رسیدن:  03.01.2014  ؛ نشر :  06.01.2014

 

غرزی لایق

 

چرا روشنفکر پشتون از زیر پیش شرط های قبیله یی برآمده نمیتواند؟!...(۱)

 

(یک یادواره ی کودکی به جای پاسخ به این پرسش)

 

 

 

این خاطره را برای برګه ی خاطره ها نوشتم و همانجا نشر کردم. خواستم که آنرا با دوستان صفحه ی خود نیز شریک نمایم.
زمانى با پرسش زير روبرو شده بودم:

"چرا تولد قشری به نام روشنفکر در جامعه ی پشتون این زایمان را سخت و مشکل ساخته است ؟ چرا درس... خوانده ها و روشن نگر های پشتون از قید و بند ها، پیش شرط ها و قوانین قبیلوی پشتون زیر نام پشتونوالی بیرون شده نمی توانند ؟"

پرسش بالا بخشى بزرگى از بار واقعيت تلخ روزگار مارا بالاى شانه هاى خود حمل ميكند و به پاسخ بايسته نياز مند است.

من از پرداختن به پرسش بالا موقتاً طفره رفتم و زمان پاليدن و فورمولبندى پاسخ را به نوشتن يكى از يادواره هاى كودكى خود تخصيص دادم.

اما پرسش بالا سزاوار پاسخ شايسته تر است!

***

من در ماه عقرب سال ١٣٣٦ در منطقه ی سراى غزنى شهر كابل به دنيا آمده ام. شنيده بودم كه ريشه هاى قومى من به طايفه ی امنى خيل شاخه ی پيره خيلِ وابسته به زير ساخت تبارى مينزايى قبيله ی على خيل مربوط به اتحاديه ی قبايل غلجايى ميرسد كه در شرنه
 ى ولسوالى كتواز ولايت پكتيكاى امروزى جا به جا ميباشند. برداشت من از كتواز تا آندم تنها آدمهاى با ريشهاى غلوى با رنگ سرخ بود كه هر آنگاه براى درمان و يا هم پرداختن به امور قضايى از كتواز به كابل ميآمدند و در منزل ما اتراق ميكردند. همچنان برخى آناني كه پس از سالهاى طولانى بود و باش از هندوستان برميگشتند، نيز شامل همين اتراق كننده گان می شدند. می شنيدم كه آنها يا پسر كاكا و يا پسر ماما و يا كدام خويش ديگر پدرم ميباشند. پيوندهاى خويشاوندى قبيلوى پيچيده تر از آنست كه ما در شهر بلديم. من به اتراق كننده ها چندان سروكارى نه داشتم و مرا چندان به خود جلب نه ميكردند. من اصلاً زبان آنها را خوب نه می فهميدم. كار من تنها دست شستن و سفره بردن و آوردن بود. بعضاً به امر پدر كسى را به دفتر و ديوانى و داكترى راه بلدى ميكردم.

هنوز خيلى كودك بودم كه پدرم در يك سفر نوبتى به كتواز مرا با خود همراه ساخت تا با ريشه هاى خود آشنا شوم. مادرم مخالفت ميكرد، اما پافشارى پدرم و نيز شوق خودم چنان كرد كه من همراه پدر شوم و به سفر كتواز راهى گردم. از سفر كردن از همان كودكى ها لذت ميبردم. سفر هم عجب موهبتى است!

خوب به يادم نيست، ولى همينقدر به خاطر دارم كه بس ها از همان سراى غزنى به جانب ولايت غزنى به راه می افتيدند. صبح وقت يكى از روزها در يكى از بس ها نشستيم و راهى كتواز شديم. مادرم سرراهى مفصلى براى ما بسته بندى كرده بود. پس از چاشت روز به شهر غزنى رسيديم و بعد از توقف كوتاه و خوردن و نوشيدن از آن بسته بندى سرراهى مادرم، در موترك ژوليده و غرازه اى از غزنى به جانب كتواز به راه خود ادامه داديم. راكبين اين موترك تنگ و ترش را مردان با ريش و سله و پيراهن و تنبان سفيد چرك و چملك ميساخت كه سر و روي
شان زير انبار خاك پوشيده شده و با لب و دهن خشك و تركيده پس از خريد و فروش روزمره در شهر غزنى به جانب دهكده هاى خود برميگشتند. به زودى پدرم با آنها باب صحبت باز كرد و تا رسيدن به محله ی شرنه، با مردان داخل موتر ايل و غيل شد. پدرم به خصوص با دهاتى ها زود زبان مشترك پيدا ميكند.

من تا اين وقت تنها شهرهاى كابل و پلخمرى را ديده بودم، آنهم نه تمام اين شهر ها را. خويشان مادرم كه مرجع بيشترين رفت و آمد هاى ما در كابل بودند، اكثراً مردمان متمول شهر كابل بودند كه بيشتر در دَور و بَر پارك شهرنو و همان محله ی سينماى هاى پارك و زينب نندارى زنده گى ميكردند. جمعه روزها همه ی خانواده هاى خويشاوند يا در منزل يونس جان كاكا و يا نبى جان كاكا و يا هم منزل حكيم جان سرورى در سراى غزنى به نوبت دور هم گرد ميآمدند و خوش ميگذشتاندند. اين يكى از ارزشهاى خانواده
 هاى محمدزايى بود. برخى جمعه ها را در ركاب مادرم نزد خويشان مادرى خود ميگذاشتاندم. من حضور پدرم را در چنين مهمانى ها كمتر به خاطر دارم. بوى پلو خانه يونس جان كاكا در آميزش با عطر خانمهاى شيك و شنگول خانواده و دود سگرت بزرگتر ها در روز هاى جمعه چنان قيامتى می آفريدند كه به مشكل تا بار ديگر می شد فراموش شان كرد. هيچگاه از ياد نه خواهم بُرد كه شكور پسر خوردتر يونس جان كاكا كه قد بلند داشت و در تيم ملى باستكبال بازى ميكرد، شامهاى همان جمعه ها در اتاق خود براى پسر بچه ها فيلمهاى متحرك هشت ملى مترى را با دستگاه كوچكى كه داشت نمايش ميداد و ما را چی مبهوت عجايب صحنه هاى فيلمهاى فانتيزى كودكان ميساخت. كيفيت كاغذپران بازى هاى ديگرانه از صحن حويلى يونس جان كاكا را در جاى ديگر نه يافتم.

***
در راه به جانب كتواز چشمانم از كنجكاوى و شوق زود رسيدن كاملاًخسته شده و قسمتى از راه را به خواب رفتم. چپ و راست سرك خامه و كند و كپر به جانب كتواز تا چشم كار ميكرد دشتهاى خشك و گرما زده و خارا به نظر ميآمدند. گاه گاهى از دور اشترى به چشم ميخورد و يا برج قلعه
 یى نمايان می شد. چشمم در جستجوى آبادى و شهر بود. بيصبرانه انتظار داشتم تا به كوچه ها و منازل مانند شهرنو داخل شويم و بوى زنده گى را بار ديگر استشمام كنيم. بار بار ميان حرفهاى پدرم می پريدم و ميپرسيدم: "چه وقت ميرسيم". از "حالى ميرسيم" ، "حالى ميرسيمِ" پدرم نهايت خسته شده بودم.

بلاخره به كتواز رسيديم. خويشان پدرى من در محله ی شرنه بود و باش داشتند. با شوق از موتر بيرون پريدم تا زادگاه پدر و جد خودرا ببينم و از هوايش براى نخستين بار تنفس كنم. موتر نزديك قلعه ی
ی با ديوارهاى بلند و ضخيم گلين ايستاد شد. آنطرف تر در جناح چپ جاده ی خاكى خانه گك گلى خورد با دروازه ی دو پله يى رنگ و رو رفته به چشم ميخورد كه چند كودك خاك پر و كثيف در برابر دروازه ی همان خانه گك حلقه زده بودند. بعدها فهميدم كه همان يگانه دكان بازار محل بود-يعنى بازار شرنه با همين دكانك رنگ باخته خلاصه می شد.

موتر با باد كردن خاك و دود و گرد راه به سرعت از ما دور شد. ما تا ديوار آخير قلعه پياده پياده خودرا به كنج ديگر آن، يعنى به طرف كوچه ی جانبى و درب قلعه رسانديم. همينكه داخل كوچه شديم چشمم به قطار سله داران ريش سرخ افتاد كه با پتو هاى سياه و نصوارى رنگ زير ديوار قلعه نزديك به دروازه ی عظيم الجثه ی قلعه حلقه زده و نشسته بودند. همين
كه پدرم را ديدند همه از جا برخاستند و از ميان شان ريش سرخى نزديك شد به بغل كشى شروع كرد. ديگران هم به نوبت با پدرم بغل كشى كردند و پدرم مرا به آنان معرفى كرد. بعدتر فهميدم كه ريش سرخ اولى وكيل محمد اسلم خان كتوازى بود كه از زمره ی اودرزاده هاى پدرم می شد.

من هنوز منتظر بودم چه وقت به شهر ميرويم و فكر ميكردم كه اين محله ی خارج شهر است و مارا موقتاً اينجا معطل ساخته اند. به زودى مارا به داخل قلعه رهنمايى كردند. با گذشتن از دروازه ی عظيم الجثه ورودى قلعه، طرف چپ چشمم به طويله
 ى گاو ها افتاد كه آنطرف تر چند رأس خر را نيز به ريسمان بسته بودند. در گوشه هاى طويله چند بز و گوسفندى هم به نظر ميخوردند. در صحن حويلى هم چندين مرغ ماده و نر اينسو و آنسو در مستى بودند. بوى زننده ی طويله نخستين چيزى بود كه دماغ پسر بچه ی كابلى را كه با خوشبويى خانه يونس جان كاكا عادت كرده بود، سخت اذيت كرد، ولى از ديدن خرها شاد شد.

بالاخره داخل ساختمان شديم و با گذشتن از دهليز باريك، پيش روى دروازه ی مهمان خانه ايستاديم. دروازه ی دو پله يى به رنگ سبز روشن و چند نقش و نگار فيل و گل گلاب و لاله ی سرخ با قفل و زنجيرى در پيشانى دروازه. كمى بالاتر بالاى دروازه كلمه ی طيبه با رنگ سرخ و دو طرف آن لوحه گك هاى "الله" و "محمد" به چشم ميخورد. تو گويى دروازه ی مسجدى را باز كردند. معلوم شد كه سطح مهمانخانه برابر يك پله ی زينه بالاتر از لخك دروازه است. واو، چى مهمانخانه اى:

پانارام چهار ديوار مهمانخانه با همان رنگ سبز رنگمالى شده و روى ديوار ها پر از نقاشى هاى خيلى ابتدايى بودند. اينجا خروسكى، آنجا دسته گلى، آنطرف ديگر صراحى گكى و گلدانكى. روى زمين چند پارچه نمد و گليم هموار بود و دورا دور اطاق با دوشك ها و بالشت هاى سفت پركارى شده بودند. مهمانخانه هيچ كلكين نه داشت. سقف اطاق خيلى بلند بوده كه با كلكينهاى كوچك براى روشن ساختن اطاق مهندسى شده بود. در يكى از گوشه هاى خانه چشمم به دو ميل تفنگ افتاد كه بعدا ها دانستم، يكى چره يى و آن ديگر موش كش نام داشتند. در گوشه ی ديگر آفتابه و لگنى كه براى دستشويى گذاشته شده بودند، به نظر ميرسيدند. آنطرف تر چند اليكين و دو دانه گيس به چشم ميخورد. در تقاطع دو ديوار سمت راست دروازه ی ورودى تخته چوبى نصب شده بود كه بالاى آن چند جلد قرآن عظيم الشان پوشيده در پارچه هاى سبز و سرخ ديده ميشد. دو حلقه تسبيح شب بين هم در ميخى آويزان بود. اين جا منزل وكيل اسلم خان يكى از خوانين قبيله بود.

پس از لحظه يى پسر بچه اى مؤظف شد مرا به حرمسراى ببرد تا سر روى مرا تميز كنند و از گرد كثافت راه پاكم كنند. دانستم كه من هنوز در سن وسالى ميباشم كه اجازه ی رفتن به حرمسرا ميان زنان منزل وكيل اسلم خان را داشتم. با ديدن من همه دخترهاى قد و نيم قد به دورم حلقه زدند، تو گويى آدم نه ديده اند. البته آدم شهرى را نه ديده بودند. وقتى داخل اطاق زن ها شدم، بخش بزرگتر ها همه روى هاى خودرا از من پوشاندند و فقط از يك درز چادر با يك چشم به من نگاه ميكردند. در پانزده دقيقه ی اول دانستم كه همه خويشان نزديك پدرم ميباشند كه من در گذشته هيچگاه
آنان را نه ديده بودم. زنهاى بلند قامت، قوى هيكل و كنجكاو. تقريباً همه با پيراهن هاى دراز محلى با دامن هاى پهن و افتاده و چادر هاى سياه و سرخ با فيته هاى زرى دوزى حاشيه ی چادر ها. دختران جوان همه بر پيشانى و يا زنخ و يا كومه هاى خود چندين خال سبز داشتند- چنان شوخ و با نمك و كنجكاو كه در شهرى ها كمتر با آن برخورده بودم.

دخترها مرا به حمام بردند و سر و روى مرا شستند. لباسهاى يكى از بچه هاى هم قد مرا به من پوشاندند. جالب بود كه موهايم را با روغن موى كاملاً چرب كردند و شانه كشيدند. من از روغن موى نفرت دارم، ولى
آنروز در برابر دخترهاى دهكده ی پدرم عصيان نه كردم. از من يك پسر بچه ی تمام عيار كتوازى درست كردند و دوباره به مهمانخانه ی مردها برگشتاندند. لحظه اى نه گذشته بود كه مهمانخانه را از سبب صحبت هاى دلگير كننده بزرگترها دوباره ترك كردم و يك سر به حرمسرا رفتم. راه را بلد شده بودم و شوخى هاى دخترها مرا به سوى خود جلب ميكردند. من زبان پشتو را خوب بلد نه بودم و دخترها اصلاً با فارسى آشنايى نه داشتند. جريان مكالمه با دخترهاى بى زبان خود لذت بخش بود كه با شوخى و بزله گويى و ايما ها و اشاره ها همراهى می شدند.

در حويلى حرمسرا دانستم كه به پيشواز آمدن ما دفعتاً گوساله گكى را گردن زده و زنها مصروف پختن غذا شده بودند. دلچسپ بود كه پارچه هاى نا منطم گوشت را پس از نمك پاشى رو در رو به ديوار هاى تنور داغ می چسپاندند تا بريان شوند. به اينگونه گوشت بريان می شد ولى كاملاً خشك و سخت از تنور بيرون ميبرامد. بالاى سفره ی نان شب همين كباب را چشيدم و مزه نه داد.

شب را با پدرم در همان مهمانخانه خوابيديم و صبح وقت با صداى آسياى ديزلى كه كمى دورتر از قلعه موقعيت داشت، بيدار شديم. پس از ساعتى پسربچه هاى قلعه همه راهى يگانه مسجد محل شدند تا به درسهاى شان برسند. در آن محل و دهكده هاى اطراف آن هيچ مكتبى براى پذيرش بچه ها وجود نه داشت و نخستين اساس درسى را ملاى محل ميگذاشت. ميگفتند كه در دهكده هاى دور دست مدرسه ی دينى وجود دارد، ولى براى بچه هاى شرنه رفت و آمد تا آن مدرسه دشوار بود. دختر ها اصلاً از نعمت سواد بى بهره بودند. جالب است كه از همين دهكده هاى اكناف شرنه شخصيتهاى زيادى در سرنوشت سياستها در كشور سر بلند نمودند كه همه بعد ها تحصيلات بلند تر را در كابل به سر رساندند.

چنان معلوم شد كه هيچ شهرى در انتظار ما نه بود و همان قلعه هدف مسافرت ما به كتواز را ميساخت. در آن قلعه چند خانواده ی همخون با هم يكجا زنده گى ميكردند. روز بعد من با تمام شرنه بلد شدم: يك كوچه با چند قلعه ی گلين چند خانواده ی خويشاوند، يك مسجد و يك آسياب ديزلى و همان دكانك محقرى كه روز نخست توجه مرا به خود جلب كرده بود. در هيچ جا درخت و سبزه و گل و گلبته به چشمم نه می خورد. در فاصله هاى دور تر قلعه هاى ديگر هم به نظر ميرسيدند كه مربوط هم خونهاى ديگر بودند. شرنه در دشت خشك و خاراى اعمار شده بود كه حتى از نه داشتن آب جارى زجر ميكشيد.

چند روزى را آنجا گذاشتانديم و چنان با محيط و مردم به زودى انس گرفتم كه شهر و شهرى ها و كوچه هاى اسفالت شده و خانه ی يونس جان كاكا از ذهنم پاك شدند. چنان با ميحط سازگار شدم كه حتى زنهاى بزرگتر هم بيش از اين روى خود
را از من نه می پوشاندند. من به پشتو گفتن آغاز كردم و دختركها را با كلمات فارسى آشنا ساختم. من با همه ی گوشه هاى آن قلعه ی خاكى تا برجهاى ترصد آن بلد شدم. از خرسوارى لذت ميبردم و چندين بار از بالاى خر به زمين خوردم. زمان طورى ميگذشت كه از پدرم و سرگرمى هايش تا روز برگشت كاملاً جدا و بيخبر شدم.

زيبايى و شكوه تجليل از شب برات در كتواز فراموش ن
اشدنى بود. تمام روز آماده گى ها براى شب برات جريان داشت. بچه ها نوك چوبهاى دراز دو متره ی چنار را با پارچه هاى ژنده تا حدى می بيچاندند كه بالاى چوب توپى از تكه به وجود ميآمد. هرچه می پرسيدم كه اين چوبها براى چيست، جواب نه ميدادند و ميگفتند كه شب خواهيم ديد. خانمها در كنار تندور سرگرم پختن كباب و پراته و نان روغنى و شوربا بودند. همه براى يك جشن بزرگ آماده گى ميگرفتند. بعد تر همه زن و دختر قلعه لباسهاى جشنى پوشيدند و با چيره شدن تاريكى همه به بامهاى قلعه برآمدند و نزديك ديوارهاى ترصد بالاى قلعه صف بستند. بچه ها همان چوبهاى از پيش آماده را به بام آوردند و گيلن هاى تيل خاك بالاى پارچه هاى كارگذارى شده پاشاندند و به زن و مرد يك يك چوب دادند. با يك علامه پارچه هاى نوك چوبها را آتش زدند و قيامتى از روشنى و دود غليظ تيل برپا كردند. از بالاى بام قلعه چشم انداز گسترده یی ديده هاى مرا خيره ميساخت. تمام قلعه هاى دور و بر تا تا جایی كه چشم كار ميكرد غرق در روشنى بود. زن و مرد با آواز بلند يكجا ميخواندند. اين آوازها از دور دستها هم قابل شنيدن بود. در تمام شب جشن برات من مردهاى ريش سرخ و بزرگتر ها را نه ديدم. اين نخستين و آخرين شب برات بود كه من با اين گرمى و هلهله ديدم و  اشتراک كردم.

به زودى ماموريت پدرم به انجام رسيد و ما دوباره به كابل برگشتيم. پيش از رفتن، خانمهاى خانه بسته 
یی را در دستمال گل سيب برايم سپردند تا با خود به كابل ببرم: چند دانه تخم جوشانده، كمى خجور، نقل نخودى و يك مقدار گندم بريان. يادم آمد كه من با دست هاى خالى از كابل آمده بودم. نامهاى بچه ها و دختر هاى همبازى من در قلعه ی وكيل اسلم خان و قلعه هاى همجوار را به سرعت فراموش كردم، ولى نقش آنچه را كه شما در يادواره ی بالا خوانديد تا همين امروز از ذهنم پاك نه شده است. از آن روزگار باز تا همين امروز من به آن دهكده پا نه گذاشته ام. همان سفر، ديدار نخستين و آخرين من از سرزمينى بود كه وابسته گى به آن دهكده و همان جنبنده هاى "بويناك" و "محقر" آن پيوسته سبب سرفرازى من ميشوند، اما گاهى هم كسانى پيدا ميشوند كه به همين سرفرازى من به ديده ی ترديد مينگرند و به آن تعريفها و تفسير هاى وارونه سنجاق ميكنند. خداوند اينها را خود هدايت فرمايد!
 

***

از همین قلم :

"من از خرابه هاى كدام ناكجا آباد ميايم؟"

***

مطالب مرتبط به موضوع در آسمایی:

- می خواهيم ملت شويم يا  جمع پراگنده باقی بمانيم؟

- آيا دگرگون ساختن فضای مناسبات ميان روشنفکران و فرهنگيان افغانستان ممکن است؟!

***

(۱) یادداشت آسمایی :

از آن جایی که یادواره ی آقای غرزی لایق بدون عنوان بود ،‌ ما عنوان چرا روشنفکر پشتون از زیر پیش شرط های قبیله یی برآمده نمیتواند؟!... را از بخش مقدمه برای آن استخراج کردیم. از آن جا که این عنوان از سوی بعضی خواننده گان بدون درنظر گرفتن توضیحی که در مقدمه آمده است - آن جا که آقای لایق نوشته اند: من از پرداختن به پرسش بالا موقتاً طفره رفتم و زمان پاليدن و فورمولبندى پاسخ را به نوشتن يكى از يادواره هاى كودكى خود تخصيص دادم- خوانده شده و سبب سوو تفاهم گردیده است ،‌ لذا ما عنوان دومی یک یادواره ی کودکی به جای پاسخ به این پرسش را نیز برای  جلوگیری از همچو سووتفاهمی در ذیل عنوان اولی افزودیم.