08.03.2016

کاوه شفق آهنگ

جامعه شناس

کوششی جهت ریشه یابی فاجعه ی قتل فرخنده و فرخنده ها

فاجعه ی کشته شدن فرخنده سخت تکان دهنده بود. عکس العمل های هموطنان در قبال این فاجعه متنوع و حتی متضاد بودند. برخی از آدم ها خشونت دینی را مسوول دانستند، برخی دیگر فلج بودن دولت را در تطبیق و حفظ قانون، تعدادی بر بی سوادی و نادانی مردم انگشت گذاشتند و عده یی هم فرخنده را متهم کردند که چرا به دین مبین اهانت روا داشته است و به این طریق کشته شدنش را توجیه کردند.

 واضح است که انسان ها نظر به آگاهی و سطح دانش شان برداشت های مختلف از واقعات و جریانات دارند

وقتی به تشخیص عاملین فاجعه در عکس العمل های مردم توجه کنیم، به سه عامل عمده بر می خوریم: دولت، دین، بی سوادی مردم.

حالا ببینیم که این سه عامل احتمالی واقعن نقشی در فاجعه ی قتل فرخنده داشته اند یا خیر.

دولت:

نا گفته پیداست که یکی از وظایف مهم و اساسی دولت حفظ حاکمیت قانون و تطبیق آن است تا اتباع کشور بر مصونیت جان و مال شان مطمئن باشند. به گفته ی منجمی اوغلو: "در جامعه ی که حاکمیت قانون وجود ندارد، زنده گی تهور است." در افغانستان، به ویژه بعد از کودتاه محمد داود خان تا امروز، قانون هرگز برای حفظ حقوق فرد در جامعه تطبیق نشده است. دو لب قدرتمندان قانون را تشکیل داده و افراد جامعه از هیچ نوع مصونیتی برخوردار نبوده اند. بعد از کودتاه هفت ثور، به قدرت رسیدن جهادی ها، حکومت طالبان، حکومت های کرزی و غنی ـ عبدالله، فلج ترین عنصر در ساختار دولت ها همانا قانون بوده است.

در فاجعه ی قتل فرخنده، قبل از بروز احساسات مردم، قرار اسناد فراوان ویدیویی که در انترنت به نمایش گذاشته شده اند، دیده می شود که پولیس دولت به تعداد قابل ملاحظه در محل واقعه حاضر است. پولیس می توانست به ساده گی جلو فاجعه را بگیرد. امر واضح این است که پولیس بر حسب وظیفه و مسوولیتش باید جلو فاجعه را می گرفت و فرخنده را به محل امن انتقال می داد اما می بینیم که پولیس دولت نه تنها دخالت نمی کند بل حتی در زجر دادن خانم جوان عملن دست می یازد و حتی نمی تواند جلو شهوتش را بگیرد. این نمونه نشان می دهد که دولت مسوولیت تعلیم پولیس را که همانا حفاظت قانون و حفاظت جان و مال مردم است، جدی نگرفته است. پولیس اگر مسوولیتش را نمی داند، گناهش به گردن دولتی است که او را آموزش نداده و متوجه وظیفه اش نساخته است، و الی چگونه امکان دارد که مردم در روز روشن، در فاصله ی شاید سه یا چهار کیلومتری مقر ریاست جمهوری، به همراهی پولیس دولت، انسانی را در محضر عام زجر کنند، به شکل فجیعی به قتل برسانند و بعد هم جسدش را آتش بزنند؟! دولت بعد از وقوع فاجعه به شکل نمایشی، جهت آرام ساختن معترضین داخلی و خارجی چند تن را دستگیر کرد و به این طریق وظیفه اش را انجام شده پنداشت. وزیر داخله که مسوولیت پولیس را به عهده دارد، حتی مورد بازخواست قرار نگرفت چه رسد به سبکدوش شدن از مقامش؛ مرجع قانونی نیز وجود ندارد که مسوولان اصلی پولیس را به محکمه بکشاند. گویا این گونه واقعات ربطی به دولت و وظایف دولت ندارد!؟ در کشوری که دولت منتخب از جانب مردم، دولتی که ادعای دموکرات بودن دارد، ارج به قانون نمی گذارد، پس واضح است که "برآورند غلامان او درخت از بیخ!" نظام ها ایجادگر خشونت نیستند، تعیین کننده ی خشونت اند.

در نوشته یی تحت عنوان "حاشیه های یک قتل پر سر و صدا" به قلم خانم بهار جویا که به تاریخ ۳۰ مارچ ۲۰۱۵ در سایت انترنتی بی بی سی به نشر رسیده است، چنین می خوانیم: ". . . جمعه با واکنشهای فوری و تند چند روحانی و چند مقام های حکومتی برای توجیه قتل فرخنده گذشت. عصر روز شنبه صداهای جامعه مدنی کم کم شبکههای اجتماعی از جمله فیس بوک و تویتر را فرا گرفت. کسانی جرأت کردند که مرگ او را محکوم کنند و در مقابل تندروان مذهبی قد علم کنند." از این گزارش معلوم می شود که اگر سر و صدای مردم در داخل و خارج از کشور بلند نمی شد، مقام های حکومتیاز هر گونه عکس العمل در مقابل چنین جنایتی چشم پوشی می کردند که هیچ، حتی آن را توجیه نیز می کردند. "تو خود حدیث مکمل بخوان از این مجمل!"

دین:

دین در تعریف عامش، مرجع اصول اخلاقی، ممیزه ی خیر از شر، راه رستگاری آدمی و رابطه میان انسان و خدا است. وقتی به فرایند تکامل ادیان در طول تاریخ نگاه می کنیم، متوجه می شویم که دین، بدون استثنا تمام ادیان، زمانی که متوجه قدرت می شود و بر اریکه ی قدرت تکیه می زند، دچار دگرگونی ماهیت و هویت دینی می گردد. به این معنی که خدا و اصول اخلاقی در خدمت سیاست روز به نفع قدرت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مورد استفاده قرار می گیرند. نا گفته پیداست که دین در افغانستان به تجارت تبدیل شده است و وسیله ی برای بقای قدرت، موقف اجتماعی و منفعت اقتصادی گردیده است. این که عیب در ذات دین است یا در برداشت آدم ها از احکام دین، بحثی است که در این مختصر نمی گنجد اما آنچه در این بحث برای ما اهمیت دارد، کاربرد ابزاری دین در جامعه است

بر اساس گزارش های مختلف در سایت های انترنتی، به تاریخ ۲۸ حوت ۱۳۹۳ بر اساس شایعه ی تعویذ نویس مسجد شاه دوشمشیره مبنی بر به آتش کشیدن قرآن توسط خانم جوانی شهر کابل شاهد عمل جنایت بار عده ی قابل ملاحظه یی می گردد.

چرا تعویذ نویس دست به چنین شایعه می زند؟

جواب این سوال مشکل نیست. تعویذ نویس که از این راه دکانی برای خودش باز کرده است و از ساده لوحی مردم برای منفعت اقتصادی اش استفاده می کند، واضح است که جوابی بر اعتراض های دختر جوانی مبنی بر گفته های افسانوی دینی اش ندارد و به نیکی می داند که اگر دامن این گونه اعتراض ها گسترده گردد و به گوش مردم برسد، احتمال آن می رود که بازارش کساد گردیده و دکانش بسته گردد؛ پس بسیار هوشیارانه به بالا ترین مرجع اعتقاد جامعه دست می اندازد و به آتش کشیدن قرآن را مطرح می کند. قسمی که قبلن هم یاد آور شدیم، تعدادی از افسران پولیس حاضر می شوند و دور فرخنده را حلقه می کنند تا آسیبی به او نرسد اما به طور ناگهانی خود را کنار می کشند و فرخنده مانند آهوی ناتوانی در چنگ شغال های گرسنه می افتد. قرار گزارشات متعدد، هیچ یک از مهاجمان سندی از به آتش کشیدن قرآن در دست ندارند اما با آماده گی غیر قابل تصور به جان خانم جوان و بی پناه می افتند که گویی حس ترحم تا هنوز در بشر انکشاف نکرده است. در این فاجعه به پدیده ی وحشتناکی بر می خوریم، به این معنی که آدم هایی که نه از جانب فرخنده آسیبی دیده اند، نه سندی از جرم وی در دست دارند و نه هم حتی او را می شناسند، تنها به صدای شخصی اعتبار می کنند و بر اساس اعتقاد کاذب از هیچ نوع خشونت در زجر دادن انسانی، دریغ نمی کنند. این است استفاده ی ابزاری از دین که نه با قانون مدنی، نه با انسانیت، نه با معیار های اخلاقی و نه هم با تکامل فکر بشر ربط دارد. ملا ایاز نیازی از ملاهای مشهور افغانستان لت و کوب و به آتش کشیدن فرخنده به تاریخ ۱۹ مارچ ۲۰۱۵ را در مقابل زیارت شاه دو شمشیره توجیه کرده و آن جنایت را عکس العمل "طبیعی" از جانب مردم می داند. او در مقام نماینده ی دین در شهر کابل در سخنرانی اش با کلمات و ادا های تمسخر آمیز به قتل فرخنده اشاره می کند و او را دیوانه و قتل او را بر حق دانسته، قاتلین را برائت می بخشد. ملا نیازی در سخنرانی اش حتی به دولت اخطار می دهد که اگر اقدام به دستگیری قاتلین کند، مردم متدین کشور شورش خواهند کرد. در این ویدیوی کوتاه که بخش عمده ی سخنرانی ملا ایاز نیازی را نشان می دهد، به عمق فاجعه پی می بریم. تماشا کنید:

https://www.youtube.com/watch?v=OsyOKSlA2XA   

آقای مزمل اسلامی، استاد شرعیات در دانشگاه قندهار، یک روز بعد از فاجعه، اسلام دوستی و اعتقاد مردم را مطرح کرده و کوشش می کند عمل قاتلین را تبرئه کند. او می گوید:

" مخصوصا در مواردی، چنین قضایایی باعث شده که یک کسی در کشورهای خارجی درخواست پناهندگی بدهد یا هم به شکل خود را مطرح کند. به این خاطر فکر میکنم مردم همین اطمینان را از دست داده اند که حکومت نمیتواند که قوانین را که راجع به بی حرمتی به دین و عقاید و قرآن کریم باشد، تطبیق کند، شاید همین مردم همین را دلیل گرفته باشند.

بدین دلیل اگر حکومت چند مثالی میداشت که فلانی یا فلانی در ارتباط به چنین قضایای مجازات شد، شاید همین حادثه رخ نمیداد." (از مقاله ی "حادثه ی مسجد شاه دو شمشیره، دو دیدگاه متفاوت"، سایت فارسی بی بی سی، منتشره ۲۱ مارچ ۲۰۱۵)

و همین آدم های که عمل قاتلین را مبنی بر آتش زدن قرآن بر حق دانسته بودند، بعد که واقعیت موضوع روشن شد، گفتند چون فرخنده قرآن را آتش نزده بود پس مظلوم است و عمل مردم اشتباه بوده. یعنی این که اگر قرآن را آتش می زد، عمل قاتلین بر حق می بود. با این گونه برخورد باز هم تفکر جهالت، خشونت و بربریت را تقویت بخشیدند. درد آور تر این که حتی کسانی که به خرافات و افراط گرایی دینی اعتقاد ندارند، مطرح کردند که کشتن فرخنده بر حق نبود زیرا او قرآن را آتش نزده بود. در چنین وضعیت هایی متوجه می شویم که خود نیز ناآگانه منطق افراط گرایان را قبول کرده و نابخردانه بر مشروعیتش مهر تأکید می گذاریم

بی سوادی مردم!؟ 

اگر مشخصه ی سوادِ آدم ها فقط خواندن و نوشتن باشد پس در همین نخستین سطر ادعا می کنم که فاجعه ی قتل فرخنده با سواد و بی سوادی آدم های ذیدخل ربطی ندارد. نه بی سوادی برهانِ جنایت است و نه هم سواد نشان شرافت. از تعلیمات آغازین روانشناسی اجتماعی می دانیم که آنچه طرز تفکر افراد یک جامعه را به بیراهه می کشاند، تأیید عمومی افکار و تصورات آنان است. اریک فروم در اثر "جامعه ی سالم" می نویسد: "مردم ساده لوح تصور می کنند که اشتراک اکثریت مردم در یک فکر و یا احساس، دلیل ارزشمند بودن آن است و جز آن حقیقت دیگری در میان نیست. این تأیید هیچ گونه مبنای منطقی برای سلامت روان ندارد . . . طرفداری میلیونها نفر از یک فکر، صحت و اصالت آن را اثبات نمی کند . . ."

سوال اساسی این است که چه انگیزه ی باعث می شود که مردم در یک لحظه بی آنکه از قبل تحریک شده باشند به چنین خشونتی دست می یازند؟

قضیه از کجا آغاز شد؟:

فرخنده، دختر جوانی که خود وابسته به احکام دین است، کوشش می کند تا با مباحثه با تعویذ نویس مسجد شاه دو شمشیره به نام زین الدین مانع فعالیت های خرافاتی و عوام فریبانه ی او گردد. زین الدین که موقفش را در خطر می بیند، ورق پاره های سوخته یی را در دست گرفته و به مردمی که در داخل زیارت نشسته اند، نشان داده و فریاد می زند که "این دختر قرآن را سوختانده است." قرار گزارش سایت انترنتی "خبر گزاری زنان افغانستان"، به تاریخ ۱۰ـ۱۲ـ۱۳۹۴ در ابتدا زنان با دیدن اوراق سوخته در دست زین الدین به فرخنده هجوم برده و او را لت و کوب می کنند. بر اثر هیاهو، خبر به زودی به بیرون از احاطه ی مسجد می رسد و مردم عصبانی به داخل مسجد هجوم می برند و باقی ماجرا همان است که همه دیدند و خبر دارند.

در روانشناسی خشونت آمده است که هر افسرده گی (تکانه) ( Frustration ) باعث بروز خشونت ( Aggression ) در افراد می گردد. از دید روان شناسی دو نوع انگیزه در عملکرد های آدمی از اهمیت خاص برخوردار اند که اشبع نشدن آن ها سبب اختلالات در جسم و ذهن آدمی می گردند: انگیزه ای بیرونی و انگیزه ی درونی یا غریزی. انگیزه های غریزی، انگیزه های اند که باید اشباع گردند، مانند گرسنگی، تشنگی و غیره؛ انگیزه های بیرونی اما آن نیرو های محرک اند که اگر آدمی به علل آن ها پی ببرد ، دفع می گردند و سبب تحریک در انسان نمی گردند. به باور من، یکی از علل عمده در فاجعه ی قتل فرخنده، می تواند خشونت ناشی از افسرده گی روانی آدم ها بوده باشد. افسرده گیی که ریشه در شرایط محیط زیست جامعه دارد و هر لحظه می تواند انگیزه ی خشونت در افراد گردد. در کشور ما بر علاوه ی کثرت بیسوادی، سنتی بودن اکثریت مردم و سیستم ناقص تعلیم و تربیه، از سی سال و اندی به این سو جنگ های فرسایشی داخلی نیز جریان دارد. فرایند جنگ نه تنها آبادی ها را بل ارزش های اخلاقی و معنوی را در بسیاری آدم ها نابود کرده است. اکثریت مردم در طول سال های متمادی با ترس و تن به تقدیر زنده گی می کنند. حد اقل دو نسل در شرایط  فلاکتبار جنگ بزرگ شده اند. طولانی شدن جنگ در هر جامعه اضمحلال معنویت را به دنبال دارد زیرا انسان برای زنده ماندن، قبل از همه چیز به ضرورت های اولیه مانند خوراک، پوشاک و مسکن نیاز دارد که در شرایط هرج و مرج اجتماعی برای زنده ماندن و سیر کردن شکم، از روی مجبوریت حاضر است دست به هر کاری بزند. گرسنگی وجدان نمی شناسد. برای رشد معیار های معنوی باید حد اقل نظم بالنسبه ی اجتماعی برقرار باشد؛ از سوی دیگر بی هویتی، سرخورده گی دایمی و زوال خرد از مشخصه های جنگ های فرسایشی طویل المدت در جامعه می باشند. اکثریت آدم ها تحت چنین شرایطی گیرنده ی انفعالی عقاید، افکار و اندیشه ها می باشند ولی نفوذی در آنها ندارند. فردیت دکارتی "شک می کنم چون فکر می کنم، چون فکر می کنم پس هستم" امکان تبارز نمی یابد. شخصیت های از خود بیگانه در هویت های گروهی عرض اندام می کنند و مشروعیت بودن شان را در جماعت می جویند و می یابند. یکی از ویژه گی های "گروه" یا "گله" تقلیل خردِ فرد و انهدام وسوسه های وجدانی است زیرا در عملکرد های گروهی، مسوولیت تقسیم می شود و فردیت در جماعت حل می گردد. در فیلم های نشر شده از فاجعه ی قتل فرخنده می بینیم که اکثریت مطلق جماعت مهاجمین را جوانان تشکیل می دهند. جوانانی که بیشترین دوران زنده گی شان را در شرایط نا امنی و حکومت های گروهی خلق و پرچم، جهادی ها، طالبان و شبهه دموکراسی های بعدی نفس کشیده اند. این جوانان از یک سو هرگز مجال نیافته اند تا هویت مستقل شان را بسازند و از سوی دیگر پیوسته در ترس و وحشت، سرخورده گی، تحقیر و در فضای مسموم از نگاه اجتماعی ـ سیاسی بسر برده اند. در روز فاجعه ی قتل فرخنده اما تمام افسرده گیی که طی سالیان متمادی در آن ها جمع گردیده بود با خشونت اشباع گردید. در این واقعه اما آن ها نبودند که از جانب جهادی ها یا طالبان لت و کوب و تحقیر و توهین می شدند و باید سکوت می کردند بل این بار آن ها بودند که لت و کوب می کردند؛ این بار آن ها در جایگاه گروه های جهادی و طالب قرار داشتند و انسان بی پناه و ناتوانی را زجر می دادند بی آن که بدانند چرا؟! یقینن که تعدادی اوباش و اراذل مانند شریف مشهور به شرف بغلانی که یکی از گرداننده گان بازار سکس در تهکویی زیارت شاه دو شمشیره بود، وجود داشتند. برای این گونه اشخاص هیچ چیزی قداسیت ندارد و چیزی را به نام ارزش نمی شناسد. اما تمامی آن جماعت، اراذل و اوباش نبودند و یقینن که قداسیت قرآن برای همه جماعت تا حدی مطرح نبود که انسانی را با آن خشونت و شقاوت به قتل برسانند و آتش بزنند اما تحت تأثیر احساسات گروهی (گله یی) می تواند هر نوع جنایتی امکان پذیر باشد. در آن میان تعداد زیادی آدم ها نیز ایستاده بودند که با موبایل های شان فیلم می گرفتند و چنان راحت نگاه می کردند که گویی به نمایش رقص می نگرند. در چهره های آن ها آثاری از ترحم و یا وحشت که آخر انسانی را زجرکش می کنند، دیده نمی شد. اگر به دست انسانی که روان سالم دارد، سنگی را بدهید تا بر فرق مرغی بکوبد، وحشت خواهد کرد و تن به چنین عملی نخواهد داد، حتی قادر به دیدن زجر دادن حیوانی نمی تواند باشد اما در ویدیو های قتل فرخنده و سنگسار های متعدد آثاری از همدری، ترحم و وحشت از کشتن انسان را در چهره ی آدم ها نمی بینیم. حاضر شدن جماعتی از مردم با شور و شعف و آماده گی نشان دادن به چنین فجایع نشان می دهد که جامعه سرشار از روان های مریض است.

سخن آخر

افغانستان، کشور تضاد های حیرت انگیز است. در همان کشوری که روان های بیمار با شور و شعف غیر قابل تصور انسان های ناتوان و بی پناه را سنگسار می کنند و زجر کش کرده آتش می زنند، در همان کشور عده ی کثیری از مردم صدای داد خواهی بلند می کنند و در مقابل جهالت و محرکین جهالت مانند ملا نیازی ها ایستاد می شوند، به جاده ها می ریزند و حق طلبی می کنند.

در مقاله ی "حاشیه های یک قتل پر سر و صدا" می خوانیم:

"جسد فرخنده در تابوت چوبى که بالای آن دریچه کوچک شیشهاى قابل دید داشت، به خانه اش آورده شد.

گفته میشد که گروهى از زنان مصمم اند تابوت را بر دوش خود بردارند و از خانه تا سر خاک حمل کنند.

جماعتى از زنان که این دغدغه را در سر داشتند، گردهم آمده بودند. ولی دست زدن به چنین اقدام متهورانه و بی سابقه به اجازه نیاز داشت: هم از خانواده و هم از روحانیون و مردانی که قرنها حاضر نبودند زنان را حتی در مراسم تدفین فرزندان شان اجازه حضور بدهند.

فضاى متشنجى بود، زنان سعی می کردند از چشم و اشاره خانواده فرخنده بفهمند که آیا اجازه این کار را میدهند یا نه. جرئت هم نداشتند از آنها بپرسند. چشم های همه اشک ریزان بود.

زنی بی خیال از اجازه صدا زد: تابوت را ما بر شانههای خود می بریم! دیگران اما هنوز مصمم نبودند.

زن دیگرى صدا زد: آنها اجازه نمیدهند! دیگری گفت: بردارید تابوت را و جرئت کنید آنرا ببرید!

من که داشتم با تیم خود آماده فیلمبرداری می شدم، با خود گفتم این صدا شاید چند قرن در سینهها مانده بود تا اینکه بغض مرگ فرخنده آنرا ترکاند. . . . . ساعتی نگذشت که ایاز نیازی، امام شناخته شده مسجد وزیر اکبر خان هم خود را به گورستان رساند. او اول کشتن فرخنده را توجیه دینى کرده بود و عاملانش را که گفته بود زیر احساسات دینى دست به این کار زده، برائت داده بود. عزاداران خشمگین علیه او فریاد کشیدند. چند نفر اطراف آقای نیازی را گرفتند و او را فورا از گورستان بیرون بردند.

بسیارى از زنانىکه جنازه را بر دوش میکشیدند، نه خانواده فرخنده را مى شناختند و نه خود او را. ولى چگونگی مرگ و نشر تصویرهای او در شبکههای اجتماعى موج عظیمى ایجاد کرد تا نه فقط آنها بلکه در سراسر کشور مردم فریاد بلند کنند"

اشتراک ورزیدن وسیع مردم افغانستان تحت شرایط بسیار دشوار و ناگوار امنیتی در انتخاباتِ اخیر، سیلی محکمی بود به روی افراط گرایان مذهبی و جنگ سالاران. همین دولت اما با سکوتش در مقابل ملا نیازی سیلی محکمی به روی ملت زد و حاضر نیست تا قاتل اصلی فرخنده و فرخنده ها را که همانا ملا نیازی ها اند، به محکمه بکشاند و در دست قانون بسپارد.

این که دولت جبرن چند تن را آنهم بر اثر واکنش شدید مردم در داخل و خارج از کشور به شکل نمایشی دستگیر می کند اما ملا نیازی را سر جایش می گذارد و کوچک ترین واکنشی در برابر آن ملای شر افکن و مبلغ جهالت نشان نمی دهد،  یک بار دیگر بر خاصیت خرد گریز و ضد مردمی خود مهر تأیید می زند.

چگونه می توان در افغانستان از دولت قانون و کوشش برای پیاده کردن ارزش های دموکراسی صحبت کرد، وقتی ملا نیازی ها تا حدی قدرتمند اند که با صدای بلند به دولت اخطاریه صادر می کنند. به وضاحت دیده می شود که افراط گرایی در کشور ما دولت در دولت است و حتی قدرتمند تر از دولت. تجربه ی اروپا نشان داد که متفکرین روشن گری به کمک نقد توانستند مسیحیت را از حوزه ی زنده گی عمومی و فرهنگی بیرون برانند و آن را به امر خصوصی انسان بدل کنند و بعد به استبداد سیاسی یورش برند تا مردم در آن سهیم گردند.

به باور من دولت افغانستان یکی از علل عمده ی قتل های "دینی" و "ناموسی" در کشور است زیرا نه عکس العمل جدی از خود نشان می دهد و نه هم مرجع تحقیقی جهت ریشه یابی چنین فجایع ایجاد می کند تا کارشناسانه و موثر جهت بهبود وضعیت عمل کند. دولت در نهایت یکی دو آدم بی نفوذ را از مقام های شان برطرف می کند و چند آدم تحریک شده ی روانی را زندانی می کند و شاید هم یکی دو جوان فریب خورده و نادان را اعدام کند و تمام.

در یکی از تصاویر از سنگسار های اخیر، ملایی را می بینیم که قرآن به دست ایستاده است و جماعتی از مردم با شور و هلهله دخترک جوانی را سنگسار می کند. دولت افغانستان اما خمی به ابرو نمی آورد. هفته ی بعد سنگسار بعدی و هفته ی بعد سنگسار بعدی و . . .

 اگر رسانه های مانند فیسبوک و تویتر وجود نمی داشتند، دولت اسلامی افغانستان قتل فرخنده را نیز به نوعی از انواع توجیه می کرد و قاتلین را مدافعین ارزش های دینی می خواند. دولت اسلامی افغانستان با دو شخصیت مخنث در رهبری اش، درست مانند دولت حامد کرزی تا هنوز مسوولیت دولت بودنش را درک نکرده است و الی نهایتن بعد از قتل فرخنده، باید ملا نیازی ها به جرم تحریک مردم برای آدم کشی و جهالت، به دست قانون سپرده می شدند و وزیر داخله به اتهام بی کفایتی از مقامش برطرف می گردید.

حکومت های بی کفایت و فاسد کرزی و غنی ـ عبدالله کوچک ترین توجهی جهت تنویر افکار مردم، به ویژه نسل جوان نکرده اند. سرمایه های انگفت جهانی در آن کشور سرازیر می گردند و برباد می روند، میلیون ها دالر از کابل بانک توسط و به کمک دولتمردان و شرکای شان به سرقت می رود که یکی هم برادر آقای کرزی است اما دولت چند افغانی را برای بهتر شدن وضع تعلیم و تربیه و پروگرام های رادیویی و تلویزیونی برای روشنگری به مصرف نمی رساند. قابل تعجب هم نیست؛ از حکومتِ بی کفایتی که خطیب یک مسجد مانند ملا ایاز نیازی می تواند برایش اخطاریه صادر کند و با خیال راحت و سر و صدای بلند مردم را به جهالت و آدم کشی دعوت کند، انتظار بیشتر از مخنث بودن نمی توان داشت. امیدوارم که این دوره ی گذارِ فسادکراسی و خاک در چشم مردم زدن بسیار طولانی نگردد زیرا این ملت به حد کافی رنج کشیده است و نیاز به یک دولت ملی و مردمی دارد.  

نظر به آنچه گفته آمدیم، به باور من، ریشه ی همه جنایات را می توان در بی کفایتی دولت و دکانِ امتعه ی دین و دین زده گی یافت! دولت اگر سالم باشد، می تواند با برنامه ریزی های سازنده، نسل جوان را جهت بدهد؛ برای تنویر اذهان و ایجاد یک جامعه ی سالم با برنامه های تعلیمی و تربیتی از طریق رسانه ها فامیل ها را متوجه مسوولیت اجتماعی شان بسازد و سرمایه گذاری مادی و معنوی در سیستم تعلیم و تربیه از صنوف ابتدایی کند. بسته کردن دکان دین در جامعه ی سنتی و جنگ زده، با موجودیت سیاف ها، محقق ها و دیگر دلالان دینی کار ساده و بسیط نیست، الی این که نسلی با ذهن روشن تربیه شود تا بازار خرافات و جهالت جبرن محکوم به شکست گردد. از تجربیات تاریخ می دانیم که دست آورد های اجتماعی یک شبه صورت نمی پذیرند بل نتیجه ی  فرایند تکاملی اند.

لینک های مرتبط به موضوع:

بلنه: د فرخندی ډلیزه وژنه هیره نکړو

فراخوان  :‌ فاجعهٔ زجرکشی جمعی فرخنده را فراموش نکنیم  (به ارتباط فرارسیدن سالروز فاجعه )

صفحهٔ‌ویژهٔ ناب به مناسبت سالروز فاجعه

صفحهٔ آسمایی

*

در روزهای آینده در این سلسه نوشته هایی از فردیانا طبیب زاده، مسعود راحل ، نگاه کارشناسانه بر نقش رسانه ها و ژورنالیستان پیرامون این فاجعه (ماریانا رهین و سهیلا حسرت نظیمی) ، نگاه کارشناسانه بر روند قضایی محاکمه متهمان قتل فرخنده (انجمن حقوقدانان افغانستان) ،‌ ارزیابی و تحلیل  نقش اسلام سیاسی در این فاجعه ... نیز منتشر خواهند شد