ميرعنايت الله سادات

زنده گی جلوۀ ناموس تحول باشد
هرکجا نیست تحول عدمش نامند
دکتور میر نجم الدین انصاری

تجدد خواهی در افغانستان
بخش دوم

در سپتمبر 1953 مقام صدارت از کاکای شاه به پسر کاکای هم سن و سال شاه تفویض شد تا مطابق ضرورتهای موجود در بخشهای اقتصاد و قوای مسلح ، تکانه های لازم به وجود آمده و در پاسخ به اعترض منورین ملی در هر دو طرف خط دیورند ، مسألهء پشتونها و بلوجها به طور جدی تعقیب گردد. سردار داوود خان به خاطر دستیابی به هر سه مآمول فوق سیاست خارجی افغانستان را از حالت انزوا بیرون ساخته و در میدان رقابت های شرق و غرب قرار داد. این چرخش به صورت طبیعی مورد علاقه دولت اتحاد شوروی آنوقت واقع شده و آن
علاقه نشان نداد. با این روش سخنگویان تجدد خواه مردم در زندان باقی مانده و حتّا به تعداد آنها افزوده شد؛ اما با تطبیق پلانهای اول و دوم انکشافی دست آورد های قابل دید درعرصه اقتصادی به وجود آمدند. همینطور پس از تجهیز قوای مسلح این فرصت به دست آمد که مسألهء شرک زنان در حیات اجتماعی مطرح گردد. پس از گذشت سی سال ، در تابستان 1959 خانمهای بلند پایه گان دولت در محافل رسمی بدون حجاب ظاهر شده و به تعقیب آن دختران جوان متدرجاً در اداره و کارخانه به کار آغاز کردند. در این وقت آماده گی ذهنی برای رفع حجاب در اقشارشهری وجود داشته و نیز دولت قادر بود که مخالفین آزادی زنان را در جای شان بنشاند. برخورد سریع دولت در برابر شورش شهر کندهار و دستگیری محرکین مخالف آزادی نسوان ، روحیه افراد مماثل آنها را در کنج و کنار افغانستان ضعیف کرد.
طی سالهای 1929 1955 مناسبات اجتماعی اقتصادی تغییر ناچیز کرده و درین مدت صرف بیست و پنج مؤسسهء صنعتی در کشور وجود داشت. این رقم به کمک امداد ها و قروض خارجی تا سالهای 1970 به 643 مؤسسه ارتقاء یافت. پروژه های قابل توجه در عرصهء سرک سازی ، تولید برق آبی ، معادن ذغال سنگ ، سمنت ، تولید کود کیمیاوی و فارم های زراعتی به بهره برداری آغاز کردند. صدها جوان افغان به خاطر فراگیری دروس مسلکی به اتحاد شوروی آن زمان و کشور های اروپای شرقی فرستاده شد و کارشناسانان آنکشوربخاطر رهنمایی در قطعات نظامی ، موسسات علمی ، تخنیکی وحتّا مطبوعات و فرهنگ وارد افغانستان گردند.
در این وقت جنگ سرد با تمام ابعاد و جوانب آن در منطقه پیش برده میشد. همین فضا موجب میگردید که مناسبات دولت افغانستان با کشور های همسایهء ایران و پاکستان به سردی بگراید؛ زیرا آنها در آن طرف جنگ سرد از متحدین نزدیک امریکا در مقابل اتحاد شوروی سابق در منطقه محسوب میشدند. به ادامهء قطع مناسبات سیاسی با پاکستان در طی سالهای 1961 و 1962 راه ترانزیت افغانستان نیز از طریق بندر کراچی مسدود باقی ماند. انسداد راه تجارتی ضربهء شدیدی بر اقتصاد خانواده ها و تشبثات خصوصی وارد ساخت. مخالفین سردار محمد داوود در داخل سلطنت از این وضع استفاده نموده و منحیث یگانه راه بیرون رفت از بنبست در روابط افغانستان با پاکستان ، کناره گیری سردار محمد داوود را مطرح نمودند. سردار داوود خان در زیر فشار های بیرونی و فشار رقبای داخل سلطنت به تاریخ نهم مارچ 1963 مستعفی شده و در عوض او یکی از وزراء که به خانوادۀ سلطنت تعلق نسبی نداشت ( دکتور محمد یوسف) مؤظف به تشکیل کابینه و تسوید قانون اساسی جدید گردید. در قانون اساسی جدید باید رژیم منحیث رژیم شاهی مشروطه تعریف شده و قوۀ اجرايیه از جانب نماینده گان مردم در پارلمان رأی اعتماد میگرفت. قانون اساسی که شامل 128 ماده بود به سال 1964 نافذ گردید و یک سال بعد آن (1965 ) انتخابات عمومی تدویر یافت.
به این ترتیب " مرحله سوم برخورد سلطنت با مدرنیته" آغاز شد. درین مرحله به حقوق و آزادیهای فردی ارج گذاشته شده ، مصئونیت مسکن ، آزادی مناسک مذهبی ، آزادی تشکیل اجتماعات واحزاب در قانون تسجیل شده ، شکنجه ، تبعید ، سانسور قبل از نشر و تعقیب مخالفین سیاسی ممنوع گردید. خلاصه اینکه راه برای تحقق " مدرنیته" قانوناً گشایش یافت ، اما درعمل از جانب خود سلطنت در راه تشکیل ارگانهای انتخاب شدهء محلی و تشکیل قوۀ اجرايیه بر مبنای ابتکار آراء اکثریت نماينده گان پارلمان ، مانع ایجاد گردید. ظاهر شاه قانون تشکیل احزاب سیاسی و قانون ارگانهای محلی را پس از تصویب ولسی جرگه و تايید مشرانوجرگه در دفتر خود زندانی کرده و حاضر به توشیح آنها نشد. در حالی که احزاب سیاسی در جامعه وجود داشته و میتوانستند در ساختمان یک سیستم شاهی مشروطه نقش شان را به عهده بگیرند.
این حقیقت که دیموکراسی بدون اتکاء بر میکانیزم آن به هیچوجه تحقق یافته نمی تواند، از جانب سلطنت درک نشد و گمان گردید که دیموکراسی به ارادۀ شاه اعلام شده و مطابق تصامیم او عملی میشود.
عدم موجودیت قانون احزاب فی الواقع یک خلای بزرگ میان تیوری و عمل را به وجود آورده و پارلمان بدون احزاب رسمی سیاسی ، سبب میشد که کابینه ها به معرفی سلطنت و بدون پشتوانهء مردمی تشکیل شوند. به این ترتیب بوجود آمدن میکانیزم سیستم جدید دولتی ازجانب خود شاه جلوگیری شد که بالنتیجه نیروی احزاب به فعالیتهای محفی و اعمال ضد قانونی سوق یافت.
نسل جوان پیوسته علیه نابسامانی ها دست به اعتراض میزد ولی اعتراض آنها ناشنیده میماند. آنها غیر از تظاهرات خیابانی چاره و وسیلهء دیگر در اختیار نداشتند تا خواسته های شان را در داخل سیستم مورد دقت قرار میداد. بنأً اعتراض آنها در حاشیه میماند. تمام احزاب از این وضع بهره برده و این امکان برای شان میسر میشد که به ساده گی از میان جوانان معترض سربازگیری نمایند. اثر نامطلوب چنین حالت غیر مسئولانه و بلا تکلیف ، قطبندی شدن قشرجوان به احزاب ، گروهها و جناح های طرفدار مدرنیته و مخالف آن بود. مخالفین تجدد دست به همان وسیلهء کهنهء شان برده و بار دیگر آزادی زن را نشانه گرفتند. در این ارتباط داکتر حسن کاکر چنین مینویسد: " جوانان مذهبی متعصب خارج ازساحهء پوهنتون به سراغ زنان غیر وابسته برآمده و با هدف قرار دادن ایشان ، بر آنها {زنان بدون چادری} تیزاب پاش میدادند. دو صد زن با جراحات سوزنده شامل بستر شدند ...". علی الرغم مخالفت گروههای عقب گرا ، زن افغان به تبارز مستقلانهء موقف خود در جامعه موفق گردیده و از آن میان چهار زن توانستند که منحیث نمایندهء مردم به ولسی جرگه راه یابند.
پوهنتون کابل در دورۀ دهسال اخیر رژیم شاهی به مرکز مباحثات روشنفکری و حتّا مرکز سیاست های روزمره مبدل گردیده بود. این نقش بعداً به سایر موسسات تعلیمی نیز سرایت کرد. در سال 1965 تعداد محصلان پوهنتون کابل به 3200 و تعداد شاگردان مکاتب به یکصدوهفتاد هزار نفر میرسید. معارف متوازن هنوز در سرخط کار حکومت قرارنداشت ومکاتب در یک تناسب منطقی با اهالی ساکن در یک منطقه گشایش نمی یافت. در اکثر مناطق قبایلی بخاطر راضی نگهداشتن سران قبایلی و حفظ وفاداری آنها به سلطنت ، از افتتاح مکاتب جلوگیری میشد. همینطور در مناطق صعب العبور و منزوی از مراکز ولایات ، معلمین تعلیم یافته برای تدریس وجود نداشت. یعنی سطح تدریس در مکاتب نظر به مناطق متفاوت بوده و از نظر کیفیت هم ، توازن در معارف کشور موجود نبود. با درنظرداشت ضرورتهای عاجل به قوای کار ماهر و متخصص در بخشهای زراعت و صنعت ، توجه به تأسیس مکاتب مسلکی نگردیده و صرفاً به شمارمکاتب و لیسه های غیر مسلکی افزوده میشد. چون ظرفیت مؤسسات تحصیلات عالی هم محدود بود شمار زیادی فارغان لیسه ها بی سرنوشت مانده و به خاطر دریافت کار و امرار معاش از کشور خارج میشدند.
با ظهور نشرات غیر دولتی در عرصه مطبوعات ، خواسته های تحول طلبانه مطرح گردیده و بار دیگر تجدد خواهی در شعر و ادبیات داستانی انعکاس یافته و علاقهء جوانان را به خود معطوف میساخت. نشریه های مورد توجه این دوره ، اکثراً از جانب گروهها و" احزاب ثبت ناشده" منتشر می شدند ولی دولت متوسل به فرصت طلبی شده و از تعلقات آنها چشم پوشی مینمود. حدود آزادی نشرات در عمل معیین بود، زیرا هیچکس نمیتوانست سیستم دولتی را مورد سوال قراربدهد و یا در رابطه به اعمال متعلقین خانوادۀ سلطنت ، انتقادی را به نشر بسپارد. حتّا در قانونون اساسی مسجل شده بود که پادشاه واجب الاحترام و غیر مسئول میباشد.
طوری که قبلاً اشاره شد، سلطنت نتوانست و یا نخواست که حکومت ها به ارادۀ مردم ( احزاب اکثریت ) به پارلمان پیشنهاد شده و موفق به کسپ آراء اکثریت وکلا گردد. برخلاف طرزالعمل مروج در سیستم پارلمانی و بر عکس احکام صریح قانون اساسی ، سلطنت روزگذرانی نموده و رؤسای حکومت آینده را، خود پادشاه از میان وزرای کابینه های قبلی تعیین میکرد. بالاثر این خطاکاری سلطنت، سیستم جدید پارلمانی نتوانست نهادینه شود که این ضربهء محکمی بود بر روند مدرنیته در افغانستان. در پهلوی این ضربهء خود کرده ، آفت خشکسالی و بحران بیکاری عواملی دیگری بودند که به رقبای سلطنت موقع داد تا با اقدام مختصر نظامی به سلطنت چهل سالهء محمد ظاهر شاه پایان داده و پروسه آغاز شده در عرصه های آزادی مطبوعات و مشارکت نماينده گان مردم درارگانهای دولتی را متوقف سازند.
سردار محمد داوود پسر کاکای شاه ، قدرت دولتی را از طریق کودتای نظامی به دست آورده و تمام نرمش های دهسال اخیر سلطنت را " دیموکراسی قلابی" نامید. سردار محمد داوود با استفاده از ناتوانی های سلطنت در پیاده ساختن سیستم پارلمانی ، نرساندن کمک به قحطی زده گان ناشی از بحران خشکسالی و آماده نه ساختن محل کار برای نسل جوان ، بالاثر تشریک مساعی با افسران وابسته به حزب دیموکراتیک خلق افغانستان ، نظام جمهوری را جانشین سلطنت ساخت.
سردار محمد داوود هم مانند سلف خود به پیاده ساختن یک نظام خودگردان دولتی علاقه نداشت و میخواست کمافی السابق حاکمیت خود و یاران خود را بر ارادۀ مردم رجحان بدهد. به عبارت دیگر در عوض یک میکانیزم خودگردان ، نقش شخصیت و ارادۀ یک شخص به حیث اولی الامر مطرح گردید. در لویه جرگهء سال 1977 سیستم یک حزبی را به تصویب رسانیده و قانوناً آزادیهای داده شدۀ زمان سلطنت را پس گرفت و پروسهء تجدد خواهی را در حالت سردرگمی قرار داد. در پنج سال نظام جمهوری او، حرف اصلاحات بسیار زده میشد ، اما خود اصلاحات چندان محسوس نبود. شاه ایران کمک به ارزش دوملیارد دالر به خاطر تحقق پلان هفتساله آینده وعده کرد، اما به غیر از تادیهء ده ملیون دالر مصارف سروی پروژه ها، همهء این مبلغ در لفظ باقی ماند. پلان اصلاحات ارضی ( تحدید ملکیت برزمین الی 40 هکتار زمین للمی و 30 هکتار زمین آبی) و طرح قانون مالیات مترقی بر زمین موجب خوف و هراس ملاکین بزرگ گردیده و دولتی ساختن بانک های خصوصی در افغانستان، مناسبات صاحبان سرمایه را با دولت جمهوری برهم زد. با استفاده ازین زمینه های ایجاد شدۀ ذهنی ، گروههای محافظه کار، مجدداً وارد عمل شده و به حمایت از گروههای ضد " مدرنیته" در خارج ، همکاری شان را با احزاب و سازمانهای استخباراتی پاکستان آغاز کردند. قاضی حسین احمد امیر جماعت اسلامی پاکستان در مورد همکاری آنها چنین میگوید: مجادلهء مجاهدان افغان در زمان بوتو آغازیافت . او موافقه کرد که پنج هزار مهاجر به پاکستان داخل شود. تمام امکانات را در اختیار رهبران اسلامی افغانستان گذاشت. تا مجادلهء شانرا علیه دولت متمایل به شوروی داوود شروع کنند. گلبدین حکمتیار، احمدشاه مسعود، ربانی ، یونس خالص همه به اساس دعوت [ترغیب نگارنده] آقای بوتو منحیث مهمانان دولتی به پاکستان آمدند. امکانات تعلیم و تربیهء نظامی هم به آنها داده شد. مخالفت سازمان یافته و ارسال خرابکاران از پاکستان ، داوود خان را به کنار آمدن با پاکستان و متوقف ساختن سیاست حمایت از پشتونستان کشانید؛ ولی پاکستانی ها و حامیان آنها که از قبل به او لقب شهزادۀ سرخ داده بودند، به نرمش های وی وقع نگذاشته و صرفاً به منظور دور ساختن او از متحدین چپی اش با وی داخل گفتگو میشدند. به این ترتیب سردارمحمد داوود نه تنها به متوقف ساختن مخالفت گروههای وابسته به پاکستان نایل نیامد، بلکه در برابرسیاست های جدیدش واکنش های نامساعدی را به وجود آورد. این عکس العمل ها گسترده شد و سر انجام در میان پشتونهای آنطرف دیورند و چپی های متحدش هم شک و تردید را در رابطه به رژیم خود ایجاد کرد. به این ترتیب ، سردار داوود خان بدون آن که پایهء سیاسی مستقل از سایرجریانات برای دولت جمهوری خود ایجاد کرده باشد، با نیروهای سازمان یافتهء اخوان المسلمین و جناح چپ در گیر شد.
از فضای به وجود آمده که حادثه ترور میراکبر خیبر و زندانی شدن رهبران دست اول ح.د.خ.ا. آن را بیشتر مکدرساخت ، حفیظ الله امین که به انتظار چنین روزی در کمین نشسته و بنا بر دلیل نامعلوم و سوال بر انگیز هنوز دستگیر نشده بود، وقت کافی یافت (سیزده ساعت) تا با استفاده از فرصت به تنهايی دستورقیام را به افسران جناح خلق صادر کند؛ بدون آن که در این مورد کدام فیصلهء قبلی از جانب ارگان رهبری حزب وجود داشته باشد. او اقدام نامیمون خود را انقلاب نامید و خود را قوماندان دلیر آن معرفی کرد.


پس از سقوط خونین محمد داؤد خان ، قطب بندی چپ و راست در وجود دولت و مخالفین مستقر یافته در ایران و پاکستان باز هم تشدید یافت. دولتی که نورمحمد تره کی در رأس آن قرارداشت ولی حفیظ الله امین مهرۀ اصلی آن بود ، زیر نام مصالح انقلاب ، پلان سرکوب سایر گروهها و سازمانهای سیاسی را روی دست گرفته و به نامهای ذیل آنها را ردیف بندی نمود: " اشرافیون"(پرچمی ها) ، " ناسیونالیست های تنگ نظر"(ستمی ها) ، " ناسیونالیست های عظمت طلب"(افغان ملت) ، " ماجراجویان چپ"( شعلهء جاوید) ، " اخوان الشیاطین"(بنیادگرا های اسلامی). علاوه بر اعضای این سازمانها ، تعداد زیادی انسانهای غیر سازمان یافته و شمارزیادی از اعضای جناح خلق ، هم به همین اسم و رسم مورد شکنجه و آزارقرارگرفته و یا اعدام شدند.
استبداد خشن دولت ، آب را به آسیاب عقب گرایان انداخت و انسانهايی که در سابق افکار آنها را نمی پذیرفتند، روی اجبار برعلیه دولت و در کنار شان قرار گرفتند. همین طور دولت بدون در نظر داشت آماده گی های ذهنی در جامعه و شرکت داوطلبانهء خود مردم به صدور فرامین در مورد سه مسئلهء مورد منازعه در طول تاریح افغانستان یعنی " زر "، " زمین" و"زن " دست زد:
1- فرمان شماره ششم : الغای گروی ، سود و سلم
2 فرمان شماره هفتم : در مورد مصارف عروسی ، تعیین مهریه ( سه صد افغانی) ، منع ازدواج های جبری و تعیین سن ازدواج برای زن (16ساله گی) و مرد (18 ساله گی)
3 فرمان شماره هشتم : در بارۀ زمین که حد اقل زمینداری پنج جریب درجه اعلی و حد اکثر آن سی جریب درجه اعلی معیین شد. زمین های مازاد بدون جبران قیمت ضبط و به دهقانان بی زمین و کم زمین توزیع میشد.
محتوی و اهداف هر سه فرمان به هیچوجه نمی تواند که قابل تردید باشد. چنانچه امروز بعد از گذشت سه دهه ، منورین افغانستان وضع عقب افتادۀ موجود را در هرسه مورد ، منحیث عوامل بازدارندۀ رشد به سوی یک جامعهء مدنی میدانند. اما چگونه گی طرح و تلاش برای تطبیق هرسه فرمان قابل انتقاد و نکوهش است.
طرحان هرسه فرمان فوق نمیدانستند که معضلات مورد نظر را نمی توان به این ساده گی و آن هم به وسیله دولتمدارانی که پشتوانهء مردمی آنها مورد سوال قرار دارد ، حل کرد و تلاش های سبکسرانه چه عواقب وخیمی را در قبال خواهد داشت. آنها قضیه را به صورت میکانیکی و بدون درنظرداشت عمق و ریشهء آن در روان ، فرهنگ و تاریخ افغانها این طور فهمیده بودند که چون اکثریت افغانها ، در دهات زنده گی میکنند و در میان آنها دهقانان بی زمین و کم زمین اکثریت دارند، لذا با استماع این فرامین آنها در برابر نظم عنعنه يی حاکم در دهات قیام کرده و در پهلوی دولت قرار میگیرند. این توقع برآورده نشد و دولت کوشید تا به وسیلهء اعمال فشار، فرامین صادرۀ خود را تطبیق کند.
نحوۀ عملکرد و روش جبارانهء مجریان اصلاحات ارضی ، بدون رعایت عنعنات مسلط در دهات ، یکبار دیگر در تاریخ افغانستان ، قدرت مرکزی دولت را با مقاومت قدرتهای عنعنه يی در دهات و قبایل موأجه ساخت. اکثریتی را که رهبری دولت به خاطر جذب آن در مدار قدرت مرکزی عجله داشت ، درست در مقابل آن قرارگرفت". مخالفین تجدد خواهی از این نا رضايیتی بخشهای وسیع مردم در دهات استفاده نموده و در استقامت دهی اذهان آنها بر ضد تمام داشته های مدرنیته در افغانستان تب و تلاش نمودند.
متأسفانه حامیان بیرونی مخالفین دولت هم به عوض جستجو و حمایهء یک الترناتیف منور و معقول، به حمایت ازعقبگراترین نیروهای سازمان یافته به دست همسایه های افغانستان و وهابیون عرب برخاستند. به بیان روشن تر میتوان گفت که در عوض ایجاد " جنبش مقاومت" یک " نیروی پراگندۀ خرابکار" عرض اندام کرد که سوختن مکاتب ، کشتن معلمان ، بی رحمی در برابر زنان و کودکان ، ایجاد خوف و ارعاب دربین مامورین دولت ، کارگران و کارمندان اناث ، آتش زدن کتب و کتابخانه ها، چپاول آثار تاریخی و ضدیت با آثار فرهنگی گذشته در دستور روز شان قرار داشت.
تمام این جنایات در پوشش "جنگ مقدس علیه کمونیزم" انجام می یافت. این پوشش با منطق جنگ سرد سازگار بود. بسا سیاستمدارانی که خودرا مدافع حقوق بشر ، دیموکراسی و آزادی معرفی میکردند ، در مورد این جنایات نه تنها مهر سکوت برلب نهادند ، بلکه عاملین آن را تشویق مادی هم نموده ، با عناوین و القاب نظامی و مذهبی مفتخر ساختند.
به این ترتیب پیدایش و حضور گروههایی که آمادۀ تخریب مدنیت در وطن شان بودند، امید های آزمندانه و دیرینهء تهران و اسلام آباد را به خاطر اعمال نفوذ در افغانستان زنده ساخت. هردو همسایه در تبانی با صادرکننده گان جنگ و خشونت ، به دسته های عقبگرا از کشور های مختلف جهان ، اجازه دادند تا از قلمرو های شان منحیث تخته خیز صدور وحشت و بربریت به داخل افغانستان استفاده شود. چنین آماده گی ، مشوق بیشتر مداخلات ابرقدرتها در منطقه شده و خواستهای دیرینه و بالقوۀ آنها ، حالت بالفعل به خود گرفت. از یک طرف تصمیم داخل ساختن قطعات نظامی اتحاد شوروی سابق به افغانستان اتخاذ شد و از جانب مقابل ، چینل های انتقال سلاح و مهمات برای مخالفین دولت تقویت یافت.
رهبران تندرو در رهبری دولت امیدواربودند که از دست رفتن پایه های اجتماعی دولت با سرازیرشدن کمکهای مالی و نظامی اتحادشوروی جبران خواهد شد. لذا حاضر بر تجدید نظر در مشی پادرهوایی دولت شان نمیشدند. در پهلوی این روحیه و روش آنها ، بعضی ناظران سیاسی معتقد اند که سیاست های تندروانه ، عمداً به منظور تحریک مردم اتحاذ میشد و حفیظ الله امین در آن رسالت خاص داشت. نظر اخیرالذکر ایجاب تحقیق و بررسی بیشتر را متکی بر فاکت های واقعی مینماید که متاسفانه تا هنوز در دسترس تحلیل گران وقایع قرارندارد.
پس از سرنگونی حفیظ الله امین ، برقراری صلح در افغانستان بازهم به حیث یک معضلهء لاینحل باقی ماند و جهات بین المللی برخوردها در وطن افغانها متبارزتر از گذشته شد. قطعات اتحاد شوروی در افغانستان جابه جا شدند و برای مقابله با آنها ، پول ، سلاح و افراد تربیه شده از گوشه و کنار جهان تدارک و بسیچ گردیدند. هریک از جناحهای خارجی میخواست گوی سبقت را در جنگهای افغانستان از حریف اش برباید. به عبارت دیگر آوردن صلح در افغانستان از محدودۀ توانمندی افغانها فراتر رفته ، منوط و مربوط به نیأت صلح جویانهء هردو ابر قدرت گردید.

گرچه دولت افغانستان از شروع سال 1980 تا واگذاری قدرت به مخالفین مسلح در اپریل 1992 آنقدرهر سه فرمان متذکره را در مورد " زر ، زمین و زن" دست کاری نمود که از همان متن تندروانه و ذهنی گرایانهء آن چیزی باقی نماند؛ اما مردم به خصوص ده نشینان آنقدر آماج تبلیغات قرارگرفته بودند که تأثیر جنگ روانی کمتر به آنها فرصت میداد تا به اقدامات اصلاحی دولت گوش فرا بدهند. دهقانان و زنان در حالت خوف از مخالفین مسلح قرار داشته و نمی توانستند از مزایای فرامین دولت به نفع شان استفاده نمایند. آنها مجبور بودند که به قیمت زنده ماندن شان ازمنافع اقتصادی و اجتماعی خود در جامعه صرف نظر نمایند.
با آن که در طی همین سالها (1980 - 1992 ) دولت قادر نگردید که مخالفین تقویت شده از خارج را به میز مذاکره و مصالحه بکشاند ، اما در استحکام پایه های اجتماعی دولت و جذب منورین در کنار دولت دست آورد هایی روشنی داشت. به خاطر اثبات این ادعا میتوان از پیوستن قابل توجه گروههای مخالف مسلح به دولت ، افزایش صفوف قوای مسلح ، توسعهء سازمانهای اجتماعی و تقویت صفوف ح.دخ.ا. نام برد. دفاع مستقلانه و تداوم قریب به چهار سال حاکمیت ، بدون حضور نظامیان خارجی در افغانستان ، موفقیت هايی بودند که بالاثر نرمش های دولت در برابر واقعیت های سرسخت جامعهء سنتی افغانستان به دست می آمد.
در این سالها علی الرغم وجود عامل بازدارندۀ جنگ ، روند مدرنیته در مناطق تحت نفوذ دولت توقف نداشت. شمار متعلمان ومعلمان به طور بی سابقه بالا رفت. مکاتب جدید افتتاح شده و مؤسسات تربیهء معلم در شمار زیادی از ولایات تأسیس گردید. زمینهء تربیه کارگران در داخل و خارج کشور فراهم شد و صدها کارگر افغان برای کسپ دانش و تجربه به مراکزتعلیم و تربیهء مسلکی در داخل و خارج اعزام شدند. شمار زیادی از زنان افغان در تاسیسات فرهنگی ، اداره و کارخانه استخدام گردیده و پروسهء شرکت آنها در پیشبرد امور جامعه به طور مطلوب پیش میرفت. به خاطر مصروفیت مردان در وظایف امنیتی و نظامی ، شمار کارمندان و کارگران زن در برخی تأسیسات به 60% میرسید. برای بار اول امکان آن مساعد شد تا اشاعه فرهنگ ملی افغانستان از طریق شبکهء تلویزیون در کابل و تعدادی از ولایات صورت بگیرد. همینطوردستگاه نشرات رادیو که قبلا محدود به شهر کابل بود ، توسعه یافته و در تعدادی از ولایات رادیوهای محلی فعال گردید. همینطور در عرصه های مخابرات ، ترانسپورت ، اعمار منازل رهایشی ، توسعهء شهر ها، ایجاد پوهنتونها ، توسعهء خدمات اجتماعی و طبی ، ایجاد کودکستانها ، کلینیک های صحی، مواظبت از معلولین و کودکان بی سرپرست ، گامهای چشمگیری برداشته شد. ولی خسارات ناشی از جنگ به مراتب بیشتر از دست آوردهای متذکره بود. جنگ همیشه موجب بربادی تمدن میشود مخصوصاً که شرکت کننده گان آن میان اهداف نظامی و ملکی تفریق نکرده و عمداً بر داشته ها و پایه های مدرنیته حمله نمایند. متأسفانه در افغانستان چنین شد.
" به گونهء مثال تا سال 1987 در جریان این جنگ بیش از دوهزار مکتب ، 350 پل و پلچک ، 400 مرکز فرهنگی 131 شفاخانه ، 2240 مسجد و اماکن مقدسه ، 258 دستگاه تولیدی ، هزاران کیلومتر سرک ، لین برق و تیلیفون و هزاران عراده لاری تخریب و به آتش کشیده شده اند. این خسارات معادل سه بر چهارحصهء تمام سرمایه گذاری های انکشافی افغانستان در پنجاه سال قبل از اپریل 1978 میباشد".
تلاشهای دولت به خاطر تحقق مصالحه با جانب مقابل و نیز مساعی ملل متحد در جهت تشکیل یک دولت با پایه های وسیع ، بالاثر حادث شدن تغییرات بزرگ در منطقه به ناکامی انجامید. به این معنی که با فروپاشی اتحاد شوروی یک خلای قدرت در منطقه بروز کرد و دو همسایهء حریص افغانستان ( ایران و پاکستان) به خاطرتقویهء مواضع شان در منطقه ، کوشیدند تا با نفی یک راه حل سیاسی معقول ، گروههای وابسته به خود شان را در افغانستان به قدرت برسانند. داکتر نجیب الله مطابق پروگرام سنجش ناشده و بی اساس ملل متحد از قدرت کنار رفت. ولی حکومت پیشنهادی آن سازمان نتوانست قدرت را به دست بگیرد. از این فرصت تهران و اسلام آباد استفاده کرده و هریک به حمایت از گروه تحت الحمابهء خویش دست به کار شدند. در نتیجه جنگهای تنظیمی میان گروهها شعله ور شد و در آتش آن داشته های مدنیت افغانها بسوخت. به این ترتیب یک دورۀ قریب به نیم قرن تجدد خواهی که پس از پایان صدارت سردارهاشم خان آغاز شده بود ، مورد قصاوت بی رحمانهء تاریخ قرار گرفت.
بالاثر برخورد های مسلحانهء تنظیمی تعداد زیادی از شهرهای افغانستان خساره برداشتند، اما خرابکاری در شهر کابل بی مثال بوده و پايیتخت افغانستان را به ویرانه مبدل ساخت. در تاریخ جهان هیچ شهر این طور به وسیلهء مردم خودش تخریب نشده است. مافیای جنگی کوچه به کوچهء شهر به مقابل همدیگرجنگیدند و شهر را به ساحهء تسلط خود تقسیم کردند. دروازه های علم و معرفت مسدود شدند ، وجود تأسیسات فرهنگی مانند سینما و تیاتر زیر سوال قرار گرفته و تعطیل شدند. از حرمت و نقش زن در جامعه انکار صورت گرفت و چندین هزار زن که نان آور خانواده های شان بودند ، از ادارات و موسسات اقتصادی سبکدوش شدند. زن ستیزی و معارف ستیزی این بار در تاریخ پرطلاتم افغانستان کارنامه های شرم آور از خود بجا گذاشت. با یک جمله میتوان گفت که روند مدرنیته نه تنها متوقف شد ، بلکه آنطور به عقب رفت که ریشه های فرهنگی و آثار تمدن گذشتهء وطن نیز مورد چپاول و تخریب قرار گرفت. موزیم ملی چور و چپاول شد. تشکیلات سیاسی و اجتماعی که فی الواقع قوای محرک و هدایت کنندۀ مدرنیته اند ، زیر فشار زور و تعدی منحل شدند. دارايی آنها چپاول شد و عمارات آنها به پوسته و سنگرجنگ سالاران علیه همدیگرشان تبدیل گردید.
ميرعنايت الله سادات
زنده گی جلوۀ ناموس تحول باشد
هرکجا نیست تحول عدمش نامند
دکتور میر نجم الدین انصاری

تجدد خواهی در افغانستان
بخش سوم

قدرتهای ضد مدرنیته شهر کابل را به خاطری زیر حملات تخریبی قراردادند تا در زیر فشار جنگ ، منورین و تجدد خواهان نتوانند بیشتر آنجا بمانند. فشار های وارده جزء از پلان فراردادن تجدد خواهان از کشور شان بود. طالبان سیاست فراردادن منورین را به گونهء دیگر تعقیب و به آن ابعاد گسترده تردادند.
قیودات بر گشت و گذار زنان و اجبار داشتن ریش برای مردان تنها مثالهای اند از دهها موارد آزار و اذیت که منورین را به فرار از خانه وکاشانهء شان وامیداشت. در برابر رفتار اذیت کنندۀ طالبان ، این ابیات پر معنای مولینا عبدالرحمن جامی پس از گذشت چندین قرن به خوبی صدق مینماید :
به راه خود مخوان ای شیخ ما را که ما هم مذهبی داریم و دینی
اگر از ریش کس درویش بودی ريیس خرقه پوشان میش بودی
تعصب نه در مذهب اسلام و نه در فرهنگ مردم ما جا دارد. بنأً اعمال طالبان خود گویای آن است که آنها چنین فشار ها را به خاطر مقاصد بیگانه گان انجام میدادند. پیشوایان ادب و فرهنگ جامعه ما قرنها پیش چنین خام مغزی ها را نکویش نموده اند. حضرت بیدل میفرماید:
سر و ریش می تراشم دل کس نمی تراشم
مولانای بزرگ تعصب را مظهرکمبود عقل ومنشاء خون آشامی میداند :
" مذهب عاشق زمذهب ها جدا ست عاشقان را مذهب و ملت جداست
سخت گیری و تعصب خامی است تا جنینی ، کارت خون آشامی است"
در دورۀ تسلط طالبان ، جای میکانیزه شدن زراعت را زرع تریاک گرفت و به عوض احداث فابریکات طرف ضرورت اقتصاد ملی ، دستگاه های پروسس مواد مخدر فعال شدند. همینطور به عوض مشاورین خارجی در عرصه های مورد نیاز جامعه ، بنیادگرایان القاعده در شهر ها و نقاط با اهمیت نظامی جابجا گردیدند.
با این ترتیب امیدهای دیرینهء تجددخواهان که به خاطر ارتقاء و تعالی جامعهء شان متحمل رنجها شده و از زندانها و به دار کشیدنها نه هراسیده بودند ، برباد رفت. کشور افغانها به عوض یک سرزمین صلح و آرامش ، به لانهء تروریستان بین المللی تبدیل شد. این بار تاریخ بی رحمانه تر از گذشته ها ، کتاب تجدد خواهی را در افغانستان بست.
پس از سقوط ادارۀ طالبان ، شعار باز سازی و تجدد خواهی از هر طرف بلند شد. اما گذشت پنجسال نشان میدهد که بازهم میان حرف و عمل یک خلیج بزرگ وجود دارد. شمار زیادی از مدعیان تجددخواهی چندان به گفته های شان صادق به نظر نمی خورند. آنها در فکر جمع آوری ثروت بوده و سعی میکنند که از هر طرف باد بوزد ، آنها هم به همان طرف بروند. آن مدافعان واقعی مدرنیته که به سخنان شان صادق بوده و درک سالم از وضع فعلی جامعه و شرایط ماحول افغانستان را داشته باشند ، کمتر در صحنهء سیاست افغانستان حضور دارند.
متأسفانه جامعه ما هنوز هم مانند سابق در یک بحران خطرناک به سر می برد. نقش افغانها محدود بوده و ابتکارعمل در دست نیروهای بین المللی است. از این فرصت ، مخالفین "مدرنیته" به سود خود شان بهره برده و با شعار های ظاهراً وطندوستانه ، میکوشند تا چرخ تاریخ را دوباره به نفع سیاست های عقب گرایانه در منطقه به حرکت در آورند.
اگر مدعیان تجدد خواهی با درس های از گذشته که شمهء آن درین مقال تقدیم گردید، توجه نه نمایند، عقبگرد تاریخ این بار خشن تر از گذشته ها ، تمام آرزوهای تجدد خواهانه شان را برباد داده وباز همان آش خواهد بود و همان کاسه . بگفتهء حضرت بیدل :
چه امکان است بیدل منعم از غفلت بیرون آید هجوم خواب خرگوش است یکسر شیر قالی را

پایان کلام :
با مرور مساعی تجدد خواهان به خاطر تحقق مدرنیته در افغانستان و علل ناکامی آنها از اوایل قرن گذشته تا امروز نتایج ذیل به دست میآید:
1 مدرنیته در افغانستان ، همواره در کشاکش قدرتهای خارجی قرار گرفته است.
2 بطور طبیعی این قدرتها اگر یکی شان در حمایت از مدرنیته و تجددخواهان قرار گرفته اند ، دیگرش به خاطر تضعیف رقیب خود یکجا با مخالفین مدرنیته علیه دست آورد های مردم افغانستان و نماینده گان منور آن عمل کرده اند.
3 جدال قدرتهای بیرونی در افغانستان نشان میدهد که دولتمردان این کشور ها آن قدر هم به رشد سالم تمدن جهان علاقمند نبوده و وجدان شان از حمایهء نیروهای ضد مدرنیته ناراحت نبوده است .
4 با تأسف که یک تعداد افغانهای منور هم به خاطر عقده گشایی از حریفان سیاسی شان ، بر اصول و موازین فکری خود پا گذاشته و در کنار عقب گراها قرارگرفتند. حتّا اگر سوال تأمین صلح و مصالحهء ملی هم مطرح بوده است ، آنها به تشویق و حمایت جنگ سالاران ادامه داده و طرح واقعبینانه برای آرامش وضع در وطن شان نداشته اند.
شماری ازین منورین که سالهاست که در بیرون از وطن اقامت دارند ، اکنون پس از اشاعهء راپور سازمان " نظارت بر حقوق بشر" در نیویارک ، تشجیع شده و میخواهند که متحدان دیروزی شان مورد محاکمه و مواخذه قرار بگیرند؛ ولی اینها به نتايج " معاونت" خود در آن جرایم نمی اندیشند.
5 تجربهء کشور ما نشان میدهد که تحقق مدرنیته در یک سرزمین نیاز به صداقت ، فهم ، درایت و وفاداری به مردم و وطن دارد. بدون عشق و علاقه به مردم و بدون درک ضرورتها و اولیت ها و بدون شرکت توده های وسیع مردم ، نمی توان به تحقق مدرنیته در جامعه دست یافت.
6 تجارب تمام کشورهایی که در مسیر مدرنیته از آزمون زمان موفقانه برون شده اند ، نشان میدهند که تجدد خواهی معاصر ، تراوش فکری منورین وابسته به طبقهء متوسط بوده و تحقق آن از اتحاد و همبسته گی این طبقه وابسته می باشد. درعصر امانی شرایط ظهور چنین یک طبقه کاملاً محدود بود وتنها یک قشری از منورین در دفاع از اصلاحات قرار گرفتند. در سالهای 1960 که فرصت برای منورین داده شد، عین معضله تکرار گردید ، ولی با این فرق که این باراهالی شهر نشین افزایش یافته بودند اما اقتصاد شهری هنوز هم کدام سهم قابل ملاحظه در مجموع تولیدات ملی نداشت. منورین این دوره، برخلاف زمان امانی، در تحت تأثیر شرایط جیوپولیتیک افغانستان به استقطاب کشانیده شدند. ناکامی" مدرنیته" در این مرحله ، بیشتر نتیجه اختلافات قشر منور شهری وطن ما میباشد.
7 -- در دورۀ پس از سقوط طالبان به وضاحت دیده میشود که رابطهء مدرنیته با یک رشد متوازن اقتصادی اجتماعی در نظر گرفته نمی شود. مسوولین امور، تجدد خواهی را به صورت روبنايی مطرح کرده و رابطهء منطقی آن را با رشد زیربنای اقتصادی در نظر نمی گیرند. سیاست های اقتصادی آنها در جهت تقلبل بیکاری وفعال ساختن مجدد مؤسسات تولید صنعتی قرار نداشته ودر جهت میکانیزه نمودن زراعت گام عملی نمی گذارند. زیرا تاکنون موفق به طرح و تطبیق یک مشی متوازن واقعبینانهء اقتصادی نشده اند.
8 عوامل فوق االذکر سبب شده است که تجدد خواهی در افغانستان بی پایه مانده و موسسهء مدرنیته به جزء لایتجزای سیستم دولتی و نظام اجتماعی مبدل نگردد. بعد از هر خرابی ، دوباره تجدد خواهان دست به کار شده اند ، اما نتايیج زحمات آنها بازهم بالاثر تحریکات داخلی و یا خارجی سرکوب شده است. به عبارت دیگر سرنوشت مدرنیته در افغانستان پیوسته در یک" دور باطل" و یا " دايرۀ شیطانی" قرارگرفته است. همین حرکت دورانی از شروع قرن نزدهم تا حال ادامه داشته و راه بیرون رفت از آن هنوز هم بعید به نظر میخورد.
9 - این که چرا بعضی افراد و گروهها در سراسر جهان و به صورت اخص در جامعه ما در برابر تجدد خواهی مقاومت مینمایند ، عوامل مختلف دارد که این عوامل را می توان در سه دسته ردیف بندی نمود :
الف - آشنایی جوامع شرقی با دست آورد های ناشی از انقلاب صنعتی در غرب ، همزمان بود با تجاوزات قدرتهای استعماری در سرزمین های شان. در چنین یک مرحله يی ، آنها تمدن غرب را صرفاً در رخسار سربازان هجوم آورده به مدنیت شان به محاسبه میگرفتند؛ زیرا هیچگونه ارتباط دیگری که معرف بنیاد های علمی و فرهنگی آنها باشد با غرب وجود نداشت. در چنین اوضاع و احوال انگيزه يی برای ملل تحت ستم استعمار وجود نداشت تا مبتنی بر آن به شناخت مدنیت غرب علاقه میگرفتند. در آنوقت برای شرقیان هدفی دیگری مطرح نبود ، به غیر از این که به هر وسیلهء ممکن ، از خود و داشته های شان در برابر نفوذ حریصانهء استعمار دفاع نمایند. در این راستا ، آنها نه تنها در محفظه های سنتی خود قرارگرفتند و دست رد به سینهء متجاوزین زدند ، بلکه اکثراً دست آورد های جدید علمی و تخنیکی غرب را نیز نادیده گرفتند. اگر پدیدهء استعمار ، روابط شرق و غرب را از جریان طبیعی آن بیرون نمی کرد ، به یقین میتوان گفت که هیچگاه مقاومت ها در برابر " مدرنیته" به وجود نمی آمدند.
ب - آنهایی که میخواهند گروههای تحت نفوذ خود را به حالت بیخبر از علم و معرفت نگهدارند، تا به آسانی بر ذهن و روان آنها مسلط باشند. چنین افراد در مقاطع مختلف تاریخ معاصرافغانستان ، کوشیده اند تا " مدرنیته" را ناقض دین و مذهب معرفی کرده و افغانهای مؤمن را در برابر آن یعنی فی الواقع در برابر منافع خود شان بشورانند. آنها بنابر منافع حریصانهء خود دايماً آماده اند تا در برابر" مدرنیته" قدعلم نمایند.
ج - متاسفانه هواداران مدرنیته هم به خاطر کمبود معلومات و نداشتن تجربهء کافی ، طوری " مدرنیته" را در جامعه معرفی کرده اند که اعوام الناس به کنه حقیقت پی نبرده و از رفتار و کردار آنها هم استنباط درست نتوانسته اند. به عبارهء دیگردر بسا موارد که نمونه های آن درین مقال تذکر رفت ، این هواداران خود شان مسبب افتادن توده های مردم در دام عقب گرایان گردیده اند.


***

لینک های مرتبط به این نوشتار :

- تجدد خواهی در افغانستان بخش نخست