نشر در آسمایی : 09.07.2013
گپی با خواننده
من مربوط به نسلی استم که در فاجعه بارترین برهه ی تاریخ کشورم سر بلند کرد. نسل من در عصر کودتاها قبل از این که پا به عرصه ی تاریخ بگذارد، از متن تاریخ برون رانده شد و مفقودالاثر گردید. پنج ساله بودم که فاجعه آغاز یافت. کودتای ۱۳۵۲ توسط محمد داوود گلیم دموکراسی نوپا را برچید، به لبها قفل افگنده شد و دو لب سردار قانون را تشکیل می داد. ده ساله بودم که فاجعه نقاب از رخ برداشت و با کودتای هفت ثور ۱۳۵۷ آشکارا پشت تاریخ را لرزاند؛ ملت هنوز عمق فاجعه را درست درک نکرده بود که به زودترین فرصت، کمتر خانه یی در کابل سراغ داشتیم که پدری، فرزندی، خویش و اقاربی را در پولیگونها برای همیش از دست نداده بوده باشد. ماه و سالی نبود که خانواده های ما به عزای عزیز دیگری ماتم نگیرند. «حامیان طبقه ی رنجبر» ظلمی بر ملت روا داشتند که تاریخ ما تا آن زمان نظیرش را ندیده بود. آمدن «مدافعین اسلام»، بلای آسمانیی بود که تراژیدی فاجعه را تکمیل نمود. «حامیان دین» بر همان ملت مسلمانی که از پگاه تا بیگاه برای پیروزی لشکر اسلام دست به دعا بود، ظلم و جنایتی روا داشتند که آبروی جهاد و دین را بردند.
جنایات این گروه به حدی بود که مردم عام صد رحمت به حکومت گذشته می فرستادند. خوان فاجعه هنوز گسترده است و کفتار های شرقی، غربی و داخلی هنوز از خون ملت تغذیه می کنند.
نسل من در این میان چه شد؟ نسلی که هنوز در کوچه های تاریخ حتی نشان پایی از وی وجود ندارد چه رسد به حضور آشکار و مطرح اش!نسل من در گیر و دار توفانهای خانمان سوز برباد رفت؛ یا از مجبوریت سلاح گرفت، یا در کشور های همسایه برای پیدا کردن لقمه ی نانی غرورش شکست و یا هم چانس آورد و در کشور های غربی رسید ولی جز تعداد بسیار اندک که از امکاناتِ دست داشته استفاده ی مثبت کردند، اکثریت با سوء استفاده از آزادی همه امکانات را از دست دادند.
نسل من را می توان نقطه ی گسست تاریخ و گسست فرهنگ نامید. گسست تاریخ به این معنی که ما دیگر در جغرافیای حوادث و تسلسل منطقی تاریخ کشور خود حضور نداشتیم تا برای آرمانهای خویش دست به کار شویم و تسلسل تاریخ را ادامه دهیم. نسلی که در متن تاریخ حضور نداشته باشد، نمی تواند برای آرمانهایش تلاش بورزد و میراث تاریخی نسل گذشته را تحلیل تازه نموده برای نسل بعدی به میراث بگذارد. به همین سبب حتی بیست سال و اندی بعد از سقوط دهه ی دموکراسی توسط محمد داوود و شرکایش، اکثریت مردم افغانستان طرفدار آمدن محمد ظاهر شاه بودند زیرا کودتای ۱۳۵۲ تسلسل منطقی تاریخ کشور ما را قطع کرده بود و جانبداری ملت از شاه، در حقیقت، نشاندهنده ی همین واقعیت بود. مردم عاشق شکل و شمایل شاه نبودند بل نظامهای بعد از دوره ی دموکراسی طعم تلخ استبداد، خودکامه گی و بی مایه بودن دولت را برای مردم چشانیدند. یعنی تمام نظامهای بعد از دوره ی دموکراسی، تداوم منطقی تاریخ نبودند بل تاریخ را به عقب بر گشتاندند.
گسست فرهنگ به این معنی که ما نه با نسل قبل از خود و نه هم با نسل بعد از خود رابطه داریم. نسل قبل از ما و نسل بعد از ما در شرایط ثابت زنده گی بزرگ شدند. نسل قبل از ما داخل کشور روال زنده گی منظم داشت، خوب یا بد، اما توانست برای آرمانهای خود تلاش کند و شرایط سیاسی و فرهنگی خود را ایجاد نماید؛ همچنان افراد نسل بعد از ما در هر گوشه ی دنیا که پا به عرصه ی وجود گذاشتند، باز هم اکثراً تحت شرایط ثابت و روال زنده گی منظم بزرگ شدند. این نسل، نسل انترنت است و اینان نیز شرایط فرهنگی خود شان را ایجاد کرده اند، به تحصیل پرداخته اند و در رشته های مختلف، مانند نسل قبل از ما متخصصین و کارشناسان شان را دارند و خواسته های شان را نیز آشکارا بیان می کنند. در این میان نسل من- جز تعداد بسیار اندک اشخاصی که از انگشتان دو دست تجاوز نمی کند- بر اثر سونامی های پی در پی حوادث، در بحر بی هویتی غرق شد.
شعر من، بد یا خوب، نشان هویت فرهنگی من است. فرهنگ برای من مفهوم خیلی وسیعتر از محدوده ی یک جغرافیای معیین دارد. هیچ انسانی نمی تواند ادعا کند که می توان تنها در محدوده ی زبان مادری و فرهنگ منطقه یی خود به تکامل و تعالی فرهنگی رسید.
دوست ندارم جملات قرار دادی و تصنعی معمول را در مورد شعرم استفاده کنم، مانند: "کلمات در من درد می شوند و درد در من فریاد می شود و من می نویسمش." چنین جملات تصنعی را علاوه بر این که دوست ندارم، بل خیلی هم برایم مضحک می نمایند. شعر من- اگر بتوانم اسم شعر را رویش بگذارم- حرفهای دل و اندیشه ی من اند که نوشتنش دلم را سبک می کند، زیرا فکر می کنم حرفی برای گفتن دارم . همین!
کاوه شفق آهنگ
۱۲.۰۴.۲۰۱۳
جرمنی***
ورود به صفحه ی ویژه ی کاوه آهنگ در آسمایی