برگرفته از شماره هشتم آسمایی- اکتبر 1998

حمید عبیدی

پندارهای شيرين و واقعيتهای تلخ




پيش از انتقال حکومت به مجاهدين در کابل‌، هرگاه در ارگ و يا بناهای مربوطه با خانواده پادشاه سابق افغانستان ترميمی بعمل ميآمد شايعه بازگشت شاه سابق به قدرت ، کابل را فراميگرفت. به‌همين سان ترميمات در ميدان هوايی‌، بالاحصار و برخی نقاط مهم ديگر شهر شايعه استقرار ‌قوای صلح ملل متحد‌ را برمی انگيخت‌...

نميتوانم به يقين بگويم‌.کی اين شايعات را پخش ميکرد‌ و اما برخی عوامل و زمينه‌ها وجود داشت که ميتوانست حدس و گمانهايی را درين باره برانگيزد: 

- امريکا و شوروی آشکارا به سوی پايان جنگ سرد گام مينهادند و از آنها کارهای معقولی ‌سر ميزد‌ . افغانها هم حق داشتند فکر کنند که خوب اگر در مورد ساير مسايل طرفين ميتوانند به موافقه برسند، چرا نتوانند در مورد افغانستان به موافقه برسند‌؟!

- بسياريها تصور ميکردند که پس از خروج قوای شوروی‌، دليل و عاملی باقی نميماند تا امريکا بازهم به حمايت از نيروهای ادامه دهد که با آن جز دشمن مشترک‌، وجه مشترکی ديگری ندارد‌؛

- تصور ميشد که اگر ابر قدرتها به موافقه برسند‌، تحقق توافق مذکور برای شان مشکل نخواهد بود‌؛ به خصوص که هرکدام حامی يک طرف داخلی در قضيه بودند‌ و امکانات مؤثری نيز برای اثرگذاری بر انکشاف اوضاع داشتند‌.

- سياست رسمی آن زمان حکومت مبتنی بر مصالحه و آشتی ملی- ‌صرفنظر از اين که از کدام چشمه‌ آب ميخورد و يا نميخورد‌‌ـ- با توافق طرفهای خارجی‌، سهمگيری سازمان ملل در عمليه صلح و احتمال نقشی برای شرکت پادشاه سابق در عمليه توافق همسويی نشان ميداد‌.

- از اظهارات و بيانيه های پادشاه سابق معلوم بود که او حاضر است تا در عمليه انتقال قدرت و تأمين صلح نقشی ايفا نمايد‌.

با در نظر داشت عوامل فوق اگر مثلاً امريکا و شوروی واقعاً به موافقه‌يی برای پايان جنگ در افغانستان ميرسيدند و برای تحقق آن مصمم ميبودند‌، ناممکن نبود تا مانند روند صلح کامبوج- توافق جوانب درگير خارجی‌، ديالوگ ميان طرفهای داخلی‌ و پذيرش نقش پادشاه سابق ، اعزام ‌قوای حافظ‌صلح ‌- در افغانستان نيز عمليه صلحی به‌راه افتد‌.

و اما طوری که روشن است خوابهای خوش برمبنای فرضيات بالا استوار بودند‌، تعبير نشدند‌.

به هر رو طی سالهای بحران دراز مدت و خونين که روزتاروز تواناييهای ملی افغانها را به نابودی کشانيد، در جهان تحولات غيرقابل تصور رويداد.    در منطقه نيز تحولات در خور توجه به ميدان آمد.  در افغانستان نيز همه چيز بار بار زير و زبر گرديد.  و اما برخی پندارها که گويی تا مغز استخوان در تفکر سياسی افغانی رخنه کرده اند، همچنان پا برجا مانده اند: 

- انتظار از پادشاه سابق که برای نجات ملی اقدام بکند ‌و انتظار پادشاه سابق که ملت او را به ايفای نقشی فرابخواند و زمينه ايفای اين نقش را فراهم سازد‌؛

- انتظار از ملل متحد مبنی بر اين که جلو مداخله خارجی و جنگ را بگيرد و برای تأمين توافق ملی و ايجاد زمينه تشکيل يک حکومت موافق به اراده ملی افغانها کومک نمايد‌؛

- انتظار از کشورهای همجوار و ديگر قدرتهای حامی جوانب درگير در جنگ ، که از روی تعقل و وجدان و يا لااقل استرحام‌، بيشتر سبب تباهی افغانها نگردند و به روی خدا و قرآن از سر افغانها و افغانستان دستبردار شده و به قطع جنگ و تأمين صلح در افغانستان کومک نمايند‌؛

- انتظار از کنفرانس کشورهای اسلامی که از روی همبسته‌گی اسلامی به استغاثه مردم مسلمان افغانستان برسد‌...

- انتظار از امريکا و کشورهای غربی تا پاس آنچه را که افغانها در برزمين‌زدن حريف شان کردند‌، ادا نمايد و دين خود را انجام دهند‌؛

- انتظار اين که متجاوزين غرامت ويرانيها و صدماتی را که بر ملت و کشور ما وارد کرده اند‌، بپردازند و جامعه بشری در بازسازی افغانستان وسيعاً کومک کند‌؛

در يک کلام انتظار از بيگانه‌گان که بيايند و برای ما افغانها کاری بکنند‌...

و اما بالاخره امروز بايد از خود پرسيد که چرا هيچکس به داد افغانها نرسيد و به تقاضاها و حتا ناله‌های دردناک آنها توجه ننمود.  اگر ذهنيت عامه افغانی علل اين وضع را درک کند‌، گام بلندی خواهد بود در مسير رستگاری ملی.

همچنان بايد يکبار به آرشيفها مراجعه نمود و ديد:  کی در کدام زمان چی‌ميگفت و چی ميکرد و امروز چی ميگويد و چی ميکند‌... پس از همچو مرور و ارزيابی درخواهيم يافت که کی با کدام درجه از پخته‌گی‌، دورنگری و مسووليت سخن گفته‌، عمل شان تا کدام حد با ادعاهای شان مطابقت يا لااقل هماهنگی و همسويی داشته و نتيجه و پيامد انديشه‌ها‌، برنامه ها، گفته و اعمال شان چيست. بالاخره هم هرکدام ما خود بايد سر در گريبان کنيم و بياد بياوريم که خود در گذشته چی فکر مينموديم‌، چی ميگفتيم و چی ميکرديم و در همه چيزی که در کشورما اتفاق افتاده و می‌افتند نقش مستقيم و غير مستقيم ما چی بوده است. اگر بتوانيم در اندرون خود نيز اين مرور و ارزيابی را بکنيم ، نصف راه را دراين جهت خواهيم پيمود که امروز و فردا چی بايد بکنيم و چی نبايد بکنيم. البته بسيار خوبتر و مؤثرتر خواهد بود اگر نتايج اين تفکر خود را با همفکران ديروزی و امروزی و حتا با آنانی که ايشان را ديروز مخالف خود ميدانستيم و يا هم امروز چنين ميپنداريم شان در ميان نهيم‌‌، تا با واقعيتها به گونه‌همه جانبه آشنا شويم و همدگر را بهتر و چنان که ديروز بوديم و امروز هستيم بشناسيم‌.


تضاد منافع قدرتها



پيش از هر چيز درک اين حقيقت مسلم لازم است که سياست خارجی دول متکی برمنافع شان تدوين و تعميل ميگردد. اين که گاهی دولتها در تشخيص منافع کوتاه مدت و دراز مدت و يا نحوه دستيابی به آن دچار اشتباه و خطا شوند ناممکن نيست. شوروی با برانگيختن بحران در افغانستان مرتکب خطای بزرگ گرديد. ابر قدرت شوروی پس از تحمل صدمات سنگين مادی و معنوی‌، در زمان گرباچف به اين خطا پی برد. شوروی فهميد که به اهداف حد اکثر خود نميتواند برسد . پس از آن شوروی هدف حد اقلی را که در چهارچوب تفکر جديد گرباچف هم آن را برای خود مشروع ميدانست قرار داد. اين حداقل تنها عدم انسلاک نه‌، که بـيطرفی افغانستان بود. هدف مستور شوروی زير پرده بيطرفی افغانستان‌، همانا تبديل دوباره افغانستان به نوار حايل بود. به اين معنی که آمريکا و غرب در مجموع افغانستان را کشور بيطرف و قلمروهای آنطرف مرز شمالی افغانستان يا ورای آمو (‌تاجيکستان‌، ازبکستان و ترکمنستان‌) را به مثابه قلمرو تخطی ناپذير و جدايی ناپذير شوروی‌‌- پس از فروپاشی شوروی به مثابه قلمرو نفوذ انحصاری روسيه‌‌ــــ‌‌بپذيرند. همچنان بالمقابل شوروی‌‌ــــ‌‌سپس روسيه‌ــــ‌‌قلمرو آنطرفتر از خط ديورند را به حيث منطقه خارج از نفوذ خود و يا به حيث منطقه نفوذ غرب بپذيرد.

در حالی که فروپاشی‌شوروی محتمل به نظر ميرسيد و بارسنگين حمايت از حکومت کابل بر شانه آن سنگينتر و غير قابل تحمل ميگرديد‌، دليلی وجود نداشت که ايالات متحده امريکا حاضر به دادن همچو امتيازی به شوروی و سپس روسيه گردد. خاطرات رييس اسبق سيا و تأکيد مشاور امنيتی ريس‌جمهور کارتر نيز نشان ميدهند که امريکا‌، بحران افغانستان را دامی برای شوروی ميدانست‌.

حال نيز دشوار نيست که ديد افغانستان‌، يگانه راه آزاد از کنترول و نفوذ روسيه‌، برای تماس آسيای ميانه‌، با جهان خارج است. روسيه بحران زده تنها با مسدود نگهداشتن اين راه است که ميتواند کنترول خود را بر آسيای ميانه حفظ کند. آمريکا‌، با باز شدن اين راه ميتواند در آسيای ميانه وسيعاً نفوذ نموده و به منافع عظيم اقتصادی‌، سياسی و ستراتيژيک دست يابد‌.

پاکستان‌ نيز به امکانات آسيای ميانه حريصانه چشم دوخته است‌.

برخلاف ايران نه تنها بخاطر دلايل اقتصادی بخاطر ملاحضات مربوط به بقای رژيم از نفوذ امريکا در افغانستان و آسيای ميانه سخت هراس دارد‌.

هند نيز نفوذ پاکستان را در افغانستان و آسيای ميانه مخالف منافع خود ميداند‌.

عربستان سعودی با ايران بر سر نفوذ و رهبری جهان اسلام سخت در رقابت است.

همين تضاد منافع و رقابت شديد ميان قدرتهای جهانی و کشورهای همسايه عامل تداوم بحران و مانع توافق آنها بر سر مسئله افغانستان ميباشد. با هيچگونه نصيحتا نميتوان اين قدرتهای منطقوی و جهانی را به تغيير سياستهای شان واداشت‌، مگر اين که در ميدان رقابت برنده‌ها و بازنده‌ها آشکار شوند يا به مصالحه‌يی دست يابند که کم و بيش منافع شان را به گونه متناسب تأمين نمايد‌و يا اين که افغانها بتوانند به يکپارچه‌گی‌يی دست يابند که خود سرنوشت خود را تعيين کنند و منافع ملی خود را مبنای سياستهای داخلی و خارجی خويش قرار داده و قادر به تحقق آن باشند. حتا در اين صورت اخير نيز افغانها ناگزير خواهند بود واقعيتهای منطقه و جهان و تناسب نيروها را مدنظر داشته باشند‌، در غير آن سياستها جنبه عملی نخواهند يافت و به اهداف مورد نظر نه‌خواهند رسيد‌.


آيا امريکا کاری کرده ميتواند‌؟


با پايان جنگ سرد و فروپاشی شوروی اساسات جهان دو قطبی که پس از جنگ دوم جهانی شکل گرفته بود نيز فروريخت. در چنين شرايط امريکا به حيث يگانه ابرقدرت جهانی عرض اندام نمود و در صدد شد و است تا چنان نظمی نوی در جهان برپا کند که با منافع درازمدت آن مطابقت داشته باشد . و اما دشوار نيست تا ببينيم که امريکا برغم يگانه ابر قدرت بودن نتوانسته در همه موارد همه چيز را مطابق به خواست خود حل و فصل کند. در کنار امريکا قدرتهای ديگری دارند سر بلند ميکنند. با يک ديد دقيقتر ميتوان ديد که جهان نه به سوی يک قطبی شدن‌، بل به سوی چند قطبی شدن ميرود. اين مراکز قدرت از همين حال بر سرکسب نفوذ در مناطق گوناگون جهان در حال رقابت با هم اند. افغانستان نيز متأثر از اين رقابت ميباشد. به گونه مثال سياست روسيه‌، هند‌، ايران‌، اروپای غرب‌ و چين در قبال افغانستان از سياست امريکا فرق دارد. پس نبايد تصور نمود که امريکا خواهد توانست سياست خود را در قبال افغانستان‌‌-    ولو اين که يک سياست معيين داشته باشد و مصمم به عملی ساختن آن نيز باشد‌-  بدون هرگونه عکس‌العمل از سوی ديگر قدرتهای جهانی و منطقوی ذيدخل‌، تحقق بخشد.

البته افغانستان بنابر دلايل که پيشتر آمد برای امريکا اهميت دارد. و اما حکومت امريکا نميتواند در مغايرت با ذهنيت عامه امريکا و بدون توجه به نظر کنگره امريکا از نيرويی و يا حکومتی در افغانستان حمايت کند. و نيروی سازمان‌يافته‌يی که سيمايش برای ذهنيت عامه جهانی پذيرفتنی باشد و بتواند و در سطح ملی پشتيبانی گسترده داشته و عملاً نقش مؤثری ايفا نمايد‌، نه تنها در ميدان حاضر نيست بلکه تبارز آن در افق نزديک قابل تشخيص نميباشد. پس دشوار است تشخيص نمود که امريکا چی گونه خواهد توانست به حل سريع بحران افغانستان کومک کند. به هر رو آنچه را که با يقين ميتوان گفت اين است که سياست امريکا ميتواند اثر مهمی بر انکشاف اوضاع افغانستان داشته باشد. و اما بايد افزود که هدف اين سياست خارجی امريکا تأمين منافع‌ملی امريکا است. اگر اين منافع ايجاب کند، حتا از پيشبرد سياستی که مؤافق با منافع ملی افغانستان‌ نباشد نيز ابا نخواهدشد.


آيا ملل متحد ميتواند کاری بکند‌؟


طوری که روشن است قطعنامه های مجمع عمومی سازمان ملل متحد در قضايای جهانی در حد يک قضاوت و يک سفارش اثر دارد‌ و فاقد ضمانت اجراييوی‌ ميباشد. تنها قطعنامه های شورای امنيت حتمی‌الاجرا اند. حتا قطنامه‌های شورای امنيت نيز که حکم قانون بين‌المللی را دارند تنها در صورتی به زور تطبيق ميگردند‌، که قدرتهای مؤثر برای تعميل آن عزم راسخ داشته و برای آن صلاحيت يافته باشند.

آيا شورای امنيت خواهد توانست قطعنامه‌يی در مورد افغانستان صادر کند که با ويتوی يکی از اعضای دايمی مواجه نگردد و آيا قدرتهای مؤثر جهانی برای تطبيق آن به اتخاذ اقدامات عملی‌‌مؤثر مبادرت خواهند کرد و آيا اين قطعنامه منافع ملی افغانها را هم تأمين کرده خواهد توانست‌؟

‌ولو شورای امنيت از حد بيانيه‌ها فراتر بود و قطعنامه‌يی تصويب کند‌، به نظر نميرسد همه طرفهای مؤثر داخلی و طرفهای خارجی درگير‌، داوطلبانه به اجرای آن تن دهند و احتمال کار برد تدابير متکی بر قوه از اينهم کمتر است. نقشی هم که ملل متحد تا حال داشته هيچ ثمر مثبتی برای افغانها و افغانستان ببار نياورده است .


پرسش موجود و پاسخ افغانی


‌آيا در لحظه حاضر يک نيروی دارای نصب‌العين افغانی و خصلت سراسری افغانی ، با يک انديشه‌، برنامه و سياستهای متکی بر منافع ملی و ارزشهای عموم بشری معاصر موجود است ، که به فرض‌محال اگر همين يکی دو ماه پس انتخابات آزاد و منصفانه صورت بگيرد‌، رای اکثريت مردم افغانستان را کسب کند و بتواند زمام امور کشور را به دست گيرد‌، اپوزيسيون سياسی را در چهاچوب قانون اجازه فعاليت دهد و حقوقش را رعايت کند و نظام پذيرفتنی و مطلوب و مؤثر را شکل بخشيده و هنگام تکميل معياد معينه‌، انتخابات را برگزار و به نتايج آن حتا اگر مبتنی بر تعويض حکومت باشد تن دردهد‌؟

به نظر من مسأله اصلی کشورما همين است‌، که به جز خود ما افغانها کسی آن را حل کرده نميتواند و تا آن را حل نکنيم ، بحران پايان نخواهد يافت. ولو اين که مدتی زير سرپوش پيروزی نظامی يک طرف درگير‌، بحران فروکش نمايد و اين نيرو سياستهای خود را به سوی يک معقوليت واقعبينانه و ايجابات و ارزشهای عموم بشری جهان معاصر و زيست معاصر‌، از جمله پذيرش و رعايت حقوق بشر و تبديل آن به معيار حکومتداری تعديل نکند‌ و يا مجبور به تعديل آن ساخته نشود، باز پس از مدتی آتش بحران از زير خاکستر دهان خواهد گشود‌.

با توقع از بيگانه‌گان ‌، با فراخوان سازمان ملل متحد برای تأمين حقوق قانونی افغانها‌، با التماس به کشورهای اسلامی‌، با نصيحت سران گروههای سياسی‌-  نظامی و امثالهم نميتوان اين مسئله اساسی را حل کرد. گفت و شنود گسترده ميان همه شخصيتها‌، حلقات و گروههای دارای نصب‌العين افغانی‌‌، وفادار به منافع و مصالح عليای ملی‌، آگاه برواقعيتها و ايجابات جهان و زيست‌معاصر انسانی و دارای افکار‌، سياستها و برنامه های مؤثر و واقعبينانه برای حل مسايل کشور از جمله عناصر پاسخ به پرسشی اند که مستقيماّ در برابر روشنفکران ‌، درسخوانده‌گان و همه عناصر آگاه جامعه افغانی مطرح است. آنها نميتوانند از ارايه پاسخ به اين پرسش شانه خالی کنند و با تاختن بر اين يا آن نيرو و يا کشور و يا توقع از اين يا آن نيرو ، کشور و يا سازمان و مرجع جهانی از ادای وظيفه‌يی که بردوش دارند فرار نمايند.

بايد با چشم باز و بدون هرگونه خيالپردازی و پيشداوری واقعيتهای جهان و جامعه خود را ببينيم‌، گرچه بسياری از آنها برای ما ناخوشايند‌، تلخ و ناگوار و حتا غير پذيرفتنی باشند.

سخنهای خيالپردازانه در مورد سرنوشت ملی در لحضات حساس کنونی ولو سخنان شيرين و خوشمزه باشند، باعث گمراهی ذهنيت عامه و ضياع وقت و امکانات ملی- که هر دو به علت بحران دراز مدت چندان زياد نيستند‌- ميگردد.

چرا بايد مخالف نقش شاه سابق بود‌؟!



تجربه دهه ديموکراسی بهترين تجربه تاريخ معاصر ما است. اگر شاه با همان انديشه‌های بلند ميخواهد اقدام کند‌، روشنفکران و همه عناصر آگاه ملی بايد از آن پشتيبانی کنند. شاه بايد برنامه خود را اعلام کند. نميتوان انتظار داشت که روشنفکران چشم بسته و بدون دانستن راه ، همراهان و منزل مقصود‌، به‌دنبال کسی بروند‌، ولو اين کس شاه سابق باشد. تا کنون از شاه سابق و از همکاران و سخنگويانش در اين مورد کمتر چيزی شنيده شده است. شاه و همکارانش نيز بايد به همچو محافل‌، حلفات و گروهها خواهان تماس‌، گفت و شنود و همکاری باشند‌.

و اما شاه نه هدف است و نه مساله. روشنفکران و عناصر آگاه ملی بايد مدنظر گيرند‌، که اگر يک نيروی الترناتيفی طرفدار ديموکراسی سر بلند کند‌، رهبر هم خواهد يافت. در اين صورت هم اگر شاه سابق حاضر باشد‌، نبايد حضور و نقشش را ناديده گرفت‌.

پرسش را باز به گونه ديگر مطرح ميکنم:  بالفرض اگر فردا انتخاباتی برگزار شود‌و باز هم بالفرض اين انتخابات آزاد و عادلانه نيز باشد‌، کی برنده خواهد شد‌؟

کليد مسأله اين است . آيا روشنفکران و ساير عناصر آگاه ملی برای اين پرسش پاسخی دارند‌؟

به نظر من در باره اين پرسش و پاسخ به آن بايد انديشيد‌و بحث کرد. با خوابهای شيرين نه تنها واقعيتهای تلخ دگرگون نخواهند شد بل ابعاد فاجعه تا خطرات جبران ناپذير و حتا نابودی آور انکشاف خواهند يافت‌.