رسیدن: 15.06.2012 ؛ نشر : 16.06.2012

خالد خسرو

دفاع از افغانستان:

دفاع از عدالت انسانی در برابر عدالت قومی

سلیمان قیامت و مجیب مهرداد، نویسندگان و تحصیلکرده های نسل جوان افغانستان اند: بچه های جنگ های طولانی، گسیختگی های اجتماعی و محصول بحران های مختلف اجتماعی و سیاسی در این کشور. افغانستان پس از یازده سپتامبر مجال مییابد که روی چگونگی دولت - ملت سازی تعمق نماید، اما، این تعمق فارغ از دشواری نیست؛ بخشی از بحران هویت سیاسی و اجتماعی ما است.

تاریخ بدون شک برای نسل من از اهمیت زیادی برخوردار است چون گمان می برند در لابلای آن هویت گمشده ی خود را پیدا کرده و یا تاریخ به خودآگاهی ملی و قومی شان کمک فراوان می نماید. آنها تاریخ اجتماعی و سیاسی کشور ما را متفاوت از دیدگاه های مسلط می بینند و می خواهند که ریشه های رفتار دولت های معاصر و گذشته ی افغانستان را در پرتو مناسبات اجتماعی معنا کنند. برای من تمام این تلاش ها در فرآیند جستجوی هویت معنا پیدا می نماید؛ سرزمین کهن با دولت -ملت جدید به سبک اروپایی که هر بار با جنگ های مختلف و تعویض رژیم ها معنای دیگری برای شهروندان خود پیدا می نماید. افغانستان سلطنت طلب به جمهوری مطلقه ی سکولار داوود خانی و رژیم دموکراتیک کمونیستی تبدیل می شود. بعد حکومت بنیادگرای اسلامی در سال های خونین جنگ به این کشور چهره ی دیگر می بخشد. طالبان رژیم مذهبی سختگیر قرون وسطایی را ایجاد می نمایند که عمده ترین وظیفه ی حکومت اندازه کردن ریش و موی مردان و خانه نشین کردن زنان تعریف می گردد. شریعت با مخلوطی از بی رحمی و تک روی روستایی.
این جوانان پس از یازده سپتامبر دنبال ایدیولوژی ها و دسکورس هایی می گردند تا مناسبات، نهادها، رفتار و گفتارهای اجتماعی و سیاسی مسلط در جامعه ی خود را معنا می کنند و در برابر اش موضع بگیرند.

بدبختی نسل من این است که در خلای گفتمان های علمی و پژوهش شده و به دور از تعصبات و منافع رایج سیاسی و قومی، به سر می برد. در باره چیزهایی صحبت می نمایند که پیش از آنها شکافته نشده، تبیین نگردیده، صحت و سقم شان تثبیت نگردیده است. در دنیای امروز، نبود چنین معییارهایی گفتمان ها را بی اعتبار می سازد. در این وضعیت چگونه در باره ی مطلوب بودن و یا نبودن دموکراسی صحبت نماییم؟ بر اساس کدام بحث و تجربه در مورد اقتصاد آزاد و مختلط حرف می زنیم؟ به جز از دوسه کتاب تاریخی مشهور مانند افغانستان در مسیر تاریخ و افغانستان در پنج قرن اخیر، وقتی مطالعات و پژوهش های علمی در باره ی تاریخ اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و مذهبی افغانستان در دسترس خوانندگان به فارسی وجود ندارد، چگونه با قاطعیت در باره ی تاریخ و مردم افغانستان صحبت می نماییم؟ در این شرایط چقدر دشوار است که من و دوستانم روی مباحث مهمی چون هویت ملی و تاریخ سیاسی افغانستان صحبت کنیم.

بحث از آنجایی صورت گرفت که نام قومیت ها علیرغم ثبت شان در قانون اساسی و سرود رسمی کشور، در تذکره ی تابعیت جدید حذف شده است. دوست خوب من، عبدالله خداداد، شدیدا به این موضوع اعتراض داشت و حتا با مامور تذکره در کابل مباحثه و جدل کرد. نویسنده ی این سطور طرفداری خود را از حذف نام قومیت ها، به دلایل مختلف که بعدا شرح آن خواهد آمد، در شناسنامه ی ملی ابراز داشتم و آن را اولین گام نمادین در فرآیند ملت سازی در افغانستان عنوان نمودم. ابراز این نظر سرآغاز بحث های گسترده میان من و دوستانم در فیس بوک گردید. به ویژه که مساله ی قومیت در نظام سیاسی و سیاستمداری دولتمردان و نخبگان کشور بسیار پر رنگ و مهم است. چون آنها گمان می برند که تعمیم هویت "افغان" برای اقوام دیگر کشور قابل قبول نمی باشد. از جمله سلیمان قیامت، مدعی است که هویت سیاسی افغانستان و نام افغان که از نظر او معادل اسم "پشتون" است، محصول "روند استعماری بریتانوی- روسی" است و نمی تواند به عنوان "هویت فراگیر برای تمام اقوام افغانستان" مورد قبول واقع شود. او کلاً پروسه ی دولت - ملت سازی در افغانستان را زاییده دو فرآیند استعمار بیرونی( بریتانیا و روسیه تزاری) و استعمار درونی( نظام های سیاسی پشتونی) قلمداد می نماید. 

همچنان مجیب مهرداد، با ادبیات تقریبا مشابه تایید می نماید که افغان با ماهیت مشخصی قومی خود بازتاب دهنده ی تنوع قومی در کشور نیست. هر دو باور دارند که دولت های قبلی، هویت ملی افغانستان را به نفع یک قوم دستکاری کرده اند. همچنان آنها نقد من را بر هویت های قومی در افغانستان قابل قبول ندانسته و آقای قیامت به صراحت نویسنده را به تایید شوونیسم قومی حاکمیت های قبلی متهم کرد. آنها همچنان روایت مرا از تاریخ که تاکید روی ترکیبی از مدنیت های مختلف دارد و ادعای تک قومی بودن هویت ملی و تاریخی افغانها را رد می نماید، قبول ندارند.
 

 

۱- هویت افغانستان: هویت پشتونی؟

با این که آقای قیامت و دوستان شان می خواهند با یک سلسله پیشفرض ها، هویت افغانستان را یک هویت دستکاری شده ی قومی قلمداد کنند، اما به باور من هیچ دولت معاصری در افغانستان از پس این کار بر نیامده است. هویت تمدنی این کشور خیلی ریشه دار تر و گشن بیخ تر از تاثیر اقدامات قومی کردن هویت ملی از سوی حکومت های مستبدی چون هاشم خان بوده است. البته این موضوع کاملا مشهود است که در دهه سی و چهل خورشیدی برای رشد زبان پشتو و تاریخ سازی قومی کار های فراوانی شده است، و این چیز عجیبی نیست. نباید از یاد برد که پیوند سیاست و ملی گرایی نه تنها در افغانستان که در منطقه- مثلا ایران و ترکیه- کاملا واضح بوده و دولت ها خود را موظف به حفاظت از روایت تاریخ رسمی و هویت ملی که در ذهن مردم توسط دستگاه های فرهنگی و سیاسی حکومت مشروعیت بخشیده شده است، دانسته اند. با توجه به پروسه های تاریخ سازی کاملا محسوس و با تبارشناسی ایدیولوژی های ملی گرایانه، به راستی می توان مفهوم اجتماعات خیالی بندیکت اندرسون را پذیرفت. البته دولت ها این حق را به منتقدان هم نمی دهند که روایت های تاریخی و ایدیولوژی مسلط ملی گرایی را زیر سوال ببرند و حتا آنان را متهم به خیانت ملی می نمایند. با این حال باید مستند بودن و اعتبار روایت های تاریخی مشکوک را زیر سوال برد، هرچند که این کار زبان سرخ و بربادی سر سبز را در پی دارد.
اگر به مورد افغانستان توجه نماییم، هویت تاریخی این سرزمین در پیوند با تمدن های بزرگ، از هندی و یونانی گرفته تا عربی-اسلامی و مغولی، تعریف می شود. خوشبختانه در مورد مدنیت های گوناگون در تاریخ افغانستان، به عنوان یکی از اعضای تمدن بزرگ منطقه ای که ایرانی ها و مردمان آسیای میانه بخشی از آن اند، توسط مورخان مستقل و دولتی، فراوان نوشته شده است. برعلاوه کشفیات باستانه شناسانه، چاپ سالانه دها کتاب در باره ی مدنیت های مذکور به شناخت بیشتر ما کمک زیاد می نماید. برگزاری تور جهانی آثار طلاتپه و آی خانم یک نمونه بارز آن است. این مدنیت ها هویت تمدنی و تاریخی ما را می سازند.

دولت های مختلف افغانستان معاصر برای موفقیت در روند ملت سازی خلق یک فرهنگ، تاریخ، دین و هویت تمدنی مشترک و همساز، و البته در تقابل با ایران پهلوی را ضرور دانستند. این هویت ترکیبی از تاریخ باستان آریانا- خراسان، دین اسلام، ادبیات و عرفان فارسی و پشتو، سنت ها و آیین های قومی، به ویژه نماد های پشتون های افغانستان به عنوان یکی از اقوام بزرگ آن، مبارزه ی افغانها با بریتانیایی ها و روس ها و دوستی عمیق افغانها با تجدد و پیشرفت، می باشد. در این روند دخالت تمایلات سیاسی و قومی قابل انکار نیست. به عنوان مثال، برساختن زبان دری در برابر زبان فارسی یک پروژه ی سیاسی ضد ایران پهلوی است تا بر مبنای اصول و شواهد زبان شناختی و تاریخی. بنا به همین ضرورت، این دولت ها مدنیت های تاریخی را به عنوان هویت تاریخی افغانستان به رسمیت شناختند و در کتاب های درسی و تاریخی چاپ کردند. جالب اینجاست که زبان اداری، سیاسی و فرهنگی حاکمیت های معاصر هم زبان فارسی دری بوده است، همان زبانی که آقای مهرداد با فخر ناشایست آن را ودیعه ی الهی برای اقوام دیگر به حساب می آورد.
پس اگر به دنبال نقد سیاست های قومی کردن هویت افغانستان توسط حاکمیت های گذشته ستیم باید از باور هایی که ناشی از فرضیه ها و پیشداوری های نسنجیده و غیر مستدل می باشند، پرهیز نماییم.

در کنار این از همه عجیب تر ادعای استعماری بودن هویت و تشکیل دولت- ملت افغانستان است. این بحث ها قبلا از سوی برخی از تحصیلکرده های افغان در غرب در رسانه های داخلی و همچنان بی بی سی فارسی مطرح شده بود. بنا جای دارد که در این جا نیز روی آن صحبت صورت گیرد. استدلال استعماری بودن پروسه ی دولت - ملت سازی در افغانستان به دست استعمار بریتانیایی- روسی یک ادعای بسیار بزرگ از سوی سلیمان قیامت و دوستان فارسی زبان شان در غرب است. به ویژه که در این فرضیه میان فرآیند ایجاد اقوام و کشورها در افریقا به دست کلونیالیسم اروپایی و ایجاد دولت-ملت جدید در افغانستان یک مشابهت غیر دقیق و سست وجود دارد.
مجیب مهرداد نیز می گوید: " دولت ملت ها در منطقه ی ما دقیقن محصول دوران استعمار اند. همان گونه که در افریقا و سایر نقاط جهان. مگر مرزهای کشور ما را خودمان تعیین کرده ایم؟ نگاهی به معاهدات مرزی افغانستان بیندازید. اکثر این معاهدات و جنجال ها میان دولت هند برتانوی و روسیه تزاری اند حتا زمانی که انگلیس ها نیز می روند ما با روسیه تزاری مرزهای شمالی مان را مشخص می کنیم. اگر جغرافیا یکی از ارکان اساسی دولت ملت باشد، ما اکنون در کدام جغرافیا قرار داریم؟ همان جغرافیای تعیین شده به واسطه انگلیس و روس."
با این برداشت، تلقی افغانستان به عنوان یک کشور پسا استعماری نیز درست نیست. درست است که سلطنت های افغانی پس از ناکامی در برابر امپراتوری بریتانیایی و روسیه تزاری مرز های خود را از طریق معاهدات تعیین کردند، ولی ایجاد "ملت افغانستان" هیچ ارتباطی به پروسه ی ملت سازی کلونیالیسم اروپایی که هدف آن "متمدن نمودن اقوام بربر افریقایی-آسیایی" بود، به چشم نمی خورد. بدون شک، تنها اطلاق اسم افغان بر جغرافیای مشخص و حمایت بریتانیا از سلطنت های افغانی به هیچ صورت ادعای سلیمان قیامت را تایید نمی نماید.
سخن دراز نمی گویم و فقط با ابراز چند نکته نظرات خود را در باره ی غیر مستدل بودن این نظر بیان می دارم:

۱- مقایسه افغانستان باکشور های افریقایی یک مقایسه ی مع الفارق است. ما به کشوری مستعمره می گوییم که یکی از قدرت های اروپایی آن را به تسخیر کامل خود در آورده و نظام کامل سیاسی و حقوقی اروپایی را در آن مستقر کرده باشد. افغانستان با هیچ معیاری مستعمره دولت بریتانیا نبوده است، اما شبه قاره ی هند مستعمره به حساب می آید. بریتانیایی ها هرگز قادر نشدند که بیشتر از چند سالی در افغانستان از حکومت تحت الحمایه ی خود دفاع نمایند و در جنگ با افغانها عقب نشینی کردند. بریتانیایی ها در مدت زمان اقامت کوتاه خود ساختارهای اجتماعی و سیاسی افغانستان را دست نخورده باقی گذاشته و حتا نخبگان تحصیلکرده ی استمعاری خود را که در هند و کشور های افریقایی شاهد شان بوده ایم، به وجود نیاوردند. پس می توان از دوران حضور بریتانیا در افغانستان به عنوان دوران اشغال یاد کرد، همانند دوران اشغال افغانستان توسط شوروی سابق. هیچ عاقلی نمی آید افغانستان بعد از دوره ی اشغال شوروی را "افغانستان پسااستعماری" گوید.

۲- تعیین مرزهای افغانستان توسط معاهدات اجباری با بریتانیا و روسیه تزاری، به هیچ صورت مساله ی استعماری بودن کشور را نشان نمی دهد. تعیین مرزها و گرفتن مناطق بزرگ از دست سلطنت ها و امپراتوری ها در منطقه توسط قدرت های اروپایی یک روند عام در طول قرن 19 میلادی بوده است. هم ایران و هم ترکیه در نبرد با قدرت های اروپایی مناطقی را از دست داده و به زور بالای آنها مرزهای سیاسی کشور شان تثبیت گردیده است. ولی در تاریخ مطالعات استعماری این کشورها به دلیل تعیین مرزها زیر فشار قدرت های اروپایی جز مستعمرات به حساب نمی آیند. پس حساب تشکیل دولت ملت ها در افریقا با کشور های چون ایران و افغانستان و ترکیه جدا است.
اصولا، فارغ از مورد افغانستان و در همان عالم نظر هم، ایده ی "تشکیل استعماری ملت -دولت ها" کدام نظریه ای کارامدی برای دفاع از هویت های قومی در اختیار آقای قیامت و دوستانش نمی گذارد. زیرا کل منطقه ی خاورمیانه، قاره ی افریقا و امریکای لاتین، سرزمین های پهناور با اقوام و زبان های مختلف بودند که استعمار گران اروپایی بنا به دلایل مختلف دست به تقسیمات شان زدند. اگر استدلال آقای سلیمان را مبنا قرار دهیم باید کل این کشورها در مورد تقسیمات اداری و سیاسی و هویت کشوری خود دست به تجدید نظر زده، و کنفدارسیون بزرگ اقوام افریقایی، سرخپوستی و عربی را تشکیل بدهند. اکنون این تقسیمات جغرافیایی و ملی واقعیت عینی پیدا کرده است. حال ما نمی دانیم چرا سوری ها و لبنانی ها در حدود مختلف مرزی زندگی کرده و برای تفکیک ملی برای خود یک هویت جداگانه بسازند. این واقعیت عینی ما است.

افغانستان امروز بخشی از تمدن بزرگ منطقه ای و گوشه ای از امپراتوری سلاطین ترک و فارس و پشتون و... بوده و بر این منطقه نام های مختلف گذاشته شده است. نام افغانستان بیشتر در خلال قرن نوزده بر جغرافیای امروز کشور ما گذاشته شده و مناقشه بر سر این نام افاده ی خاصی ندارد. بعضی از این اسم ها و هویت ها مانند تاجیک، به لحاظ قوم شناسی خیلی جدید بوده و احتمالا از سوی قوم شناسان خارجی گذاشته شده است که برای آنها کدام ریشه ی تاریخی، نمی توان پیدا کرد. از این رو، تاکید روی ملیت تاجیک نیز خیلی جدید است. همچنان نام بسیاری از کشورها در قاره ی افریقا، آسیا و امریکای لاتین جدید اند. امریکا، کانادا، موزامبیک، سوریه و....؛ نام های جدید بر مناطق فتح شده از سوی جهانگشایان کلونیال.

۲- قومیت و سیاست

آقای مهرداد در نوشته اش می نویسد که قومیت و سیاست در افغانستان از هم جدا نبوده و باید از همین پایگاه نیز با مسایل برخورد کرد. واضح است که من بر سر عینیت قومیت و ناسیونالیسم قومی در افغانستان اختلافی با مجیب مهرداد ندارم. اما منظر من با او متفاوت است. من قومیت ها را نتیجه ی شکست پروژه ی مدرنیزاسیون قلمداد می نمایم. یعنی زمانی که حکومت های پایان سده نوزده و آغاز سده بیستم در افغانستان به تقلید از اروپا مجموع جغرافیای تحت اداره ی خود را دولت - ملت افغانستان فرض نمودند. ادبیات شاه جوان امان الله خان و یاران مشروطه خواه او پر از است از اصطلاح "ملت نجیب افغانستان". پروژه ی سیاسی تجدد امانی عبارت از ایجاد ملت بزرگ مترقی با یک هویت کلان ملی به سبک ترکیه و جاپان و با الهام از اروپا بود، هرچند که واقعیت های تاریخی و اجتماعی زمان خود را منعکس نمی کرد. حکومت های افغانی سابق مجموع این مردمان را ملت واحد فرض کرده اند، بدون این که چنین فرآیندی در عمل اتفاق افتاده باشد. زیرا همه می دانیم که این هویت کلان ملی در درون فرآیند های بزرگ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی صورت می پذیرد.

اولین شکست، با شورش علیه پروژه ی تجدد امانی اتفاق افتاد. تاریخ معاصر افغانستان نشان می دهد که یکی از مهمترین دلایل شکست دولت امانی متحول نشدن منابع قدرت در افغانستان بود. یک دولت به وفاداری گروهی وسیع و موثری از مردم نیاز دارد. دولت جدید با تکیه بر ارتش و نهاد های قانون گذاری به این منابع دست پیدا می نماید. دولت امانی در حالی که مشروعیت اسمی خود را از قبایل قدرتمند در جنوب می گرفت، اما در عمل تلاش داشت با سرمایه ی سنتی سیاسی سلطنت که مشروعیت و اعتبار نهادی داشت، و طبقه ی محدودی از تحصیلکرده های کابل که محفل متجددان و مشروطه خواهان افغان را تشکیل می دادند، منابع وفاداری سیاسی خود را تامین نماید. شورش قبایل جنوبی، کاهش محبوبیت او در اثر گسترش فساد اداری، افزایش مالیه و گسترش فقر عمر دولت جوان امانی را کوتاه کرد و در کل پروژه ی تجدد را با شکست مطلق مواجه ساخت. امان الله خان تا حدی زیادی برای شکست مناسبات وفاداری سیاسی قبایلی با تکیه بر قدرت ارتش، مشروعیت عمومی در اثر اعلام استقلال افغانستان و پشتیبانی نخبگان معدود، تلاش کرد، ولی پس از او با این که مدل "مشروعیت خدادادی سلطنت" جای خود را به کسب مشروعیت از ملت و مجلس نمایندگان داد، اما هیچ دولت پس از آن از منابع مشروعیت خود غافل نبود. دولت های بعدی از جمله دولت مصاحبان آموختند که مناسبات عشیره ای مهمترین منبع مشروعیت سیاسی شان است و هر نوع دستکاری در این مناسبات منجر به سقوط شان می گردد. بیخود نیست که آنها تغییرات جدید در کشور را محدود به کابل نمودند. برای همین، به نظر من اگر دموکراسی به عنوان تنها نظام مشروع با تامین عدالت سیاسی و اجتماعی در دهه ی چهل میلادی رشد و تکامل می یافت، پروسه ی ملت سازی در همکاری دولت و نخبگان در درون روند های بنیادین اجتماعی و اقتصادی ممکن می گشت. با آغاز جنگ داخلی، تمامی ایده ها و پروژه های تجدد، از جمله رشد روند ملت سازی و دولت ملی، شکست مطلق متحمل شد؛ به ویژه با خیزش بنیادگرایی مذهبی و هویت های قومی.

جنگ های داخلی موجودیت دولت واحد و سرتاسری را ساقط نمود. در عین حال گفتمان های قومی و بنیادگرایی مذهبی پروژه تجدد را به خاطر غربی انگاشتن اش از مشروعیت افگندند. با از دست دادن این سرمایه اکنون نظام سیاسی و اجتماعی خود را بر اساس چه مدل ها و ارزش هایی بنا می کردند؟ برای پاسخ به این سوال، هویت های قومی -که هویت های واپسگرا و ویرانگرند ـ مطرح شدند. در حالی که برخلاف تجدد می توانست به ملت شدن ما کمک کند. زیرا تجدد حقوق برابر شهروندی و دموکراسی را برای تمام مردم به رسمیت می شناسد؛ از عقلانیت سیاسی و سکولار شدن دولت و حوزه عمومی دفاع می نماید؛ آینده گرایی را تبلیغ می کند، علمیت امور و وقایع را به رسمیت می شناسد؛ هویت های غیر عقلانی را نقد می کند. ما با تجدد می توانستیم به ملت بالغ و عاقل مبدل شویم.

اما محصول هویت های قومی و بنیادگرایانه چه چیزی بود؟ نظام تبعیض و ممنوعیت گسترش یافت. برابری و عدالت در چارچوب مرز های گروهی مشخص محدود شد. ساختار های مشروع برای تقسیم قدرت به وجود نیامد که در نتیجه گروه های سیاسی- قومی برای کسب قدرت وارد جنگ داخلی شدند.

متاسفانه باید بگویم که هویت های قومی هویت های تبعیض گرا و راسیست اند. به لحاظ اجتماعی و سیاسی ستیزه گرا و سلطه جو هستند. علیه روند ملت سازی مقاومت می نمایند چون به همبستگی و اتحاد شهروندی اعتقادی ندارند. هویت های قومی محصول اجتماعی و اقتصادی جوامع پیش مدرن و منزوی وابسته به اقتصاد دهقانی اند. بلی قومیت واقعیت سیاسی و اجتماعی افغانستان است اما این چه چیزی را برای ما ثابت می نماید. اذعان به عینیت یک پدیده به معنای مثبت بودن و مشروعیت آن پدیده نیست.

قومیت واقعیت سیاسی ما است؛ اما نخبگان یک جامعه با درک خطرناک بودن هویت های قومی از منظر ثبات و دموکراسی پایدار و شهروند محور، باید دست به تغییر آن بزنند. این ساده سازی نیست بلکه موفقیت بسیار مشهور کشور های مختلف جهان است که با چه میزانی از درایت کوشیده اند که هویت های قومی را در داخل هویت ملی مدغم نمایند. حتا آن جایی که کشورهای دموکراتیک از سیاست جامعه ی چند فرهنگی هم حمایت می نمایند، تمام تلاش های شان برای بیرون کردن اتنیک ها از محدوده های تنگ و مدغم کردن شان در جامعه ی بزرگ است.

با توجه به تجربه ی افغانستان، این نظر جامعه شناسانی که گویا به رسمیت شناختن هویت های قومی از منازعات جلوگیری می نماید، کامیابیی ندارد. هویت های قومی در افغانستان یکی از مشکلات فرآیند ملت سازی اند. پس از یازده سپتامبر یک چرخش عمیق سیاسی و اجتماعی در مناسبات تباری در افغانستان به وجود آمد که قانون اساسی و نظام سیاسی کشور هویت های قومی را به رسمیت شناخت و آنها را شامل تقسیمات سیاسی نمود؛ چیزی که در تاریخ معاصر ما نمونه ندارد. اما سوال این است که چرا هویت های قومی با وجود به رسمیت شناخته شدن و اشتراک در قدرت تا این حد پرمنازعه و ستیزه جو شده اند؟ به نظر من دلیل آن این است که هویت های قومی را به دور از برتری جویی، بیگانه هراسی، تنفر نژادی، ستیزه جویی، همبستگی های خونی به جای همبستگی های انسانی، جمع گرایی، مطلق گرایی و.... نمی توان یافت.

برای ساختن هویت ملی که تنش های قومی را در کشور از بین ببرد، چشم به آینده داشته باشیم. نویسندگانی که از هویت های قومی دفاع می نمایند در سمت غلط تاریخ ایستاده اند. اگر آنها به دنبال جامعه ای بر اساس عدالت و دموکراسی اند این را در پروسه ی ملت سازی جستجو کنند. دفاع از هویت های قومی، دفاع از هویت های بیولوژیکی-فرهنگی بسته و برتری طلب است که مشروعیت و انژری خود را از تقابل، تحقییر، افتخار به گذشته های تاریخی و افسانه ای، و البته تسلط بر دیگر هویت ها به دست می آورد. هویت های قومی محصول توسعه نیافتگی اجتماعی و اقتصادی و سیاسی افغانستان است؛ محصول ناکامی های تاریخی و تمدنی ما. به هر میزانی که پروسه ی مدرنیزاسیون فرهنگی افغانستان موفق گردد، هویت های قومی جای خود را به هویت های بزرگتر انسانی، فرهنگی، جنسیتی می دهند و به ناگزیر در مفاهمه با تمدن ها و شیوه های زیست متفاوت دیگر، خصلت جهان- شهری پیدا می نمایند. مانند امروز که هم به حافظ افتخار می نماییم، نان چینی و جاپانی و هندی را در کنار پلو افغانی می خوریم، نظامی دموکراسی پارلمانی غربی را می پسندیم، تیم محبوب فوتبال ما بارسلونا و منچستریونایتد است، فیلم امریکایی و ایرانی می بینیم و البته می خواهیم که در تذکره حتمن هویت ما تاجیک و هزاره نیز نوشته شود؛ این واقعیت جهان امروز ما است.

 

۳- ناسیونالیسم قومی؛ توهم شوونیستی در باره ی قومیت

وقتی ناسیونالیسم قومی عرصه ی سیاسی و اجتماعی را در کشور ما به تسخیر خود در می آورد، دسکورس های قومی که محصول نابرابری های سیاسی و اجتماعی در افغانستان معاصر اند، فرضیه ها و تحلیل های راسیستی و شوونیستی را در خود جذب می نمایند. آنانی که علیه حاکمیت های هژمونیک قومی می نویسند و سخن می گویند، در بسیاری از مواقع در دام راسیستی کردن گفتمان عدالت و برابری سیاسی در افغانستان می افتند. زیرا، برای مشروعیت زدایی حاکمیت های گذشته، به قومیت آنها حمله برده، بربریت فرهنگی شان را به رخ کشیده و در مقابل بر برتری فرهنگی و اجتماعی خود پافشاری می نمایند. یعنی، مشروعیت زدایی از حاکمیت سیاسی از طریق وحشی نمایی قومی و فرهنگی یک گروه مردمی تا به این طریق به آنها به فهمانند که شما شایسته ی حاکمیت بر این خاک نیستید. متاسفانه این دسکورس مسلط است.

یکی از گفتمان های که من گفتارهای آقای قیامت و دوستان شان را در زیر آن قرار می دهم، تاکید را روی تنازع قومی می گذارد؛ گفتمان تقابل پشتون با/تاجیک/ هزاره/ ازبک محصول آن است. این گفتمان، گفتمان شوونیستی و نژادپرستانه است، حتا اگر در قلب آن موضوع ستم قومی و اعاده ی عدالت برای اقوام دیگر جای داشته باشد. چون این گفتمان از منظر نژادی- قومی به مساله ی نابرابری نگاه می کند.

بحث هویت های قومی از بنیاد در افغانستان بر اساس تقابل و برتری طلبی قومی استوار است. محور بحث های قومی - هویتی، "پشتون هراسی"، " تاجیک هراسی"، هزاره هراسی" است. در این بحث ها تقابل قومی و زبانی کاملا فرض گرفته می شود؛ خطوط قومی، دسته بندی های سیاسی و اجتماعی را جدا می نماید. پشتون با پشتون، هزاره با هزاره. تاجیک با تاجیک، ازبک با ازبک. در حالی که به دشواری می توان بی عدالتی و ستم قومی را در چارچوب مطالعات جامعه شناختی افغانستان منحصر به یک گروه قومی و نژادی کرد. باید به مساله ی بی عدالتی اجتماعی و استبداد سیاسی از یک منظر بزرگتر و تاریخی نگاه کرد. استبداد سیاسی به صورت تاریخی هم شامل هزاره های جاغوری می شود و هم غلجایی ها و تاجیک ها و ازبک ها. اگر نظام سیاسی دروه ی معین به صورت مطلق به یک قوم نسبت داده شود، هم به لحاظ علمی اثبات آن دشوار است و هم یک تحلیل نژادپرستانه ی سیاسی ارایه می دارد. چون بر اساس تیوری های راسیستی تمام اعضای یک نژاد به دلیل مشترکات خونی و فرهنگی، نسبت یکسان در نظام فرهنگی، اقتصادی و سیاسی خود دارند.

نباید از یاد برد که مدافعان هویت قومی به ناچار به دام تیوریزه کردن ناسیونالیسم قومی در افغانستان افتاده اند. هرچند آنها گمان می برند با این کار به حفظ تنوع قومی در کشور کمک می نمایند، اما برخلاف با این کار به تشدید و بحرانی تر کردن بیشتر هویت های قومی دست زده اند. این کار سر آغاز "بالکانی کردن" افغانستان امروز است.

به نظر من ریشه های دعوا جای دیگر است. دعوا بر سر قدرت سیاسی است؛ دعوا بر سر نابرابری های تباری در مناسبات سیاسی معاصر است، آن جای که هزاره به دلیل هزاره بودن، ازبک به دلیل ازبک بودن ارجی در این کشور نداشتند، به بردگی گرفته شدند، تبعیض های آشکار اجتماعی و اقتصادی در حق شان انجام شد. ما اصل مساله را فراموش کرده ایم؛ ما می خواهیم ریشه های نابرابری های سیاسی را که پدیده ی شایع در تمام کشور های غیر دموکراتیک است، در قومیت افغانها جستجو نماییم و به این ترتیب با تحلیل قومی از تاریخ یک فورمول سطحی، سیاه و سفید از گذشته و حال خود به دست دهیم.

افغانستان همانند تمام کشور های دیگر از استبداد تاریخی رنج برده است. در این نظام تبعیض و سلطه هر گروه انسانی به نوعی مورد ستم قرار گرفته است. امیر عبدالرحمان خان، به عنوان پادشاه مقتدر و بی رحم، هزاره ها را به خاطر هزاره بودن و شیعه بودن شان، به خاطر مقاومت شان تار و مار کرد و به غلامی گرفت. اما غلجایی ها را هم به دلیل نافرمانی سیاسی سرکوب خونبار کرد. خون دهقان هزاره و غلجایی در یکجوی روان شد، و چه تراژیک است، چه غیر انسانی است که همین غلجایی به خون خفته در روایت های شوونیستی و نژادپرستانه ی تعدادی از تحصیلکرده های ما مسوول قتل و ستم بر همان هزاره ی مظلوم پنداشته می شود. زیرا، در روایت آنها پشتون، پشتون است. به جرات می توان گفت که این قرائت فاشیستی از تاریخ مبنای مستدل و منطقی ندارد.

بنا، پس آنجا که مجیب مهرداد در نوشته اش می گوید: "همه اقوام افغانستان باید مسوولیت رنج هایی را که به دیگران بخشیده اند شجاعانه به عهده بگیرند" یک حرف نادرست است، یک برداشت راسیستی از تاریخ است. بر اساس هیچ قانونی در جهان، یک نسل مسوولیت مستقیم و غیر مستقیم رفتارهای نسل قبل از خود را ندارد. به همین سبب یک پشتون کابلی و هراتی و مزاری هیچ مکلفیت اخلاقی در برابر ستم های حاکمیت های قبلی عشیره ای گذشته ندارد. مگر تمام ازبک ها مسوول رفتار "گلم جم" های کابل ۱۳۷۲ اند؟ مگر تمام تاجیک ها مسوول رفتار شورای نظار و جمعیت و حزب پرچم اند؟ مگر تمام پشتون ها مسوول رفتار حزب اسلامی اند؟ آیا تمام سفید های امروز امریکا باید از ستم پدران خود بر سیاهان معذرت بخواهند؟ این ساده لوحانه است. کسی با جنایت های گذشته از این منظر برخورد نمی نماید. هیچ آلمانی ای امروز مقصر مستقیم جنایت های حکومت نازی ها به حساب نمی آید، مگر آنانی که از آن رژیم حمایت روشن سیاسی و ایدیولوژیک نموده اند. اما تمام شهروندان آلمانی، تمام شهروندان امریکایی مسوولیت اخلاقی دارند که با ظهور مجدد یهودستیزی و نژادپرستی مقابله نمایند. تمام دولت های امریکا و آلمان وظیفه ی اخلاقی دارند که از قربانیان خشونت نژادی و قومی حمایت کرده و با گروه های که در کشور های شان هنوز به این ایدیولوژی های خطرناک وفاداراند، مقابله نمایند.به همین سبب، تمام شهروندان افغانستان مسوولیت اخلاقی دارند که از ستمکاران و ناقض حقوق انسانها دفاع ننمایند، به ویژه آن گه که موضوع چشم پوشی بر رنج ها و مصایب انسانی های قربانی باشد.

 

۴- گفتمان عدالت ملی به جای عدالت قومی 

بدون شک، نابرابری سیاسی و اجتماعی مشکل تاریخی افغانستان بوده است. اما زمانی با نظام تبعیض و نابرابری سیاسی و اجتماعی برخورد کرده می توانیم که از موضع شهروندی و نه هویت های قومی صحبت نماییم. مطالبات عدالت خواهانه ای ملی نباید از آدرس یک قوم علیه قوم دیگر مطرح شود. چنین داعیه ای مشروعیت اخلاقی ندارد. اگر مطالبات ملی در جهت نفی ستم قومی و رویکردهای نژادپرستانه و ساختن یک جامعه ی دموکراتیک است، بناً زمانی که گفتارها، شعارها و رفتارهای اعضای منتسب به یک گروه قومی علیه قوم دیگر و در جهت تحقییر تاریخی آن قرار دارد، خود نوع دیگری از شوونیسم و بازتولید ستم قومی به حساب می آید. اگر ما تاریخ افغانستان را متاثر از مناسبات نابرابر تباری، و ستم و رنج قومی می پنداریم پس نباید گفتمان پشتون هراسی، تاجیک هراسی و هزاره هراسی در گفتارهای ما واضح باشد. نویسندگان فارسی زبانی که به دلیل تاریخ خونبار گذشته، یک قوم را مقصر تمام ستم ها و هجوم ها دانسته و عدالت را در تقابل و تنفر با این قوم معنا می کنند، عدالت شان، عدالت نژادپرستانه، و قرائت شان از تاریخ قرائت راسیستی است. عدالت انسانی عدالت اومانیستی و برابری خواهانه است و نه تقابل یک گروه با گروه دیگر بر بنیاد زبان و قوم، تاریخ گذشته و نفرت از آینده ی مشترک.

مطالبه ی عدالت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی باید شامل تمام شهروندان افغانستان باشد. درست است که هویت شهروندی یک فرآیند مدرن و معطوف به آینده بوده و فعلا تمایل به قومیت به عنوان شالوده ی هویت اجتماعی و سیاسی در کشور است، اما کار ما به عنوان گروه پیشقراول، دفاع از این هویت ها و طلب عدالت از پایگاه یک قوم نیست. ما به صورت تاریخی با استبداد سیاسی، فقر، توسعه نیافتگی، هجوم اقوام در اثر کمبود منابع، جنگ های مداوم و.... رو به رو بوده ایم. بناً راه حل قابل قبول، طلب دموکراسی، توسعه اقتصادی و اجتماعی برای تمام اتباع آن است. واضح است که هویت های قومی به هیچ صورت بازتاب دهنده ی همبستگی انسانی نیست. در نتیجه، همدلی و همبستگی انسانی که یکی از بنیاد های جامعه ی شهروندی است، در جامعه ای با هویت های قومی گسیخته و سیاسی شده جایگاه خود را از دست می دهد.

پاسخ استبداد و ستم قومی، تقویت نظام دموکراتیک و شهروند مدار در افغانستان است. در عالم عمل تامین عدالت به نام اقوام-آن حالت ایده آل نظریه پردازان ستم ملی- ممکن نمی باشد. تجربه ی حکومت پس از طالبان نشان می دهد که هویت های قومی به دلیل ماهیت غیر دموکراتیک و تمامیت خواه خود گرایش به منازعه و تفوق دارند. به ویژه که در مناسبات سیاسی از این هویت ها استفاده ی ابرازی شده و یا گفتمان های شوونیستی گروهی از تحصیلکرده ها به این منازعه دامن می زند. بنا همبستگی وطندارانه و ارتباط ارگانیگ یک هزاره و پشتون از طریق یک نظام حقوقی و سیاسی دموکراتیک تامین شده می تواند تا از طریق توهمات اخلاقی چون اعتراف گیری و دعوا بر سر حقانیت تاریخی. ما باید همان قدر از حق یک پشتون دفاع کنیم که از حق یک هزاره. همان روزی که به خاطر کشته شدن مردم در بهسود ابراز همبستگی و اعتراض می نماییم، باید روزی که یک سرباز دیوانه ی امریکایی سیزده قندهاری پشتون را کشت، اعتراض نماییم و همبستگی خود را با خانواده های قربانیان ابراز بداریم. باید بر ریاکاری های اخلاقی و عاطفی خود غلبه کنیم.

 

5-بخشایش و مصالحه با تاریخ

ما در افغانستان امروز نیاز به بخشایش و مصالحه با تاریخ گذشته داریم. بازگشت به تاریخ برای مشروعیت دادن به مطالبات سیاسی و اجتماعی، کار غیر معقول، منازعه برانگیز و نفرت آور است.

من در این جا از بخشایش و مصالحه یاد می نمایم و نه از فراموشی و انکار. این دو از هم متفاوت اند. خوانش من از تاریخ از آن جای بر اساس دو اصل بخشایش و مصالحه استوار است که سرگذشت این سرزمین را در کنار افتخارات تمدنی اش، مملو از بی عدالتی، ستم و استبداد می داند. پس آینده را باید بر اساس عدالت، آزادی و برابری و دوستداری تجدد بنا نماییم. در اینجا همانند تمام ملت ها ناگزیز استیم که از فجایع گذشته درس بگیریم و آینده ی انسانی را که در جهت رفع مرارت ها و مظالم گذشته باشد، بر بنیاد آموختن از تاریخ گذشته بنا نماییم. فراموشی و انکار گذشته همان است که نفرت و بربریت را می بینم و برای انتقام جویی و تصفیه حساب با گذشته، افرادی را مقصر قلمداد کرده و با آنها می ستیزیم. آنانی که به دنبال جامعه ی انسانی و دموکراتیک اند هرگز با نفرت از هموطنان خود به چنین جامعه ای دست یافته نمی توانند.

***

 

مطالب مرتبط با این موضوع:

- یعقوب ابراهیمی: هویت ملی و دو پاسخ به آن

- نبی ساقی: بنای برج خلیفه بر سطحِ  آب خلیج

- خالد خسرو - دفاع از افغانستان: دفاع از عدالت انسانی در برابر عدالت قومی

- حکیم نعیم : هویت گرایی و تبار پرستی: توهم های عاطفی یا ابزار های معمولی قدرت

- حمید عبیدی: گفتمان های سازنده را جاگزين گفتمان انحرافی کنيم ؛ چشم انداز های ملی را جاگزين چشم انداز های فرقه گرا بسازيم

- احمد حسين مبلغ: افغانستان به عنوان ملت بالقوه (افغانستان ِ بدون افغان ها)

- دهقان زهما: تأملی چند بر مقولهء نژادباوری و نژاد باوری فرهنگی

- دکتور رنگین دادفر سپنتا: آنانی که می خواهند بگويند "گله های سراسر جهان متحد شوید!"

- دکتور رنگین دادفر سپنتا : نژاد پرستی و گفتمان هویت ملی

- فاروق فارانی : گسستن ازحیوانیت تبارگرایی

- صفحه اختصاصی بحث آسمایی: می خواهيم ملت شويم يا  جمع پراگنده باقی بمانيم؟

 

***

 نظر شما در فیسبوک-کلیک

ارسال نظر توسط ایمیل به آسمایی Afghanasamai@aol.com

 

***

یادداشت آسمایی:

متن نوشتار بالا بر اساس روش املایی قبول شده در آسمایی ویرایش نه شده است ؛ بل روش املایی مورد پذیرش نویسنده ، حفظ شده است