رسیدن به آسمایی :28.05.2008؛ تاریخ نشر در آسمایی :29.05.2008

حامد روشن

سیاست مستقل یا سیاست حداقلی خارجی برای نجات افغانستان؟

(نگاهی به سند جدید سیاست خارجی دولت افغانستان)

از دیر باز منتقدان بسیار در رسانه ها می گفتند که حکومت افغانستان و از جمله وزارت خارجه سیاست خارجی روشن و تدوین شده ندارد. با روی کارآمدن داکتر سپنتا، این توقع بیشتر شد، زیرا، او به دلیل دانش اکادمیک و تدریس رشته ی تیوری های روابط بین الملل در آلمان، از اعتبار بیشتر علمی و دانشی برای تدوین سیاست خارجی کشور برخوردار است. پس از تلاش های بسیار، وزارت خارجه، به این توقع پاسخ عملی داد، و در یک کنفرانسی، "سند جدید سیاست خارجی" افغانستان را اعلام کرد.

این سند هنوز انعکاس شایسته در رسانه ها نیافته، و منتقدانی نیز به نقد بند های از آن پرداخته اند که زیاد شایسته ی این اقدام به نظر نمی رسد. از همین اکنون مشخص است که "سند جدید سیاست خارجی" افغانستان، در دام اختلافات و اظهار نظر های سیاسی گیر می افتد، و نگاه بی طرفانه به "سند جدید سیاست خارجی" افغانستان، کمتر به چشم خواهد خورد.

نگارنده، به این نظر است که تدوین سیاست خارجی افغانستان، گام نمادین سیاسی برای اعتبار بخشیدن به دیپلماسی نوپای کشور است. این سند می تواند، از یک طرف، نقد جدید بر دیپلماسی کهنه ی افغانستان باشد، و از طرف دیگر نقد شدید به نیروهای سیاسی و اجتماعی داخلی، و پرده برداشتن از روی بقایای تفکرات ملی گرایانه ای که خویشتن را نمی تواند با مناسبات جدید بین المللی و ساز و کار قدرت های هژمونی طلب منطقه و جهان عیار سازد.

البته، روشن است که سیاست خارجی افغانستان، در شرایطی تدوین می گردد که دستگاه اجرایی سیاست خارجی، دچار ضعف شدید است و با یک وزیر"کاردان" اصول سند جدید سیاست خارجی در علمکرد دیپلوماسی افغانستان انعکاس یافته نمی تواند. و از سوی دیگر، دولت افغانستان به میزان زیاد دچار کینه، اختلاف و دشمنی نیروهای داخلی است که دولت حاکم را بسوی وابستگی شدید خارجی پیش می برد. استقلال سیاسی دولت مردان افغانستان، در محلی از شک و شبهه ی قوی وجود دارد، و منافع ملی نیز قربانی این دولت مردان است. پس سیاست خارجی، در چهارراه حوادث، قربانی مسایل گوناگون است.

نگارنده تلاش می کند با نگاه منصفانه به سند جدید سیاست خارجی افغانستان بپردازد، و با باور به سیاست واقع گرایانه و عملی در دنیای معاصر، امکانات و چالش های عملی شدن "سند جدید سیاست خارجی" افغانستان را بررسی کند. این نوشته، نگاه یک روزنامه نگار روشنفکر به جهان و سیاست خارجی کشورش است، نه نگاه یک نظریه پرداز و استاد تیوری های روابط بین الملل، آن سان که وزیر خارجه ی افغانستان از این پرستیژ برخوردار است. از این رو، پرداختن به تمام بخش ها و مسایل این سند، در این نوشته ی کوتاه پیگیری نشده و فقط به اساسی ترین بخش های این سند پرداخته شده است.

آیا سیاست مستقل خارجی برای افغانستان امکان پذیر است؟

در "سند جدید سیاست خارجی" افغانستان، رابطه با ایالات متحده، یک رابطه ی استراتژیک و مبتنی بر منافع بلند مدت دو کشور تعریف شده است. این رابطه ی استراتژیک، بدون شک باعث همکاری های بلند مدت با ناتو و اروپا نیز می گردد. این بند "سند جدید سیاست خارجی" نشان می دهد که افغانستان بر اساس شرایط جدید سیاسی بعد از یازدهم سپتامبر، رابطه با غرب راتنها نه بخاطر مبارزه با تروریسم، بلکه به دلیل درک منافع حیاتی برجسته، انتخاب کرده است. یعنی، همکاری های اقتصادی، نظامی و سیاسی با غرب، بیشتر از هر رابطه ی دیگر با کشور ها و مناطق متحد دیگر، به نفع افغانستان است.

منتقدان می گویند که رابطه با غرب، انتخاب افغانستان نبوده بلکه در اثر حضور غرب و به ویژه ایالات متحده در کشور، نوع نظام سیاسی وابسته به آنها روی کار آمده است. از این رو، رابطه با غرب را، نه یک انتخاب مستقل بلکه گزینه ی اجباری دولت مردان افغانستان قلمداد می کنند.

اما، موافقان و از جمله نگارنده به این باور است، که رابطه با امریکا، از اصول اساسی سیاست خارجی تمام کشور های توسعه نیافته و پیشرفته است. زیرا، منافع اقتصادی و سیاسی بزرگی که در رابطه ی استراتژیک با ایالات متحده نهفته است، برای هیچ کشوری، حتا کشوری بنیادگرا و افراطی مانند عربستان سعودی نیز قابل چشم پوشی نمی باشد. این رابطه، کشور های مختلف را کمک می کند که از امتیازات اقتصادی و تجاری، حمایت بنیادهای بزرگ مالی نظیر بانک جهانی، حمایت های نظامی در برابر رقبای منطقه ای و..... برخوردار شوند. از این رو نزدیکی به امریکا، منافع حیاتی زیادی را برای افغانستان و دیگر کشور های متطقه در بر دارد؛ همان طوری که چالش ها و خطر هایی نیز در آن نهفته است. افغانستان در شرایط کنونی، با این بنیاد های فروپاشیده ی اقتصادی، سیاسی و نظامی، بیشتر از هر زمانی دیگر به کمک های اقتصادی، نظامی و سیاسی غرب وابسته است. عاید داخلی آن ناچیز بوده، ضریب توسعه ی آن در پایین ترین حد خود قرار دارد، نهاد های اقتصادی صنعتی و کشاورزی صنعتی آن، وجود ندارد، اقتصاد مواد مخدر تنها تامین کننده ی معیشت مردم است. این اقتصاد، شبکه ی بزرگی از جنگسالاران محلی، مافیای دولتی و بین المللی را به وجود آورده که از دولت نظام نامشروع سیاسی ای ساخته اند و توانایی حاکمیت بر قلمرو خویش را ندارد. اقتصاد مواد مخدر، حاکمیت موازی با دولت ملی را ساخته و قبایل و جنگ سالاران و تکنوکرات های فاسد، این دولت موازی را می سازند.

در شرایط کنونی، به دشواری می توان توانایی ساختن یک دولت وحدت ملی را در میان سیاستمداران کنونی و هوادارن آنها دید. گروه های سیاسی و قومی در اختلاف و ستیز دایم به سر می برند. نیروی ملی ای که بتوانند جایگزین جنگ سالارن، تکنوکرات های فاسد و قبایل قدرتمند شوند، در ضعف شدید قرار دارد، و دولت قدرتمند ملی به دلیل موجودیت حاکمیت های موازی و وابسته به اقتصاد مواد مخدر، چوب و نفت و..... از کار افتاده است.

در سطح منطقه، بخاطر عدم موجودیت حاکمیت و دولت قدرمند ملی، توانایی مقاومت و دفاع از کشور خود را در برابر سلطه جویی و استراتژی های استعماری و بنیادگرایانه ی کشور های همسایه نداریم. به ویژه پاکستان، از دیر زمانی افغانستان را به عنوان یک قلمرو محافظ در برابر تهدید های خارجی نسبت به خود تلقی کرده، و بر سر کارآمدن یک دولت بنیادگرای پشتون را، به نفع سیاست سرکوب قبایل پشتون، احزاب ناسیونالیست پشتون و حرکت های استقلال طلبانه ی بلوچ ها در قلمرو خویش می داند. از این رو، حمایت از جریان طالبان، اگر از یکسو، حاکمیت این کشور را در افغانستان تضمین می کند، از سوی دیگر، این همسایه از شر مداخلات و حضور نزدیک هندوستان و ایران به مرز های خود رها می گردد.

ایرانی ها نیز، که در گذشته یک سیاست مقطعی و واکنشی ومذهبی را در افغانستان دنبال می کردند، در اوضاع جدید پر از تنش بر سر مسایل هسته ای و روی کار آمدن دولت بنیادگرای احمدی نژاد، تمایل فراوان دارد که حلقه ای از متحدان منطقه ای را در کنار خود به وجود بیاورد. کمک های مسلحانه به جنبش های شیعی منطقه، اگر از یکسوی انعکاس دهنده ی انتقام ناسیونالیسم ایرانی از ناسیونالیسم عربی بخاطر حمایت آنها از صدام است، از سوی دیگر، دلیل آن نا امن کردن منطقه برای امریکایی ها نیز می باشد. در شرایط جدید، ایران خواهان فعال شدن دوباره ی گروه های سیاسی و مذهبی طرفدار خود در افغانستان و سایر کشورهای خاورمیانه است.

در سطح منطقه، نگاه غرب به منطقه یک نگاه استراتژیک و حیاتی است. کمبود منابع حیاتی و کنترول مطمینانه ی منابع نفت و گاز و دور نگهداشتن آن از شر قدرت های جدید اقتصادی مانند چین، تضمین امنیت انتقال انرژی به اروپا و امریکا و عدم استفاده ی سیاسی از حربه ی نفت در مسایل ناسیونالیستی و ملی مانند دهه هفتاد، تضمین امنیت اسراییل و از طریق آن در کنترول نگهداشتن کشورهای عربی، گسترش اقتصاد لیبرال و باراز آزاد در منطقه و.... هزاران مسایل استراتژیکی هستند که غرب را بر حضور مجدد و دوامدار در منطقه قانع می سازد. در این شرایط است که غرب به دنبال همکاران فعال و متحد، پایگاه های نظامی دوامدار، منابع طبیعی و اقتصادی در دسترس و فارغ از احساسات ناسیونالیستی است.

با توجه به موقعیت افغانستان، این کشور از ظرفیت های قوی برای همکاری با غرب در منطقه برخوردار است. انکار نمی کنیم که امریکا رابطه ی تنش آلوده با کشور های دیگر مانند ایران و سوریه دارد، و روسیه نیز از این حضور خوشحال به نظر نمی رسد. ولی، افغانستان در همکاری نزدیک با غرب است که راه بلند مدت توسعه را پیموده، و به عنوان کشوری در قلب مسیر انتقال انرژی از سرمایه گذاری و امتیازات غرب و کشور های منطقه برخوردار بوده می تواند. پاکستان این نقش را سالهاست که بازی کرده، و ما نیز اگر ار سیاستمداران دور اندیش برخوردار شویم، این فرصت طلایی را از دست نخواهیم داد.

تمام این خوش بینی ها در شرایطی تحقق پذیر است که مساله ی هسته ای ایران بصورت مسالمت آمیز حل شود، و افغانستان به ناگزیر، در گیر یک بحران ناخواسته نشود. البته، این را فراموش نکنیم که امریکا بشدت متمایل به ستیز با کشور های دشمن اسراییل از جمله ایران است. زیرا، ایران سیاست خارجی خود را مبتنی بر ماجراجویی سیاسی در منطقه قرار داده، و بر این اراده است که امریکا را به عنوان یک دشمن ایدیولوژیک در عراق و افغانستان زمینگیر کند. از این رو، سیاست امریکا نیز رو به خشونت رفته، و با توجیه رفتار خود در برابر ایران، بر حضور خویش در منطقه تاکید می کند. این بحران براستی برای سیاست خارجی افغانستان خطرناک است. وزیر خارجه می داند که دیپلماسی بی طرفی افغانستان در جدال میان ایران و امریکا تا آن زمان کارایی خواهد داشت که این دو کشور مشکلات خود را از طریق شورای امنیت حل کنند. و اگر نه، با هر اقدام نظامی، پای افغانستان نیز در آن کشیده می شود. به ویژه اگر توجه کنیم که ایرانی ها حمله به هرنقطه ی که امریکا در آن جا حضور دارد، مجاز می دانند. مگر این که در میانه جنگ، دیپلماسی کشور تا آن اندازه فعال و تاثیر گذار باشد که از افتادن به ورطه ی جنگ با حفظ سیاست بی طرفی مانند جنگ جهانی دوم، جلوگیری کند. از آن جای که سالهاست ناسیونالیسم پشتون علیه ایرانی ها در افغانستان تقویت شده است، احتمال این است که جناح هایی در حلقه ی رییس جمهور، زمزمه های حمایت از ایالات متحده را در گوش رییس جمهور بخوانند؛ رییس جمهوری که حرف آخرین نفری را گوش می دهد که از دفتر او بیرون می شود!

منتقدان خوش خیال "سند جدید سیاست خارجی" افغانستان، هنوز به فکر دولت های مستقلی هستند که در روابط بین المللی سیاست ها مستقل را پیگیری کنند. اما، سوال من این است که افغانستان توانایی عدم وابستگی و پیگیری سیاست مستقل از امریکا و اروپا در منطقه و جهان را دارد؟ می دانم این پرسشی نیز است که منتقدان سیاست خارجی افغانستان می نمایند.

نظر من این است که به کار بردن سیاست هماهنگ با کشور های قدتمند منطقه ای و غربی، افغانستان را از سیاست" بی نفع و ضرر" سنتی کشور نجات می دهد. منتقدان سند جدید سیاست خارجی می گویند که سیاست خارجی مستقل با امضای پیمان های استراتژیک با امریکا، به کاغذ پاره ی بدل می شود. ولی، نظر من در این باره این است که حفظ سیاست بی طرفی، در شرایط حاضر ممکن نیست. سیاست منطقه ای و بین المللی زیر تاثیر سیاست مبارزه با تروریسم ایالات متحده بوده، و حتا استراتژی های امنیتی و خارجی اروپا و کشورهای متحد منطقه، زیر تاثیر استراتژی مبارزه با تروریسم می باشد. از این رو، هم اروپایی ها و هم کشور های عربی، سیاست هماهنگی با این مبارزه را در پیش گرفته اند. از آن جای که افغانستان یکی از کشور های است که در آن القاعده و طالبان فعال بوده، نمی تواند از روند جهانی مبارزه با تروریسم خود را کنار بکشد. سیاست نظامی مبارزه با تروریسم، باعث گشته که امریکا و اروپا با خیل عظیم سپاهیان خویش، به افغانستان آمده و با طالبان و القاعده در نبرد باشند. اگر یک مقاومت داخلی نیرومند در پیش از یازدهم سپتامبر می توانست طالبان را در کشور نابود کند، اکنون، افغانستان در معرض بیشترین تهدید امنیتی مبارزه با تروریسم قرار نمی گرفت. اکنون، که این کار صورت نپذیرفته، افغانستان به محور اصلی جنگ با طالبان و القاعده تبدیل شده است. این کار، تا اندازه ی زیادی، کشور های منطقه از جمله کشور های اسلامی را، از افغانستان دور ساخته است. منتقدان با زبان گزنده می گویند که اعتبار ما در میان کشور های منطقه پایین آمده است. ولی، حکومت پس از طالبان، از جهات بسیار نیازمند کمک های سخاوتمندانه ی جهان و به ویژه غرب بوده است. حضور هژده هزار سرباز امریکایی در الزهران عربستان به همان اندازه برای منافع مشترک امریکا و عربستان استراتژیک و حیاتی است که حضور ناتو و آیساف برای شکست القاعده و طالبان. این را منتقدان فراموش نکنند که کشور های منطقه در هیچ شرایطی امکانات و هزینه ها و اعتبارات چشمگیر مالی و تکنیکی را در اختیار تقویت و بازسازی افغانستان نمی گذارند. این در حالی است که ما نیازمند بیشترین مشارکت اقتصادی و امنیتی جامعه جهانی در بازسازی کشور هستیم. از سوی دیگر، از گذشته تا اکنون، همکاری های منطقه ای نتوانسته خطرات امنیتی طالبان و پاکستان را علیه افغانستان دفع کند. تعهد غرب برای بازسازی و شکست طالبان، عنصر مهم برای سیاست داخلی و خارجی افغانستان است. ولو، طالبان و القاعده نسبت به سال 2002 و 2003 قوی تر شده اند. ولی، ما در شرایطی نیستیم که غرب ما را در میانه ی آشوب های منطقه ای و سلطه ی بلامنازعه طالبان و فاشیسم قومی تنها بگذارد.

به نظر من، دوری از غرب ستیزی در روابط بین الملل ما را بیشتر به منافع حیاتی و نه الزاما اخلاقی، نزدیک می کند. ما نه چین هستیم با آن اقتصاد شگوفا و نه روسیه با مرد آهنین و با تدبیری مانند پوتین.

بنابر این، اگر "سند جدید سیاست خارجی" افغانستان به منافع حیاتی با غرب تاکید دارد، به این معنا است که موقعیت و شرایطی جدید افغانستان، این مساله را ایجاب می کند. اصولا، ما با فاصله گرفتن از غرب و نزدیک شدن به کشور های منطقه ای چیزی را به دست نمی آوریم. رابطه ی نزدیک با غرب، به مراتب بر رابطه ی نزدیک با چین و روسیه برای ما مفاد و امتیاز دارد. ما باید در منطقه به همکار استراتژیک غرب تبدیل شویم تا بتوانیم از فرصت های اقتصادی استفاده کنیم. نزدیکی به غرب به معنای ضدیت با چین و روسیه نیست. اگر روس ها با حضور غرب در افغانستان مشکل دارند و آن را خطری برای نفوذ خویش در آسیای میانه می دانند، به معنای آن نیست که فردا به افغانستان لشکر کشی می کنند و یا از طالبان حمایت می کنند. زیرا، حضور طالبان نه به نفع روس ها در مناطق آسیای میانه است که از لحاظ نفوذ اسلام گرایی منطقه ی آسیب پذیر به حساب می آید و نه به نفع چینی ها. تنها ایران است که بخاطر ضربه زدن به امریکا حاضر به استفاده از هر حربه ی است.

نکته ی خوب در این سند این است که ما باید متحدان و دوستان خود را بر اساس منافع و اولویت های ملی خود انتخاب و دسته بندی کنیم. همکاری های منطقه ای، فرصت خوب برای بازسازی افغانستان است، به شرط این که سرمایه گذاری های کلان غرب را نیزدر افغانستان داشته باشیم. اهمیت استراتژیک غرب برای ما، باعث تجدید نظر در روابط منطقه ای و جهانی ما گردیده است. این اصلی است که تمام کشور های جهان مراعات می کنند.

این سخن درست است که برای افغانستان اتخاذ سیاست مستقلانه در این شرایط دشوار است، ولی یک سیاست حد اقلی و مبتنی بر منافع ملی امکان پذیر به نظر می رسد. اما، هرگز ناگزیری ها و موقعیت حساس منطقه ای خود را فراموش کرده نمی توانیم، موقعیت و منطقه ای که غرب را بسوی توقعات مشخص و چالش برانگیز از ما کشانده است. اگر حامد کرزی و یا اسپنتا کنار برود، و کسی دیگر روی کار بیاید، این مسایل برای او قابل درک است. برای همین، همکاری با غرب، به سرنوشت ناگزیر افغانستان تبدیل شده است. هنر سیاست خارجی در این است که این ناگزیری ها و مسوولیت های چالش برانگیز منطقه ای ما را در قبال جنگ با تروریسم و منافع غرب در منطقه، تبدیل به امکانات برای پیشرفت افغانستان کند. اگر ما سیاستمداران هوشیار و مدیران فرصت شناس داشته باشیم از این امکانات به نفع قدرتمند شدن افغانستان استفاده می کنیم. و اگرنه، با احساسات آبکی سیاسی، این روزگار سیاه تیره تر خواهد شد.

نکته ی که در این جا با استفاده از تحلیل های بالای ی می توانم بگویم این است که ما در شرایط جدید نیاز به تعریف تازه از" سیاست مستقل ملی" و "وابستگی" داریم. سیاست مستقل ملی، در عصر که قدرت های بزرگ کشور های دیگر را در راستای منافع خود بر می گزینند و رفتار خود را با آنها توجیه می نمایند، و همکاری میان آنها به منافع اقتصادی، نظامی و تجاری کلان منجر می شود، سیاست مستقل ملی چیزی جز تعریف منافع ملی در چارچوب این روابط نیست؛ روابط نابرابر اما ناگزیر و سرشار از منافع. بیان برهنه ی این واقعیت، ظاهر مشمیز کننده دارد، ولی سیاست واقعبیانه ی کشور های جهان، از این واقعیت متاثر است. با وجود این واقعیت تلخ، نقطه ی قوت "سند جدید سیاست خارجی" در این است که تلاش می کند که در ساختار روابط بین الملل کنونی، یک سلسله ارزش های انسانی و اخلاقی را نیز پیگیر باشد.

نظام کنونی جهانی که متاثر از نظامیگیری و استراتژی های سیاسی و اقتصادی امریکا و اروپا است، اگر به یک سلسله ارزش های حقوق بشری و اخلاقی وفادار نباشد، بی عدالتی، فقر و فساد در جهان گسترش می یابد. چنانچه، نتیجه ی سیاست های امریکا و اروپا در عراق باعث رشد بنیادگرایی و تروریسم در منطقه گردیده و مردمان منطقه قربانی آنها شده است.

سیاست خارجی افغانستان بیان می دارد که " با فرو پاشی کمونیسم و پایان جهان دوقطبی بسیاری امیدوار آغاز جهان نوینی بودند؛ جهانی که در آن، توانایی های مادی و معنوی بشریت باید بیشتر صرف یک زندگی بهتر برای انسانیت می شد. اما سیاست جهانی در جهت دیگری سیر کرد. پایان جهان دوقطبی همراه بود با شکست برخی از دولت های پسا استعمار و دور افتادن برخی از مناطق جهان از فرایند جهانی شدن. تصفیه های اتنیکی و نسل کشی در برخی از دولت ها به سیاست حاکم ارتقأ یافت. سیاست "مداخلات انسان دوستانه" برای جلوگیری از کشتار های قومی و جلوگیری از نقض سیتماتیک حقوق بشر، به ویژه در اروپا، در تقابل به اصل عدم مداخله در امور داخلی دولت ها قرار گرفت. برای نخستین بار در گفتمان های حقوق بین المللی آشکارا موضوع مداخله برای پایان دادن به نقض سیتماتیک حقوق بشر در قلمرو دولت ملی مطرح شد. در واقعیت در مفهوم نظام بین المللی ناشی شده از صلح ویستفالیا دگرگونی بزرگ رونما شد و مسایل حقوق بشر و رعایت آن به یک اصل حقوق بین المللی ارتقأ یافت.

با این هم، در پی رقابت ها، تصور نخستین برای ارتقای سازمان ملل متحد به تنها مرجع مشروع برای تأمین صلح جهانی به واقعیت نه پیوست. تیز "پایان تاریخ" و رسیدن مجموع بشریت به نظام سیاسی لیبرال، در تقابل با واقعیت فقر و عقب ماند ه گی و تداوم خود کامگی و محروم ماندن مناطق وسیعی از جهان از دست آوردهای جهانی شدن، دیدگاه ماندگاری نبود. واقعیت اینست که ما به پایان تاریخ نرسیده ایم و تاریخ نیز سخن آخرش را نه گفته است و شاید هم تاریخ را پایانی نباشد." از این رو" سیاست خارجی افغانستان مبتنی بر اصل دیپلوماسی پیشگیرانه و سیاست مبارزه با نابودی علل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی تنازعات، پیش از آنکه منازعات به گونه ای تقابل های مسلحانه در آیند، می باشد. بر این مبنا، سیاست خارجی جمهوری اسلامی افغانستان رویکردی عدالت طلبانه دارد. سیاست ما حمایت از جهان جنوب است و دفاع از عدالت بین المللی و تلاش برای کاهش فقر و عقب مانده گی.

سیاست خارجی افغانستان، سیاست خارجی مولتی لاترال، سیاست خارجی چند جانبه است. این سیاست از تحکیم یک نظام امنیتی جهانی مبتنی بر همکاری های گسترده بین المللی و چند جانبه حمایت میکند. تا کنون در جهان ماهیچ نهادی به پیمانه سازمان ملل متحد از مشروعیت جهانی برای تحکیم و ایجاد صلح بر خوردار نیست. تسریع اصلاحات در سازمان ملل متحد و تحکیم موقعیت این سازمان به سود صلح و امن جهانی است."

وفاداری به ارزش های مانند عدالت، همکاری جهانی و مبارزه با فقر در قالب همکاری بین المللی و منطقه ای، اعتبار اخلاقی به "سند جدید سیاست خارجی" افغانستان می دهد. درست است که این ارزش ها قربانی هژمونی کشور های ثروتمند سرمایه داری می شوند، ولی واقعیت دنیای معاصر، وفاداری غیر آرمانی و عملی به ارزش های انسانی است؛ یعنی پیگیری سیاست حد اقلی. سیاست که اگر در یک سطح ایدیال نمی تواند وفاداری به ارزش های اخلاقی را در روابط بین الملل و هژمونیک حفظ کند، ولی مجموع عملکرد صبورانه و تفکر آن به گونه ی است که کشور های جهان به راهکار عاقلانه بخاطر بهبود وضعیت بشری نزدیک شوند. مانند جنبش های محیط زیست و ضد جهانی شدن که از دیر باز به مبارزه با سرمایه داری جهانی و هژمونی حاصل از آن می پردازند، و افکار جهانی روزتا روز به ارزش های انسانی و اخلاقی آنها نزدیک می شوند.

سیاست حد اقلی سیاست امیدواری و خلق امکانات برای پیشرفت است. اگر تا دیروز دولت ها هیچ پیمان بین المللی از جمله حقوق بشر و حقوق زنان و کارگران را به رسمیت نمی شناختند، سپردن بخشی از اختیارات ملی را به نهاد های بین المللی مانند ملل متحد و اتحادیه اروپا، قابل قبول نمی دانستند، امروز تمام آن ایدیال ها تا اندازه ی زیادی واقعیت دارند. سیاست حد اقلی حکم می کند که ایدیال ها، بخشی از فلسفه ی نظام جهانی اند، اما، عملکردن به آن نیاز به زمان، امکانات و متقاعد ساختن مردم برای تغییر است. از این رو، سیاست حد اقلی، با الهام از هگل، به تاریخ درخشان پیشرفت های بشری باور دارد.

2- بررسی انتقادی جایگاه دولت های اسلامی در سیاست خارجی افغانستان

در بخش پیشین نوشته، تکیه بر منافع استراتژیک با غرب، به عنوان نقطه ی قوت سند جدید سیاست خارجی افغانستان عنوان شد. این بند، برای بسیاری از منتقدان سیاست خارجی افغانستان، این پرسش و در عین حال انتقاد را مطرح کرده است که افغانستان در حال دور شدن از کشور های منطقه و از جمله کشور های اسلامی هست. اصولا، به تبعیت از سنت غرب ستیزی در دنیای اسلام به خاطر استعمار طولانی و حمایت از تروریسم دولتی اسراییل در فلسطین از سوی غرب، نوعی از فاصله ی معنا دار میان کشور های اسلامی و غرب وجود دارد؛ نوعی بازی گریز و پیوست. وقتی دولت های اسلامی با مردم خود سخن می گویند به فاصله ی خود با غرب به عنوان یک دولت مسلمان تاکید می کنند تا عوام، اتهام غربزدگی را بر دولت خویش وارد ننمایند. ولی، وقتی پای سیاست خارجی در میان می آید، از همکاران بی دریغ و شیدای غرب در منطقه و جهان خود را قلمداد می کنند. تنها، جمهوری اسلامی ایران است که در سیاست رسمی ضدیت با غرب را به عنوان یک عنصر ایدیولوژیک حفظ کرده و تلاش می کند برای خود حقانیت و مشروعیت فراگیر در میان کشور های مسلمان دست و پا کند.

مشکل سیاست خارجی بسیار از کشور های مسلمان، همین عوام فریبی و افتادن در دام کلیشه های سیاست خارجی از جمله "همبستگی کشور های مسلمان" و البته بیشتر عربی، در منطقه ی پر تشنج خاورمیانه است. دولت های مسلمان به اهمیت منافع حیاتی غرب در منطقه واقف بوده و عملکرد شان هرگز در راستای به خطر افتادن این منافع قرار نمی گیرد.

واقعیت این است که دولت های مسلمان به دلیل دشمنی های خونین ملی، هرگز دارای اتحاد و اتفاق نبوده و برای شمشیر کشی به روی یک دیگر، از نیروی نظامی و سیاسی غرب استفاده کرده اند.

در جنگ ایران و عراق، تمام کشور های عربی از صدام حسین که بر اساس قطعنامه سازمان ملل متجاوز شناخته شد، حمایت کردند، و از ریختن خون هزاران مسلمان بیگناه در ایران و عراق چشم پوشی کردند. این در حالی بود که سرنگونی رژیم اسلامی ایران از اهداف اصلی غرب در منطقه بود، ولی اعراب بسادگی خود را با این سیاست عیار کردند. تا این که گرگ زاده، تبدیل به گرگ بزرگ شد و به کویت حمله کرد. تحریم های سازمان ملل علیه عراق، که جان میلیون ها انسان را در آنجا گرفت، به خاطر تنبیه صدام حسین مورد حمایت غرب قرار داشت، ولی دولت های اسلامی برای انتقام از صدام هرگز دست کمک به سوی مردم بیگناه عراق که قربانی جنون سلطه و قدرت صدام شده بودند، دراز نکردند. زیرا، قدرتمند شدن عراق برای آنها هزینه های فراوانی در بر داشت.

تحلیل نگارنده از کلیشه ی به نام "دنیای اسلام" این است که این کلیشه هرگز دارای یک معنای واقعی نبوده، و در خود حقایق دروغین زیادی دارد که بخش از آن را در بالا اشاره کردم.

به هر روی، وزارت خارجه افغانستان به دلیل تاکید بالای میراث های مشترک اسلامی و تمدنی در سند جدید سیاست خارجی، رابطه با کشور های اسلامی را به عنوان بخش انکارناپذیر سیاست خارجی افغانستان اعلام کرده است. این، یعنی وفاداری به همکاری های منطقه ای در راستای حل مشکلات منطقه توسط دیپلماسی و سیاست عقلانی و مبتنی بر منافع ملی که به وسیله ی وزارت خارجه عنوان شده است. اما، منتقدان سیاست خارجی افغانستان، توقع بیش از این را داشته و به عنوان انتقاد می گویند که رابطه با کشور های اسلامی بخش مهم سیاست خارجی افغانستان را می سازد. این منتقدان که بیشتر توسط نویسندگانی از جبهه ملی به خاطر گرایش های مذهبی مطرح می شود، هنوز وفادار به ایده ی "همبستگی کشور های مسلمان" هستند.

نگارنده به دلایل زیاد کلیشه ی سیاسی و مذهبی "همبستگی دنیای اسلام" را واقعبینانه نمی داند، و آن را بیشتر در چارچوب همکاری های منطقه ای قابل قبول می شمارد. دلیل این نظر چیست؟

کشور های مسلمان به دلیل دین و آیین وتاریخ مشترک مذهبی، فرهنگی و اقتصادی، بصورت تاریخی از هویت مشترک برخوردار هستند. بصورت سنتی اگر به همبستگی هویتی کشور های اسلامی توجه شود، این بایستی منجر به اتحاد دولت های مسلمان در قالب کنفرانس و یا سازمان دولت های مسلمان، برای رفع مشکلات اقتصادی، سیاسی، نظامی و مذهبی یک دیگر منجر می گردید. این ایده از دیر باز خریداران زیادی فکری در میان کشور های اسلامی داشته است، و شعارسیاسی "امت واحده" هنوز برای سیاستمداران و نویسندگان سنتی مسلمان به ویژه در افغانستان و ایران، جاذبه دارد. اما، واقعیت این است که شعار وحدت دولت های مسلمان، تحت تاثیر ناسیونالیسم و اختلافات مذهبی و قومی تحقق نیافته است. کشور های مسلمان، به ناسیونالیسم عربی، ایرانی، ترکی و افغانی تقسیم شده اند. کشور های عربی، پیش از آن که اسلام و میراث مشترک آن به عنوان هویت منطقه ای برای آنها مهم باشد، برای دولت های عربی، هویت عربی و قبیله ای اولویت بیشتر در چارچوب سیاست خارجی دارد. از سوی دیگر، هویت اسلامی، زیر تاثیر هویت سنی و شیعه قرار گرفته و مانع از همبستگی و اقدام مشترک زیر نام هویت اسلامی شده است. اعراب سنی از شیعه های خاورمیانه هراس داشته، و بارها پادشاه عربستان از امپراتوری پارسی شیعی نگرانی خود را ابراز داشته است. به گزارش روزنامه لس انجلس تایمز، عربستان برای مقابله با نفوذ ایرانی ها و جنبش های شیعه در عراق سیاست مقابله جویانه را برگزیده و بنا بر آمار این روزنامه، 40 درصد جنگجویان مسلح تروریست از خاک این کشور داخل عراق شده و به عملیات انتحاری علیه امریکایی ها و مردم عادی عراق، به ویژه شیعیان، می پردازند. عملا، کشور های مسلمان، درگیر جنگ عرب ایرانی و شیعه سنی هستند. در این شرایط است که هرگز کشور های عربی و غیر عربی مسلمان، نمی توانند به همکاران متحد منطقه ای تبدیل شوند. ضعف سیاست خارجی افغانستان در این است که با چشم پوشی از این واقعیت دولت های عربی و غیر عربی مسلمان، بصورت غیر واقعبینانه، تحت تاثیر "کلیشه ی سیاسی و تاریخ گذشته ی دولت های متحد مسلمان" و رابطه ی وسیع با دولت ها و کشور های مسلمان قرار دارد؛ کشور های که در برابر ایران، عراق، فلسطین، اسراییل و منافع سلطه طلبانه ی غرب در منطقه، موضع واحد نداشته و بر اساس منافع کشوری خویش، سیاست های متناقض، خصمانه و جنگجویانه را علیه یک دیگر بر می گزینند.

بر اساس واقعیت های بالا، سند جدید سیاست خارجی افغانستان، هرگز نمی تواند میراث اسلامی و تمدنی را به عنوان محورهمبستگی منطقه ای، به عنوان یک راهکار عملی، انتخاب کند و نتیجه ی دلخواه از آن حاصل نماید. زیرا، این مشترکات قربانی اختلافات ناسیونالیستی و مذهبی است. هیچ کشور مسلمان در بازسازی افغانستان شرکت نکرده و از روی عوام فریبی، نزدیکی امریکا و افغانستان را به عنوان یک بهانه، دستاویز قرار داده، و تمایلات نژادپرستانه و بنیادگرایانه و فرقه گرایانه خوش را پنهان کرده اند. به لحاظ محبوریت های سیاسی دولت افغانستان، رابطه با تمام کشور ها، از جمله دولت های مسلمان، یک امر الزامی است، اما، آن چنان که سند جدید سیاست خارجی افغانستان عنوان کرده است، این رابطه باید بر اساس منافع ملی و منافع بیشتر، طبقه بندی و اولویت داده می شود. اگر کشور های اسلامی با کنار گذاشتن تمایلات مذهبی و قومی، در بازسازی و پیشرفت اقتصادی و نظام افغانستان سهم می گیرند، افغانستان نیز باید بر اساس منافع ملی، این مشارکت را به عنوان یک فرصت در سیاست خارجی به رسمیت بشناسد. اکنون، دولت های اسلامی بخاطر ترس از بنیادگرایان داخلی، حاضر به سهم گیری در عراق و افغانستان نیستند و به فشار های امریکا در این رابطه نیز تسلیم نشده اند. برای همین، منتقدان سیاست خارجی افغانستان به جای نقد وزارت خارجه به نقد کشور های اسلامی نیز بپردازند که بعضی از آنها مانند مصر و اردن اسراییل را به رسمیت شناخته اند، و بعضی دیگر مانند عربستان به جنگ فرقه گرایانه در عراق و منطقه دامن می زنند. این نا انصافی بزرگ است که ما جنایت های ایران را در حق مهاجرین افغان را نا دیده بگیریم، پشتیبانی وسیع دولت های عربی از جمله عربستان سعودی از طالبان افغانستان و انتحارکنندگان عربی در عراق را در نظر نیاوریم و پس از آن با شعار دادن و تقدس بخشیدن به رابطه با کشور های مسلمان، دیگران را متهم نماییم.