شین شیرآغا

بلا بود و برکتش نی

 

ماهها بود که درکنج خانه مصروف شنيدن اخبار راديو و ديدن تلويزيون بودم . ريموت کنترول از بس در دستم بود ، چاپ دستم  طوری رویش رسم شده بود که  با هیچ مادهء لکه بر طبیعی و کیمیاوی پاک نشد . اولها که تلويزيون با کيبل وصل بود ، کار آسان تر بود ؛ اما از وقتی که آنتن ماهواره‌يی خريديم ، با صدو چند کانالش کارم در چند سخت تر شد . هر موضوع را که چند دقيقه ميديدم ، دلم تنگ ميشد و دورش ميدادم .

هر روز و هر ماه که می گذشت ، نق زدن مادر اولادا هم زيادتر ميشد و به خاطر بيکاری و تنبلی مرا طعنه ميداد . نميدانم در افغانستان چی حکمتی بود ، که زن و اولاد به گفت آدم ميبود و آدم از مرد بودن خود افتخار کرده ميتوانست ؟!

از قضای روزگار ، يک روز که نميدانم آفتاب از کدام سو سرزده بود ، صدای زنگ تيلفون بلند شد و شخصی که خود را پروديوسر يک برنامه ی راديويی معرفی کرد ، برايم گفت که ميخواهد در هفته آينده با من يک مصاحبه ی تيلفونی داشته باشد .

زيادتر از هر چيزی برايم اين جالب بود ، که آنها چرا ميخواهند با من مصاحبه داشته باشند؛ اما چون پيشنهاد او بسيار غافلگير کننده بود ، اصلاً به ذهنم هم نگذشت که از او در اينباره چيزی بپرسم . باز هم خانه ی پروديوسر آباد ، که روز و ساعت و دقيقه ی مصاحبه را گفت .

فکر کردم شايد ميخواهند در باره مسايل زنده‌گی آدم های بيکار و خانه نشين چيزی بپرسند . برخلاف من خانمم عقيده داشت ، که شايد راجع به سرگذشتم که چند ماه قبل ، يک مجله نو تأسيس از بس بی مطلبی آن را نشر کرده بود ، بپرسند .

راستش که با اين تيلفون پيش خود و خيشاوندان و دوستانم و حتی نزد مادر اولاد ها و اولاد هايم احساس شخصيت ميکردم و به خود اجازه ميدادم تا روی مسايل مورد بحث ابراز نظر کنم . نميدانم اين خيال من بود ، يا هم حقيقت داشت ، که فکر ميکردم برخورد ديگران هم در برابرم تغيير کرده است . به هر حال روزها و روزگارهای خوش گذشته در يادم زنده شده بودند ، که در شهر و در و در دفتر و در منزل همه مرا احترام ميکردند و از من حرف شنوی داشتند .

مادر اولاد ها که شنيده بود از مصاحبه هم در خارج حق الزحمه ميدهند ، هر روز برايم ياددهانی ميکرد که کوشش کنم درست ، منطقی و رسا صحبت کنم . او ميگفت که اگر در مصاحبه از خود برازنده‌گی نشان بدهم ، آنگاه امکان دارد راديو ها و نشریات ديگر هم با من مصاحبه کنند و از پس انداز اين حق الزحمه ها بتوانيم يک موتر نوترک بخريم ، که  با آن در رخصتی های اولادها يگان جای دور هم رفته بتوانيم .

به هر صورت اين اميد ها به همهء خانواده ی ما خوشی و شور و شوق زياد بخشيده و همه ما را به حرکت آورده بود . مادر اولادها در حالی که يگان آهنگ خوش افغانی را زمزمه ميکرد ، از صبح تا شام مصرف پاک کردن و سرو سامان بخشيدن امور خانه بود . خلاصه از پرده ها گرفته تا قالين و همه چيز شسته شد و پاک و صفا گرديد . بيچاره با آن که مانده ميشد مگر بازهم يگان چيزهای مزه دار و هوسانه ميبخت و هر وقت با چای برايم بادام و کشمش مياورد و ميگفت که خوردن بادام برای مغز سر خوب است .

بالاخره روز موعود فرا رسيد . گرچه سر شب به بستر رفتم اما با آن هم از روی احتیاط ساعت شماط دار را کوک کردم تا ساعت نو بجه زنگ بزند؛ و اما تا گل صبح نتوانستم بخوابم. دم دم صبح بود که یکی دوساعتی از فرط خسته گی چشمم بسته شد. به هر رو ساعت هشت صبح رفتم تشناب و ساعت نو همه را بر صرف صبحانه  از خواب بیدار کردم.  پس از آن اول پروگرام جان شويی داشتيم و سپس يک نان چاشت مزه دار خورديم و نزديک های ساعت چهار بجه که شد ، تيلفون را با دستمال جيبم بار ديگر گرد گيری کردم و برای اطمينان بيشتر گوشی تيلفون را هم برداشتم و امتحان کردم و دوباره سر جايش گذاشتم .  همه سوی تيلفون چشم دوختيم . چند لحظ نگذشته بود ، که باز نتوانستم بر ميل سيگرت کشيدن غالب شوم . از ترس اين که مبادا مادر اولاد ها مانع شود ، به بهانه تشناب رفتم ، تا سگرت بکشم . در برگشت در دهليز بار ديگر در برابر آيينه قدنما ايستادم : ريشتم را آن روز چپه تراش کرده بودم ، روز پيشتر هم برای بار اول چهل مارک داده و موهايم را نزد سلمانی آلمانی اصلاح کرده بودم . دريشی و بوت رسمی ام را که تنها در دعوت ها و مناسبت های مهم اجازه پوشيدنش از طرف مادر اولاد ها حاصل شده ميتوانست ، پوشيده بودم و عطر و کلونیا هم استعمال کرده بودم . سراپايم را به دقت معاينه کردم و چند تار مويم را که پريشان به نظر ميخوردند شانه کردم و به اتاق سالون برگشتم . . .

ميگويند انتظار بد چيز است- آن روز پس از مدتهای زياد باز معنی اين گپ را فهميدم . مادر اولاد ها که احوال مرا دريافت ، به دخترک خوردمان گفت که خاکستردانی را بياورد و برای اولين بار در آلمان برايم اجازه داد تا در اتاق سالون- آنهم در برابر اولادها- سگرت بکشم .

در دو سه روز آخر ، چند بار در حضور مادر اولاد ها و در تنهايی ، صدايم را امتحانی در تيپ ريکاردر ثبت کرده بودم و تمرين نموده بودم تا رسمی ، باوقار و شمرده حرف بزنم . وقتی که در انتظار تيلفون بوديم باز هم يک کيلاس چای سبز اعلا نوشيدم و يک تابليت مخصوص را که آواز را صاف ميکند چوشيدم و برای مزيد اطمينان چند کلمه هم مصاحبه گويا صحبت کردم .

اولادها را پیش از پیش خوب فهمانده بودم که در وقت مصاحبه صدای شان را نکشند و خپ و چپ بنشينند و از جای خود هم شور نه خورن‌د. برای محکمکاری بیشتر به آنان وعده داده بودم ، که اگر به گفت باشند‌، با آن ها اجازه بدهم تا برای شريخ خوردن به خانه ی مامای شان بروند .

چيزی که فکر و ذکرم را سخت مصروف ساخته بود ، هدايت خانمم بود ، که در مصاحبه هر طوری که شده در باره ی او هم چند کلمه خوب و چرب و نرم بگويم . ميفميدم که از وقتی مهاجر شده ایم ، مرغ او يک لنگ دارد و حالا مجبور هستم که به گفتش کنم . وقت های اول استدالال می کردم  که احترام و اطاعت بايد دوجانبه باشد ، که اگر در آلمان زن برابر مرد حق دارد ، مرد هم برابر با زن حق دارد ، مگر گپ او يک گپ بود‌:

- سالهای سال تو امر کردی و من مجبور بودم بی چون و چرا بشنوم و اطاعت کنم و صدایم را نکشم ، حالا نوبت من است . . .

در همین فکرها غرق بودم ، که صدای زنگ تيلفون بلند شد . تا تکان بخورم  پسرم خيز زد و گوشی تيلفون را بلند کرد ، مگر همین که چشمای غضب آلودم را ديد ، از سراسيمه‌گی گوشی تيلفون  را دوباره سرجايش گذاشت و ارتباط قطع شد . من و همسرم نتوانستیم خود را کنترول کنيم و  پسرم چند سيلی و چندک محکم نوش جان کرد و باز درست فهماندمش ، که تيلفــــــون سامان بازی کودکانه نيست و باز  آن هم در چنین روز مهمی، که به تکرار او را از برداشتـــــــــــن گوشی چی ، که از نزديک شدن به تيلفون هم  منع کرده ام نباید چنین کاری می کرد . . .

به هر رو چند دقیقه پستر باز صدای زنگ بلند شد و این بارخودم شخصاً پس از صاف کردن گلو و نوشیدن یک جرعه چای ، گوشی را برداشتم و با صدا و حالتی که از پيش تمرين کرده  بودم ، گفتم :
- بــــلی... بفرمايــيـــد ،
از طرف مقابل هيچ صدايی نیامد . فکر کردم که راه دور است و باز با صدای غور گفتم :
- خواهش ميکنم بفرماييد ، شیر آقا پای تيلفون است .
از آن طرف صدای يکی از رفقای زمان تحصيلم را شنيدم ، که تازه به آلمان رسيده بود و به گفته خودش به بسيار مشکل نمره تيلفونم را يافته بود و زياد علاقه داشت ، تا با من صحبت کند. هر  طوری که بود گپش را از دهانش قاپيدم و با توضيح کوتاه مسأله ، صحبت را قطع کردم و گوشی را گذاشتم .
 
چند دقه تير نشده بود ، که باز صدای زنگ بلند شد . پسرم با من يکجا دويد . این کار او اعصابم  را به اصطلاح جو جو و تکه تکه کرد و سيلی محکمی بر رويش زدم ، و  پس از نثار چند دشنام برایش گفتم :
 
- . . . چند دقیقه پيش چی نصيحت کردمت؟ اگر باز این بی گفتی را تکرار کردی ، چنان زدنی بخوری که در عمرت نه  دیده باشی و بفهمی که پدر شرقی يعنی چی . . .
پسرم در حالی که کوشش ميکرد گريه اش را قورت کند ، گفت :
- پدر زنگ اس . . .
گفتم:

- ميفهمم که زنگ است ولی ترا چند دفه بگویم که  امروز ترا به تيلفون غرض نيست‌؟! .. .
پسرم  که صدايش هنوز از ترس می لرزيد ، گفت‌:
 
- پدر زنگ دروازه اس زنگ تيلفون خو نيس !

از فاميدن اشتباه خود ، زيادتر عصبی شدم ، مگر شيطان را لعنت گفتم و دستم را گرفتم . راستش چند مرتبه زنگ ساعت و صداهای زنگ مانند دگه مره به اشتباه انداخته بود و نزديک بود هر صدایی در گوشم صدای زنگ تيلفون شود .

قصه کوتاه که بالاخره آقای پروديوسر تيلفون کرد و پس از احوالپرسی چرب و گرم ، سوال هایش را شروع کرد . درمصاحبه در ‌باره اوضاع کشور و عوامل بروز جنگ و نتايج و پيامد های تباهی آور آن توضيحات دادم‌ و مردانه تمام تجاوز ها و مداخله هـــــای دشمنان را محکوم کردم و تقصير کشور های مداخله گر را برشمردم و از دوستان هم که در امور ما مداخله نمی کنند ، يا کم مداخله ميکنند و هم از ملل متحد دوستانه گله ها کردم‌. کم کم رشته سخن به طرف جستجوی راه حل قضايا و نقش مهاجرين افغان کشانده شد‌. در این باره هم چنان که بايد و شايد جواب دادم .

چون قرار بود که به فردا مصاحبه نشر شوه ، به تمام اقارب و دوستان و آشناها به يک بهانه تيلفون کرديم و روز و ساعت پخش مصاحبه را اطلاع داديم- تا دوستان خوش شوند و چشم دشمنان کور گردد . . .

 فکر می کنم که بدون گفتن هم حالم را در وقت مصاحبه و پس از آن ميفهمید .

هان يادم نرود که در آخر مصاحبه کننده آدرس پستی ام را پرسید تا پول حق‌الزحمه ام را بفرستند. مادر اولاد ها که پهلويم جفت نشسته بود ، این خوش خبری را که شنيد ، خيالش تا آسمان هفتم پر کشيد‌. او دقايق مصــــــــاحبه را حساب ميکرد و با پوند و مارک ضرب و تقسيم مي نمود و کوشش داشت بفهمد که حق‌الزحمه چند خواهد شد . او دعا ميکرد ، که این مصاحبه نظر راديوها و نشریات دیگر را هم طرف ما ( چون خود را هم در این مؤفقيت شريک ميدانســـــــــــــت )  جلب کند و برای مصاحبه با ما علاقه‌مند بسازد و ميگفت :

- از پس انداز این حق الزحمه ها خواهیم توانست يک موتر نوترک بخريم ،  تا با آن در رخصتی های اولادا يگان جايهای دور هم رفته بتوانیم . الهی شکر خدايا که توبه ما را قبول کردی . . .

بالاخره دعای مادر اولادها قبول شد و دو سه روز از مصاحبه نگذشته بود ، که باز زنگ تيلفون بلند شد و باز از يک مرجع مهم خواستند به من مصاحبه کنند . مصاحبه کننده از يک پروژه ی امداد بين‌المللی برای صلح و عمران مجدد افغانستان بود . او در حالی که پاسخ های منطقی و احساسات نيکم را توصيف و تمجيد ميکرد گفت‌:

- افغانستان برای نجات از جنگ و رسيدن به صلح و عمران مجدد به شخصيت های دانشمند ، دلسوز ، پاکدامن ، وطندوست و فداکار مانند شما نياز دارد . . .

کمينه هم طبعاً بر خود باليدم و گفتم :

- اگر با فدا کردن جانم يک خار وطن را از آتش نجات داده بتوانم ، يک لحظه هم ترديد و دريغ نخواهم کرد . . .

مصاحبه کننده بالاخره پروژه را تشريح کرد و گفت که در نظر دارند کسان را که حاضر به کار و فداکاری برای افغانستان هستند ، دوباره به افغانستان بفرستند ، تا در آوردن صلح و عمران مجدد افغانستان کومک کنند .

برایش توضيح کردم که چرا از وطن مهاجر شده ايم و در صورت پس رفتن چی خطراتی ما را تهديد خواهد کرد ؛  مگر مرغ او يک لنگ داشت و ميگفت :

- پروژه در نظر دارد ، تا برای تضمين امنيت و حقوق کارکنان خود ، در سطح مصؤنيت ديپلماتيک ، از طريق شورای امنيت سازمان ملل تعهدات معتبری از طرفهای در گير جنگ بگيرد و از دولت آلمان هم خواهش به عمل خواهد آمد تا تسهيلات لازمه را برای برگشـــت  
شما به افغانستان عزيز . . .
 
گيج و بی رمق بودم- چنان که گویی در چاه تاريکی افتاده باشم و بند بند وجودم را از ماشين کوفته گذشتانده باشند...
 
صدای مبهمی را که هلو هلو  می گفت می شنیدم ، مگر خودم نه گپ زده ميتوانستم و نه حرکتی کرده می توانستم ‌. فکر می کردم  که  دچار کابوس هولناکی شده ام ‌.. .
نمی
 دانم  پس از چی مدتی دوباره  صدای هلو هلو  را واضح تر شنیدم ، مگر دهنم مثل صحرای کربلا خشک بود و زبانم مثل چوب بلوط کرخت . هرچی کردم که جواب بگويم ، صدا از گلونم بيرون نه شد‌. پس از زور زدن زياد بالاخره گفتم :
 
- بفرماييد گل آقا پای تيلفون است !

و پس از آن باز بیخود و بیهوش شدم.
 
کمی که حالم به جای آمد و چشم باز کردم ديدم که يک نفر عينک والا در لباس سفيدبالای سرم ایستاده و هلو هلو ميگوید . اول خيال کردم که کدام نفر ملل متحد است ، خواستم به همرايش دست بدهم مگر  هرچی که کردم دستم را بلند کرده  نتوانستم . خوب که دقت کردم ديدم که نفر سفید پوش پيچکاری در دست دارد و من از چهار طرف با ماشين های رنگارنگ احاط شده ام. و همان بود که فهميدم در اتاق ريکوری شفاخانه هستم .
 
يک روز که گذشت ، مرا به اتاق دیگر بردند  و در آن جا اولادا و مادر اولادا و  خیشاوندان و دوستان به ديدنم آمدند .
 
شما را چی درد سر بدهم، يک ذره به حال که شدم برایم گفتند که در وقت مصاحبه  دچار سکته مغزی شده ام . نيم وجودم توان حرکت را از دست داده بود . پس از تداوی زياد ، حالا  آن نیمه نیز کمی توان حرکت پیدا کرده است. دکتوران می گویند، که اگر تمرینات را ادامه بدهم امکان بهبود بیشتر وضع صحی ام ممکن خواهد شد، گرچه این نیمه در مقایسه با آن نیمه صالم کمی صعیفتر باقی خواهد ماند‌.
 مادر اولادا حالی نسبت به مصاحبه و  چیزهای مثل آن سخت حساسیت  کسب نموده و مرا از شنيدن راديو و اخبار هم منع کرده است. به گمانم راديو را در يکشنبه بازار فروخته و  ميگوید:


- نه اخبار بماند و نه هم رادیو و نه نامش. خاک بر سر همه ی این چیزها . دیگر از فداکاری و این چيز ها هم از زبانت نشنوم . آخر از خود زنده‌گی و آينده داريم . بايد غم اولادا و آينده شـــــــان را بخوريم . وطندوستی هم اگر بود همین قدر بس است‌.  رنگ و رویت را ببین ، دست و پايت را ببین‌. هرکس که از وطن و وطنپرستی و صلح و عمران مجدد و چنین چیزهایی گپ ميزند اول خودش برود ، باز بيايد و دیگران را تشویق کند.



مادر اولادا با وجود مخالفتم ، به داکترم گفته که تقاضای پناهنده‌گی ما را اداره ی فدرال آلمان رد کرده  و خطر آن وجود دارد ، که اگر در محکمه هم رد شويم ، ما را واپس به افغانستان بفرستند و خطراتی را که ما را در وطن تهديد ميکند هم تشريح کرده است . داکترم که يک زن مسن است بسيار جگر خون شده و وعده داده ، که اگر محکمه هم به ضرر ما رای داد ، ما را در گرفتن پناهنده‌گی به دلايل بشردوستانه کومک نماید . او در باره ی پرهيز و مشکلات صحی ام نیز تصديقی نوشته ، تا کومکی که سوسيال به ما مي دهد زیاد شود.

 
مادر اولادا حالا پشت همــــــــین کارها ســــــــرگردان است‌‌، مگر نمی دانم  که اداره امور صحی نظر خواهد داد و یا خیر .
 
يک رفيقم که در مسايل پناهنده‌گی تخصص داره‌د، ميگوید که مصاحبه  ام در محکمه بسيار سند قوی خواهد بود و بايد کست و متن ترجمه شده ی آن را  زود به وکيليم بدهم . این کار را خواهم کرد، ولی این طالع خودم را  که ميبينم خدا ميداند که از آن به نوایی برسیم . . .

آدم تقدير را  دیگر کرده  نميتوانم ، مگر  چیزی که اکنون برایم مثل افتاب روشن است این که پس از این هيچ بدرد آن پروژه صلح و عمران مجدد افغانستان و پروژه های دیگر نمی خورم . 
 

***

برگرفته از شماره دوم آسمایی ( بهار 1376 خورشیدی) ؛ نشر دوباره با تبدیل زبان گفتاری به زبان نوشتاری