قسيم اخگر
کابل - 04.02.2007


بحران بر ما است یا از ما؟


آشنای دیرین سالم حمید الله روغ با طرح این سوال که : در این سی سال جنگ و بحران ، چه قدر از این همه حوادث واقعاً محصول خود ماست ؟ و به بیان دیگری : آیا و تا چه حدی بحران ما اساساً یک بحران افغانی است؟ بر دردی انگشت گذاشته است که بسیاری از نویسنده گان هم روزگار ما نالیدن از آن را به مصلحت نمی بینند و یا بر اساس این آموزه که عامل خارجی هر چه باشد نقش ثانوی دارد و نقش اساسی را در هر تحولی عامل یا عوامل داخلی بر عهده دارند طرح چنین سوالاتی را به جد نمی گیرند. این البته علت دارد و نه دلیل و علتش نیز یکی این که توجه به عوامل خارجی سهل الوصل تر است، هزینه کمتر بر میدارد و خطر کمتر دارد. در ثانی همه حکومتهای بی کفایت و نالایق و ضد مردمی پیوسته کوشیده اند با انگشت نشان کردن عوامل خارجی به توجیه و تبريه خود بپردازند و نظر ها را از توجه به عوامل اصلی فاجعه باز دارند، چنانچه هم اکنون دولت آقای کرزی در تلاش است تا فساد و خیانت و بی لیاقتی اداره خویش را یکسره به گردن پاکستان بیاندازد. البته اصل مسأله نیاز به گفتگو ندارد که هر عامل خارجی فقط در توافق با زمینه ها و عوامل داخلی میتواند ایفاگر نقشی باشد؛ اما، این افزوده را نیز داشته باشیم که در عصر سرمایه داری و جهانی سازی ( اگر از ترس نگوییم امپریالیزم ) نمیتوان میان داخل و خارج دیواری به ضخامت و پهنای دیوار چین بر کشید. وانگهی به همان اندازه يی که عامل خارجی میتواند بر عوامل داخلی اثر گذار باشد، عامل داخلی نیزمیتواند بروی اثر گذارد و یا از میزان اثر گذاری اش بکاهد . آقای فرید مزدک، مینویسد که وابسته گی مشخصه برجسته حزب دموکراتیک خلق و تقریباً تمام احزاب و سازمان های مهم سیاسی کشور بوده است( راست میگوید واین راستگویی را به عنوان یک شهامت اخلاقی باید ستود) . وی واقعیت غیر قابل انکاری را اظهار میکند. مگر نه این است که به ویژه طی این سی سال اخیر حادثه سازان اصلی تاریخ همین ها بوده اند.
اکنون اگر سوالی باشد این است که چرا چنین؟ آخر وقتی میبینیم همه احزاب سیاسی یا اغلب آنان در یک کشور به نحوی از انحا به خارج وابسته هستند به این معنا است که عاملی فراتر از ارادهء یک شخص یا جمع در قضیه دخیل است. عاملی که وابسته گی را به عنوان یک قاعدهء همه گیر در آورده است و سطح قباحت و زشتی آن را تا آن جا پایین آورده است که مایهء شرم نباشد. پروفیسور شاندل باری نوشته بود: " در کشوری که خویشاوندی جرم باشد همهء مردم به نحوی از انحا عامل بیگانه هستند". و بدبختانه در کشور ما از دیر باز چنین بوده است. هر فرزندی که نتواند در میان اعضای خانواده اش مأمن و تکیه گاهی بیابد ، ترجیح میدهد به اودر زاده پناه برد و این است عامل اساسی ضعف عنصر ملیت در جامعه ما. گفته اند و ما هم پذیرفته و تکرار می کنیم که یک ملت قهرمان هستیم و امپراطوری های بزرگی را شکست داده ایم و ... .
اما پس از آن چه کرده ایم. آخر شکست دادن به خودی خود چه چیزی را اثبات می کند. بگذریم از این که دست کم به همان اندازه شکست هم خورده ایم در حالی که نه آن شکست دادن ها و نه آن شکست خوردن ها هیچ کدام نتوانسته است برای ما هویتی بخشد.
همان گونه که روغ، نشانی کرده است، بحران هویت یکی از وجوه اساسيی است که میتواند ما را تعریف کند . در چنین وضعی آیا میتوان از چه باید کرد؟ صحبت کرد. یا این که قبل بر این بپرسیم کی باید کرد؟ من فکر میکنم سوال ما همین دومی است: یعنی مرجع چه باید کرد کیست؟ اگر بگوییم ما این سوال به دنبال می آید که آیا این ما واقعاً وجود دارد و میتوان آن را بر اساس وجوه اثباتی تعریف کرد ؟ ما افغانیم و افغان بودن ما به این معنا است که ایرانی و پاکستانی و روسی یا اسراييلی و هندی نیستیم. یعنی صرفاً جنبه سلبی داریم و نه اثباتی. میتوان پدیده يی را براساس نیستی هایش تعریف کرد؟
سوال دوم نیز این که قبل از چه باید کرد ؟ بهتر نیست از چه نباید کرد صحبت به میان آریم و با پاسخ دادن شجاعانه به آن یعنی برداشتن نخستین گام در جهت نفی آن من هایی که مانع بهم پیوستن ما شده است راهی به سوی ما شدن بر داریم و مرز میان خودی و غیر خودی را بیرنگ سازیم.
ما تا حال فقط غیر خودی ها را نقد کرده ایم بی آن که بخواهیم در این غیر خودی ها خود ما را هم ببینیم. این چنین نقدی البته ما را راضی ساخته است و طرف را به تعصب و دشمنی برانگیخته است. ما را راضی ساخته است؛ زیرا هدف ما از این نقد بیشتر تبريه و توجیه خود ما بوده است . چیزی که نمیتوانسته است برای طرف مقابل ما قابل قبول باشد . بسا دیده و خوانده شده است که ما عین موارد قابل انتقاد در دیگری را در خود یا ندیده ایم و یا اگر دیده ایم آن را به عنوان یک ارزش ستوده ایم. حتی اکنون هم اگر یک خلقی یا پرچمی را نقد میکنیم ، اول او را غیر خودی میدانیم و دشمن و سپس به نقد بر می خیزیم. در این نقد هیچ نوع همدلی نمیتواند وجود داشته باشد؛ زیرا، طرف غیرخودی است. بی تردید به نقد ضرورت داریم؛ اما، این نقد در صورتی کارساز است و میتواند کارمایه يی برای سازنده گی باشد که خودی و غیر خودی را یک سو بگذاریم و همین کنار گذاشتن را نقطه آغاز مشترکی برای پیوستن به همدیگر بسازیم . در تذکره های ما می نویسند که ما افغانیم. اما هیچ از خود پرسیده ایم که چرا برخی ها اگر از روی مصلحت و ملاحظه یا اجبار نباشد این عنوان را به راحتی نمی پذیرند. زیرا دستگاه حاکم این عنوان را نه به عنوان معرف هویت ما و واژه يی برای تعریف ما، بل برای انکار هویت ما به کار برده و میبرد. وقتی به یک هزاره یا تاجک می گویند تو افغانی به این معنا نیست که تو افغان هستی، بل به این معنا است که تو هزاره نیستی؛ تو تاجک نیستی؛ یا... . و او در ناپیدای خودش این را نمی پذیرد. در حالی که همین هموطن ما اگر در تهران به عنوان افغان مورد خطاب قرار گیرد به راحتی می پذیرد؛ زیرا، این عنوان را معرف هویت خویش میببیند و می داند که این عنوان به قصد سلب هویت او به کار نمی رود .
ما از هم گسسته ایم و تا این طور هستیم هویت های گونگونی هستیم که دیگران را غیر خودی می بینیم و آن دیگران هم چنین. پس به ناگزیر هر یک راهی و قبله و مقصدی را در پیش می گیریم که آن ديگری نه می خواهد و نه میتواند بر آن برود .

ادامه دارد