دگرگونی بنیادی و انقلابی را  به بدیل چپ تا کنون موجود مبدل سازد. انقلاب، یک مفهوم گلوبال، یک مفهوم جهانی میشود. شاید این انقلاب گلوبال را هم بتوان و بباید سازمان داد، اما انقلاب دیگر تکلیف یک سازمان نیست. مفهوم - لنینی- سازمان انقلابی درهم میشکند. مفاهیم بنیادی وانقلابی دچار این تحول بنیادی و انقلابی شده اند که ازچپ می گریزند. دگرگونی های گلوبال، همه چیز و نه تنها چپ را، بگفتهء هابرماس، طوری ازدف سوزن میگذرانند که از اولین تکلیف هایی که برای چپ برجا مانده است، اینست که روشن بسازد که  آیا و به لحاظ  کدام ممیزات  و بدیلها، چپ اصولا ممکن است؟؟

دگرگونی  های جهان کنونی ، از پیامد هایی که داشته است ، یکی هم اینست که مبنای مفهومی  چپ را از چپ ربوده است.  چپ به فقدان و حرمان مبنای مفهومی گرفتار آمده است .  چپ امروز در جهان ، به این سوال اساسی دچار آمده  است  که  مدل اجتماعی  بدیلی به معنای یک مدل اصولا متمایز از آنچه تا کنون بوجود آمده است -  که  چپ  پیشنهاد  میکند، چیست؟؟ واقعیت  اینست  که  چپ  تا کنون به این  سوال  پاسخی  ندارد .

ماهیت بحران چپ در جهان اینست.

 

آنعده روشنفکران افغانستان که درغرب سکونت یافته اند وبا زبانها وتحلیلهای خود غربی ها ،وازجمله چپ اروپایی ، دربارهء این دگرگونی ها درجهان آشنایی نزدیکتر هم دارند، یکی از وحشتناک ترین جفا هایی که در حق نسل جوان چپ  افغانستان  میکنند، اینست  که  این نسل  جوان را

ازین  مباحث دور نگهمیدارند؛ و بد تر و خصمانه تر اینکه این کار را از روی قصد وعمد میکنند، حال بنا بر هر انگیزه یی؛

اینک، صادقانه گفته شود، بهترین بیان موقعیت نسل جوان چپ افغانستان درمیان این    دو بحران ، همانست که  احمد شاملو  گفت:

خود نه از امید رستم، نی ز غم

وین میان خوش دست و پایی میزنم؛

نسل جوان چپ  افغانستان ،

که  از جانبی با سکوت مرموز نسل دیروزی مواجه است :

        - آن یکی گفت که چیزهای زیادی میداند، اما فیصله کرده است که نه گوید ، زیرا هنوزوقت آن نرسیده است!!!؛ آن یکی میگوید مصلحت نیست که بنویسم، زیرا باز  دیگران دربارهء من می نویسند!!!؛ آن دیگری  مینویسد تا هیچ چیز ننوشته باشد!!!؛ دیگری میگوید : برادر، آسان            خو نیس؛ هرچی بگویی خودت مسوول می برایی !!!؛ آن یکی تصمیم گرفته است صرفا در مجامع ایرانی ها شرکت کند ، چون در مجامع افغانها به وی دشنام میتن !!! ؛ آن یکی مشوره های امضاء شده هدایت میدهد که درسرگردانی درمیانبازار آزاد وآشفته بازار چپ، چگونه تیوری ابزار را زینهء ترقی شخص خود بسازین!!! ؛ -

وازجانب دیگر با دگرگونی های پسا مدرنی مواجه است که نه تنها ماهیت چپ ، بلکه ماهیت ارزش های اساسیروشنگری را شدیدا زیرسوال کشیده است ؛

این نسل جوان بیشتر از هر کسی به آن  شناگری  شباهت  دارد که  در یک  بحر عظیم تنها رها شده است وکشتی وقطب نما ، هردو ، را از                وی دزدیده اند و بسیارهم  جفاکارانه  دزدیده اند ؛ و وی درجستجوی ساحل نجات ، کماکان خوش دست و پا میزند.

 ازینجاست که این نسل جوان چپ افغانی ، با هرچه دریغ ودرد، ناگزیراست خویشتنداری پیشه کند و پیش ازانکه درجستجوی رهبران خود چراغ بردارد، پیش ازان  وازهرچه مقدمتر نظریه پردازان خود را دریابد، و دل این بحر عظیم را بشگافد و، اگرهم بسیار با تاءخیر، گوهر پاسخ به دو سوال را بدست کند:

این سوال که نسل جوان چپ افغانستان، که خود را به منزلهءواقعیت درک میکند ، خود، میراث و میراثخوار چه چیزی هست؟؟            اگرما آنگونه که بودیم، نمی بودیم، چگونه می توانستیم  باشیم ؟؟

این سوال که کدام چیزها - اعم ازوظایف واهداف - مطرح هستند که نیل به آنها ازعهدهء نیروی دیگری، در افغانستان ، برآورده نیست و فقط میتواند ازعهدهء آنانی بدر آید که خود را چپ می نامند؟؟ کدام موازنه ها هستند که نیل به آنها بدون حضور چپ متصور نیست و نیل به آنها، ضرورتا ، حضور چپ را الزامی میسازد؟؟

ادامه دارد

***

پیوندها:

کوچ - نشینکوچهءچپ

1-از رکود،  از رخوت

2- سه تلقی ازمفهوم چپ درنزد ما

3-چپ چیست؟؟

4-  تکوین فکر سیاسی و نهاد های سیا سی در جهان اسلام

5-چگونه جایگاه چپ ممکن میشود؟

6-حد وسط ؛ چپ؛ و راست در حوزهء تمدنی ما