هوالمحبوب

سميع رفيع

 

از چهار عنصر ابوالمعانی بیدل:

ای خوش آن وقتی که علم و جهل نامعلوم بود

شــــــــوق موجود و تمیز این و آن معدوم بود

بی خبر بودن هیولای دو عـــــــالم آگهی اسـت

عین معنی بود دل تا فهـــــــم نا مفــــــهوم بود

کسب ســــــود اندیشه کـردیم و زیان اندوختیم

جنس داتایی در این دوکان عبرت شـــــوم بود

بیدل، حالتی را که انسان در بیخبری بسر میبرد و از علم و جهل برکنار است، بر دانایی و کسب علمی ایکه انسان را در راه سیر تکاملی اش به هدف نمیرساند و باعث گمراهی وی میشود، ترجیع میدهد و میگوید: آنوقت که علم و جهل نامعلوم بود و انسان از هر دوی آن بیخبر بود، همان حالت رجحان و برتری دارد. منظور بیدل همان علمی است که، حکایت از احوال نمیکند و مقرون با حال نیست، زیرا از دید عرفا، علم باید شامل حال باشد تا به سبب آن معرفت حاصل شود. آنوقت که علم و جهل نامعلوم بود، انسان داشت با شوق و با دل خود حرکت میکرد و در آن عقل و خرد را مجال تمیز این و آن نبود و مداخلهء این هردو صورت نمیگرفت. شوق در اصطلاح تصوف، آتشی را گویند که خدای تعالی در دل انسان های صاحب حال و ذوق برافروزد تا آنچه در دل آنها از خواطر و ارادات و عوارض و حاجات است، بسوزد. میل زیاد و بی تابی دل را برای دیدار معشوق، شوق گویند. حضرت عطار میفرماید:

شوق چیست از خویش بیرون آمدن

بر امــــید مشـک در خـــــــون آمدن

شوق را در ایام فراق استعمال نمایند و یکنوع حرکتی است از جانب دل بسوی معشوق که بعد از وصول به مطلوب، زایل شود، اما عشق و درد برعکس در وصل بیفزایند. شوق نزد اهل سلوک، هیجان دل است هنگام یاد محبوب. بعضی ها گفته اند که، شوق در دل مُحب مانند فتیله است در چراغ و عشق مانند روغن در آتش.

هرگاه انسان بیخبر باشد، بدین معنی است که از عالم آگاهی به او هیچ اثری وارد نمیشود و او فارغ از سود و زیان است. هر معنی ایرا انسان میتواند در این حالت بواسطهء مکاشفهء دل و ادراکات که از دید عرفان همان مکاشفه، تجلی و مشاهده میباشد، حاصل نماید و خود دل، عین معنی است، چون در این حالت فهم نامفهوم است و دل با فهمیدن از راه عقل و خرد کاری ندارد. ابن عربی در مورد این نوع ادراک چنین گوید: مشاهده با تجلی و غیر تجلی و همچنین تجلی با مشاهده و غیر مشاهده صورت می گیرد. ولی آن دو ، یعنی تجلی و مشاهده نمی توانند بدون مکاشفه تحقیق یابند. اما مکاشفه، بدون آنها امکان دارد. وقتی از راه و طریق علم، خرد و دانایی در پی آن شدیم که با کسب آن سود ببریم، در حقیقت زیان نمودیم. ما در فکر سود و فایده از طریق علم و دانایی شدیم و غافل از اینکه این کار به زیان و ضرر ما تمام شد. هر جنس دانایی که بدست آوردیم، شوم بود و ما را از اصل دور ساخت، چون ما دل را و شوق را کنار گذاشتیم و دامن عقل را گرفتیم.

گوهر خون بسته ای دارم که نام او دل اسـت

غنچهء صد باغ عشرت عقدهء صد دست غم

گر به آگهی رسید آرایش فـــــــردوس کــــرد

ور بغفلت رفت بر طـــــرف جهنم زد علــــــم

بیدل، که بمعراج دل آگاه است، میگوید:

گوهر خون بستهء من که نام او دل است و در این بیت، کلمهء گوهر خون بسته تصویر بسیار جالب ِ از دل را بنمایش میگذارد. این گوهر خون بسته که نامش دل است، غنچهء صد باغ عشرت است. باغ عشرت از دید بیدل چگونه باغ میتواند باشد و بیدل از کدام عشرت حرف میزند و عشرتی که مراد او است، چیست؟ بیدل از غنچه های عشق و معرفت حرف میزند که در باغ و بوستان معشوق جلوه نمایی میکنند و عیش و عشرت بیدل در این باغ در حضور معشوق و با او است که هر لحظه و آستان بر آستان جبین سای قدم های معشوق خود است. این گوهر خون بسته، گرهء صد دست غم هم میتواند باشد، چون این دل است که شادی و غم را حس میکند و می آفریند. وقتی از یار و محبوب خود دور استیم، در حسرت دیدار او با صد غم و درد هم آغوش استیم و وقتی با او یکجا استیم، در باغ عشرت بسر میبریم.

اگر دل ما به آگهی برسد و بافرهنگ شود، یعنی فعال شود و در آن تجلی جمال دلدار را مشاهده کنیم، این جاست که دل ما قابلیت آن را پیدا میکند که آرایش فردوس برین شود. اما اگر دل در اثر غفلت فعال نشود و آیینهء دل مکدر بماند، همان است که بطرف جهنم رو بحرکت میشود و بیرق خود را در جهنم بالا میکند.

سمیع رفیع .. جرمنی .. same_rafi@yahoo.de