زنده گینامه کوتاه  قلمی  حمید عبیدی

 
در سوم اسد سال 1332( برابر با 25 جولای 1953 )، در كابل چشم به جهان کشودم. صنف اول مکتب را در شهر قندهار جایی که پدرم مدیر دارالمعلمین بود،  خواندم. این درست همان سالی بود که قندهار دچار شورش شد. تصاویر تکاندهنده ی این شورش تا حال پیش چشمم قرار دارند. در عین سال درسی، به علت تبدیلی پدرم به کابل، شامل صنف دوم مكتب ابتداییه محمود هوتكي شدم . صنوف بعدی را در مكتب تجربوي دارالمعلمين کابل خوانده و آنگاه از صنف ششم شامل ليسه ی حبيبيه گردیدم. در سال 1349 لیسه حبیبیه را با درجه بكلوریا، به پايان رسانيدم و پس از سپري نمودن امتحان كانكور ، شامل پوهنڅی انجينيري پوهنتون كابل شدم . در فاصله میان فراغت از مکتب و شمول به پوهنتون، مدتی به حیث معلم قراردادی در لیسه جمیعت مرکز ولایت بامیان کار کردم.

پس از سپري نمودن موفقانه ی امتحانات سمستر اول پوهنڅی انجينيري پوهنتون كابل ، با استفاده از بورس تحصيلي براي تحصيلات عالي به خارج رفتم . در تابستان سال 1357 ، پس از تكميل تحصيلات عالي به درجه ی ماستري در رشته ی مهندسي تعميرات ، از انستیویت عالی مهندسی و ساختمان صوفیه- پایتخت بلغارستان- به وطن برگشتم و پس از چند روز ایفای ماموریت در انستتیویت پروژه های شهری و تعمیراتی وزارت فواید عامه، از سوی وزارت زراعت به حیث آمر ساختمان و استحصالات پروژه ی انكشاف وادي ننگرهار  به جلال آباد اعزام شدم. در ثور 1358، پس از حوادث فرقه یازده و تصفیه بزرگ ادارات دولتی در ولایت ننگرهار، بدون هرگونه دليل و توضيح از وظيفه سبكدوش گرديدم . پس از مدتي بيكاري ،  به حيث مهندس طراح در انسيتيوت مركزي پروژه هاي شهري و تعميراتي دوباره به كار آغاز كردم .

در سال 1980 به خدمت مكلفيت عسكري فراخوانده شدم و به حيث مهندس در شعبه ی مهندسي رياست تعميرات وزارت دفاع توظیف شدم. پس از اخذ ترخيص  به حیث عضو شعبه روابط اقتصادی وزارت امور خارجه مقرر گردیدم و در عین زمان شامل انستیتویت دیپلماسی وزارت امور خارجه شدم. شش ماه پس به حیث سپاهی انقلاب به پنجشیر اعزام شدم و در همان هفته نخست به  اثر يك انفجار و اصابت يك پارچه زخم برداشتم که سبب شد تا دوبار در داخل و خارج کشور دو عملیات بزرگ جراحی را متحمل گردم و برای تمام عمر ناگزیر از استفاده از ویلچیر گردم.  پس از عملیات دوم به اثر توجه استادان دوران تحصلیم ، برای بازتوانی به بلغارستان دعوت گردیدم. هنگام تداوی در بلغارستان بورس اسپیرانتوری برایم داده شد و تيزس دكتوراي خود را در رشته شهرسازی روي مسأله ی بازسازي مناطق مسكوني افغانستان نوشتم ، اما  پس از سپری نمودن موفقانه امتحانات مربوطه، به علت لطف وافر استاد رهنما در آسانگیری مراتب نهایی ساختن تیزس از دفاع تیزس دکتورا منصرف و به وطن برگشتم.  چون در وضعیت جدید جسمی، كار به حيث مهندس برايم دشوار بود ، لذا ساليان بعدي را بيشتر به كار مطالعاتي و تحليلي روي مسايل بين المللي سپري نمودم . بالاخره با درك اين كه شمار زيادي از هموطنان از مصيبت جنگ به معلوليتها دچار گشته و با مسايل حاد و دشواريهاي دردناك مواجه اند ، در سال 1990 از همه فعالیت های سیاسی و ماموریت رسمی دست کشیدم  و تمام توان و امکانات خویش را در زمینه فعالیت های بشردوستانه متمرکز ساختم. و به این ترتیب پس از کوشش های همه جانبه، به اشتراك شماري از معلولين كه در صف طرفهاي درگير و يا به حيث اهالي ملكي قرباني جنگ شده بودند و نيز شماري از معلولين طبيعي ، انجمني بشردوستانه يي را به حمايت ملل متحد تأسيس نمودم . اين انجمن به رغم شرايط دشوار و بغرنج ، توانست با كسب موافقه ی طرفهاي درگير ، در مناطق گوناگون كشور كومكهاي عاجل بشردوستانه را به مستحقين رسانيده و نيز به همكاري سازمانهاي اختصاصي ملل متحد ، ابتكار خود معلولين و با استفاده از امكانات محلي ، پروژه هاي داراي ارزش درازمدت براي حل مسايل معلولين را به كار اندازد .

در پايان سال 1992 به دعوت يك سازمان خيريه آلماني به اين كشور آمدم و بنابر دلايلي نه توانستم به افغانستان برگردم .

تا جایی که به سیاست برمی گردد، من در سالیانی که معروف به دهه قانون اساسی است پا به نوجوانی نهادم. آگاهی از میزان پیشرفت جهانی و عقبمانی وطنم و نیز آشنایی با زنده گی پر از محرومیت هموطنانم، مرا به سیاست علاقه مند ساخت. چون فکر می کردم که حزب دموکراتیک خلق افغانستان می تواند ره گشا به سوی ترقی، رفاه و عدالت اجتماعی باشد، در مظاهرات در صفوف این حزب اشتراک می ورزیدم و چند سال علایق در همین حد خوشبینی و هواداری باقی ماند و پس از دید و بازدیدهایی با برخی رهبران این حزب عضو جناح پرچم این حزب شدم ؛ ولی حوادث تراژیکی که پس از 7 ثور و ششم جدی در وطن رخدادند و عواملی که در فرصت مناسب در مورد آن توضیح خواهم داد، باعث شدند تا نه تنها از این حزب استعفا نمایم، بل در مجموع خودم را تعلقات سیاسی - سازمانی رهایی بخشم.

همکاری منظم با مطبوعات را با نوشتن مطالب ادبی و نیز مطالب اطلاعاتی و تحلیلی سیاسی در دهه هشتاد آغاز کردم و تا تأسیس انجمن ملی معلولین و معیوبین افغانستان با اخبار هفته و مجله سباوون همکاری منظم قلمی داشتم.

نقاشی از مصروفیت های دلخواهم است و تلخی سال های نخست مهاجرت راهم همین مصروفیت دلپذیر برایم قابل تحمل ساخت. و به این مناسبت باید یادآور شوم که در نقاشی استاد شهرانی و مرحوم استاد شبنم بر گردنم دین ادا ناشدنیی دارند. با آغاز نشرات آسمایی، به حيث معاون مدير مسوول امور تهيه ، ديزاين و صفحه آرايي و ساير امور جاري مجله آسمایی را بر عهده گرفتم . پس از اين كه استاد عبيدي ، به دليل مريضي از عهده ی مديريت مسوول آسمایی استعفا كردند ، اين وظيفه بر عهده ی  کم توان من ، قرار گرفت .

پيشبرد نشرات آسمايي و فعاليتهاي مربوط به آن روزگار را برایم تحمل پذیرتر ساخته و زنده گی ام را در وطن مهاجرتی معنا بخشیده است.