رسیدن به آسمایی :03.2008 .19؛ تاریخ نشر در آسمایی :03.2008 .21

 

اسماعیل اکبر

 

چند نکته در مورد مقاله ی "مرز گذاری با کدام فلسفه ی زبان؟"

خوشبختانه بعد از هیایو و جنجالهای زیادی که پیرامون کاربرد مصطلحات رسمی و در مجموع مسأله زبان در مطبوعات انعکاس یافت، اخیراً مقاله یی از منظر فلسفه زبان به قلم فاضل محترم اشراق حسینی در روزنامه آرمان ملی نشر یافت و افق بحث را بالا برد. این مقاله می تواند بهانه یی برای بحثهای ریشه یی در مورد زبان و تبعات آن در ادبیات و فلسفه و به صورت کلی تکامل اندیشه و تشکل جهان بینی گردد. به نظر من شکل بیان مطالب در مقاله آقای حسینی بالاتر از گونه نشرات ژورنالیستی مروج در کشور ما است که عموماً خواننده گان معمولی و مانند من کم سواد با آن سر و کار دارند. اما این بحث ناظر به آن جانب مسأله نیست و فقط نتیجه گیری های مقاله را مورد بحث قرار می دهد.

از ابتدای مقاله شروع می کنیم: در پراگراف دوم مقاله در ستون اول آمده است: "ارسطو تاکید کرده است زبان به مثابه عمل نفس ناطقه با وجود این که واجد تحلیل منطقی است، از کفه سویه سنگین و ریشه دار تاویل نیز برخوردار می باشد. به همین جهت است که علاوه بر موقعیت معنایی دارای گستره بوطیقایی گسترده نیز می باشد. زیرا انسان جهان دارد و به دلیل زبان در جهان زنده گی می کند."

من با وجود تلاشهای زیاد و مراجعه به کتب لغت، استفاده از اصطلاح بوتیقا را که معرب پوییتیک یا فن شعر ارسطو است در این جمله مرکب نفهمیدم، اما قرار وعده فعلاً ایراد من به مغلق گویی های نویسنده متوجه نیست، فقط جمله آخر یا نتیجه گیری را مد نظر دارم. نمی دانم که چه گونه از مقدماتی که در جملات بالا آمده، این نتیجه گیری حاصل شده است، که انسان جهان دارد و بعد هم به دلیل زبان در جهان زنده گی می کند. این را به خاطر داشته باشید تا نتیجه گیری های دیگر مقاله را نیز مرور کنیم.

در پراگراف بعدی می خوانیم: "با وجود اینکه مسأله زبان نزد باستانیان (مخصوصاً فلاسفه یونان) مورد غفلت واقع نشده، اما افق میتافیزیکی آن زمان، پنداشت دیدارانگارانه زبان را مورد تاکید قرار داده و بر عقلانی بودن و اجتماعی بودن انسان که عناصر و شرایط تشکیل دهند آن تلقی شده بسنده کرده اند".

نویسنده نگفته باستانیان (مخصوصاً فلاسفه یونان) کدام جهات زبان را از نظر انداخته اند. اگرچه این نتیجه گیری با اشاراتی که در ابتدای مقاله، آن جا که "دورانهای آوا محور باستان" که طبعاً قبل از فلاسفه یونان است، سخن به میان آمده، اذعان گردیده است که سویه تاویلی زبان دریافت گردیده بوده. همچنان در جمله هایی که از ارسطو نقل شده "گستره بوطیقایی" آن نیز که احتمالاً امکانات بیان هنری است، تایید شده بود، در این نتیجه گیری مورد تردید واقع شده است.

در ادامه مقاله از انقلابی که در نقد فلسفی زبان، بعد از تغییر پارادایم ارسطو به وسیله فرگه پدید آمده بحث شده اثر مهم فرگه به "مفهوم نگاشت" ترجمه شده. من معادل اروپایی مفهوم نگاشت را در کتب لغت مربوط به زبانشناسی و فلسفه نیافتم و قطعاً به مفهوم آن پی نبردم. کاش نویسنده نام کتاب را به زبان اصلی نیز ذکر می کرد، زیرا محور بحث بعدی از نظریات ارایه شده، عمدتاً به تاثیر همین کتاب نسبت داده شده، بدین گونه: "الهام بخشی فرگه در حوضه نقد فلسفی زبان را می شود در کارهای ویتگنشتاین (متقدم)، رودلف کارناب، اوستین، دامپ، هوسلر، کواین، کورت کودل، تارسکی و غیره مشاهده کرد، و از نیچه را در تحلیل های هایدگر، فوکو، دریدا و دیگران پیگیری نمود که اساس مشترک همه آنها را نقادی زبان از مابعد الطبیعه به عنوان گفتار و بیان تشکیل می دهد". این نتیجه گیری اساسی دیگر، یعنی نقادی زبان از ما بعد الطبیعه را به عنوان نتیجه گیری مهم به خاطر بسپارید، زیرا به فهم بحثها و نتجیه گیری های بعدی یاری می رساند. اگر چه من می پندارم که باید مطلب اصلی نقادی زبان از منظر ماوراالطبیعه باشد. شاید در اینجا کلمه یی از قلم افتاده باشد، چون نقادی زبان از مابعد الطبیعه، عبارت روشن نیست، زیرا که خود زبان نمی تواند درباره طبیعت یا مابعدالطبیعه، نقادی کند.

در ادامه مطالب، به نظریه برتراند راسل که از بزرگان فلسفه تحلیلی در قرن بیست است، چنین اشاره رفته: "برتراند راسل چهره برجسته گفتمان فلسفه تحلیلی است، او از کاربست اساسی رویکرد آن که "رفع ابهام در زبان" و تفکیک "صورت زبانی" با "صورت منطقی" بر بنای تیوری توصیفی است، سخن به میان می آورد و به تقویت موضع پزیتویزم درین راستا که تلقی رجحان "آبژه" و "سوژه" است، می پردازد. اوج فلسفه تحلیلی زبان انتشار رساله منطقی فلسفی ویتگنشتاین (متقدم) است که مطرح نموده: برای این که زبان، واقعیت را نمایش دهد و جمله ها نماینده اوضاع واقعی باشند، باید چیزی میان جمله و وضع واقعی مشترک باشد".

این روشنترین و قابل فهم ترین پراگراف مقاله است. از خواننده گان محترم می خواهم که دیدگاه فلسفه تحلیلی را به خاطر داشته باشند که در آن صحت و سقم گزاره ها یا جمله ها در انطباق مطالب آن با مصداق بیرونی یعنی واقعیتی که زبان آن را بیان می کند سنجیده می شود و این نتیجه انقلابی در فلسفه زبان است که بعد از فرگه نظم سیستماتیک حاصل کرده و صراحت یافته است و فلسفه زبان را از قید منطق قیاسی ارسطو که حقیقی بودن جمله یا گزاره را در انطباق آن با قواعد منطق جستجو می کرد و در استمرار خود اسیر بحث لفظی و فاصله گیری زبان از واقعیت شده بود، رهانید. در بحث از نظر هوسرل، که پایه معرفت فلسفی را انعکاس پدیدارهای عالم واقع در ذهن می دانست و اساس شاخه مهم فلسفی پدیدارشناسی را گذاشت، به مثابه نظریه ایدآلیستی که بلاخره حقیقت به تصور "من" فیلسوف از واقعیت تقلیل می یابد، مورد نقد سایر فیلسوفان قرار گرفته که نویسنده گرامی نیز از آن فروگذاشت نکرده اند.

گرایشات نقادی از پوزیتویزم و فلسفه تحلیلی در نظریات کارناب که در حقیقت با نقادی راسل از ضعفهای فلسفه تحلیل منطقی و منجمله برداشت کارناب از آن آغاز می شود، موجب فتح باب دیگری در بحث شده است که تداوم آن مجدداً بحث فلسفه زبان را به یک اسکولاستیک جدید (مباحثه لفظی) و فاصله گیری از واقعیت سوق می دهد که در نظریه زبان ویتگنشتاین متاخر اندکی تعدیل شده است. اگر بخواهیم خلاصه و نتیجه آن را ساده بیان کنیم، این است که زبان در جریان کاربرد ظرفیتهای خود را آشکار می کند و موضوع سخن یا مباحثه هر چیز باشد، کلمات و اصطلاحات در ارتباط با همان موضوع معنی خود را آشکار می سازد. مثلاً بحث علمی شگرد خاص خود را دارد و بنابر اقتضای خود زبان را به کار می گیرد و مقولات خود را پدید می آورد و همچنان مباحث دینی، فلسفی و غیره. در گفتگوی زنده گی روزمره نیز بنا بر اقتضای موضوع صحبت، کلمات و مفاهیم، معانی خاص می یابد. این نظریه ویتگنشتاین به نام بازی زبانی یاد شده است که یک نتیجه گیری مهم دیگر از آن نسبی بودن حقیقت و دریافتها در ارتباط با کاربرد آن در عرصه های گوناگون می باشد و گستره این بحث به تفاوتهای استفاده از زبان، در صورتهای زبانی مختلف و کلتورهای متفاوت که اعتقادات، دانشها، باورها و اساطیر مختص به خود را دارند، نیز کشیده است که فرجام آن به توجیه زبان دینی کشیده و موجب نوعی همدلی با باورها و اعتقادات مردمانی که وارد حیطه زنده گی مدرن نشده اند، گردیده است.

بر اساس این نظریه، یک صدایی و تحمیلی بودن ایدیولوژی های مدرن نیز، نقد شده است. دستور ساختگرای فردیناند دوسوسور نیز به مستقل بودن بحث زبانی از واقعیت و متمرکز گردیدن بر خود زبان، برای فهم عبارات و جملات در تبعیت از دستور زبان گفتاری که نسبت به زبان نوشتاری زنده تر و پویا تر است، یاری رساند و مردم شناسی، ساخت گرای لوی استراوس، مردم شناس فرانسوی که بر یکسان بودن ساختارهای کلتوری مردمان بدوی، زبان و اساطیرشان با زبانهای مدرن و دید نسبی انگارانه با زبانها و کلتورها نیز در راستای نقادی از مکاتب فلسفه مدرن، یاری رساند که بر انحصار حقیقت در فلسفه مدرن اصرار و تاکید داشتند.

در فلسفه زبانی چامسکی که به دستور زبان عام بشری تعبیر شده است، این حقیقت این گونه انعکاس یافته است که تمام زبانها از لحاظ ساختار دستوری به هم شبیه بوده و به طور یکسان دارای ظرفیت بیان مطالب می باشند. صرف نظر از اینکه این جوامع زبانی، در کدام مرحله تکامل قرار داشته باشد. اگر چه نویسنده به صورت تلویحی با این نظریات موافقت نشان داده، اما در فاصله ی این مباحث با اتکا به نظریات کواین و ورف به این نتیجه گیری عجیب متناقض با نتیجه گیری های فوق رسیده است. "اختلاف میان زبانها در واقع با اختلاف میان جهان بینی ها، مناسبت و مطابقت دارد. به همین جهت کواین نیز تاکید می کرد که هر چه اعتقادات منسوب به یک قوم، تمحل آمیزتر و عجیبتر باشد، بیشتر حق داریم در مورد ترجمه ها بدگمان باشیم. اسطوره آن قومی که هنوز به منطق نرسیده، یک مورد افراطی از این امر است. زبان یک قوم پیش از منطق به هیچ وجه نباید قابل ترجمه باشد".

شاید نقل این مطلب در تضاد با نتیجه گیریهای دیگر، خواننده گان را متعجب بسازد اما دلیل کاربرد آن را وقتی که نویسنده از زبانهای "فرهنگ آفرین و تمدن ساز" سخن به میان می آورد، قابل فهم می گردد.

گرایش به سوی جداکردن زبان از واقعیت بالای فلسفه ها و نظریات ادبی نیز تاثیر برجا گذاشت که دقیقاً به سوی متمرکز شدن بر متن ادبی جدا از زمینه اجتماعی که متن در آن پدید می آید، سیر نمود. و حتا تا سرحد "مرگ مولف" نیز کشید که عنوان رساله یی از بارت است که نویسنده سهواً به ژاک دریدا نسبت داده است. بر اساس همین گونه نظریات است که نویسنده ما به استقلال زبان از جهان و انسان بلکه تعلقیت جهان و انسان به زبان نظر داده اند. این نظریات که از طرف نویسنده گان گوناگون در فلسفه، تیوریهای ادبی و نقد به کار گرفته شده همه یک هدف را تعقیب کرده اند و آن منحرف کردن اذهان مردم و قلم به دستان از بکار گیری فلسفه، ادبیات و زبان در حل معضلات بشری است.

نظریه هنر برای هنر که بانیان و طراحان آن تلاش کرده بودند تا آثار ادبی و هنری را از نقش بیدارگرانه و مبارزه بشر برای رهایی عاری بسازند، با طرح نظریه یی، "ادبیات متعهد" از جانب ژان پل سارتر که نویسنده را مکلف به انتخاب مشخص موضوع حتّا در انعکاس حقایق و واقعیتها می دانست و می گفت مادامی که در ویتنام و الجزایر خون می ریزد و مردم افریقا از گرسنه گی جان می دهند، سوق دادن ادبیات بر توصیف زیبایی ستاره گان یک انحراف تعمدی قلم به دستان مزدور بورژوازی است. ادبیات متعهد بعد از آن پا گرفت که مکتب ریالیزم در خدمت اربابان نوین قدرت در جوامع توتالیتر سوسیالیستی قرار گرفته بود. این نظریه به نویسنده گان سمت و سوی تازه، مشخص و انسانی داد. اگر چه سارتر شعر را از این نظریه مستثنا قرار داد و آن را فریاد روان شاعر هنگام روبرو شدن با شکست و بن بست دانست و تاکید کرد که شاعر باید فردیت خود را حفظ کند. این نظر حکیمانه و مسوولانه به خاطر آن طرح شده بود که اگر سرنوشت ادبیات متعهد هم با ریالیزم همسان گردد، شعر سر آغاز حرکت دیگری باشد. درست همزمان با همین رستاخیر ادبی است که فلسفه زبان با نظریه ساختارگرایی ادبی و فلسفی به انحراف کشانده می شود و هرمنوتیک از عرصه متون مذهبی به متون ادبی گسترش می یابد و حتّا مشخصاً همین "مرگ مولف" بارت عکس العمل در برابر تتبعات سارتر است که به بهانه مطالعه ی سر گذشت مولف احوال و اوضاع زنده گی او را به بحث می گیرد، نظام، فلسفه و کارنامه رژیمهای سرمایه داری شرح داده می شود، راه نویسنده گان نسلهای بعد برای مبارزه علیه استعمار و استثمار به روشنی ترسیم می گردد. آگاهان عرصه ادبیات می دانند که شرح حال گوستاو فلوبر و نقد رمان مادام بوآری از طرف سارتر 3000 صفحه را احتوا می کند. اما آن فلسفه های زبانی چنانکه در مورد ویتگنشتاین متاخر و مردم شناسی ساختگرای لوی ستراوس دیدیم جوانب مثبت نیز داشت و آن برداشتن موانع تبعیض آمیز در ارزش گزاری از کلتور مردمان به اصطلاح غیر متمدن و بدوی بود. متاسفانه در این جا نویسنده ما از آن جوانب مثبت نسبی مورد قبول خود نیز عدول کرده و به نظریه فاشیستی "زبانهای فرهنگ آفرین و تمدن ساز" رسیده است. باید یاد آوری کرد که میان نظریه زبان فرهنگساز و تمدن آفرین و نژاد فرهنگ ساز و تمدن آفرین مرز حایل عبور ناپذیر وجود ندارد بلکه فقط یک ظرافت زبانی آنها را از هم جدا می سازد.

من نتیجه گیری های دیگری را پیشنهاد می کنم. خواننده گان گرامی! این نظریات بلندبالا، پیچیده و مغلق انحرافی و گمراه کننده است. به جای این فلسفه ها این برداشت عامیانه را بگذارید: زبان انعکاس واقعیتهای جهان در ذهن ماست که به شکل تصور و اندیشه پدید می آید، بعد به کمک الفاظ و مفاهیم بیان می گردد. هر کلمه بیانگر یک واقعیت عینی است. حتّا آنچه را اسم معنی می دانیم، با پدیده های محسوس و عینی تعریف و قابل فهم می کردند. مثلاً محبت گرم و آتشین می شود، غم و اندوه سنگینی می کنند، درد شدت می یابد و باز هم بنا به گفته سارتر "شعور درون ندارد و هر شعوری، شعور به چیزی است". ما پدیده های معنوی را اول به شیی محسوس تبدیل می کنیم و بعد با کلمات بیان می نماییم. حتا موجودات غیبی مانند فرشته و پری به صورت موجودات زیبای بالدار تصور می شوند و دیو آدم غول آسایی است که شاخ کشیده است. هر گونه تعریفی دیگر از زبان، سفسطه است، زیرا در آنها حقیقت بنا به اغراض خاص مسخ می گردد و بر قامت باطل پوشانیده می شود. انسانها فلسفه، اندیشه و ادبیات را به خاطر نجات انسان از ورطه هولناکی که تمدن مصرفی معاصر پدید آورده است، به کار دارند و زبان باید در خدمت اهداف انسانی باشد. ما در زبان زنده گی نمی کنیم و جهان نیز از زبان به مثابه خانه خود کار نمی گیرد. این از خود بیگانه سازی انسان است و متاسفانه برای ما سویه تقلیدی نیز دارد. و باز هم متاسفانه در جامعه ما و روشنفکران ما تقلیدِ تقلید می باشد. یک نگاه سرسری به ماخذ نویسنده گرامی نشان می دهد که این افکار در ایران ترجمه و تقلید شده، و نه تنها نویسنده ما بلکه صفوف گسترده جوانان ما را به تقلید از خود کشانده است.

ای دوصد لعنت بر این تقلید باد.

ما یک بار، نه دوبار و نه سه بار، با تقلید کور کورانه از جهان بینی های شکل گرفته در دنیاهای دیگر به ورطه های هلاکت و فلاکت افتاده ایم. این بار باید جوانان ما راه مستقل فکر کردن را بیاموزند، دستگاه صد سر و هزار زبان شرکتهای چندملیتی که خود برای فلسفه سازی و ایدیولوژی سازی اذهان و استعدادهای برجسته را اجیر می کند و میلیاردها پول را مصرف می نمایند تا اندیشه بشری را برای حفظ سلطه و منافع خود به کار گیرند. نویسندهء گاه اجیر برای منحرف ساختن اذهان جوامع از مکاتب فلسفی انسانی، ریالیزم و سوریالیزم به توصیف فلسفه و نویسنده گان پوچ گرا پرداختند و تا مکتب فرانکفورت از رونق نیفتاد و پیشنهادش به تزیسِ تسلیم طلبانه "کنش ارتباطی" تقلیل نیافت، آن را مسکوت گذاشتند. اندیشه های بیدار گرانهء بینامین، ادورنور، هورکمایر، ماکوزه و سارتر را بی قدر انگاشتند و بر آنها پرده کشیدند. آنها مثلاً مارکیز را به این جهت تبلیغ می کنند، تا جوانان آستوریاس را نشناسند. "صد سال تنهایی" به این خاطر رمان قرن بیستم لقب گرفته تا "چشمان زنده در گور" ناشناخته بماند و "صدسال تنهایی" به این سبب که چهره رهبر آزادی خواهان امریکای لاتین را مسخ کرده و به سرحد قهرمان مباشرت جنسی تنزل یافته است، تبلیغ می گردد. آنان نیچه، هایدگر، فوکو و دریدا را به این خاطر برجسته می سازند که تا شاخه نیونازیزم که محتملاً آخرین حربه مسموم کردن توده های غرب و قلع و قم ملل پیرامونی است، مطرح باشد و جوانب مثبت فلسفه های آنان را با ترفندهای گوناگون می پوشانند. اما ما در جهان امروز هم در شرق و هم در غرب شاهد زنده شدن و شکل گیری اندیشه رهایی انسان هم در بعد تاریخی، هم در بعد معنوی آن هستیم. اگر چپ جدید استثمار اقتصادی جهان سرمایه را به نقد می کشد، طرفداران حکمت خالده و فیلسوفان معنویت گرا بر بحران معنوی آن پرتو می اندازند. این جریانات بزرگ تاریخی حتماً در تداوم خود تلفیق می یابند و انسان غربی را در بیرون رفتن از مخاطره نابودی تمدن رهبری می نمایند. بشر زنده می ماند، انسانیت پیروز می گردد و زبان نه به مثابه ی "خانه وجود"، بلکه به مثابه ابزار مهمی در این پیکار عظیم تاریخی به کار انسانها می آید. زیرا خوشبختانه فلسفه های خشونت گرا و تیوری برتری بر اساس تکنالوژی نظامی، با گذشت هر روز، بیشتر ناکارآمدی، مضر و خطرناک بودن خود را آشکار می سازند.

[پایان]