شین شیرآغا

عروسی روشنفکرانه


اول هيچ نفهميديم كه مادر اولادها ، چرا اورلاب ( عرض شوه كه آلمانيها رخصتيهاي سالانهء خوده اورلاب ميگن ) خود را نيمه تمام مانده و يك هفته زودتر به خانه آمد . اول فكر كردم كه شايد ميخواسته مرا كنترول كند ، مگر هنوز دو روز از آمدنش تير نشده بود كه بر من امر کرد  سلماني بروم و خودش هم رفت آرايشگاه و طرفهاي شام دريشي لوكسم را داد که بپوشم و نكتايي را هم خودش  برایم بست و رويم  را هم کريم و كلونيا زد و گفت :
- حالي قورايت آدم واري شد . برو كه بريم !
گفتم :
- كجا !؟
گفت :
- طلبگاري ...
اول فكر كردم كه  اشتباه شنيده ام  به همین علت بي اختيار از دهانم پريد :
- چـــــي ي ي ي!؟
مادر اولادها ، مثل وقتهايی كه دو پا را در يك موزه ميكند ، دست  بر كمر زد و گفت :
- گفتم برو كه بريم طلبگاري - طلب گــــــــــار ر ر ي ي ! حالي ان شاالله فــــــااامـــــيدي ي ي؟!
مثل آدمهاي برقگرفته  خشك و پشك شدم و هك پك ماندم كه چي بگويم و چي نگويم و چي كنم و چي نكنم ...
هر قدر كوشیدم  بگويم كه هنوز جان ، فاكولته را تمام نكرده و نامزد شدنش آن هم به اين عجله كار عاقلانه نيست ، مادر اولادها ، هيچ برایم وقت گپ زدن نداد . بالاخره گفتم كه بايد در اين مورد با خود جان ، گپ بزنم، مگر مادر اولادها ، باز دست بر كمر زد و جواب داد :
- جان ، عاشق شده ، عاااشق ! ده اي مورد همرايش گپ زديم و برش وعده داديم و گپ تمام اس ، تمام !
با آن كه مادر اولادها ، جدي شده بود ، مگر ، چون كار زنده گي و سرنوشت جان ، بود دل شير را در دل خود ماندم و گفتم :
- اي چي قسم كار هس ، آخر ما نه دختره ميشناسيم و نه فاميلشه؟!
- ما نه گو ... تو نميشناسي ، مگرم مه هم دختره ميشناسم و هم فاميلشه ...
- كي هستن و از چي وخت ميشناسي شانه؟
- دختر همصنفي جان ، اس ، ديروز مه و او و جان ، يكجاي رفتيم ، مادرشه ديديم ...
- و از همي يك دفعه ديدن شناختي شانه ؟!
- مردم شريف و روشنفكر ، از همو يك دفعه شناخته ميشن .
- از چي فاميدي كه شريف و روشنفكر ، هستن ؟!
- تو ، هستي كه مردمه نميشناسي ، مگرم ، مه ، كسه كه ببينم ، از همو يك نظر ميشناسمش ، كه چي قسم آدم هس . وختي كه رفتيم ، همي درون خاني شانه كه ببيني و سر و صورت و لباس و معاشرت شانه ببيني ميفامي ... از كل كده مهمتر اي كه پدر كلان پدري دختر ، همصنفي كاكاجان مرحومم بوده ...
- كاكا جانه جايش ده جنت باشه ، خو مگرم ، اينه خودم ، همصنفي هاي رقم به رقم داشتم . بين شان آدمهاي بسيار خوب هم بود و يكتعداد شان هم چندان آدمهايي نبودن ...
- بس ، بس ، تو كجا و كاكاجان مرحوم جنت مكانم كجا ؟ همي مه برادرزادي همو مرحوم نميبودم، خدا ميدانه كه حالي ده كجا و ده كدام بدبختي و بيچاره ‏گي ميبودي . همي مه بودم كه دو پايه ده موزه كدم و گفتيم بايد بریم آلمان ...
مادر اولادها ، باز افسانهء خود راشروع كرد ، مگر ، من ، كه ميخواستم پيش از رفتن به طلبگاري ، كمي در مورد عروس آينده و فاميلش چيزي بفهمم ، ناچارشدم چاپولسانه بگويم :
- ده عقل و فاميده گي خودت خو هيچ شك نيس ، خو بيا كه ده مورد آيندهء جان ، كمي فكر كنيم ...
مادر اولادها ، با پوزخند جواب داد :
- مه ، و جان ، و ديانا جان ، و مادر ديانا جان ، كل فكرها ره كديم و به حيث آدمهاي روشنفكر ، تصميم گرفتيم ، كه بايد اي معامله سر بگيره ...
- مه ، مخالف نيستم ، مگرم ، مه ، هم خو پدر جان ، هستم ...
- هان بدبختي ده همي هس ، جان ، بچي تو هم هس و عين كاري ره كده كه تو كدي و اگه هوشياري خودم و شيرين گـُلم نمي بود ، رسواي عام و خاص ميشديم . حالي خو ان شاالله ملا شدي و فاميدي كه گپ چيس و چرا بايد ده كار نامزدي و عاروسي عجله كنيم. مگرم ، اي گپ پيش كس از زبانت نبرايه . مه به مادر ديانا جان ، هم گفتيم كه گپ تنها بين مه و او و جان ، و ديانا جان ، بانه و دگه هيچكس خبر نشه . مگرم تره بر ازي گفتم كه دگه اگر و مگر نه كني . اينه طرف مه خوب سيل كو كه باز نگويي كه نه گفته بودي : اي گپي كه برت گفتم پيش هيچكس از زبانت نبرايه ...
از شنيدن اين گپ ، چنان سرم سنگین شد كه زبانم بند آمد، به همین علت در راه هيچ چيزي نه گفتم و نه هم گفته ميتوانستم . فقط از موتر كه پايان شدم نام و نام خانواده گي پدر و مادر ديانا جان را پرسیدم  و مادر اولادها ، در جواب گفت :
- پدر ديانا جان ، آقاي اويشكا دانشفر ، نام داره و مادرش هم سوزان روشن دانشفر ، نام داره . از همي نام و نام خانواده گي شان بايد بفامي كه چقدر فاميل روشنفكر و فاميده هستن ...
گفتم :
- ايقه روشنفكر كه هستن ، پس بهتر بود كه جان ، هم همراي ما ميامد ...
مادر اولادها ، در حالي كه پوزخند ميزد گفت :
- غم اي كار ، وخت خورده شده : جان ، از همو راهِ فاكولته يكجاي همراي ديانا جان ، خانهء شان رفته ...
خلاصه رفتيم طلبگاري و با خانوادهء دانشفر ، كه واقعاً بسيار روشنفكرانه به مسأله برخورد كردند بي هيچ مشكلی به موافقه رسيديم و چند روز پَستر يك پارتي نامزدي ترتيب داديم كه هر دو خانواده، اقارب و دوستان نزديك خود را دعوت كرده بودند . دو هفته كه گذشت به بهانهء اين كه عروس و داماد در رخصتي هاي تابستاني بروند ماه عسل خود را  كارايب ، برای سرشتهء عاروسي دست و آستين  را بر زديم . به گفتهء مادر اولادها ، وقتي كه همراي سوزي جان - خانم سوزان روشن دانشفره حالا مادر اولادها ، از بس كه صميميت شان زياد شده سوزي جان ، خطاب می کند - مشوره كرده او برایش گفته كه بهتر است در اینگونه موارد آدم همه چيز را روي كاغذ يادداشت كند و يك دوسيه بسازد تا چيزي  همه چيز درست و مرتب و سر وقت باشد. وقتي كه برای صحبت روی موضوع عروسي رفتيم ، راستي هم كه آقاي دانشفر ، يك دوسيهء دبل پيشروي خود داشتند و عينك ذره بيني خود را هم ده پهلويش گذاشته بودند.
مادر اولادها ، در اول يك نطق جامع ايراد كرد ، پس از وی سوزي جان ، رشتهء كلام را به دست گرفت و در آخر گپهاي خود گفت :
- بايد ما ، و شما ، به حيث دو خانوادهء روشنفكر و سرشناس ، همه مسايله به شكل روشنفكرانه حل كنيم .
مادر اولادها ، در جواب سوزي جان ، فرمود :
- بلهء ، طبعاً وقتي كه دو خانوادهء روشنفكر ، مينشينن تا سررشتهء وصلت فرزندان نازنين و تحصيلكردهء خوده تنظيم كنن ، بايد همه چيز روشنفكرانه باشه .
در اول به پيشنهاد مادر اولادها ، در بارهء تاريخ عروسي گپ زديم ، يا بهتر است بگويم گپ زده شد ، چون بنده ، نظر به امر مادر اولادها ، زبان خود را با سي و دو دانه دندان ، قفل كرده بودم .
در مورد تاريخ عروسي ، سوزي جان ، گفتند :
- به نظر مه ، عاروسي ره بايد ده روز 11 اگست ، ده مونشن ، و يا شتوتگارت ، سرشته كنيم . شما ، خبر دارين كه ده اي روز آخرين كسوف قرن حاضر ، خات بود . اگه بر همي روز يك هوتل خوبه دربست ريزرف كنيم ، به يقين پارتي عاروسي تا آخر عمر به ياد همه مهمانها خواهد ماند ...
مادر اولادها ، با يك قيافه و صداي اسرارآميز ، گفت :
- سوزي جان ، به يقين كه ديدن كسوف ، بسيار جالب خات بود . ما ، و شما ، ميتانيم همراي نورچشميها ، بر ديدن اي واقعه بريم به جنوب آلمان . مگرم ، تا جايي كتابهاي قديمي ره خانديم و نظر بزرگها ره شنيديم ، كسوف شگون نيك نداره. مه ، از قصهء سرنوشت سياه چند بچه و دختر بدبخت ، خبر دارم ، كه ده روز عاروسي شان كسوف شده بود ... ده همي تلويزيون آلمان ، هم شنيدم كه نوسترداموس فرانسوي ، هم پيشبيني كده كه ده اي روز واقعات بد روي خات داد . مه ، هم ديشو ، خدا خوب كنه ، يك خو ديديم كه بر تان گفته نميتانم ، مگرم ، همقه ميگم ، كه اگه عاروسي ره به تاريخ 14 اگست ، بگيريم ، شگون نيك خات داشت .
سوزي جان ، كه از شنيدن گپهاي مادراولادها ، رنگ از رويش پريده بود ، راه خود را گم كرد و خٌپ و چُپ شد .
مادر اولادها ، از موقع استفاده كرد و گفت :
- مه ، پيشنهاد ميكنم ، كه ده پارتي عروسي ، اقارب و دوستان نزديك هر دو خانواده و هم دوستهاي عروس و داماد دعوت شون . تا جايي كه مه ، نظر ديانا جان ، و جان جانه ميفهمم ، اونها تنها چهار نفر از دوستهاي خوده ميخاين دعوت كنن . مه ، و شيرآغا ، هم يك لست مختصر خيشاوندها و دوستهاي بسيار نزديك خوده تهيه كديم ، كه جمعاً زيادتر از بيست - سي نفر نميشه ...
آقاي دانشفر ، كه از شنيدن گپهاي مادر اولادها ، مثل لبلبو سرخ شده بود ، در حالي كه دم به دم پيپ ميكشيد به زبان كتابي گفت :
- البته اگر به مسأله روشنفكرانه برخورد كنيم ، شما اختيار داريد كه تنها بيست يا سي نفر از اقارب و دوستان تان را دعوت ميكنيد ، يا بيشتر و يا هم كمتر از اين تعداد را . و بر اساس عين پرنسيپ ما ، هم حق داريم شمار مهماناني را كه دعوت ميكينم خود تعيين كنيم ... شما هم ميدانيد كه ما يك خانوادهء روشنفكر و سرشناس هستيم و اگر اقارب و دوستان خود را به پارتي عروسي دعوت نكنيم ، برای نام و شهرت خانواده گي ما خوب نخواهد بود ...
آفاي دانشفر ، يك لكچر طولاني در مورد مسأله ايراد كردند و در آخر يك لست دراز پنجصد نفره را از دوسيه بيرون كشيدند . مادر اولادها ، هم در سخنراني جوابيه فرمودند كه عوض اسراف در مصارف عروسي ، خوبتر است  تا پول در راهي مصرف شود كه به درد آيندهء اولادهاي ما بخورد ...
آقاي دانشفر ، برای دفاع از نظر خود باز يك سخنراني كردند و بالاخره مادر اولادها ، در جواب شان گفت :
- نظر شما كاملاً درست است كه به مسأله روشنفكرانه برخورد كنيم . آخر ما و شما دو خانوادهء روشنفكر و سرشناس و اروپا ديده هستيم . ده سابق اگه كسي بر چند ماه هم به اروپا و امريكا سفر ميكد ، تا آخر عمر به حيث آدم عالم و جهانديده مورد احترام عام و خاص ميبود و روشنفكرهاي دگه هم راه و روش زنده گي ره از آنها مي آموختن . اما ما و شما ا لحمدلله بيست سال تمام هست كه ده مغز اروپا زنده گي ميكنيم ، پس بياين اي مسأله ره مثل اروپاييها حل كنيم ...
خواننده گان عزيز ، البته شما ، ميفهمید كه  در عروسی های اروپایی هر دو طرف مساویانه مصارف عروسی را بر عهده می گیرند و يا هر طرف مصرف مهمانان خود شان را خود می پردازند، مگر، آقاي دانشفر ، خود را  به كوچهء حسن چپ زده ، گفتند:
- بله ، شما ، درست فرمودين . غربيها ، در مواردي كه دو طرف نظرات دور از هم داشته باشن ، اما بايد به توافقي برسند ، از روشي كه آلمانها آن را كمپروميس و امريكاييها كامپرومايز ميگويند ، استفاده ميكنند . به همي اساس ، ما ، كوشش خواهيم كرد ، لست خود را به سه صد و پنجاه نفر ، تقليل دهيم - گرچه ، اين كار دشوار است و ...
در همين وقت سوزي جان ، هم دوباره زبان پيدا كرد و به كومك شوهر خود گفت :
- ما ، بسيار كوشش كرديم ، تا لست ما ، مختصر باشد ، اما ، چي كنيم ، نام خدا اقارب و دوستان ما ، زياد هستند ...
مادر اولادها ، در حالي كه طرف سوزي جان ، ميديد ، گفت :
- نخير ، ما ، نميخواهيم سبب آزرده گي دوستان شما ، شويم . شما ، ميتوانيد هر قدر مهمان ، كه خواسته باشيد ، دعوت كنيد ، منتها ، بيايد مسأله را مثل اروپاييها حل كنيم ...
آقاي دانشفر ، فوراً گپ را از زبان مادر اولادها ، قاپيده و گفتند :
- بسيار خوب . به همو اساس كمپروميس ، ما ، لست خوده به سه صد نفر ، محدود ميسازيم ...
مادر اولادها ، فوراً گفت :
- اگر، شمار مهمانهاي شما ، هم برابر با ما ، كم ميبود ، به دوستان و اقاربي كه دعوت شان نميكرديم ، به يك ترتيبي قناعت داده ميتانستيم . مگرم ، در صورتي كه از طرف شما ، سه صد نفر دعوت شوند ، ما ، با مشكل مواجه خواهيم شد . به همين سبب پيشنهاد ميكنم به اصطلاح عوام خودما ، يك كاري كنيم ، كه نه سيخ بسوزه و نه هم كباب . دوصد نفر از طرف شما ، و دو صد نفر هم از طرف ما ...
سوزي جان ، با لحن خواهش گفت :
- شيرين جان ، پنجاه نفر را به خاطر من ، قبول كنين ، يعني ، ما ، دوصد و پنجاه نفر ، دعوت خواهيم كرد .
بالاخره ، با اين چنه زدنهاي وطني بود كه مسألهء تعداد مهمانها ، حل شد .
در مورد رستورانت و مينوي غــذا هم مادر اولادها ، معلومات مفصل داد . مينوي غذايي كه مادر اولادها ، ترتيب كرده بود ، همان چلو ، پلو ، قابلي و چند قسم كباب با سلاد و ميوه و فرني و كولا و فانتا و امثالهم بود . آقاي دانشفر و  سوزي جان ، كه از پيشنهاد حل اروپايي ، ترسنده شده بودند ، پس از چرپ زباني در مورد ذوق عالي مادر اولادها ، و چيز هاي مربوط و نامربوط دیگر، گفتند :
- ... مينوي غـذاهاي افغاني ، با ذوق و سليقهء عالي ، تنظيم شده است ، و اما ، بايد عرض كنم كه ما ، يكتعداد مهمانهاي خارجي هم داريم ، به غير از او ما ، در اروپا زنده گي ميكنيم و به حيث يك روشنفكر ، طبعاً ، كه در مورد غــذا نميتوان تعصب داشت . به همين سبب ، بهتر است كه چند نوع غذاي خوب آلماني و اروپايي ، هم پيشبيني كنيم . مثلا ، ً خوراك خرچنگ ، چند نوع ماهي و خاويار ، تاتار ، دو- سه نوع مشروب و خوردني به حيث پيش غذا ، چند نوع واين سرخ و سفيد مناسب با خوراكيها ، براي سر ميز غــذا ، و هم مشروبهاي ديسرت و امثالهم ...
مادر اولادها ، گفت :
- تا جايي كه من ، تجربه دارم ، آلمانها و اروپاييها ، از غذاي افغاني ، زياد خوش شان مي آيد . اكثراً وقتي دوستان آلماني مان را دعوت ميكنيم ، خود شان خواهش ميكنند ، كه به عوض رستورانت ، به خانه و به غذاي افغاني ، دعوت شان كنم ...
آقاي دانشفر ، كم حوصله شده گفتند :
- دوستان شما ، طبعاً ، با غـذاي افغاني مأنوس شده و از آن خوشش شان خواهد آمد ، اما ، مثلاً ، ما ، گرچه افغان هستيم ، اما ، حتا در خانه هم اكثراً غــذا هاي اروپايي را ترجيع ميدهيم . يكتعداد دوستان ما ، وگيترين هستن و گوشت نمی خورند كه بايد براي شان مينوي مخصوص ترتيب كنيم . خلاصه اين كه بدون چند نوع غذاي اروپايي ، نخواهيم توانست از مهمانان ما ، پذيرايي حد اقل آبرومندانه كنيم . ما ، و شما ، با اين مسايل بايد برخورد روشنفكرانه داشته باشيم ...
مادر اولادها ، با لحن گرفته گفت :
- اگر شما ، تعداد مهمانان تان را كه غذاي اروپايي بايد براي شان سرويس شود، بگوييد ، براي آنها ، به عوض غذاي افغاني ، يك مينيوي مناسب غذاي اروپايي ، فرمايش خواهيم داد ، اما ، بايد يك ترتيبي بگيريم ، كه هنگام سرويس غــذا ، مشكلات پيش نيايد...
بالاخره موضوع مينيوي غذاي اروپايي هم پس از چنه زدنهاي زياد به ترتيب " نه سيخ بسوزد و نه كباب" ، حل شد ...
پس از حل مسألهء مينوي غــذاي اروپايي ، مادر اولادها ، كوشش كرد كه گپ را كوتاه كند و به همين خاطر ميخواست برای دعا دست بلند کند، مگر، سوزي جان ، گفت :
- يك چند موضوع خورد و كوچك دگه هم مانده ، كه بايد در مورد شان صحبت كنيم : مثلاً ، دعوت يك آواز خوان و گروه هنري ...
مادر اولادها ، فوراً رشتهء صحبت را به دست گرفت و گفت :
- در اين مورد هيچ تشويش نداشته باشيد. با يك هنر مند خوب ، كه آيندهء بسيار درخشان دارد ، قبلاً صحبت شده كه با گروه خود ، محفل خوشي ما را رنگين بسازه ...
سوزي جان ، گفت :
- تا به حال هر چه شما ، تصميم گرفتيد ، من ، چيزي نگفتم و تا به حال هيچ تقاضايي هم از شما ، نكرديم . اما ، لااقل در اين مورد و بعضي چيزهاي زنانه ، بايد خواهش مرا قبول كنيد ، آخر ما هم سيال و شريك داريم ...
مادر اولادها ، كه احساس خطر كرده بود گفت :
- سوزي جان ، باور كن خودت را  از خواهرنم ، بيشتر دوست دارم ، در اين آخرين موضوع هر تصميمي كه بگيري به سر چشم بي گپ و سخن قبولش خات كدم .
خلاصه موضوع آواز خوان و گروه هنري هم فيصله شد . مگر ، باز هم وقتي كه مادراولادها ، ميخواست دست به دعا بلند كند سوزي جان ، به خنده و خوشي گفت :
- از اين كه لااقل در يك موضوع حق تصميم را به من داديد تشكر . حالي موضوع بعضي رسم و رواجها مانده كه بايد حل شوند . البته ما زنها ، هم ميتوانيم اين موضوع را بين خود حل كنيم ، اما ، چون مردم روشنفكر هستيم ، مردها ، هم ميتوانند در حل موضوع شركت كنند .
به گمانم شركت دادن مردها ، در كارهاي زنانه ، با روشنفكر موشنفكر بودن ارتباط نداشت . سوزي جان ، كه ديده بود من سر تا آخر مجلس مثل كر مادرزاد نشسته بودم ، فهمیده بود كه بودن و نبودن من هردو يكي است ، مگر با چل روشنفكري ، شوهر مبارك خود را در قضيه شريك ساخت ، كه براش كيلينري كند ... به هر صورت ، سوزي جان ، گفت :
- جاي بسيار خوشبختي است كه به حيث دو خانوادهء روشنفكر ، در فضاي تفاهم همهء مسايل را روشنفكرانه حل و فصل كرديم . و اما بعضي چيزك هاي خورد و ريزه نيز هستند ، كه ناگزير بايد آنها را مطابق به رسم و رواج حل و فصل كنيم . البته ، ما ، نه تا به حال براي خود به عنوان خانوادهء عروس ، چيزي خواسته ايم و نه پس از اين به نام شيربها و طويانه چيزي طلب خواهيم كرد . اما ، طبعاً ، بايد در برابر شما يكمقدار لباس و جواهرات و امثالهم را كه عروس ، به نام جهيز ، بايد از خانهء پدر ، به خانهء شوهر ، ببرد ، تهيه كنيد . در واقع اين چيزها را شما ، براي عروس و پسرتان ، تهيه ميكنيد . به علاوه ، چون جان ، يگانه پسر تان هست و ديانا جان ، نيز يگانه عروس تان خواهد بود ، همين منزل فعلي تان را به عنوان مهريه ، به آنها تحفه بدهيد ، طوري كه ميبيند ، ما ، براي خود ، چيزي نميخواهيم ، البته چند هزار ماركي كه آن را به ما ، نقد خواهيد داد ، همه به ارتباط همين عروسي مصرف خواهد شد ، مثلاً من و شوهرم بايد لباس مناسبي براي شب عروسي بخريم ، از مهمانهايي كه به منزل ما ميآيند ، بايد پديرايي كنيم ، مهمان ...
مادراولادها ، رشتهء گپ را در  هوا قپيد و گفت :
- سوزي جان ، باييد اين موضوع را هم روشنفكرانه حل و فصل كنيم . ما و شما خو كدام افغان دهاتي نيستيم كه از شيربها و طويانه و ايتو چيزها گپ بزنيم . حق اين است كه به حيث دو خانوادهء روشنفكر مقيم اروپا ، مثل اروپاييها نصف مصارف عروسي را شما بدهيد و نصف ديگر را ما . آخر براي يك روشنفكر دختر و پسر چي فرق دارد - اگر عروسي پسر ما است ، عروسي دختر شما هم است...
آقاي دانشفر ، كه تا به حال با جاي به جاي كردن عينك ذره بيني و كشيدن پيپ ، ناظر صحنه بود ، با بلند كردن دست اجازهء صحبت خواست و گفت :
- دوستان عزيز ، بياييد بقيهء مسايل را هم با تفاهم و خوشي حل كنيم . من از نظر تيوريك با شما موافق هستم ، كه دختر و پسر هيچ با هم فرق ندارند . از نقطهء نظر تيوريك به همه ارزشها و موازين مدنيت همانطوري كه يك روشنفكر اروپايي اعتقاد دارد ، معتقد هستم . و اما ، ما ، بخواهيم و يا نخواهيم رسم و رواجها وجود دارند . مثلاً ، همين كه شما ، به طلبگاري ديانا جان ، تشريف آورده ايد ، يك رسم را به جا آورده ايد و مطابق عنعنه رفتار كرده ايد ، همين چيزهايي مثل آيينه مصاف و آهسته برو و نميدانم و چي و چي ، كه در شب عروسي انجام خواهيد داد ، همه رسوم و عنعنات هستند ...
به ادامهء صحبت آقاي دانشفر ، يك لكچر مفصل در مورد رسوم عنعنات ايراد كردند و در آخر گفتند :
- ... همين بدبختي افغانستان از جمله نتيجهء برخورد نادرست نيمچه روشنفكرهاي ما ، با رسوم و عنعنات مردم است ... ما ، شيربها نميخواهيم ، طويانه نميخواهيم ، اما ، لااقل آن چيزهايي را كه سوزي جان ، گفت بايد قبول كنيد ، در غير آن مردم در مورد ما ، چي خواهند گفت ، آخر ما يك فاميل سرشناس و محترم هستيم كه همه ما را ميشناسند !...
خلاصه ، باز با چنه زدنها در مورد جهيز و امثالهم ، كاري شد كه نه سيخ بسوزد و نه كباب - در حقيقت به گفتهء آقاي دانشفر ، از نظر تيورك همه مسايل را روشنفكرانه حل كرديم و از نقطه نظر عملي يك عروسي عنعنه یی با چند برابر مصارف معموله سرشته كرديم . و اما در مورد مهريه ، جنجال حل نه شد و تصميم گرفتند تا در این باره هر دو طرف فكر كنند و پيش از عروسي تصميم گرفته شود.
در راه برگشت به خانه مادر اولادها ، گفت :
- مه اي روشنفكراي تيوريكه ايتو جزاي عملي بتم ، كه تا سر شان ده سنگ لات بخوره ، از ياد شان نره ...
بنده ، كه ميفميدم اگر زبان خود را شور بدهم مادر اولادها ، كوفت دل خود را بر سر من خالی خواهد کرد، زبانم را همان طور  كه در وقت رفتن خودش برایم گفته بود ، پشت قفل سي و دو دندان قيد كردم و هيچ چيزی نگفتم...
هنوز يك هفته از اين قضيه نگذشته بود كه جان ، و ديانا يك روز به خانه آمدند و پس از يك مقدمهء كوتاه به من و مادر اولادها ، گفتند :
- ما ، امروز به اين نتيجه رسيديم كه تصميم ما ، در مورد نامزدي و عروسي بسيار عجولانه بود. در واقع ، ما ، امروز فهميديم ، كه برای همديگر ساخته نشده ايم و نميتوانيم در زنده گي مشترك خوشبخت باشيم . به همين سبب ، به حيث دو جوان روشنفكر ، تصميم گرفتيم ، تا از هم جدا شويم ...
بنده ، كه به طرف مادر اولادها ، نگاه کردم ، فهميدم ، كه گپ از چي قرار است... جناب شان با قيافهء ظاهراً مثأثر و متفكر ، يك لكچر ايراد كردند و روي هر دو طرف را بوسیدند برای هر كدام شان آيندهء خوشبخت آرزو كردند و روان شان كرند تا  تصميم شان را به پدر و مادر ديانا هم بگويند .
بنده ، گرچه به ریشه گپ رسيدم ، مگر، تنها اين را نفاميدم كه آن مسأله چی گونه شده ، وقتي از مادر اولادها ، پرسیدم ، در حالي كه بق بق  می خندید ، گفت :
- وي ، وي ، تو بي عقل خان . او گپه مه بر ازي از دل خود ساختم كه دان تره بسته كنم ، اگه ني جان ، يك بچهء روشنفكر و اروپا ديده اس و از ما و تو كده اي گپا ره خوبتر ميفامه ، كه چي ره چتو كنه و يا نكنه ...
این کمترین ، كه از ساده دلي باز فريب خورده بودم ، هيچ چيز نگفتم ، مگر ، مادر اولادها ، سرسر خود ، به گپ آمد و گفت :
- خوب شد كه از دست اي احمقهاي بيشعور ، خلاص شديم .
بي اختيار از زبانم برآمد :
تو خو ميگفتي كه مردم روشنفكر و چي و چي هستند ؟! ...
مادر اولادها ، گفت :
- خاكه ده سرش هستن . اي احمق عينكي ميگفت كه مچم جامعه شناس و سياستمدار و ژورناليست و چي و چي بوده . يكدفعه پرسانش كدم كه حالي هم با ايتو كارها سرو كار داره يا ني ، گفت : " بلي " و ده حالي كه با دست خود به طرف قفسهء كتابها اشاره ميكد گفت :
- و اما ، حالا مصروف مطالعهء ادبيات جهاني هستم . از چيزهاي ديگر خسته شده ام . در نظر دارم داستاننويسي را شروع كنم .
احمق لافوك ، فكر ميكنه كه مه پوشهاي متركي كتابه كه بيرونش مثل كتاب و درونش كلهء خودش واري خاليس و بر ديزاين الماري ازش كار ميگيرن ، نميشناسم . باز پرسانش كدم :
- آيا تا حال داستاني نوشتين ؟
گفت :
- نخير ، متأسفانه سوژهء مناسب نيافتيم .
مادر اولادها ، در حالي كه پشت هر كلمه يك  دشنام نثار ميكرد گفت :
ـــ حالي برش ايتو سوژه داديم ، كه عوض داستان كوتاه ، بره عين ناول يا رمان نوشته كنه .
خدا خير بيته حاجي كاكايمه . وختي او روز كانادا همرايش گپ زدم ، برم سجل و سوانح اي لافوكه گفت . و گفت كه همصنفي كاكاجان مرحومم نبوده و كاكا جان مرحومم حتا از اي آدم بدش هم ميامده ...
پس از اين كه مادر اولادها دل خود را بر سر روشنفكر تيوريك يخ كرد ، گفت :
- هان راستي خبر باشي كه او روز پيشاور بر عمه گلم ، تيلفون كدم و از دخترش رويا جان ، كه فاكولتهء طبه خانده و يك دختر روشنفكر و لايق اس و زبان انگليسي و آلماني ره بلبل واري گپ ميزنه و راستي كه مثل شاخ شمشاد مقبول اس ، بر جان ، طلبگاري كدم .  عمه گلم گفت كه همراي رويا جان ، گپ خات زد . خو اي يك رسم اس ، كه ده دفعه اول كسي بلي نميگه ، مگرم ، فاميدم كه ده دل خوش اس . يك دهم همي مصرفي ره كه اي " روشنفكر" نماي لافوكِ چلوس و ... ميخاست سر ما تپ كنه ، به عمه گلم ، كه روان كنم صاحب يك عاروس مقبول ، تحصيلكرده و روشنفكر خات شديم . بسيار تعريفشه شنيدم كه كاري و باري و با سرشته هم اس . وختي كه به خير بيايه ، مه ، از كارهاي خانه بيغم خات شدم ...
تا دهن باز كنم  و بیپرسم که با جان گپ زده يا ني ، مادر اولادها فرصت نداد و در حالي كه دست خود را بر كمر می زد ، با لحن جدي آمرانه فرمود :
- همراي جان ، وخت گپ زديم . گپ تمام اس ، تمام ! جان ، يك بچهء روشنفكر اس ، اختيار كارها ره بر مه داده ، بر ازي كه ميفامه كه از جان و دل بر خوشبختي آينديش فكر ميكنم .

***

برگفته از شماره 12 مجبه آسمایی ؛ منتشره ماه اکتبر 1999