قسيم اخگر

 

بنیاد گرایی و خشونت

 

 

در تعریف خشونت، ظاهراً مشکلی وجود ندارد زیرا عناصر اصلی ایکه در تعریف آن شامل است مورد توافق است.هرعمل ورفتاری که به قصد تحمیل امری برکسی صورت گیرد و آسیب وعارضه ي  جسمی یا روانی از خود به جا بگزارد خشونت شمرده میشود.در محکومیت خشونت نیز کمتر تردیدی وجود دارد واگر بحثی هست در داشتن معیاری برای تعیین آسیب و خسارت ناشی از خشونت وتشخیص سقف آنست که در جوامع قانونمند و دموکرات از طریق قانون مشخص میگردد.خشونت با همین تعریف در جوامع گوناگون ومراحل تاریخی با اشکال و شیوه های متفاوت همیشه و جود داشته  وچه بسا از مشروعیت اخلاقی و قانونی و حتی مذهبی نیزبر خوردار بوده است. چنانچه هم اکنون نیز در بسیاری از جوامع عقب مانده  باور  به اینکه اعمال خشونت  ضرورتی اجتناب نا پزیر است واز توسل به آن نمیشود پرهیز کرد ،کار برد خشونت هم در زمینه های تربیتی و آموزشی وهم در رابطه با مسایل امنیتی وخانوادگی را توجیه می نماید  از همبن سبب خشونت در این جوامع بصورت امری عادی جریان دارد.گفتن ندارد که هم عوامل ایجاد خشونت  و هم راه های مبارزه با آن در جوامع گوناگون الزاماً نمیتواند یکسان باشد،زیرا ظرفیت های فرهنگی ، اقتصادی ،سیاسی و اجتماعی متفاوت هم در ایجاد  خشونت و هم در روش های مبارزه باآن وسیعاً اثر گذار است .                                                                                                                      

چنانکه در بالا اشاره  شد در ایجاد خشونت  عوامل گوناگون میتوانند ذیدخل باشند،بنا بر این نمیتوان در همه جا عامل واحدی را به عنوان عامل تام ،نشانی کرد.با وجود آن نمیشود انکار کرد که اگر با دقت بیشتر تحلیل شود تمامی عوامل آفریننده خشونت، به چند عامل اساسی بر میگردند. بر این اساس به خطا نرفته ایم اگربه تبعیت از روانشناسان، ترس را در جلوه ها و مظاهر گوناگون آن از عوامل اساسی ایجاد خشونت در اشکال متنوع آن معرفی نماییم.یا ساری بودن وانتقال پذیری خشونت را در جنب آن به عنوان وسیله ي گسترش خشونت مد نظر بگیریم.در واقع ترس در اشکال متنوع آن چه در مقیاس فرد و چه در مقیاس جنس و صنف وطبقه و گروه ،یکی از عوامل بارز در ایجاد خشونت می باشد . در عین حالیکه خود ترس به نوبه خود معلول عوامل متعدد دیگریست.   در هر حال یکی از عوامل ایجاد خشونت که در عین حال  توجیه کننده خشونت نیز هست وبستری برای توسعه   خشونت به حساب می آید بنیاد گرایی در انواع گوناگون آن هست . دراین مقال سعی نویسنده بر آن است که بر ضرورت طرح مسأله انگشت بگذارد و در حد امکان و توان در همین جهت بکوشد .ادعای اینکه حرف تمام و کامل را خواهد زدوحق مطلب را به تمام وکمال ادا خواهد کرد،گزافه خواهد بودو صاحب این قلم چنین ادعایی ندارد. درواقع هدف از نوشتن جز کوششی برای فهمیدن نیست.

 

بنیاد گرایی چیست؟

برخلاف تصور و اظهارات بعضی ا ز نویسندگان و گویندگان  که بنیاد گرایی را زیر عنوان  ایدئولوژی تعریف می نمایند،بنیاد گرایی نه یک ایدئولوژی بلکه روش یا نگرشی ست که میتواند هرا یدئولوژی ایرا در اسارت خویش گیرد وخودش را برآن تحمیل نماید.

در واقع ا ین ادعا که دین یا ایدئولوژی ذاتاً بنیاد گراست ادعای فریبنده ایست که حتی روشنفکران را از شناخت بنیاد گرایی و در یافت عوامل اصلی ایجاد آن غافل می سازد.اما شیوه و روش موفقی ست برای اثبات  نظریه پایان ایئولوژی که چندیست در همه جا  وهر روز طرفداران تازه ای مییابد.طرفدارانی متعصب تر از طرفداران ایدئولوژی های قبلی و درمواردی جاهل تر ونا آگاه تر از آنان .طنز تلخ تاریخ اینکه ا ین مدافعان پایان ایدئولوژی ، که اغلباً قبل براین از مدافعان متعصب ایولوژی های بنیاد گرایانه ي اسلامی  یا کمونیستی بودند واز شکستی های چپ یا راست دیروز حساب میشوند برای توجیه کار وکردار فاجعه آفرین خود شان در گذشته واحیاناً تسلای خاطر شرمگین خویش تقصیروگناه همه چیز را به گردن ایدئو لوژی می اندازند تا راه شان را بسوی لا ابا لیگری سیاسی ونان به نرخ روز خوردن وسازشکاری شرم آور نوین باز نمایند.درتلقی و نگاه این حضرات وفاداری  به هر ارزشی ایدئولوژی به حساب می آید وچون عصر ایدئولوژی  پایان یافته است هر ارزیابی ارزشی را به آسانی میشود محکوم کرد.در حالیکه همین تلقی ،خود نوعی تلقی و فهم ایدئو لوژیک است و پایان ایدئولوژی خود نوع تازه ای از ایدئولوژی ست(شاید هم ویدئولوژی) وخیلی هم بنیاد گرایانه.

خواه ایدئولوژی پایان یافته باشد یا پایان یافتنی نباشد ،آنچه اکنون بنام پایان ایدئولوژی عرضه میگردد پوشش د ادن اغراض ونیات و اهدافی را در بر دارد که یکی ازآنها القای یک ایدئولوژی تازه است. ایدئولوژی ایکه فرصت طلبی نام دیگر آن است. همین جا باید به اشاره بیافزاییم که بنیاد گرایی صرفاً جنبه مذهبی ندارد ومذهب الزاماً با بنیاد گرایی مرادف نیست، هرچند بنا بر القاأت و بدفهمی های رایج به آن جنبه مذهبی داده اند ومشخصاً از ان به مثابه برچسپی بر اسلام استفاده می برند. آنچه برای این بد فهمی زمینه می دهد از جمله یکی این ا ست که اصطلاح و مفهوم بنیاد گرایی برای  اولین بار بر آن جریانات مذهبی ای اطلاق شد که در حوزه مسیحیت در امریکا شکل گرفت وتمایلی را انعکاس میداد که با مدرنیته و فرآیند طبیعی آن یعنی سکولاریزاسیون در ستیزه قرار داشت واز قرن نزده به اینسو مظاهر گوناگون یافت ونحله ها و فرقه ای گوناگون مسیحیت را تحت تا ثیر قرار داد.                       

اما ورود اصطلاح بنیاد گرایی در حوزه کشور های اسلامی  خیلی متأخرتر است وبه سالهای آخر دهه هفتاد مسیحی برمیگردد.یعنی زمانی که از یکسو افغانستان با یک کودتای کمونیستی در حیطه نفوذ  شوروی قرار گرفت  که بازتاب  آن آغاز جهاد و دامن گستردن آن بودو از جانب دیگر پیروزی  انقلاب اسلامی در ایران با شعار و عمل صدور انقلاب و پی امد های طبیعی آن  در زمینه مساعدی که از عملکرد های امریکا  در کشورهای مسلمان وشدت گرفتن  دشمنی های اعراب و اسراییل بوجود آمده بود. درواقع پیروزی انقلاب اسلامی در ایران  پشتوانه ي امید بخشی برای آن نیرو ها وجریانا تی شد  که از ایجاد و پیدایش اخوان المسلمین  مصر در دهه ي سی هجری آغاز شده بودند وبصورت سازمان نیافته در اغلب کشور های اسلامی از فغانستان تا  پاکستان  وجمهوری های شوروی سابق ومالیزی و سنیگال در حال ازدیاد بودند. چنانچه اندک زمانی پس از انقلاب ایران تعدادی از جوانان مسلمان عرب با یورش بر مسجد بزرگ مکه  واشغال آن، اعترض شان  مبنی بر تولیت خانواده سعودی بر اماکن  متبرکه را به گوش جهانیان رسانیدند وبر همین قیاس درسایر کشورهای مسلمان نیز جنبش ها ي اسلامی از قوه به فعل آمدند وحالت سازمانی به خود گر فتند.

در این فرآینداگر از یکسو ساختار های سیاسی ،اجتما عی ، فرهنگی جوامع اسلامی ومعتقدات متناسب با ان ساختار ها نقش اساسی را داشتند در جانب دیگررفتار و کردار خود کامه قدرت های امپریالیستی ودولتهای مورد حمایت آنان نیز نقش اساسی را بر عهده داشت.چنانچه در ایجاد جنبش اخوان لمسلمین مصر اگر از یکسو بافت اجتماعی و دینی جامعه مصر ذیدخل بود  و زمینه مساعدی برای پیدایش ان به حساب میرفت در جانب دیگر قدرت گیری صیهونیزم وبه موازات آن گسترش نفوذ شورویها و ایدئولوژی کمونیستی آن بود که جامعه مصر را به واکنش وامیداشت.بنا بر این آنچه امروز بنام بنیاد گرایی اسلامی معروف است( جدا از شاخه های رنگارنگ آن) در آغاز وا کنش طبیعی جوامع اسلامی در برابرجریانات سیاسی و فرهنگی ای بود که سر رشته آنها در خارج بود.

در این میان کشور های غربی نیز موضع دوگانه با آن داشتند . یعنی تا آنجا که به دشمنی و خصومت جریانات مذهبی نسبت به کمویزم برمیگشت هم ازآنها جانب داری میکردند وهم به تا یید وتقویت شان می پرداختند وبر عکس در مواردی که دشمنی این جریانات علیه خود شان متوجه میشد موضع خصمانه می گرفتند. این سیاست دوگانه توسط دولت های دست نشانده  و حکومتهای استبدادی نیز مورد تقلید قرار میگرفت  و درعمل فرصت های زیادی را در اختیار آن نیرو هایی میگذاشت که بعداً  بنیاد گرا نامیده شدند. حتی امروز نیز این سیاست  تغییر نیافته است.

بنیاد گرایی اسلامی ،بنیاد گرایی هم نیست!

حقیقت آنست که جریانات موسوم به بنیادگرایی اسلامی بنیاد گرا نیستند و آنچه راکه بنیاد گرایی می نامند بیشتر از آنکه بنیاد گرایی باشداشکال و فورمهایی را اساس اعتقاد وعمل شان قرار میدهند که درمقطع خاصی از تاریخ به عنوان  قرائت و تفسیر و فهمی متأثر از شرایط  و اوضاع تاریخی معینی  مورد اعتقاد و عمل قرار گرفته است.اصولاً در آنچه بنام بنیاد گرایی  معرفی میشود اصل و فرع از هم قابل تفکیک نیستند یا بهتر است بگوییم بنیاد گرایان همه چیز شانرا اصل میدانند و تخطی ازآن یاانکارآنرا با کفر و الحاد مرادف اعلام مینماند.مثلاً برای یک بنیاد گرا زیر سوال بردن حجاب یا تعدد زوجات وحتی انتقاد بر رهبر وپیشوای حزب شان یابرنامه حزبی شان با نکار خدا مساویست و مرتکب آن مستحق اشد عقوبت. از همین سبب بود که بنیاد گرایان و طنی،نه فقط هر دیگر اندیشی رابه سادگی می کشتند، که بر هم اندیشان غیر حزبی شان نیز ترحم روا نمیداشتند و بد تر آزان مردمی را ازروی اجبار و ناچاری درمنطقه تحت تسلط احزاب برادر می زیستند(هر چند کمی قبل تر جزو ملت مجاهد پروروکفرشکن به شمار میرفتند) هدف قرار میدادند. این چیزی بود که مردم ما طی سالهای دهه هفتاد بار ها به چشم سر مشاهده کرده اند.

یا در مسأله محقق نسب دیدیم که وی هیچ اصل از اصول اسلام را منکر نشده بود وبر عکس کوشیده بود ادعایش  را با تکیه بر منبع اصلی اسلام یعنی قرآن مجید اثبات نماید.اما اگر فشار های وارده مانع نمی شد تا حال کفن پوسانده بود. بنا براین اطلاق واژه بنیاد گرایی بر اینان خالی از بی دقتی نیست .در هر صورت آنچه را بنیاد گرایی می نامیم غیر از آن چیزیست که در حوزه مسیحیت بنیاد گرایی می نامند ،هر چند وجوه مشترک روشنی با هم د ارند.ثانیاًبنیاد گرایی در ذات وسرشت دین وجود ندارد وحتی ایدئولوژی های غیر دینی را نیز میتواند شامل گردد.

اساساً بنیاد گرایی نوعی واکنش تدافعی آن جریانات و نیرو هایی است که ظرفیت وتوان همسویی و هم آهنگی با زمان را از دست داده باشند و در آن سطح از انجماد  وترسب رسیده باشند که ورود هر عنصر تازه ای بتواند موجب آغاز شکستن و فرو پاشیدن اضمحلال شان گردد . از آنجا که هر ایده و مکتب و حتی مذهبی وقتی بخواهد جنبه عملی به خود بگیرد ،در قالب معینی از زمان و مکان وزمینه فرهنگی متناسب با ظرفیتها و امکانات جامعه ای که عرصه و جولانگاه عملی آن است-  به شکل ویژه ای تجسم می یابد ودر انطباق با ان شرایط تفسیر وقرائت خاصی پیدا میکند.همین واقعیت است برخی از اندیشمنان رابه اشتباه انداخته است تا تا مطلق مذهب راتجلی روح جمعی تعریف نمایند .چنانچه امیل دورکهایم بر اساس مشاهداتی که از جوامع قبایلی د اردمذهب را در کلیت آن تجلی روح قبایلی معرفی می نماید.در حالیکه این تلقی فقط بخشی از حقیقت رابیان میکند. تو ضیح اینکه وقتی از مذهب سخن میگوییم یکی از موارد ذیل را مد نظر داریم.                                                                                                       

الف :ممکن است منظور ما احساس مذهبی باشد  که وجه مشترک تمامی مذاهب است.                                                           

ب  :منظور ما متونی  باشد که که توسط این یا آن پیامبر زیر عنوان مذهب معرفی میگردد.                                                     

ج  : منظور ما تحقق عملی این یا ان مذهب در این یا آن مر حله از تاریخ وقرائت منبعث ازآن باشد.                                         

در صورت اول میشود گفت که احساس مذهبی از ذات  وسرشت انسان مایه میگیرد وربطی به این یا  آن جامعه و مرحله ي تاریخی ندارد.اما در صورت دوم واز انجا که هر پیامبری  در عین حالی که آورنده دین است،متقبل مسئولیت اجتماعی نیز هست وهمین دوگانگی  یا اختلاط در انجام مسئولیت دوگانه، نوعی در هم آمیختگی  میان اصول  وشکل تحقق  آنرا را الزامی می سازد که به تعبیر خودقرآن  باواژه های "محکم"و "متشابه "از هم تفکیک میشوند.تقسیم آیات به محکم و متشابه و اعلام اینکه جز کجدلان گمراه به آیات متشابه تمسک نمی جویند ،طبعاً برای کجدلان کج اندیش قابل قبول نیست.امادر کلام خدا به روشن ترین وجهی بیان شده است.                                      

 اما در مورد سوم یعنی تحقق عملی دین در تاریخ ، ما با اشکال و گونه های متفاوتی از روایات و قرائتهایی مواجه هستیم که در بهترین حالت ماحصل ذهن و ظرفیت محدود انسان ها هستند.استنباطات و قرائت های این ها در بهترین شکل آن پاسخ هایاراه حل هایی هستند که که در اوضاع و احوال معینی میتوانند کارساز باشند.اما بنیاد گرایان همین اشکال ونمود هارا بجای اصول میگیرند وبی در نظرداشت اینکه این نمود ها متشابه هستند به  ترویج و تبلیغ آن می پردازند.                                                          

از همین جاست که گرایش به گذشته وبازگشت به ارزشهای قدیمی وتعصب در حفظ سنتها یکی از ویژگیهای بنیاد گرایی به حساب می آید.بنیاد گرایان حقیقت را ساختار ثابتی میدانند که ظهور ونمود آن صرفاً در قالب وشکل واحد وتغییر ناپذیر میسر است، در حالیکه یک حقیقت ( خواه علمی یا دینی و فلسفی باشد) در ذهن و عمل یک فرآیند است و ظهور و نمود آن تدریجاً و در یک فرآیند لا یتناهی با پذیرش اشکال و قالب های متنوع ممکن است. اعتقاد به حقیقت به عنوان ساختاری ثابت ومنجمد  نا گزیربه تمامیت خواهی میرسد که یکی دیگر از ویژگی های بنیاد گرایی  ست. تو ماس مایر یکی از کارشناسان سیاسی المانی  که در اواخر دهه هشتاد ،شاید برای اولین بارتوجه افکار عمومی را به بنیاد گرایی به عنوان جریانی جهانی جلب کرد وبا یافتن عناصری مشابه در میان آحاد این جریان، اولین تعریف از آنرا ارائه نمود در مورد بنیاد گرایی میگوید "بنیاد گرایی یک جنبش تمامیت خواه خود سر است که گرایش درونی آن مقابله با فرآیند مدرن گشایش عمومی اندیشه ،عمل ،رویه های زندگی و حیات عمومی بوده و در صدد باز گرداندن یقین مطلق ، تکیه گاهی مستحکم ،پناهگاه مطمئن و گرایشی تردید نا پذیراز طریق ردغیرعقلانی تمامی بدیل هاست ".                                                             

 هم او می گوید "بنیاد گرایی خروج خود کرده ي انسان از جسارت در خود اندیشیدن،مسئولیت پذیری، تعهد در برهان آوری  وپناه بردن به کنج امن  و بسته بنیادها واصول مطلق خود گریده است .تمامی پرسش ها در مرز این بنیاد ها متوقف می مانند تا پاسخ های مطلق در یافت کنند. "آن کس که خودرا در زمین ایشان قرار ندهد،برای برهان ها تردید ها، منافع و حقوقش سزاوارهیچگونه رعایتی نیست."براساس آنچه تا حال برشمردیم میتوانیم مشخصات عمده بنیاد گرایی را  چنین فهرست نماییم.

1 : بنیاد گرایی واکنش منفعلانه ای  در برابر هرگرایشی ست که حکایت از تازگی داشته باشد.

2 :بنیاد گرایی بر خلاف عنوانش شکل گرای است .( منظور بنیاد گرایی اسلامی ست)

3 :بنیاد گرایی تمامیت خواه است.

4 :بنیاد گرایی هرنوع اندیشیدنی راکه جز بخاطر کسب یقین مطلق باشد وبه مقصد اثبات باور های قبلی نباشد محکوم وباطل میداند.      با این مشخصات ، بنیاد گرایی صرفاً جنبه مذهبی ندارد و می تواند غیر مذهبی و حتی ضد مذهبی نیز باشد.چنانکه بسیاری از کمونیستها چنین بودند و بسیاری از کسانی که از دمو کراسی و جامعه مدنی و حقوق بشر سخن میگویند همچنان هستند. عکس قضیه نیز به سادگی قابل قبول است و آن اینکه میتوان مذهبی بود اما نه بنیاد گرا ، چنانکه اکثریت مسلمانان و مسیحیان چنین هستند.

عوامل و زمینه های بنیاد گرایی

بنیاد گرایی از لحاظ تبار شناسی اعتقادی به فلسفه افلاطون ونظریه بنیادی و مشهور مثل افلاطونی میرسد که ذات حرکت را  دور شدن از اصل وحقیقت  (مثل)  تلقی میکرد.بر اساس نظریه مثل تمامی پدیده ها و از جمله انسان و جامعه انسانی سایه هایی بیش نیستند . سایه هایی که حیقت آنها در آسمان قرار دارد.بر این اساس هر پدیده ای به همان حدی که به مثل وحقیقت خویش نز دیکتر ومشابه تر است ،متعالی تر است و هر اندازه که از آن دور میشود بسوی انحطاط وزوال  نزدیک میشود. اما از لحاظ عینی و مادی

بنیاد گرایی  تجلی روح قبایلی در آن اوضاع و احوالی ست که زوال و فروپاشی نظم ونظام قبایلی  در چشم اندازقرارمیگیردوعواملی چه از بیرون وچه از درون بقا ودوام آنرا زیر سوال برده ،مورد تهدید قرار میدهند.از قضا افلاطون خود نیز در زمانی می زیست

که نظام قبایلی در یونان در حال فروپاشی بود وجایش را دولت شهر های جدید می گرفت.افلاطون که نسبش به یکی از خانواده های شاهی میرسید از همین موضع با دمو کراسی یونان سر ستیز داشت و نظریه "شاه فیلسوف " را به میان آورد.

جامعه ي قبایلی جامعه ایست بسته ،با طبیعت و اقتصاد و روابط بسته وجهان بینی بسته که همه چیز در آن ،حالت ثابت ومحدود و یکنواخت دارد.حتی جغرافیا و تاریخ نیز آغاز و پایان محدود و مشخصی دارند. با این مشخصات جامعه قبایلی در برابر هر ورودی

حساسیت نشان میدهد وهیچ دگرگونی ي را به آسانی قبول نمیکند. طبعاً و با این وضعیت باور ها و اعتقاد دات خاصی که توجیه کننده

این وضع است در اشکال گوناگون آن شکل میگیردتا به نوبه خود تداوم آن وضعیت را تضمین نماید.زیرا زیستن در محیط بسته با روابطی ثابت ضوابط ثابت بوجود می آورد وهمین ضوابط ثابت ،که بصورت عرف و سنت مورد پذیرش قرار میگیرد ، دیوار و حفاظی برای برای وضع موجود میشود.

بساممکن است ارزشهایی تازه از طریق اشغال  یاطریق دیگری بر چنین جوامعی تحمیل گردند و جامعه ي قبایلی ناگزیر از پذیرش آن ارزشها گردد ،اما این پایان کار نیست زیرا با ضعیف شدن عامل یا عوامل تحمیل کننده و در مواردی نیز سازش ودادوستد با آن عوامل، جامعه قبایلی می کوشد با تفسیر ومعنا بخشیدن به آن ارزشها بر اساس سنت های خودش ،همان ارزشها را در خدمت تقدس بخشیدن و مشروعیت یافتن خویش بکار گیرد. معمول آنست که در این  معامله و دادوستد طرف معامله همان اشراف ونخبگان قبایل هستند،همان ها که هرسیلابی بیاید چون قطعه ي چوبی در بالا می مانند. اما اگر چنین توافقی صورت نگیرد وتعادل قوا به گونه ای باشد که مقاومت را امکان پذیر سازد در آنصورت ،جامعه قبایلی با پناه بردن به سنت ها و ارزشهایش متعصب تر از قبل عمل میکند.

در هر دو صورت  دگرگونی های حاصله از تعاملات بالا نمیتوانند موجد تحولی اساسی در جامعه ي قبایلی گردند که برعکس در مواردی موجب تقویه وتحریک نهادهای جامعه ي قبایلی واستحکام ارزشهای  آنان می شوند.این چیزی ست که ما  از کودتای هفت ثور به بعد در افغانستان  به صورتی کاملاٌ تجربی مشاهده کردیم.

با این اوصاف بنیاد گرایی د ر اشکال و انواع گوناگون آن یکی از منابع خشونت میباشد و خشونت تنها راه حلی ست که یک بنیاد گرامیتواتد متوسل بدان گردد. واحد های در حال زوال و فروپاشی وقتی می بینند در هر تحولی مجبور هستند سنگری از سنگر های شان را از دست بدهند وعقب نشینی نمایند در دفاع از هویت در حال نابودی شان متوسل به خشونت می شوند وبرای توجیه خشونت به تقدساتی تمسک می جویند که خشونت را  مشروعیت می بخشد. خشونت در اساس خودش از ترس منشأ می گیرد وواحد های زوال پذیر که خودرا در خطر می بینند وترس از دست دادن هویت آنان را آشفته می سازد برای دفاع از هویت شان توسل به خشونت راتنها راه ممکن می دانند. این واحد  میتواند یک خانواده باشد ویا یک قبیله و یا یک حزب یادولت وطبقه یا نظایر آنها.

در جامعه ي افغانستان که جامعه ایست قبایلی  وروبط وضوابط قبیلوی بر تمام حیات وهستی آن سایه انداخته است،خشونت در جلوه های سیاسی  وحزبی آن عمدتاً از روح قبایلی آب می خورد و سپس بنابر خصلت ساری بودن آن نمود های گوناگون می یابد.مبالغه نیست اگر گفته شود که خاستگاه و پایگاه اجتماعی تمامی احزاب سیاسی در افغانستان جنبه قومی وقبیلوی  دارداز همین سبب نه دین اسلام که در اصل  رسالت جهانی دارد و نه کمونیزم که مدعی انترناسیونالیزم بود ،هیچکدام نتوانستند محور وحدتی  برای احزاب اسلامی و کمونیستی گردند.

بدبختانه  اکنون نیز در بر همین پاشنه می چرخد ودر موضع گیریها ي دولتمردان و دولتمندان افغانستان ضابطه قبیلوی قویتر از هر گرایش دیگری عمل میکند وفقط حضور سنگین نیرو های خارجی ست که تا اکنون از تکرار حوادث سالهای گذشته جلو گرفته است وجنگها و خصومتها  را اجباراً جنبه سیاسی  داده است. در نزدیک ترین نمونه انتخابات ریاست جمهوری  و تازه تر از آن انتخابات  پارلمان نشان داد که هنوز هم قوی ترین انگیزه در تعاملات جاری همان انگیزه های قومی وقبایلی ست که در پوشش یک دموکراسی کاملاً بنیاد گرایانه به حیات خودش ادامه میدهد. تعمد مقامات عالیه و تصمیم گیرندگان اصلی نیز این است که چنین وضعی ادامه داشته باشداز همین سبب دیدیم که در انتخابات اخیر همه دست به دست هم دادند تا پارلمانی بسازند که جناح بندی های قومی برجسته ترین  شاخص  آن باشد. بر مبنای همین ملاحظه حتی طالبان نیز دراین روند مستثنا نماندند  وتوانستند نمایندگانی به مجلس بفرستند وحزب اسلامی نیز .سیاست دولت تا حال چنین بوده که همه جناح های موثر را در حد معینی از قدرت  حفظ کند  وبا ترساندن جنگسالاران از طالبان  و بالعکس وترساندن تاجیک از پشتون و پشتون از هزاره چرخه ي خویش بچرخاند و آسیاب خود بگرداند،بی آنکه بداند با این کار نفاق شومی را در کشور نهادینه میکند که برای چند نسل میتواند ز مردم  افغانستان قربانی بگیرد.کنفرانس بن با پذیرش ضابطه ي قومیت راه را برای قانونی و نهادی کردن آن باز کرد و دولت آقای کرزی آنرا نهادینه ساخت  زیرا برایش سودآور بود وهست.آنچه مسلم است این است که تا ضوابط و روابط برا ساس قومیت و قبیله  باشد ، بنیاد گرایی  به حیات خودش ادامه میدهد و بر همه چیز از جمله دمو کراسی انگ و رنگ  خویش را میزند. طبعاً خشونت به عنوان یکی ازمظاهر بنیاد گرایی  تغذیه میشود . از آنجا که خشونت ساری ست و میتواند از طرق گوناگون منتقل گردد، روز تا روز  گسترده تر میشود.                                   

پایان