واصف
باختري رهنورد
زرياب


رهنورد زرياب

من آخرين
باري كه واصف
باختري را ديدم
، آخرهاي بهار
سال1372 هجري
خورشيدي بود.
در آن هنگام ،
تفنگ شيفته گان
و
جنگباره گان
، در كابل
هنگامه يي برپا
كرده بودند.
شهر در ميان
دود و آتش
دست و پا مي زد
و باشنده گان
پايتخت كشور
مان ، روزگار
آشُفته و بي سرو
ساماني
داشتند. و نيز ،
ماه ها مي شد
كه موج ديگر
مهاجــــٌرٌت ها
و گريزها آغاز
شده بود و
مردمان ما ،
تك تك و دسته
دسته ، مرز و
بوم خودشان را
ترك مي گفتند
و به سرزمين هاي
بيگانه پناه مي بردند.
راستش اين
است كه من آن
روز، از روي
تصادف ، واصف
را ديدم ؛ زيرا
در آن
روزها ، ما در يكي
از آن حالاتي بوديم
كه او خود ، آن
را حالت " قهر
و گـُسِستن"
ناميده است (1).
آن روز كه
واصف را ديدم
، همان روزي
بود كه فردايش ،
غمگنانه ،
كابل را پشت
سر گذاشتم و
آهنگ شهر پيشاور
كردم . و در آن
دم، هيچ نمي دانستم
كه سرنوشت يا - به
گفته آن شاعر
تازي - اين
" اشتر كور "
به كجاهايم
خواهد كشانيد.
با اين همه ، اين
اميد را در دل
داشتم كه دير
از همديگر جدا
نخواهيم ماند.
و امّا ،
اكنون ، سوگمندانه
مي بينم كه
نُه سال تمام
از آن روز سپري
شده است و ما يك ديگر
خود را
باز نديده ايم .
و نيز - با اين
بازي
شِگــِفت و
هولناك
سرنوشت - هيچ
روشن نيست كه
آيـــا باز هم
نشست و صحبتي
با واصف باختري
دست خواهد داد
يا نه .
***
زمان
شتابان در گذر
بود و سرانجام
، فلاخُنِ قضا
مرا به گوشه يي
از باختر زمين
پرتاب كرد.
سال 1373 هجري
خورشيدي كه
فرارسيد ، من
پنجاه ساله
شدم. در آن
سال ، واصف
باختري - كه
تاريخ به جهان
آمدن مرا نيك
به ياد
داشت - بدين
بهانه غزلي
سرود و آن غزل
را ، با
واژه هاي بس
فروتنانه و
مهرآميز ،
همچون " فريادي
از جگر
برخاسته " ،
به من اهدا
كرد و در جريده
" قلم " به
چاپ رسانيد و
مرا غرقه درياي
خجالت و
شرمنده گي
ساخت. در آن
غزل - كه
" پخته در كوره
پنجاه " نام
دارد - مي خوانيم :
قصه بوديم و
كنون ، قصه
كوتاه شديم
كاستيم از
خود و
كوتاه تر از
آه شديم
در سرآغاز ،
كه برخاست به
همراهي ما
كه
سرانجام ،
دراين باديه
كمٌراه شديم ؟
يار دوشينه
، چه نوشينه
نواهايي داشت
ليك أي واي ،
كه ديرترآگاه
شديم !
آتش عشق ز
خاكستر پيري
نفسرد
گل سرخيم كه
بشكُفته به ديــٌماه
شديم
كودكانيم
در اين كوي ،
مپندار كه ما
پخته در كوره تابنده
پنجاه شديم !
به كه پيرانه
سر آيين گدايان
گيريم
گرچه در بازي
طفلانه گهي
شاه شديم!
رهنوردانه
نگاهي به عقب
كن ، أي يار
كه به هر
چاله فتاديم و
به هر چاه شديم!
اوّلين قصه
كوتاه " هدايت "
خوانديم
قصه
كوتاه ، كه
خود قصه كوتاه
شديم ! ( 2 )
***
و امّا ،
آخرين عكسي كه
از واصف باختري
دارم ، او را
در ماه قوس
سال 1375 ، در شهر پيشاور ،
نشان مي دهد.
در اين
هنگام ، او نيز
كابلِ سوخته و
جنگزده را رها
كرده بود و در
سرزمين بيگانه
و نا آشنا ،
زنده گي مي كرد.
اين تصويرِ او
را ، دوستي - در
همان سال - از
شهر پيشاور
برايم
فرستاد.
در اين عكسِ
نيم تنه ،
واصف را مي بينيم
كه دست چپش را
زير زنخ و
الاشه گذاشته
است و سگرتي
هم در بين
انگشت ميانه و
انگشت اشاره
او ديده مي شود.
جاكت آبي رنگي
به تن دارد و كيشي
به رنگ خاكستري ،
با حاشيه هاي
سبز ، بر شانه
انداخته است .
ريشش - كه رو
به سپيد شدن
دارد - رسيده
است و آژنگ هاي
پيشانيش بيخي
نمايان هستند.
در اين عكس ،
او چهره بسيار
نوميد و
اندوهگيني
دارد و يك راست
به شيشه كمره
مي نگرد.
لب هايش حالتي
دارند كه اگر
اندكي حركتي مي كردند - شايد - نشانه هاي
لبخند محزوني
را ترسيم مي توانستند
كرد. و چشم هايش
نيز ، در اين
عكس ، حالتي
دارند
كه - انگار - به
بيننده مي گويند
" ديدي كه
روزگار با من
چه ها كرد ؟"
و اين ، همان
عكسي است كه
پس از پنج
سال ، بر پشت
جلد يكي از
شماره هاي
فصلنامه
" دُر دري " نيز
به چاپ رسيد (3) .
***
آناني كه
واصف باختري
را از دهه
پنجاه و - به ويژه- از
دهه شصت هجري
خورشيدي
شناخته اند ،
به خوبي دريافته
اند كه او مردي
است بسيار
آرام و
فروتن ،
فراوان
خوش برخورد و
به گونه جذّاب
و اثرناكي نرم
سخن و شيرين
گفتار ، كه در
كاربرد
تعارفات و
آداب، با همه گان - هركسي
كه
باشد - همواره
راه مبالغه مي پيمايد.
و ، لابد ، در
ستايش دوستان
و آشنايان نيز ،
تند مي رود و
از افراط و زياده روي
شگفتي انگيزي
كار مي گيرد .
اين ويژه گي
او ، اين
مبالغه و غلو -
كه شايد از
نهاد شاعرانه
او مايه بر مي دارد -
بر ياران ، و نيز
بر خواننده
گان نبشته هايش ،
كاملاً آشكار
و نمايان است.و
من مي توانم
گفت كه اين
خصلت او ، در
ضمير ناآگاه
من نيز ته نشين
شده است و از
همين رو ، گاه
گاهي - حتّا - در
خواب هاي من
هم تجلي مي كند.
من - غالباً - صبح ها
كه از خواب بر
مي خيزم ،
اگر رؤيا هاي
شب دوشين به يادم
مانده
باشند ،
آن ها را در
دفتري مي نويسم.
در اين جا ، مي خواهم
يكي از همين
رؤياهاي خود
را - كه بيانگر
ته نشين شدن
همين ويژه گي
واصف باختري ،
در ضمير
ناآگاه من
تواند بود - بياورم.
اين رؤيا ،
تاريخ روز
جمعه ، دهم
ماه جدي سال 1367
را دارد كه ما
هنوز در كابل
بوديم. در آن
دفتر نوشته
ام :
" ديشب
خواب ديدم : به
مجلس فاتحه كسي
كه مرده است و
من او را مي شناسم ،
به مسجد مي روم.
معلوم نيست
كدام مسجد
است. دهن
دروازه
مسجد ، مردي مي خواهد
مرا جستجوي
بدني كند. پس
از اين كه
كارش تمام مي شود و
اجازه مي دهد
كه به مسجد
داخل شوم ، به
آن مرد مي گويم :
" حالا ديگر
از فاتحه
صرف نظر
كردم !"
و بر مي گردم.
بعد تر مي بينم
كه در اتاق
انتظار كسي
هستم . مي خواهم
او را ملاقات
كنم - نمي دان
چه كسي است
- در همين
حال ، مردي مي آيد
و مي گويد :
" مذاكرات بسيار
محرمانه يي
جريان دارد .
شما نبايد اين جا
باشيد".
من مي گويم :
" عجب... عجب !"
و آن مرد مي گويد
: " همين طور
هدايت داده
اند!"
پسانتر ، مي بينيم
كه كنار
رودخانه يي ،
با واصف باختري ،
قدم مي زنم . ديده گانِ
واصف پر از
اشك هستند. او
رودخانه را نشانم
مي دهد و خيلي
جدي مي گويد :
" اين
رودخانه از
اشك چشم من به
وجود آمده
است!"
حالت خاصي
به من دست مي دهد :
نه مي توانم اين
سخن شِگـِفت
او را باور
كنم و نه مي خواهم
آن را رد نمايم .
بعد ، ديگر
چيزي نبود ، يا
چيزي به يادم
نيست".
شايد من
اشتباه كنم ،
امّا سخن حيرت
انگيزي
را كه در اين
رؤيا از زبان
واصف باختري
شنيده ام ،
فرآورده و نتيجه
ترسب كردن و
ته نشين شدن
همين خصلت
مبالغه گر او
در ضمير
ناآگاه خود مي دانم
كه بدان اشارتي
كردم.
از سوي ديگر ،
دوستان و آشنايان
واصف باختري و
نيز خواننده
گان نبشته هاي
او ، بدين
نكته هم پي برده
اند كه واصف
باختري ،
همان اندازه
كه در كار تبجيل
و تجليل و ستايش هاي
تشويق آميز
كسانِ ديگر
راه مبالغه و
افراط را مي پيمايد ،
به همان
اندازه ، در
حق خويشتن و
كارنامه هاي
خودش ، از
اظهار
انواع ِ
فروتني و
شكسته نفسي و
خاكساري دريغ نمي ورزد
و - مثلاً - در
باب سروده هاي
خودش مي گويد
كه : " شايد
امروز شعرهاي
من بسيار
شعرهاي عقب مانده يي
باشند ، نظر
به شعرهايي كه
جوانان
برومند ما يا
نسل بعد از من
مي گويند "
( 4) . اين گونه
داوري هاي او
را نيز ، به
باور من ، مي شود
نوع ديگري از
مبالغه و غلو
به شمار آورد
كه ، همانا ،
از ويژه گي هاي
واصف باختري
است.
***
و امّا ،
آناني كه واصف
باختري را از
دهه چهل هجري
خورشيدي
شناخته اند ،
خوب مي دانند
كه در آن زمان
، او كُنِش و
مــــٌنِش دگرگوني
داشت و مي شود
گفت كه بيباك
، پرخاشجو و
ستيزه گر بود.
از بحث ها و
جِدال هاي
داغ و آتشين
روي نمي گردانيد
و به داشته ها
و يافته هاي
فكري و انديشه ها
و سنجه هاي سياسي
خودش ،
سرسختانه مهر
مي ورزيد و به
آن ها ايماني
استوار داشت.
و از همين رو ،
بر مخالفان عقيدتي
و سياسيش ،
سخت مي گرفت و
از آنان بيخي
بيزار بود و اين
بيزاري و نفرت
را پنهان هم
نمي كرد.
اين زمان ،
درست همان
دوره يي بود
كه كشورمان
- به ويژه پايتخت - در
تب داغ ديدگاه ها
و آموزه هاي سياسي
مي سوخت و
درسخوانده گان
و دانشجويان و
دانش آموزان
ما را ، شور و
هيجان سياست
به لرزه
درآورده بود.
در اين بُرهه
تاريخ ، كه
جامعه فرهنگي
و روشنفكري
ما ، در امواج
شتابزده گي
ها و تندروي ها
و جزمگرايي هاي
خشنِ سياسي - انديشه يي
دست و پا مي زد ،
واصف باختري ،
در شمار پيشاهنگان
و نظريه
پردازان
تندروترين جريان
سياسي روز ،
قرار گرفته
بود و از حقانيت
اين جريان - در
سطح كشور و
جهان - شيفته
وار و
سرسختانه
دفاع مي كرد.
اگر روشنتر
سخن بگويم ، مي توانم
گفت كه در آن
زمان ، واصف
باختري ، چهره
درخشان و
پرآوازه گروهي
بود كه به نام
" جريان
دموكراتيك نوين "
و نيز به
اعتبار شهرت
نشريه يي كه
داشت ، به نام
گروه " شعله
جاويد " هم ياد
مي شد. تا
آن جا كه بنده
آگاهي دارم ،
" جريان
دموكراتيك نوين "
- برخلاف " جريان
دموكراتيك
خلق
افغانستان "-
از تشكيلات و
ساختار دقيق و
روشني
برخوردار
نبود و
حتّا - به گفته
مير محمد صديق
فرهنگ - اداره
متمركزي هم
نداشت( 5 ) . پس
نمي شود دريافت
كه جايگاه
واصف باختري
در درونِ اين
جريان در كجا
بود و او ، از
رهگذر سازماني ،
چه نقشي را
بازي مي كرد(6) .
در همين
دوره بود كه
من ، باري ، از
واصف باختري
پرسيدم :
" همسرت و
خانواده اش ،
از كارها و راه و
روشِ سياسي تو
دلخور
و آزرده نيستند ؟"
پاسخي كه او
به اين پرسش
من داد ، بسيار
شيرين و جالب
بود. گفت :
" وقتي كه من
با " نوريه " نامزد
شدم ، به
خانواده اش
گفتم كه نامزد
ديگري هم
دارم. آنان
سخت ناراحت و
سراسيمه وار پرسيدند
كه اين نامزد
ديگر من كيست.
جواب دادم : سياست !
و بدين سان ،
همه چيز را
براي شان روشن
ساختم و آنان
نيز پذيرفتند".
هرچند جايگاه
بلند واصف
باختري ، در
جريانِ سياسي
"شعله جاويد"
براي من روشن
و مسلم است و
رهبران و
رهروان آن جريان
هم روي او بسيار
حساب مي كردند
و به او ارجِ
فراوان مي گذاشتند ،
ولي هرگز به ياد
ندارم كه او
در تظاهرات خياباني
و گردهم آيي هاي
سياسي ، بر
سكو برآمده
باشد و سخنراني
كرده باشد.
انگيزه اين
كار او ، براي
من روشن نيست
و در درازاي اين
همه سال ، از
خودش هم هيچ
وقت در اين
باب چيزي نپرسيده
ام.
در همان
روزگار ياد
شده كه تنور سياست
بسيار داغ بود
و بسياري از
دانشجويان و
دانش آموزان
ما ، هيزم كشان
اين تنور
بودند ،
هرچند من ، از
رهگذر سازماني ،
به هيچ گروهِ
سياسي
وابسته گي
نداشتم ، با اين
همه - عملاً - هواخواه
يك جناح " جريان
دموكراتيك
خلق " بودم ،
بسياري از
رهبران اين جريان
را از نزديك مي شناختم
و از شيوه ها و
شگردهاي سياسي
اين جريان پشتيباني
مي كردم.
بر همين بنياد
، روشن است كه -
گاه گاهي-
برخوردها و
كشمكش ها يي ،
در زمينه هاي
گوناگون ، بين
من و واصف
باختر ي پديد
مي آمد. در چنين
حالاتي ، او
"سوسلُف "
نگونبخت را به
تازيانه
دشنام مي بست
و من هم
" ماِئوتسه
دونگ "
مادرمرده را به
باد ناسزا و
نفرين مي گرفتم.
و امّا ،
غالباً
-خوشبختانه - گپ
به همين جا پايان
مي گرفت و
دوستي ما
دنباله مي يافت.
در آن
سال ها ،
واصف باختري مي پنداشت
كه راهش را
براي هميشه
برگزيده است و
تا پايان
زنده گاني ،
در همين راه
گام خواهد
برداشت و - به
گفته خودش - از
اين
" نامزدِ ديگر"
، يعني سياست ،
هرگز جدا
نخواهد شد.
امّا ،
سرنوشت او به
گونه ديگري
رقم خورده بود
و دست قضأ كار
را به شيوه ديگري
رو به راه ساخت.
بدين
معني كه در
آغاز دهه
پنجاه ، واصف
باختري ، هم
از رهگذر انديشه
و هم از رهگذر
رفتار ،
دگرگون شد : او
پرخاش گري ها
و ستيزه جويي ها
را ديگر كنار
نهاد و تندگويي ها
را رها كرد. به
همين گونه ،
از جزم گرايي ها
دوري گزيد و
از حلقه ها و
حوزه هاي سياسي
پا بيرون كشيد
و تلاش كرد تا
آن " نامزد ديگر "
، يعني سياست
را ، تا
اندازه يي ،
از ياد ببرد و
به فراموشي
سپارد.
در همين حال
، تمامي يافته
هاي فكري و
انديشه ها و
سنجه هاي
شناخت خودش را
از پروزيون شك
و باز انديشي
گذرانيد و بر
بسياري از
باورهاي گذشته
خودش ، چليپاي
بُطلان كشيد و
يا در برابر
آن ها ، نشانه
هاي بزرگ پرسش
گذاشت.
در اين
زمان ، هرچند
واصف باختري
از " جريان
دموكراتيك نوين "
دوري گزيد ،
با اين هم ،
من بدين
باور هستم كه
در همين
هنگام ،
دلبسته گي و
گرايشي به سوي
انديشه ها و
كارنامه هاي
تروتسكي ، در
او پديد آمد.
چنان كه مي شود
گفت كه
شماري از
كارهاي او - از
جمله ، سروده
" ... و آفتاب نمي ميرد ."
( 1354 ) و ترجمه
شعر " اسطوره
بزرگ شهادت "
(1354 ) - يادگارهاي
همين حال و
هواي او
به شمار مي روند.
به هر
صورت ، در دهه
پنجاه هجري
خورشيدي ،
دوره ديگري در
زنده گي واصف
باختري آغاز
شد. در اين
دوره ، او بيشتر
به گستره
ارجُمند حكمت
روي آورد و به
چون و چراهاي
فلسفي
دلبسته گي
فزونتر پيدا
كرد و
نبشته هاي
خوبي هم در اين
زمينه ها رقم
زد و به نشر
سپرد. پس بيجهت
نيست كه مي بينيم
مؤلف كتاب
" نثر دري
افغانستان ” -
كه در نيمه
دوم دهه پنجاه
به چاپ رسيده
است - نام
واصف باختري
را در شمار نويسنده گان
قلمرو فلسفه
آورده است ( 7 )
. و به راستي
هم ، در اين
سال ها ، واصف
باختري را مي بينيم
كه با قامتِ
رسا و
استوار ، در
صفِّ اصحابِ فلسفه
ايستاده است.
هنگام يادكرد
اين دوره زنده گي
واصف باختري ،
اين نكته را نيز
بايد افزود كه
او در اين
دوره ، به
نمودها و
فراوردهاي
عرفان خراساني
نيز پرداخته و
در اين زمينه
هم خامه زني ها
كرده است. با اين
همه ، به عقيده
من ، در اين
گونه از
پژوهش هاي او
نيز ، رنگ و بوي
فلسفه را مي شود
ديد و شنيد و
نگرش ها و
پردازهاي
فلسفي را
بازشناخت.
در نظر بايد
داشت كه واصف
باختري ، در نيمه
دوم دهه چهل
هجري خورشيدي
نيز به كار
حكمت و فلسفه
پرداخته
بود ؛ امّا ،
در اين
نبشته هاي او
، نشانه ها و
انگ هاي
آموزه هاي سياسي
او را مي توان
بازيافت و نيز
لحن و نواي
موضع گيري هاي
ايديولوژيكش را
احساس كرد.
" جستارهايي
در باب
شناخت " ( 1347 ) را
مي شود همچون
نمونه خوبي از
اين دست نبشته
هاي او به
حساب آورد ( 8 ).
در اين
" جستار" ، مي بينيم
كه واصف باختري ،
لحن و آهنگ
مطمين و قاطع
دارد و بر
خردگرايي و
تجربه گرايي - بي
هيچ گونه
تٌلوسٌه و
دلهره يي - با
خاطر آرام
اتكا مي كند،
از مقوله ها و
مصطلحات ويژه يي
بهره مي گيرد
و - روي همرفته - همه
چيز برايش
روشن ، دريافت
شده و پاسخ يافته
به نظر مي رسد.
و امّا - با
گذشت
زمان - واصف
باختري ، در
روند
پژوهش هاي
خودش در قلمرو
فلسفه ، به
مرحله ديگري
پاگذاشت. در اين
مرحله ،
نبشته يي را
كه با نام " يك
نه شكوهمند در
برابر همه آري هاي
دروغين " پديد
آورده است ، مي شود
همچون اوج و
چكادِ
نگارش ها و
نگرش هاي
او ، در گستره
فلسفه ، شناخت و
پذيرفت. و من ،
بدين باور
هستم كه اين
نبشته را ، به
مثابه بيان نامه
تازه واصف
باختري در اين
مرحله - در
باب شناخت و
جستجو هاي
مـــٌعرِفٌتي- مي
توان به مشار
آورد. اين بيان نامه ،
در واقع ،
معرفت را تقديس
مي كند.
من ، هنگامي
كه اين نبشته
را - كه نام آن
الهام شده از
آن " نه" پرآوازه
ژان پل سارتر
است - مي خوانم ،
نه تنها در مي يابم
كه واصف باختري ،
در كار دفاع و
پشتيباني از
فلسفه و فلسفه
گرايي
برخاسته است و
مي كوشد كه
مباحث ناب
فلسفي را به
ما
بازشناساند ،
بل ، احساس مي كنم
كه او مي خواهد
آن تقدس
زدوده
شده از
مـــٌعرِفت
بشري ( از جمله
، زدوده شده
از فلسفه ) را
كه به گفته سيد
حسين نصر ،
فرآورده دوره
جديد و نتيجه
كنارنهادن
عقل شهودي
است( 9 ) ، به
فلسفه
بازگرداند. و
از همين جاست
كه مي گويد :
" ... و شايد هم
از ديدگاه ما
، فلسفه نيز
مانـــند
ادبيات ، به
گونه يي ،
سوگ نامه
شهادت انسان
است در اين
مــٌذبحِ عظيم
كه تاريخش مي خوانند
و بايد بر نعش
اين شهيد جاودان
گريست و نماز
گزارد..."( 10 ) و
سرانجام هم ،
فرجامين داوريش
را اعلام مي كند :
" فلسفه هست و
خواهد
بود - تا هميشه ،
تا هرگاه
! " ( 11 )
و شايد هم در
سيماي يك شهيد
جاويدان.
نبشته هاي
پخته و
اثرگذار واصف
باختري ، در
گستره فلسفه و
فلسفه شناسي ،
چون " اسپينوزا
و گوهر نخستين
" ( 1355 ) ، " شيوه و تحليل
كاركردي "
( 1355 ) ، "سرگذشت
رازناك مقوله
ها " (1355 ) ،
" گزارش عقل
سرخ " (1355 ) ،
“ فردوسي در
قلمرو
فلسفه " ( 1356 ) ،
" نيم نگاهي
به سوي قلمرو
افلاطون " (1356 )
و " ترفندهايي
به نام
خاورشناسي "
( 1359 ) ، همه ميوه هاي
خوش رنگ و بوي
همين فصل
زنده گاني
واصف باختري
شناخته مي شوند.
فرهنگ
معاصر ما ، از
رهگذر فلسفه و
حكمت ، و نيز
از رهگذر
جستجو و پژوهش
در عرصه هاي
فلسفه و حكمت
، بسيار نادار
و فقير بوده
است و كساني
هم كه در اين
زمينه ها خامه مي زدند
( چون صلاح الدين
سلجوقي ،
ابراهيم
صفا ،
بها ءالدين
مجروح ،غلام
صفدر پنجشيري ،
اسماعيل مبلغ
و سمندر غورياني )
يا ديگر در ميان
ما نيستند و يا
از اين ميدان
بيرون رفته
اند. پس بايد
كارهاي واصف
باختري را ارج
گذاشت و تبجيل
كرد و نيز اميدوار
بود كه او باز
هم در اين
گستره
ارجُمند خامه
پردازي كند.
***
زنده گي
ادبي - فرهنگي
واصف باختري ،
از ده يازده
ساله گي آغاز
مي شود ؛ چه ،
او در همين
سال هاي
زنده گاني ، به
سرودن شعر روي
آورد. او از
بخت بيدار و
اقبال بلندي
برخوردار
بود ؛ زيرا
دانشي مرد فرهيخته
و بزرگي ، چون
مولانا
خال محمد
خسته ، را در
كنار داشت و مي توانست
دقيقه ها و ظريفه هاي
كلام منظوم را
از او فراگيرد
و به رهنمايي
آن خجسته مرد
گرامي ، به
رازها و رمزهاي
جهان دشوار
شناخت شعر دست
يابد. مولانا
خسته را - كه
خويشاوند
باختري نيز
بود - مي توان
نخستين
آموزگار فياض
او ، در دبستان
سخنوري ، به
شمار آورد.
واصف باختري ،
پسانترها ،
هنگامي كه پا
به
دانشگاه گابل
گذاشت ،
سعادت شاگردي
ملك الشعرأ
صوفي
عبدالحقّ بيتاب
را نيز به دست
آورد. بدين
سان ، مي توان
گفت كه واصف
باختري ،
علوم و فنون
ادبي ، به ويژه
علم عروض
را - كه از
ستون پايه هاي
شعر دري
شناخته مي شود - از
اين دو استاد
جليل فراگرفت
و سپس خود ،
جستجو و پژوهش
را در اين زمينه
ها ، پيگيرانه
و شيفته وار ،
دنبال كرد. تا
جايي كه
توانست
رساله ء
" سرود و سخن
در ترازو " را
- كه بررسي و
كند وكاوي است
در گستره علم
عروض - بنويسد
و نيز عملاً
به كار رهنمايي
و رهگشايي راهيان
راه شعر و
سخنوري
بپردازد و بدين
صورت ، جايگاه
شايسته خودش
را، در ميان
صناديد علم
عروض در كشور
مان ، به دست
آورد.
بر اين بنياد ،
مي شود گفت كه
واصف باختري ،
كارها و
كارنامه هاي
ادبي - فرهنگي
خودش را ، از
باغستانِ
دلكشِ شعر
آغاز كرد و
نخستين غزلش،
در اواخر دهه
سي ، در جريده
" بيدار " ،
در شهر مزار
شريف ، به نشر
رسيد ( 12 ). او
هرچند - چنان
كه گفته آمد-
به قلمروهاي ديگري
نيز راه
بُرد ، امّا
شعر همواره
همدم و دمساز
او بوده است.
او با شعر
زنده گي كرد و
همين اكنون هم
با شعر زنده گي
مي كند.
روزگاري ،
پويا فاريابي
نوشت : " باري
مي شود اين
پرسش را مطرح
كرد كه چرا
واصف در
سال هايي كه سياسي
مي انديشيدد
و گرويده سياست
بود ، شعري
نسرود و اگر
سرود ، به درج
آن در دفترهايش
نپرداخت... "
( 13 ) .
گنجانيدن و يا
نگنجانيدن
سرود و يا
سروده هايي ،
از سوي سخنوري
در دفتر هاي
شعرش ،
مسأله يي است
ديگر. و امّا ،
به باور من ، اين
سخن كه واصف
باختري ، در
آن سال هاي ياد
شده ، شعري
نسرود ، پذيرفتني
نيست ؛ زيرا
واصف باختري ،
در آن سال ها نيز ،
آفريده هايي
از جنس شعر
عرضه كرد و
- حتّا - سروده هاي
با رنگ و بوي
تند و چشمگير
سياسي هم پديد
آورد. چنان
كه - كم از
كم - دو تا از اين
سروده ها ، در
همان هنگام ،
در جريده
" شعله جاويد "
به چاپ رسيد و يكي
از اين سروده
ها كه حال و
هواي
رواني - انديشه يي
او را در آن
زمان ، به گونه
روشني بازتاب
مي تواند
داد ، بسيار
هم سر و صدا
برپا كرد و
كسان ديگري - از
جمله مضطرب
باختري و
محمودي - اين
سروده را
استقبال
كردند و به پيروي
از آن ، شعرهايي
سرودند و در
همان " شعله
جاويد " به چاپ
رسانيدند.
اين سروده
واصف باختري
كه " حماسه
شعله " نام
داشت ، بدين گونه
آغاز مي شد :
" تو أي
همرزم و همزنجير
و همسنگر
سر از
پندارِ سياهِ
خويشتن
بردار... "
و با اين
واژه ها به پايان
ميرسيد :
" كه تا برخيزي
و زنجيرها را
بشكني و
برفرازي
پرچم
آزاده گي و بر
فروزي آتشي
تا اين
خسان ، اين
ناكسان ، در
آن
بسوزند." ( 14 )
سروده دوم
واصف باختري
كه در شماره
نهم " شعله
جاويد ” به چاپ
رسيد ، نام
" سرود
روستا " را
داشت و آغاز
آن چنين بود :
" برين باره
بلند
برين
تكدرخت پير
برين شاخه
هاي خشك
چه مرغان
شب نورد
كه بستند آشيان
..."
و "سرود
روستا " بدين
سان پايان مي يافت :
" ازين غول
پاگلين
نماند
نشانه يي
وزين ببر
كاغذي به
گهنامه جهان
بماند فسانه يي."
(15 )
و روشن است
كه " غول پاگلين "
و " ببر كاغذي "
صفت هايي
بودند كه
ماِئو تسه
دونگ و حزب
كمونيست چين ،
اين صفت ها را
براي اضلاع
متحده امريكا
و نظام سرمايه داري
به كار مي بردند.
***
اكنون كه
واصف باختري ،
بر پله شصتم
نردبان
زنده گانيش
پا گذاشته است ،
مي توان گفت
كه او - روي همرفته - چهل
سال مي شود كه
در عرصه فرهنگ
و ادبيات
سرزمين ما ،
حضور نمايان و
اثرگذار
داشته است.
او ، در درازاي
اين چهل سال ،
شعر سروده ، سياست
كرده ، به
حكمت و فلسفه
روي آورده ،
به كاوش ها و
پژوهش هاي
ادبي دست يازيده ،
به كار ترجمه
هاي منظوم و
منثور
پرداخته و راهيانِ
نوسفرِ راهِ
شعر و چكامه
را دست گيري و
رهنمايي كرده
است.
اگر - پيشتر
از اين - گفتم
كه واصف باختري ،
از حضور دو
استاد سترگ ،
بهره گرفته
است ، معنايش
اين نيست كه
سختكوشي ها و
دودچراغ
خوردن هاي
خود او را ، در
رسيدن بدين
سِتيغ و
چكاد ، ناديده
انگاريم. او يكي
از كتابخوان
ترين و
جستجوگرترين
كساني بوده
است كه من در
زنده گاني
خودم شناخته
ام. و نيز بايد
افزود كه در اين
تلاش هاي پيگيرانه
و سرسختانه ،
ذهنِ وقّاد و
حافظه نيرومند
و شگفتي انگيز
واصف باختري ،
همواره
مددگار او
بوده است.
از
اطّلاعات و
آگاهي هاي علمي - ادبي
او كه بگذريم
، واصف باختري در
شناختِ آدم هاي
عادي نيز اعجويه يي
به شمار مي رود.
من كمتر به ياد
دارم كه از كسي
نام گرفته شده
باشد ، و واصف
باختري ، آن
كس را - با
تمام ويژه گي
ها و خصلت هايش - نشناخته
باشد. او ، نه
تنها آن كس را
مي شناخته ،
بل - در بسياري
از موارد - از
پسر عمو و پسر
ماما و پسر عمه
او هم ، جدا
جدا ، نام
گرفته است.
باري ، در
همان دهه چهل
هجري خورشيدي ،
از زبان
شادروان محمد
اسماعيل
مبلغ - كه خود
حافظه حيرت
انگيزي
داشت - شنيدم
كه گفت : " اگر
روزي شعله جاويد
به قدرت
برسد ، بايد
واصف باختري
را رِئيس
استخبارات
كشور
بسازند ".
شگفتي زده
پرسيدم : " آخر
چرا رِئيس
استخبارات ؟"
مبلغ پاسخ
داد : " براي اين
كه او همه
مردم را مي شناسد
و از سير و پودينه
همه كس آگاهي
دارد !"
از
مبلغ - در
مورد واصف
باختري - لطيفه
ديگري هم به ياد
دارم . روزي ،
شوخي كنان ،
گفت : " در
گذشته ها ،
شاعران ما به
نظم دروغ مي بافتند
و حالا ، اين
شاعر ما ، به
نثر هم دروغ مي بافد !
"
و منظور
مبلغ از اين
سخن ، بد عهدي ها
و بدقولي هاي
واصف باختري
بود كه من يقين
دارم همه
دوستان او - يك
بار هم كه شده
باشد - مزه اين
شرنگ تلخ را ،
از دست او چشيده
اند. و
من بنده
خدا پندارم كه
بيشتر چشيده
ام .
از بهر
نمونه ، خوب
به يادم هست
كه باري ، در
آغاز دهه
پنجاه هجري
خورشيدي ، دو
سه روز به عيد
مانده بود كه
واصف باختري
را ديدم . و او ،
بسيار جدي و
قاطعانه ، به
من گفت : " روز
اوّل عيد به ديدنت
مي آيم ،
خانه باشي ! "
روز اوّل عيد
را در انتظار
ماندم. نيامد.
فكر كردم كه
شايد روز دوم
گفته باشد .
روز دوم را هم
انتظار كشيدم .
باز هم نيامد .
روز سوم نيز ،
در انتظار بيهوده
سپري شد.
پس از عيد كه
او را ديدم و
شكوه كنان
گفتم كه سه
روز عيد را به
خاطر او از
خانه بيرون
نرفته بودم ،
خنديد و با
چهره
معصومانه و
بسيار حق به
جانب ، گفت :
" والله ،
پاك از يادم
رفته بود ! "
آري ، همين و
بس.
و از
اين حكايت ها
بسيار دارم.
***
امروز - در
گستره فرهنگ و
ادب ما - واصف
باختري نامي
است بلند و پرآوازه.
به ياد دارم
كه باري از او
پرسيدم : " با
اين همه
دلبسته گيي
كه به كاربرد
واژه هاي ناب
دري داري ،
چرا يك واژه
عربي يعني
" واصف " را
تخلصت
ساخته اي ؟"
جواب داد :
" من خودم اين
تخلص را برنگزيده
ام. اين تخلص
را مولانا
خسته
برايم
انتخاب كرده
است. يادگار مولانا
خسته است! "
و امّا ،
امروز ، اين
دو واژه
" واصف باختري "
چنان به
گوش ها آشنا و
مأنوس گشته
اند كه نام
اصلي او - نامي
كه پدرش بر او
گذاشته - روي همرفته
فراموش شده
است . چنان كه
بسياري از
دوستان و
هوادارانش نمي دانند
كه نام اصلي
او ، “ محمد
شاه"
است . يعني ،
پدرش بر او
نام
" محمد شاه "
را گذاشته بود.
پس اين گونه
هم مي شود از
او ياد كرد :
محمد شاه واصف
باختري .
***
واصف باختري
، باري - در
سال 1373 هجري
خورشيدي - در
باب دوستي " سي
و اند ساله "
من و خودش ،
كه
" با قهرها و
آشتي ها و پيوستن
ها و
گسستن ها "
همراه بوده
است ، چيزكي
نوشت ( 16 ) . اين
گفته او دقيق
و درست بود.
من در سال 1344
هجري خورشيدي ،
واصف باختري
را شناختم. در
آن هنگام ، او
شاگرد سال سوم
دانشگاه كابل
بود و من ، سال
اوّل را مي خواندم .
بر اين بنياد
، اكنون كه آن
سال هاي از
دست رفته را مي
شمارم ، در مي يابم
كه از آغار
شناخت و دوستي مان ،
درست سي و شش
سال تمام مي گذرد .
***