قسيم اخگر

 

درختها ايستاده مي ميرند

  در ميان فرزانگان نام آور صد سال اخير كشور ما كه هر كدام نقش ومنزلت و جايگاه خاص خودش را دارد مير غلام محمد غبار از تشخص و برجستگي ويژه اي بر خوردار است و كمتر شخصيتي را ميتوان يافت  كه با او همسر گردد.هر چند بي درد و دريغ نميتوان گذشت و گذاشت  ونگفت كه هنوز هم از اين فرزانه مرد سرافراز تاريخ وادب وسياست ؛ اما تجليل وتعريف وتكريمي كه شايسته شخصيت جامع وچند بعدي ونمونه ي او باشدصورت نگرفته است . بگذريم از اين درد نهفته كه بسياري از جريانات روشنفكري ماو حتي آنهايي كه خيلي سوپر چپ دو لوكس بودند باسكوت اسرار آميز شان دربرابر حبس و مصادره كتاب گرانسنگ افغانستان درمسير تاريخ سپس همدستي در توطئه ي سكوتي كه بخاطر فرا موشاندن نا م آن بزرگ برپاشده بود  بد ترين ناسپاسي ها را در مو رد مردي روا داشتند كه بيشتر از هر كسي مديون او بودند. زيرا  عبار آخرين بازمانده  نسلي بود كه در سياه ترين ووحشي ترين دوران تاريخ معاصرما عليه استبداد و خود كامگي به مبارزه بر خاسته بود وشرافت آزادي را با قبول انواع مصايب وبلايا پاس داشته بود . طرفه آنكه غبار آفرينه ي بي مثالش را  به همينان اهدا كرده و در نخستين صفحه ي كتابش چنين نوشته بود : به وطن پرستان مبارز افغا نستان  آنانيكه شرايط تاريخي و اجتماعي كشور ايشانرا در پيشاپيش سپاه نهضت وجنبشهاي نوين  براي تا مين زندگي نوين جامعه قرار داده است ."                                                                                               

درحقيقت آن رجاله هاي قرتي و بيمايه ايكه بلاهت و بي فرهنگي شانرا در عوغا وهياهوي زنده با د ومرده باد وهورا كشيدن هاي  مريدان خياباني وكلاه و عباي كار گري ودست آخر دريافت جايزه فرمايشي از آكادمي علوم وابسته به همسايه بزرگ شمالي پرده مي انداختند ازمصادره كتاب غبار در پوست نمي گنجيدند .زيرا خود هيچگاهي قادر نبودند اثري قابل قياس با افغانستان در مسير تاريخ عرضه نمايند.زيرا كتاب غبار آيينه اي بود كه فقر علمي وفرهنگي وبيدانشي آن رهبران بيگانه پرداخته را بر جسته مينمود  وموجب تحقير آنان در نزد مريدان شان مي شد .دقيقا همانگونه كه شخصيت وكارنامه غبار و آزادگي و دليري او در گفتار و كردار آنانرا حقير و بي مقدار مي نمود .از همين سبب بود كه غبار از چار سو آماج وتخته نشان نا جوانمر دانه ترين اتهامات قرار مي گرفت . اما همت او هر گز پستي نگرفت وحتي به شكوه نيز نپر داخت .                   

 

حكومتي كه از دمو كراسي سخن مي گفت وصدر اعظمي كه خود را مترقي و دمو كرات مي خواند وحتي يكبار از سوسيليزم نيز سخن گفته بودو پس از بر كناري اش طي مقاله اي به ستايش از لنين پرداخت و ........  نتوانسند افغانستان در مسير تاريخ  را تحمل نمايند .به اين ترتيب افغانستان در مسير تاريخ به حبس افتيد تاشهادت بدهد كه ادعاي خكمرانان داير بر اعطاي دموكراسي تا كجا ريا كارانه و دروغين است .وشهادت بدهد كه مدعيا ن مبارزه با استبدادوبي عدالتي  دروغ گويانند..افغانستان در مسير تاريخ همان سر نوشتي را يافت كه نويسنده اش نويسنده ايكه در سرتاسر زندگي گستاخانه اش عليه كذب و ريا و جعل و انحراف واستبداد شهادت داده بود  واين يكي از بر جسته ترين وجوه شخصيت چند بعدي آن بزرگمرد است چه كمتر نويسنده اي را ميتوان يافت كه بين او اثزش چنين وحدتي ظاهر باشد . بايد با آن صاحب دل روشن  ضمير ي كه غبار را هردم شهيد تاريخ ما لقب  داده بود همصدا شد .                                                                     

افغانستان در مسير تاريخ عصاره وفشرده عمر غبار بود همانگونه كه شاهنامه براي فردوسي ومن فكر ميكنم افغانستان در مسير تاريخ همان جايگاه ومقامي را دارد كه شاهنامه فردوسي در زمان خودش داشت .فردوسي ياد نامه قوم خود شرا در عصر بي باوري ها نسبت به خود وتشبه به ديگران  به رشته نظم كشيد تا  باشد كه مردمش هويت خويش را باز يابند وبا باز گشت به خويشتن خويش ظرفيت ها وتوانمندي هاي شا نرا بشناسند و به كار اندازند  وبر اين پندار كه چون ديروزي نداشته اند ولا جرم نميتوانند منتظر فردايي باشند خط بطلان كشند .                                                                 

 

فردوسي سي سال رنج بي مزد بردبي آنكه قدرش را بشناسند . اما غبار دو سي سال محنت ومصيبت كشيد تا ياد نامه از ياد رفته ما را شيرازه بندد وهويت تاريخي مارا تشخص بخشد. هويتي كه از چارسو درمعرض انكار وفراموشي قرار دشت .اين در حالي بود كه كتاب هاي درسي ما فقط ا كارنامه هاي دروغين اميران و امير زادگان سخن مي گفتند ودوره هاي تاريخي را زير عتوان نام شاهان فصل بندي ميكردند و روشنفكران بي تاريخ ما :من آنم كه رستم بود پهلوان: گفته آبديده شدن فولاد را در كوره همسايه آموزش مي ديدند وميكوشيدند موقعيت واوضاع جاري را در آيينه تاريخ ديگران مطالعه وتفسير نمايند .در چنين فضايي آكنده از خود بيگانگي بود كه غبار به نوشتن تاريخ افغانستان همت گماشتودرپيان مقدمه مختصر وموجزاما پرمعنا ي اثرش نوشت ما تاريخ گذشته كشور خود را براي اين مطالعه مي نماييم كه اوضاع امروزي خود را صحيح تر درك نماييم . تا مبارزين افغانستان در حركت به پيش  خط درست آگاهانه اختيار نمايند .زيرا اين تاريخ است كه سير تكامل يك جامعه را در روشنايي نشان مي دهد .                                                                                                               

در سر آغاز فصل تازه ايكه عمدتا تحت تاثير تحولات ودگرگوني هاي بين المللي از سويي وناتواني خانواده حكمران در ادامه حكومت بر سياق سابق بخاطر اختلافات دروني از جانبي و نيز افزايش چشمگير تحصيل كرده ها و مطالبات آنان و موجوديت عناصر آگاه در ميان آنان درحال آغاز شدن بود . افغانستان در مسير تاريخ  پاسخي بود به فوري ترين واولي ترين ضرورتي كه بايد بر آورده ميشد .از همين سبب در هنگامه وهنگاميكه ديگران دلگرم از حمايت همسايگان بزرگ وكوچك سرگرم حزب سازي وسازمان بازي بودند وبر تضاد ابر قدرت ها وابر قدرت ها در مقياس جهان واختلافات قدرتك ها در خانواده حكمران اميد ميبستند تا شهزاده سرخي بيابند و اورا سپربلاي خويش بسازند (كه نيافتند اما تراشيدند )غبار فارغ از اين همه هنگامه هادست اندر كار آفرينش اثري شد كه قهرمانان اصلي آنرا نه شهزاده و شاه بلكه مردم تشكيل ميداد . چنانچه درهمان مقدمه كتابش نوشت اما مردم افغانستان كه عامل اصلي تكامل تاريخي كشور اند چنانيكه در طي يكنيم هزار سال با مبارزات وقيامهاي ........... از مراحل سختي عبور كرده اند ..........  معهذا تسلط نظام فيودالي و ضربات سنگين استعماري ركود وانجماد شئون زندگي جامعه را تمديد مي نمود .اين است كه افغانستان در قرن بيستم نيز هنوز در صف عقب افتاده ترين كشور هاي جهان قرار دارد .   غبار بااعتقاد به اينكه با پاي همسايه به بهشت نميتوان رفت در پي اثبات اين حقيقت بود كه مردم ما درداشتن ظرفيت هاي تمدن آفريني و فرهنگ پرورياز هيچ ملت ومردمي كمتر وپايين تر نيستند . از همين رو ميكوشيذ با ارائه اسناد وشواهد ومدارك غير قابل انكار وجود اين ظرقيت واستعداد را درمسير تاريخ ودركليه ابعاد و عرصه هاي حيات انساني  اعم از علم وصنعت وفلسفه و سياست وهنر و ادب نشان دهد . غبارما را بگذشته نمي خواند بلكه گذشته را چونان آيينه اي در برابر ما قرار ميدهد تا چهره وسيماي حقيقي خود را درآن بنگريم . از همين سبب در توضيحاوضاع اجتماعيوسياسي و اقتصادي افغانستان درد وره هاي گوناگون به تفصيل وباذكر جزئيات سخن ميگويد مثلا  از اوضاع اجتماعي كشور در دوره استيلاي عرب  مينويسد : دراين دوره البته زراعت كشور پيشرفته وآبياري منكشف بود ازدريا هاي هلمند وهريرود كانال ها و جوي هاي جديدي كشيده بود .در بلخ بيشتر از هفتاد آسياي آبي  وهمچنين در سيستان آسيا هاي بادي موجود بود . درولايت بلخ انواع حبوب وبرنج مي كاشتند در باد غيسات  مالداري  پيشرفته ودر غور مالداري و زراعت توام بود  پنبه كاري و صنعت ابريشم رايج بود ........  اسلحه ساخت غور در ممالك همسايه شهرت بسيار داشت در تخارستان سرب و اقسام فلزات  ودر ساير ولايات شمالي آهن ونقره و طلا و درغور آهن ومس  استخراج ميشد وكان نقره پنجشير معروف بود.( ص 85  ج 1)              

 

وبار ديگر استعداد و قابليت طبيعي ودرايت خراساني در امور سياست وعلوم وفنون ظاهر شد  وخراسان نسبت به تمام كشور هاي اسلامي بيشتر علماي نامدار پرورش داد ( همانجا ). بر همين قياس از جنبش هاي سياسي ونهضت هاي فرهنگي وفكري و ظهور شخصيت هاي علمي و اجتماعي و رهبران ملي و آزاديخواه ومبارز  به تفصيل سخن ميگويد و نام ونشانآنانرا فهرست ميكند  ودر موارد متعدد حتي از جزئيات نيز نميگذرد  تاظرفيت تاريخي مردم مارا نشاندهي كند .ظرفيتي كه استبداد داخلي با سر كوب بيرحمانه اش مانع فعليت يافتن آن شده است و استعمار خارجي انكار ونفي آنرا هدف گرفته است .                

سراسر جلد اول افغانستان در مسير تاريخ عمدتا وقف همين هدف شده است و غبار ميكوشد با جديت ودقت در پي كشف ارزش ها و داشته هاي مردم خويش كوچه ها وپسكوچه هاي تاريخ را بگردد وبيابد و باز گويد .                              

 

اما جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ  كه ادامه طبيعي ومنطقي جلد اول آنست در عين حالي كه تعقيب همان هدف را دربر داردبا نشان دادن عوامل اصلي و اساسي فا جعه و مو جباتي كه نگذاشتند مردم ما مسير طبيعي حركت تكاملي شانرا در جهت ترقي و شگوفايي ادامه دهند به اعلام جرم عليه آنان بر مي خيزد . گويي جلد اول مقدمه اي بوده باشدبراي اثبات ادعايي كه غبار به نمايندگي از مردم خويش عليه استبداد و استعمار عرضه مي كند . آ ري جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ داد خواست و ادعا نامه مردم افغانستان عليه نظام بيداد كرانه وسيستم استبدادي ايست كه با كشتن روح آ زادي و آزادگي و پرا كندن تخم نفاق ونا برا دري و سياست هاي ضد ملي همه چيز را به تعطيل كشيده است  و با ترويج تملق و تقلب وتزوير و جاسوس پروري  و تشويق دون همتي وبي غيرتي مي خواهد نطفه مردي ومردم دوستي را بخشكاند .                      

 

اين كتاب  ظاهرا در سال 1352 به رشته تحرير در آمده است اما حقيقت اينست كه نويسند خيلي قبل از اين تاريخ نوشتن آترا بپايا ن برده بود  آري غبار با لحظه لحظه زندگيش  در تببعيد و زندان دز شورا وحزب وطن و در انزواي خانه ايكه با يك ديوار گلين از محبس جدا ميشد به تدوين اين اثر بي انتظار هيچ دستمزد و پايمزدي پرداخته بود .                           

 

غبار در اين كتاب فقط يك. گذارشگر ناظر و بيطرف نيست كه كناري نشسته واز دور دستي بر آتش گرفته باشد تا فردا سهمي از ديگ بر دارد . او در متن حوادث و به عنوان نماينده صادق جريان وجنبشي حضور دارد كه بويژه طي يكصدسال اخير در دفاع از مردم و آزادي و در ضديت با استبداد و خود كامگي و وا بستگي از جان و مالونان ونام گذشته و سر بر آ ستان هيچ صاحب قدرتي سر خم نكرده است.اما تاريخ هر چند هنوز هم خادم و چاكر تيكه داران است هر گز نميتواند ياد ونام آنانرا به فراموشي بسپارد. ياد ونام مرداني چون واصف قندهاري كاكا سيد احمد عبدالرحمان لودين  معروف به كبريت محي الدين آرتي محي الدين انيس عبدالرحمان محمودي  و ميغلام محمد غبار و...................                      

در ميان  اين آزادگان از جان گذشته كههريك در مقطع خاصي چون ستلزه درخشاني تابيده اند غبار جايگا ونقش ويژه اي دارد  نقش  رشته ايكه دانه ها را بهم مي پيوندد .آن عزيزان هريك در مقطع خاصي درخشيدند و شهيدي را پذيرا شدند اما غبار يك عمر زيست وشهيدانه زيست  و هنوز هم . . . . . . . بقول فرخي يزدي : تا كه آزادي بود در بند دربنديم ما .  

 

سخن آخر اينكه افغانستان در مسير تاريخ هنوز همان نقشي وجاگاهي را دارد كه چهل سال قبل داشت  وغبار هنوز هم ميتواند منبع الهام و آموزش باشد . زيرا آش همان آش است  و كاسه همان كاسه  هر چند چمچه ها ودست هاديگر شده اند .ازهمين سبب است  كه در تالار وزار رت اطلاعات و فرهنگ ما تصاوير تخمه داران واميران تاجدار وباج گير از تاريخ فرهنگي وفرهنگ تاريخي ما نمايندگي ميكنند . غبار هنوز هم مورد تحريم است زيرا نه تاريخ صاحبان تاج و تخت بلكه تاريخ مردم تيره بخت ما را نوشته است پس همانگونه كه در زندگي نخواست در پهلوي آنان جا خوش كند پس از مرگ نيز نميتواند در پهلوي آ نان قرار بگيرد .                                                                                                               

جايگاه علمي وارزش تحقيقي و اكادميك افغانستان در مسير تاريخ  وارزيابي آن  فراتر از حوصله اين مقال و ظرفيت اين قلم است . از اينرو آنرا بر عهده  دانشمندان و فرهيختگاني كه صلاحيت لازم در اين عرصه را دارند ميگذارم . با اين اميدوانتظار كه همتي كنند و در ادامه كار هاي پراگنده اي كه انجا م شده است كار تازه اي انجام دهند.

 

                  پايان