شین شیرآغا

آشنایی*

 

 

ده يک عاروسی همرای يک هموطن بسيار جالبی آشنا شدم‌ . آدم قد بلند‌، چهارشانه خوش‌اندام‌، سفيدچهره‌، خوشقيافه ‌و خوشپوش ، که عينک نمره به چشم داشت و دمبدم پيپ ميکشيد‌ . ده همو نظر اول مالوم ميشد ، آدم کتابخان اس‌.. . و اما متأسفانه به يک دليل بسيار خاص نام اصليشه نه‌ميخايم بر تان بگويم‌؛ از همی خاطر به جای نام اصلی او ره به نام مستعار ‌داکتر کامياب بر تان معرفی ميکنم‌ .

از کُل محفل مه خوشش آمدم و اختلاطه همرايم شروع کد‌، شايد به خاطر ازی از که که برش آدم نو بودم‌ . از وخت آمدن ، تا ختم محفل غير از مه همرای هيچ کس دگه همصحبت نه‌شد‌ . گپ ما از روزهای خوش گذشته‌، از عاروسيهای وطنی شروع شد و هموتوری که عادت ما افغانها شده بالاخره به سياست رسيديم‌ .

راستش گنده بازی و حزب و مزب و بد و بلا ره خو بان ، که ده همو وختای وخت هم از سياست چندان خوشم نه‌ميامد‌ . از همی خاطر همرای هر هموطن که برابر شوم وختی گپ به سياست برسه‌، اگه راه گريز نه باشه‌، ميدانه بر حريف ميمانم که دل خوده سبک کنه و به طبع دلش يگان آن و نی ميگم و بس‌ . مگرم راستش ای که گپهای ‌داکتر کامياب‌ برم بسيار جالب بود‌ . داکتر کامياب از دست دشمنا دل پرخون داشت‌ . ده همی باره گپ ميزد و نه ميفامم چتو شد که گپش سر داکتر شهاب رسيد‌ . به نظر ‌داکتر کامياب‌ ای داکتر شهاب از جمله نالايقترين‌، عياشترين‌، شهوترانترين‌، ظالمترين‌، جنايتکارترين ، پست فطرتترين و جاسوسترين آدمها بود‌ . وختی که داکتر کامياب بديهای داکتر شهابه قطار کد‌، يادش به‌خير معلم نگران ما ده صنف ده يادم آمد‌، که وختی قهر ميشد ، دشنام را از بی‌ادب و بيتربيه شروع ميکد و پس از قطار دراز به آخر که ميرسي و شاژور دشنامها به پايان نزديک ميشد‌، نوبت بيرذيل ميرسيد که با شنيدنش همه ما مثل توپ هژداپن از خنده مترکيديم و دور جديد دشنام به طرف ما روان ميشد و بالاخره گپ به چپه کدن و قف‌پايی دوسه نفر از شاگردها ميرسيد و پس از او کوفت دل معلم و ذوق شوخی ما ، و ساعت درسی به پايان ميرسيد‌...

داکتر کامياب‌ که مره ده چرت و خيال غرق ديد فکر کد ، که که گپايش سرم تأثير کده و ده حالی که مثل لبلبو سرخ شده بود داکتر شهابه زير فير يک شاژور دشنام غليظتر قرار داد . مه که ديدم حريف آتشی شده ميره ازش پرسان کدم که خودش از نزديک داکتر شهابه ميشناسه يا ای که از مردم دگه ده باريش شنيده‌ . ‌داکتر کامياب‌ گفت‌ که خودش از نزديک و به تمام معنا او ره ميشناسه‌ و به گفته خودش عين پوستشه ده چرمگری ميشناسه‌ . پرسانش کدم که دفعه اول او ره چی وخت و ده کجا ديده‌ . گفت که عين از وخت طفلی داکتر شهابه ميشناسه و چند قصه هم از بيراهيهای دوره خوردی و جوانيشه برم‌گفت‌ . باز پرسانش کدم که ده آلمان هم او ره ديده يانی‌ . گفت که بلی ده آلمان هم داکتر شهاب چند دفعه خانيش رفته و عذر و زار کده و عين توبه کده و خط بينی کشيده ، که دگه او خطا های گذشته ره نه‌خات کد‌ . ‌داکتر کامياب‌ هم او ره بخشيده‌، مگرم پس از چند وخت باز فاميده که همو خرک اس و همو درک و داکتر شهاب نه تنها اصلاح نه‌شده بلکه گنده‌گی و مرداريش از پش کده هم زياتر شده‌ . به همی خاطر ‌داکتر کامياب‌ همرايش قطع رابطه کده و قسم خورده که دگه هيچوخت حتی سلامشه وعليک نه کنه‌ .

به گفته ‌داکتر‌کامياب‌ ای داکتر شهاب اصلاً داکتر هم نيس‌‌، حتا ماستر هم نيس‌، بلکه کمپودر بوده‌، خو چند وخت رفته ده يک ملک خارجی ‌و از اوجه به يک ترتيب بسيار مشکوک سند داکتری به دست آورده و حالی خوده داکتر ميگه‌ . به عقيده همصحبتم داکتر شهاب ده بدل سند داکتری ساخته‌گی جاسوس همو ملک شده و تا حالی هم بر همو ملک جاسوسی ميکنه‌.

وختی از همصحبتم پرسان کدم که ای داکتر شهاب ده کدام حزب اس ‌داکتر کامياب‌ نام يک حزبی ره گرفت که دشمن سرسخت مملکتی اس که به گفته داکتر شهاب از اوجه ماستری خوده گرفته‌ . وختی پرسان کدم که چتو ايتو چيز امکان داره ده جواب گفت ، که او ملک از طريق همتو جاسوسها ميخايه دشمنای خوده بشناسه و واره بد نام بسازه‌ . همصحبتم از بد اخلاقيهای بسيار ای جاسوس يکی ای ره هم گفت که او تا به حال سه چهار دفعه عاروسی کده و دخترها و زنها بسياری ره هم فريب داده و حتی چند نفر شانه که قصد افشاگری داشتن به طريق مرموز به قتل رسانده‌ . خلاصه ای که ‌داکتر کامياب‌ ده باره داکتر شهاب چيزهای گفت که از شنيدنش موی ده جان آدم راست ميشه‌...

همصحبتم که ديد مه بر گپايش سر شور ميتم ، از روی دلسوزی برم گفت ، که اگه همرای داکتر شهاب تصادفی روبه رو شدم ، بايد احتياط جان خوده کنم‌: از دادن آدرس و نمره تيلفون خوده برش خوددرای کنم‌، از خيش و قومها و دوستهايم که ده افغانستان و ملکهای همسايه با افغانستان استن هيچ پيشش نام نه‌برم ، ده غير ازو خطر ترور ما ره تهديد خات کد‌.

گپ همصحبتم که ده ايجه رسيد‌، ازش پرسان کدم که ای داکتر شهاب چی قسم قد و قواره داره‌...

هم صحبتم مثل ازی که اسراری ره بگويه که دگرا بايد نه‌شنون صدای خوده پخچ کد و داکتر شهابه برم ايتو تعريف کد‌: يک آدم ميانه قد‌، چاق‌، شکم بسيار کلان و برآمده ، پوست تيره ، چشمها کمی عين و غين‌که بر پوشاندن شان هميشه عينک سياه ميپوشه‌، ابروهای چسپيده ، بينی دبل و از وسط کمی به طرف چپ کچ ‌، کومه های گوشتی ، لبهای گرده‌ .  .  . و بعد از توصيف جزييات گفت که قواره يک قصاب و جلاد حرفه‌يی ره داره ، که وختی آدم از دور ببينيش ميفامه ، که با آدم خطرناکی روبروس‌...

هنوز ‌داکتر کامياب‌ ده باره داکتر شهاب گپ ميزد ، که دست کسی ره سر شانه خود احساس کدم  . تا به خود بيايم کسی گفت :‌سلام داکتر صاحب شهاب ، چشمم روشن‌، الحمدالله که شما ره به خير و سلامت ديدم‌...

مه هم دوست و رفيق جان‌جانيم داکتر مشفقَ پس از سالهای زياد ميديدم‌ . پس ازی که باهم بغل کشی و روبوسی کديم ، داکتر مشفق همرای ‌داکتر کامياب‌ هم صميمانه احوال پرسی کد‌، ده حالی که به طرف مه اشاره ميکد برش گفت‌: ‌داکتر صاحب شهاب يکی از لايقترين و فداکارترين داکترهای وطن و مردصاحب اخلاق حميده و سجايای عالی و افغان وطندوست‌.. .  . داکتر‌‌کامياب‌ گفت که از بسيار وختهاس که افتخار آشنايی و دوستی با مره داره و به ادامه اميل کلمات چربتر از داکتر مشفقه ده موردم به زبان آورد‌...

مه و داکتر مشفق که پس از سالهای زياد يکی دگه ره يافته بوديم‌، هزار و يک گپ بر گفتن داشتيم‌.. .

يک لحظه که داکتر مشفق با يک دوست دگی خود مصروف شد‌، ‌داکتر کامياب‌ فرصته غنيمت دانست و پرسان کد ، که آيا او داکتر شيرآقا شهاب که در موردش همرای مه صحبت کده بود همرای ما کدام رابطه‌يی داره يا نی‌ . مه برش گفتم که نی او همرای ما هيچ رابطه‌يی نداره و بيخی نه ميشناسمش‌ . ‌داکتر کامياب‌ با چهره راضی گفت که مالومدار اوتور يک آدم خراب نه ميتانه کدام رابطه‌يی همرای يک آدم وطندوست و شريف‌‌ و .. . مثل مه داشته باشه‌...

ده همی وخت مادر اولادا پيدا شد و از همو دور سرم امرکد که يک سات اولادا ره پيش خود بگيرم‌ . همتوری که ميفامين مردم ما معمولاً غير از نام رسمی يک لقب خانه‌گی هم دارن‌‌؛ مگرم ده خانه مره به همو نام اصليم که شيرآغا باشه صدا ميکنن‌ . ‌داکتر کامياب‌ که فاميدم نامم شيرآغا اس باز ازم پرسيد که او داکتر شيرآغا شهاب که تمام شو بدگويی‌شه کده بود‌، چيزم خو نه ميشه  . باز برش اطمينان دادم که اوره هيچ نه ميشناسم‌.. .

‌داکتر کامياب‌  پس از ای که به مسأله شباهت نامها برخورد مره ماکم گرفت که حتماً بايد ده ای مورد يک چاره کنم‌ . به نظر او مه بايد سر او نفر همنام خود دعوا ميکدم و مجبورش ميساختم که نام خوده تغيير بته‌...

خانه که آمدم خوده ده آيينه به دقت ديدم و يقين حاصل کدم که تنها سابقه و زنده‌گيناميم نی که قواره و سر و صورتم به او داکتر شهاب که ‌داکتر کامياب‌ ده موردش صحبت کده بود هيچ شباهت نداره‌.. .

** ** ** **

چند هفته پس ده شو‌جمعه‌گيی يکی از افغانهای شهر ما دعوت بودم‌ . ده اوجه همرای يک هموطن جالب دگه برابر شدم‌ . ده سر و صورت و لباسش هيچ کمی و کمبودی نبود‌ . نان خوردنش هم از خود اروپايی‌ها کده خوب بود.. . دمبدم سيگار بسيار اوکس دود ميکد و نام و تخلصش هم بسيار روشنفکرانه بود‌ـــ کاوه آريافر

پس از ختم قرآن شريف و خوردن نان ، ای هموطن ما همرای نفر پهلوفيل خود گرم قصه شد . گوشمه که تيز کدم ديدم که سر ‌داکترپ کامياب‌ گپ ميزنن‌ .

همی که فرصت برابر شد سر صحبته همرايش باز کدم و ده مورد ‌داکتر کامياب‌ ازش پرسان کدم‌ .

به نظر کاوه آريافر ‌داکتر کامياب‌ از جمله نالايقترين‌، عياشترين‌، شهوترانترين‌، ظالمترين‌، جنايتکارترين ، پست فطرتترين و جاسوسترين آدمها بود‌.. .

چی درد سر بتم تان که همه چيزهايی‌ره که ‌داکتر کامياب‌ ده مورد ‌داکتر شهاب گفته بود ، کاوه آرايافر هم ده مورد خود ‌داکتر کامياب‌ گفت‌...

وختی ازش پرسان کدم که ای ‌داکترکامياب‌ چی قسم قد و قواره داره‌.. . هم صحبتم مثل ازی که اسراری ره بگويه که دگرا بايد نه‌شون صدای خوده پخچ کد و او ره برم ايتو تعريف کد‌: يک آدم ميانه قد‌، چاق‌، شکم بسيار کلان و برآمده ، پوست تيره ، چشمها کمی عين و غين‌که بر پوشاندن شان هميشه عينک سياه ميپوشه‌، ابروهای چسپيده ، بينی دبل و از وسط کمی به طرف چپ کچ ‌، کومه های گوشتی ، لبهای گرده‌ .  .  . و بعد از توصيف جزييات گفت که قواره يک قصاب و جلاد حرفه‌يی ره داره ، که وختی آدم از دور ببينيش ميفامه ، که با آدم خطرناکی روبروس‌...

چند وخت پستر ده يک محفل دگه از يک هموطن دگه ده مورد کاوه دادفر هم عين چيزهايی ره که او ده مورد‌‌داکتر کامياب‌ گفته بود شنيدم‌ و به ای ترتيب با تير شدن هر روز و هر هفته و هر ماه و هرسال با تعداد زيادتری آشنا شدم‌...



البته ضرورت به گفتن نداره که کس دگه غیر از خودم داکتر شیرآغا شهاب نام نداره ؛ مگر به سر شیرین خودتان قسم که مه و داکتر کامیاب پیش از او روزی که برتان قصه کدم هیچ یکی دگه ره نه مشناختیم و نه هم یکی دگه ره دیده بودیم.
***
 

برگرفته از شماره 7 آسمایی ، منتشره  جولای سال 1998