دوست داشتنی


سه شنبه 1385/11/24ساعت 23:36 

دوست من دوست،

هزار آیینه سپاس از دیدگاهت!

هنگامی که از مزه سخن میگوییم طبیعی است که از ذوق حرف میزنیم...ذوق ها گوناگون اند...به همین سبب هنگامی که نقد میکنیم ـ هر چند هر نقدی ریشه یی در ذوق منتقد دارد ـ باید یا از تعبیر های مشخص نقد ادبی ( زبانزد ها یا اصطلاحات ویژه ) بهره ببریم یا اگر دیدگاه ما در این پوشه ها نمیگنجد آن را با دقت روشن سازیم؛ در غیر صورت گفتن شعر بی مزه و بامزه ، غزل شیرین و چکامهء با شکوه و ده ها سخن نامشخص دیگرگرهی نمیگشاید. به همین سبب نقد ما جدی نیست...بیشترینه ذوقی ( و شوقی ) است...به گونهء نمونه من از نظر شما چه میتوانم دریافت ؟ غزل ناب چگونه غرلی است ؟ این ناب در اصل چه چیزی را روشن میکند ؟چرا فورم خوب نیست ؟ چرا برگشت به غزل ( کم از کم در بارهء من ) برگشت به محتوا است؟ آماج شما از محتوا چیست؟ آیا فورم همان محتوای تحقق یافته نیست؟ آیا فورم همان محتوا نیست؟ آیا اثری را که بتوان شکل و محتوای آن را از هم جدا کرد میتوان هنری خواند؟

هر منتقدی ناگزیر است برای توضیح دیدگاه خود هم از تعبیر های پذیرفته بهره بگیرد و هم خود تعبیر بسازد و نظر خود را بازگشایی کند. در نقد غرب میبینیم که منتقد برای توضیح دیدگاه خود تمثیل می آورد و مثال سازی میکند تا خواننده را قناعت دهد که نظرش درست مینماید. ما به چنین نقدی نیازداریم ورنه اگر بازار چنین مکاره بماند هر که میتواند چیغی بزند و ادعا کند حنجره طلایی است.

یکی از آسیب های فیض عام وبلاگ همین اشباع کاذب هست.هر که میتواند دروازه یی بگشاید ...شماری میهمان همیشه گی بیابد ... به پیام های دیپلوماتیک ( نان قرض دادن های وبلاگی ) این میهمانان ببالد و پیش خود مطرح شود...نقد سخن بلورین است نه حدیث هزارپهلو...به همین سبب نثر ویژهء نقد را Expository prose یا نثر نمایشگر میگویند.

نقد قرار است خط اولی بماند نه خط دوم وسوم...که نخستین را او خواندی نه دیگری و دومی را نه او خواندی نه دیگری...آری قرار است نقد خط اول باشد ...خطی که هم منتقد بتواند خواند هم خواننده ( نویسنده هم اینجا بیشترینه خواننده میماند)...

میهراسم بگویم نقد ،خط اول برای رازگشایی خط سوم ( که خود هنر است یا شاید باشد) است...



اما در بارهء شعر من...من سه گونه سخن میگویم...شعر/شعار های من بیشترینه طنز ها یا طنزواره ها ی سیاسی اجتماعی هستند ( این ها را بسیاری ها دوست دارند)... شعرهایی دارم در قالب های کهن و نیمایی ( برخی ازاین ها را شماری از خواننده گان جدی شعر دوست دارند)...شعر هایی دارم که برآیند تلقی من از شعر هستند ( این شعر ها را من و کسانی که با تلقی من ازشعر نزدیکند دوست داریم)...شعر های آخری در هر پیکره یی قد کشیده اند...

شعر هایی که شما از آن یاد کرده اید ( بی وزن ها) از همان شمار هستند...شعر هایی هستند که منزل اصلی من در شعر ند.. این ها را بسیاری ها دوست ندارند ...چرا دوست ندارند؟ من بدین باورم که با این ها آموخته نیستند...این ها را نمیشناسند...هر شعری که در گهوارهء تلقی خود شاعر از شعر زاده میشود به یک زبان تازه سخن میگوید...برای آموخته شدن با او این زبان را باید آموخت و از خود او آموخت( از خود شعر...شاعر هم باید این زبان را از شعر خود بیاموزد )...در غیر آن بیگانه گی ادامه دارد...من این شعرها را بیشتردوست دارم ( البته و صد البته نه همه را ) و دوست دارم دیگران هم با این ها دوست شوند و اگر میگویند دوست نداریم ...تا این دوست نداشتن یک احساس شخصی است...ذوق است ...باشد!...اما اگر میگویند دوست نداریم واز من هم میخواهند مثل آنها باشم باید با دلیل روشن سازند که این ها دوست داشتنی نیستند ...

--------------------------------------------------------------------------------
 

 دوشنبه 1385/11/16ساعت 16:28

 

سلام، ستیز عزیز!






ستیز عزیز من ، سلام! سلامت!

میدانم در دوزخترین دوزخ سخن گفتن از هوای تازه دشوار است...تا لب واکنی دهانت پر از قوغ میشود...اما چه میتوان کرد...من نا امید نیستم...هیچوقت نا امید نبوده ام...نا امیدی آذرخشوار آمده است و از میان ابر های شعر هایم گذشته....پاره یی از چامه و چکامه ام را سوختانده است اما هرگز تاب سوزاندن آتشفشان درونم را نداشته است...بار ها خاکستری شده ام اما خاکستر نشده ام...تو هم چنینی...این نا امیدی برای کسی که مبارزه میکند زودگذر است...

اما چرا امیدوارم ؟

نخست این که افق انتظار من با برخی ها فرق دارد...در افق انتظار من، از پارلمانی که آشغالدانی جنایت پیشه گان است نمیتوان توقع داشت که بر ضد خود تصمیم بگیرد...بنابراین تصامیم پارلمان مرا نگران نمیکند زیرا من پیشتر از این به قدر کافی به سبب داشتن چنین به اصطلاح پارلمانی نگران بوده ام ....مثل این است که کسی بگوید سگ دیوانه یک کودک را گزید و بعد ما عصبانی شویم که سگ دیوانه چرا باید بگزد...افق انتظار من میگوید که سگ دیوانه باید بگزد...اگر نگزد...یک خبر داغ است...پارلمان کنونی هم سگ دیوانه ایست که مدعی پاسبانی از خانهء ما است...میگزد...میگزد و بازهم میگزد...

آیا پارلمانی که بد یا بدتر ( چون پارلمان کنونی بدترین است) باشد ممکن است؟ این هم جای سوال است...من بدین باورم که راه دموکراسی از همین چرخشگاه سو استفاده از دموکراسی میگذرد...ما اگر روشنفکر داشته باشیم از همین زمینه بیشترین بهره را میبرد تا مردم تحمل را تجربه کنند...

کسانی که تا دیروز همدیگر را میدریدند امروز با هم حرف میزنند ( تا دیگران را بدرند) اما ما که همیشه حرف میزدیم باید خاموش باشیم...

جنایت پیشه ها به یک نتیجه رسیده اند: منافع مشترک خود را باید حفظ کنند...برای حفظ این منافع باید در کنار هم بنشینند و همدیگر را تحمل کنند....آیا ما هم حاضریم به پاس منافع مردم - که مدعی پاسداری آنیم - همدیگر را تحمل کنیم؟

یادم می آید سال گذشته یکی از نویسنده گان مهم افغانستان که استاد دانشگاه نیز است برایم گفت که دیگر با انجمن قلم افغانستان همکاری نمیکند...دلیل را پرسیدم گفت در محفل گذشته شعر خواندم اما نامم را در خبرها آخر آورده بودند...کوچکترین دلیلی انگیزهء دوری اینها از همدیگر میشود...

چرا آماج انتقاد روشنگران ما ( من با تعمد به جای روشنفکر میگویم روشنگر...زیرا روشنگر پیش درآمد روشنفکر است) همیشه ممثلین قدرت موجود است؟ کرزی ، سیاف، ربانی، محقق و....

اینها کرم هایی هستند که از زخم گندیدهء ما پدید آمده اند...با کنار رفتن هر کدام ممکن است قدری درد ما آرام یابد اما زخم بهبود نمییابد...کرم های تازه سر میکشند...

کار اصلی ما مداوای زخم است...همین کاری که تو و دیگر دوستان میکنند...ما سرگرم تداوی زخم هستیم...پس چرا باید نا امید شویم...کسی که کار میکند نه پشیمان میشود و نه نا امید...

من بدین باورم که روشنگران ما نباید این فرصت را از دست دهند...اگر فرصت کنونی از دست ما رفت بدانید که افغانستان از نظر فزیکی چو چه ء دوبی میشود اما از دیدگاه فکری و فرهنگی تفدانی تمدن...نسل نو به یک نسل مخنث دگرگون میشود ...نسلی که اگر نوکر القاعده نشود بی تردید چاکر الفایده میشود...

ستیز عزیز،

دوستی میگفت...شما همیشه حرف میزنید عمل نمیکنید...پاسخم را به آن دوست تکرار میکنم: حرف ما عمل ماست...ما با حرف عمل میکنیم....

حرف ملا میتواند طالب را به مرزی بکشد که حاضر شود داوطلبانه به سوی مرگ برود...چرا حرف ما نمیتواند این طالب را به زنده گی امیدوار سازد...راهی دراز در پیش است تا چنین شود اما گام باید زد...

برای عقب رفتن هم مجبوریم گام بزنیم ...چرا همین گام به پیش نباشد....خطر دارد...دارد...اما اگر نرویم از آنسوی بام می افتیم...به حرف بیدل:

دور شد آنقدر ز بیم هلاک

که از انسوی بام رفت به خاک

یا هو! با هم میرویم...مثل هر روز ابری دیگر...قلم با ماست...تنها نمیمانیم....