خواهرزاده شین شیرآغا

 

قاچاقبر هیرویین*

 

بعد از مدت طولاني بالاخره مه و بابهء صابر ده عاروسي يكي از خيشاوندا خبر شديم . عاروس ، دختر خسربرهء بچهء كاكاي شوهرم ميشد . خلص كلام بسيار خوش بودم كه بالاخره ده المان هم يك عاروسي ره خات ديدم .
يك هفته پيش از عاروسي بابهء صابر مره پرسان كد كه ده شو عاروسي چي خات پوشيدم . برش گفتم كه تا او وخت خدا مهربان اس يك چيز مناسب و ارزان پيدا خات كدم . مگرم بابهء صابر چرتي شد و گفت :
- خبر داري يا ني كه بلستي به يك بوتيك قيمتي لباس فرمايش داده ؟
بابهء صابر ، زن بيادر خوده از وختي كه به آلمان امده و سوزنماي هايشه ديده ، برخلاف كابل بسيار بد ميبينه و به خاطر قد پخچ بودنش بلستي، لقب داده. بر ارام ساختن بابهء صابر، گفتم :
- ده قصيش نباش ، او اگه لباس پرنسس ديانا ره هم بپوشه و ده بهترين ارايشگاه بره ، بداندامي و بدقواره گي خوده پت كده نه خات تانست . . .
- او زن ، تو خو شو و روز ده خانه شيشتي و از دنيا خبر نداري ، اي بلستي تمام اي كارها ره به خاطر كم زدن ما ميكنه ...
- بانش كه كنه ، خانهء خوده خراب ميكنه ، بر ما خو ضرر نداره ...
- تو فكر ميكني كه هرماه يك مهماني كلان كه ما ره هم خبر ميكنه ، از روي دوستي اس ؟ ني! ني ! با اي سوزنمايها ميخايه قصد گذشته را از ما بگيره كه ده كابل مه ده چوكيهاي بلند بلندكار ميكدم و موتر و دپ و دربار داشتيم و غلام جان بيچاره نان خوردن خوده نداشت ... مگرم ايجه ده المان همه چيز سرچپه شده . غلام جان تكسيراني ميكنه و پيتزه تقسيم ميكنه و مه از دست اي مريضي شكر و فشار خون چيزي كده نميتانم و مجبور تنها از كومك سوسيال زنده گي كنيم .
- تو اگه مريض استي ، مه خو جور استم . صد دفعه برت گفتم كه بان كه اسناد تحصيلي خوده تثبيت كنم ، يك كورس پرستاري بگيرم و يك كار مناسب پيدا كنم ، مگرم تو نماندي .
- او زن ، تو چرا مره درك نمي كني ؟! اگه تو بري كار كني و مه ده خانه بشينم ، پيش سيال و شريك به يك پيسه خات شدم و مه ره زَنچُو خات گفتن...
- عجيب اس ، تو هنوز خوده روشنفكر ميگي و باز پشت ايتو گپها ميگردي !؟
- مه خو روشنفكر هستم ، مگرم با روشنفكري خود خو دان مردمه پت كده نميتانم . . .
خلاصه هرچي كدم و هرچي گفتم فايده نه كد . بابهء صابر قانع نه شد و ميگفت بايد از يك بوتيك يك جوره لباس شيك بخرم و از زن ايور خود پس نمانم . مه هم كه از يك خواهر خواندي خود شنيده بودم كه يك بوتيك ايراني لباسهاي شيكه بر چند روز كراه ميته ، ادرس همو بوتيكه پيدا كدم و يك جوره لباس جانانه ره كه اخرين مُد بود كراه گرفتم. مگرم موضوع كرايي بودنه بر بابهء صابر نه گفتم ، بر ازي كه گفتم بان لااقل يك چند روز خوش باشه كه مه ده سيالي از زن ايورم پس نمانديم.
شما خات گفتين كه چرا مه ايقه ده پيسه سختي و سوگتي ميكنم . او جان خواهر اگه يك پيراهن شوه همراي دستكول و بوت مناسب از بوتيك ميخريدم ، كم از كم يك و نيم هزار مارك ميشد. حالي شما فكر كنين كه بر يك فاميل سوسيال خور ، جمع كدن يك و نيم هزار مارك چقه سخت اس . باز كاشكي قبول شده ميبوديم . ايور و زن ايورم خو قبول شده هستن و هر دوي شان كار سياه هم ميكنن . مگرم ما اگه گپ كشيدن كشيدن شوه ، باز او وخت مالوم نيس كه چتو خات كديم...
خو خير هر چتور كه بود و نبود ، شو عاروسي همراي لباس شيك كرايي قـــُول ده قـــُول بابهء صابر داخل سالون عاروسي شدم.
عاروسي ده يك رستورانت بسيار لوكس و درجه اول شهر ما برگزار شده بود . يك اواز خوان بسيار مشهور هم همراي اركسترش به خاطر عاروسي از امريكا دعوت شده بود .
خلاصه اي كه مجلس ايقه عالي بود كه نميفامم از چيش اول برتان قصه كنم . وقتي عاروس و داماد داخل سالون شدن ، دهان همه واز ماند . نام خدا مثل ستاره هاي هاليود بودن - هم مقبول و هم بسيار شيك . از طريق پُس پُس زنانه خبر شدم كه پيراهن عاروسه يك بوتيك امريكايي به قيمت 8000 مارك ساخته . حالي چي بر شما لاف و پتاق بزنم ، راس راس دروغ دروغ ، مه ده زنده گيم ايتو لباس شيك عاروسي ره عين ده فلمها و كتلاكها هم نديده بودم .
اگر چي كه ده سر ميزها ميوه و دانه فراوان بود ، و مهمانها هم مردمهاي رسيده و روشنفكر ، خو باز هم وقتي كه مهمانها سر ميز نان دعوت شدن ، يك بير و بار و چوركانيي شد كه حيران باني . مه از ترس ازي كه لباس كرايي خراب نشه ، مجبور ده يك گوشه خوده گرفتم، مگرم بابهء صابره خدا خير بته ، سه چار دفعه خوده ده جميعت زد و چارهء كاره كد . پسان كه همه گي تا ميتانستنن نان گرفتن و دور و بر ميز نان خالي شد ، ديدم كه هنوز غذا هاي سر ميز نيم هم نشده .
پس از نان خوردن ، اصل عاروسي شروع شد و مراسم چله بدله كان ، شربتخوري ، ايينه مصاف ، خينه و به تعقيبش مرحلهء سيالي و شريكي رسيد. فاميل عاروس و داماد ايقه بسته هاي سيتهاي طلا و الماس و جواهراته تحفه دادن، كه خدا گردنمه نگيره ده كل جواهر فروشيهاي تينا و سوزان هم ايقه ايراق و جواهر نخات بود .
خو چي در سر بتمتانه عاروسي هموتو عاروسي بود كه جوريشه ده فيلمها هم نديده بودم . .. رقص و قرص تا دَم دَم صبح دوام كد . ده اخر ، عاروس و داماد باد از خدا حافظي ده يك موتر لوكس كه جوريشه ده المان هم نديده بودم ، سوار شده و به خانه رفتن . ما هم از روي كنجكاوي مثل بسياري مهمانهاي دگه اونا ره تا خانهء شان همراهي كديم . خانه هم همتو يك خانه بود كه نگو و نپرس . از همي محفل عاروسي و دپ و دربار مالوم بود كه فاميل داماد از همو خرپولهاي ميليونر هس ...
***
نفسگل جان -خانم شيرآغا جان مامايم- كه ده يك شهر دور تر زنده گي ميكنه ، ده آخر هفتهء دگه به خانهء ما آمد و راجع به عاروسي پرس و پال كد و فاميدم كه گپ اي عاروسي شاهانه ده كل آلمان پيچيده . خو خير كل قصه ره برش گفتم ، مگرم وختي كه ده آخر ادرس و تيلفون دامادخيله ازم پرسان كد حيران شدم . به هر ترتيب بود آدرسها و نمراي تيلفونه برش پيدا كدم . او ده حالي كه بسيار خوش مالوم ميشد ، ازم تشكر كد . مگرم وختي خاستم دليل اي خوشي شه بفامم ، ده جوابم گفت :
- ده همي زوديها جواب كل سوالهايته خودت خات فاميدي ...
و چند هفته از اي گپ تير نشده بود كه شير آغا جان مامايم برم تيلفون كد و گفت كه نفسگلم ميخايه بر يكماه بر سرشتهء بعضي كارهاي بسيار مهم به شهر ما بيايه و مهمان ما باشه . البته به خاطر احترام بسياري كه به شيرآغا جان مامايم دارم ، چارناچار بايد به خوشي از نفسگل پذيرايي ميكدم .
وقتي كه نفسگل رسيد فاميديم كه انجمن كومك به مصدومين جنگ در افغانستان " كه نفسگل رياستشه داره ، ميخايه يك كنسرت خيريه ده شهر ما سرشته كنه .
نفسگل بر كنسرت يك سالون بسيار كلانه انتخاب كد . چند خوانندهء پرطرفدار هم حاضر شدن ده كنسرت ، مجاني شركت كنن . پيش از كنسرت نفسگل همراي چند نشريه و پروگرام تلويزيوني افغاني مصاحبه كد . چندهزار پوستر و دعوتنامهء رنگه هم چاپ شد.
نفس گل بر مشوره ده هر كار بر حاجي صاحب رحمت الله خان - همو كسي كه پيشتر از عاروسي بچيش بر تان قصه كدم - تيلفون ميكد و يك دو سه دفعه همرايش ملاقات هم كد .
خلاصه ده يكماهي كه نفسگل ده شهرما بود ، نه نفسگل قرار و ارام داشت و نه ما شو و روز خوده فاميده تانستيم . از سر صبح تا نصف شو دويدن دويدن بود . نام خدا تعداد داوطلبهاي كه ميخاستن ده اي كار خيريه شركت كنن ايقه زياد بود ، كه هر روز بسيت سي نفر بر ملاقات نفسگل ميامدن . و مه ده اي يكماه مثل اشپز رستورانت بايد چاشت و شو بر نفسگل و مهمانهايش نان تيار ميكدم و بابهء صابر هم مثل سكرتر و پايدو ايسو و اسو ميدويد تا اوامر نفسگله انجام بته . نفسگل ، بسيار خوشبين بود و ميگفت كه
ان شاالله پول كافي بر كومك به مصدومين جنگ جمع آوري خات شد و چون ميفاميد كه مهمان و مهمانداري و تيلفون و تيلفونبازي بسيار از اندازه تير شده ، ميگفت كه از پول اعانه هايي كه جمع خات شد ، مصارف ما ره جبران خات كد . البته كه ما هم روزهاي اول تعارف ميكديم ، اما پسان پسان كه مصرف از حد و اندازه تير شد ، وقتي نفسگل از جبران مصارف ما گپ ميزد ، دگه چيزي بر رد گپش نميگفتيم .
خو به هر ترتيب بالاخره روز كنسرت رسيد . ده سالون جاي سوزن انداختن نبود . آوازخوانها و گروههاي هنري هم سالونه پر جوش و خروش ساخته بودن . جوانها پشت ده پشت از آوازخوانها تقاضاي آهنگهاي مسته ميكدن و ميدان از رقص و قرص جوش ميخورد . وقتي كه محفل به اوج گرمي رسيد ، نطاق پس از دكلمهء چند شعر پراحساس ده بارهء كومك به وطن و هموطن و دستگيري از مصيبتزده هاي جنگ ، نفسگله معرفي و به روي ستيژ دعوت كد . ده همي وخت بود كه فاميدم نفسگل چي نطاق ماهري اس . يك ساعت كامل بي كاغذ گپ زد و ايتو گپ زد كه به چشم خود ديدم كه چند نفر زن و مرد پير به صداي بلند گريان كدن و نزديك بود خودم هم به گريان بفتم . نفسگل وقتي كه ديد تمام سالونه زير تاثير آورده از كار هاي خيريه يي كه تا به حال انجمن كومك به مصدومين جنگ در افغانستان " كده ياداوري كد و هدف تشكيل كنسرت خيريه ره تشريح داده و از هموطنهاي حاضر تقاضاي كومك كد و بالاخره پس از يك عالم توصيف از حاجي صاحب رحمت الله خان ، او ره بر صحبت دعوت كد .
حاجي صاحب رحمت الله خان پس از اي كه ده مورد ضرورت كومك به هموطنهاي محتاج صحبت كدن ، يك پاكت از جيب خود بيرون اورده و ده حالي كه به طرف صندوق اعانه اشاره ميكد به زبان كتابي گفت :
- هموطنان عزيز ، به نظر من بهتر است هركس به اندازهء توان خود يك مقدار پول به صندوق اعانه بريزد ...
حاجي صاحب پس از اي كه پاكته ده صندوق انداخت گفت :
- در عين زمان ، من پيشنهاد ميكنم تا يك كميسيون با صلاحيت از اشخاص سرشناس و معتمد هم تعيين شوند تا بر رسانيدن كومكهاي جمع آوري شده به مستحقين نظارت كنند ...
حاجي صاحب ده مورد ضرورت اي كميسيون و خورد و برد هايي كه ده گذشته از طرف بعضي اشخاص و موءسسات شده بود مفصلاً صحبت كد و ده آخر هم چند نفره به حيث اشخاص سرشناس و معتمد معرفي كد .
چند نفر هم به تاييد حاجي صاحب گپ زدن و خود حاجي صاحبه به حيث رييس كميسيون پيشنهاد كدن . ده همي وخت بود كه چند نفر دگه با تعريف از شخصيت و تجربهء نفسگل او ره به حيث رييس و چند نفره دگه ره هم به حيث عضو كميسيون معرفي كدن. خلاصه يك تعداد به طرفداري حاجي صاحب و يك تعداد دگه هم به طرفداري نفسگل صحبت كدن . ده همي وخت يكنفر ريش سفيد پشت مكرفون رفت و گفت :
- وطنداراي عزيز ، شما همه گي تان نام خدا مردم تحصيلكرده و فهميده هستين . ايجه خو موضع كدام چوكي و مقام نيس . گپ سر كار خير اس . مه به حيث يك ريشسفيد پيشنهاد ميكنم كه از هر دو گروپ سه سه نفر ده كميسيون شامل شون . چتو امتو درست نيس ؟ جوانها كه ميخاستن گپ كوتاه شوه و باز نوبت ساز و سرود و رقص و قرص برسه ، با ايتو سر و صداي اي پيشنهاده استقبال كدن كه بر هيچكس جر‏‏ات مخالفت نماند.
خو به هر ترتيب ، بالاخره حاجي صاحب و دو نفر از طرفدارهايش و نفسگل و دو نفر از طرفدارهايش به عضويت كميسيون انتخاب شدن . پس از ختم اي جنجال هم نفسگل و هم حاجي صاحب از حاضران مجلس خاستن تا هركس به اندازهء توان ، كومك خوده ده صندوق پرته. از دو سه هزار نفر يك سي - چهل نفر اي كاره كدن و بالاخره پس از اي كه چند بار دگه هم تقاضا تكرار شد و كسي از جاي خود بلند نشد ، يكي از جوانها پشت مكرفون رفت و پيشنهاد كد تا چند تا از نوجوانان دختر و پسر همراي اعضاي كميسيون صندوقه صف به صف بگردانن ، تا هر كس مجبور شوه يك اندازه كومك كنه و ده عين وقت هم ساز و اواز هم از سر گرفته شوه . اي پيشنهاد هم با استقبال بسيار پر سر و صداي جوانها روبرو شد .
خلاصه جوانها دوباره به ميدان رقص رفتن و صندوق ده بين مردم آمد . مردم هم كسي به نام سگرت كشيدن و كسي به نام گرفتن هواي تازه از سالون بيرون شدن . صفهاي دور و دراز ده برابر تشناب زنانه و مردانه تشكيل شد ، فقط كه خداي ناخاسته همه گي به پيچش و اسهال مبتلا شده باشن ...
ده آخر شو صندوقه مهر و لاك كدن ، مگرم ده آخر سر ازي كه صندوق كجا برده شوه جنجال پيش شد ، مگرم نفسگل اي دفعه به دليل اي كه رييس انجمن دعوت كننده اس و ده برابر قانون مسووليت داره برنده شد و پس از اي ده چهار طرف صندوق كاغذ سرش شد و هر عضو كميسيون كاغذها ره امضا كد ، صندوقه تسليم شد و از اعضاي كميسيون دعوت كد كه صبح به خانهء ما بياين و پس از حساب دخل و خرچ ده مورد كارهاي بعدي تصميم بگيرن .

خلاصه ، روز دگه اعضاي كميسيون ده خانهء ما جمع شدن كه صندوق اعانه ره واز كنن و سرشته كارها ره بگيرن . پيش از واز كدن صندوق ده مورد ازي كه چي كومكهاي صورت بگيره و چتو اي كومكها به افغانستان رسانده شوه بسيار بحث شد . آخر تصميم گرفتن كه كميسيون با پول نقد به افغانستان بره و ده خود محل با مطالعهء ضرورتها و امكانات ، به نيازمندها كومك شوه . مگرم وختي كه صندوق اعانه ره واز كدن ، قوارهء همه گي و به خصوص نفسگل ديدني بود . سرجمع اعانه ها به سه هزار مارك هم نميرسيد . ده بين اعانه ها چند نوت صدماركي و پنجاه ماركي و بيست سي نوت بيست ماركي هم بود ، اما زيادتر اعانه ها نوتهاي ده ماركي و سكه هاي پنج ماركي ، دو ماركي ، يك ماركي و چند تا هم سكه هاي پنجاه فينيكي و ده فينيكي بوده . ده صندوق يك پاكت سفيد هم بود . وختي كه نفسگل اي پاكته كه همه گي ميفاميدن حاجي صاحب رحمت الله خان ده صندوق انداخته بود ، واز كد ، از عصبانيت نزديك بود منفجر شوه : ده پاكت تنها يك نوت پنجاه ماركي بود و بس ...
نفسگل ده حالي كه هنوز پاكت و نوت پنجاه ماركي ره ده دست داشت ، به طرف حاجي صاحب خيره شد . حاجي صاحب كه از شرم سرخ شده بود ، گفت :
- و الله به سر شيرين همهء شما قسم كه مه يك نوت هزاري ده پاكت مانده بودم ...
نفسگل جواب داد :
- ده درون صندوق خود موش نبود كه هزار ماركي شما ره خورده باشه و تنها پنجاه ماركشه مانده باشه ...
حاجي صاحب گفت :
- حتماً ...
ده اي وخت نفسگل گپ حاجي صاحبه قطع كد و گفت :
- حاجي صاحب ، صندوق پيش چشم خلق عالم و با امضاي همه گي اعضاي محترم كميسيون مهر و لاك شد و امروز خود تان پس از معاينهء مهر و لاك صندوقه واز كدين ...
حاجي صاحب ده حالي كه مثل لبلبو سرخ شده بود و ريش نيمه فرانسويش ميلرزيد ، گپ نفسگله قطع كد و گفت :
- اما مه شاهد دارم ...
نفسگل باز ده گپ حاجي صاحب درامد و پرسان كد :
- اي شاهد تان كي اس ؟
- بچي كلانم ...
از اي گپ همه گي ره خنده گرفت ، اما كسي از روي حيا خندهء خوده قورت كد و كسي هم نتانست اي كاره كنه .
خو خلاصهء كلام پس از قيل و قال زياد ، حاجي صاحب ده حالي كه نفسك ميزد ، به زحمت زياد بكسك پيسي خوده از جيب كشيد گفت :
- شايد پيسه از پاكت افتاده باشه ... خو خير اينه صد مارك دگه هم صدقهء سر شما ...
نفسگل گفت :
- حاجي صاحب ، همه گي شاهد بودن كه سر پاكت تان شرش شده گي بود ، از پاكت شرش شده گي چتو پيسه بيرون ميفته ؟
حاجي صاحب ده حالي كه سرخ و سبز ميشد و دندانهاي خوده ميجويد ، غم غم كده گفت :
- شايد ده وختي كه پيسه ره ده پاكت مينداختم ، از سبب تاريكي پيسه از پيشم ده زمين افتاده باشه ...
نفسگل كه ساعت به ساعت عصبي تر ميشد گفت :
- حاجي صاحب ، گيريم كه درست بگويين ، باز هم به يك آدم مثل شما ، كه نام خدا يك تاجر عمده و ميليونر هستين و ده يك عاروسي زيادتر از چند صدهزار مارك مصرف ميكنين ، همو ذكات گويا هم اگه حساب كنيم ، خو بايد بيست- سي هزار مارك اعانه ميدادين ...
حاجي صاحب ده حالي كه عرق خوده همراي دسمتال بيني چرك و چملك پاك ميكد ، گفت :
- او همشيره جان ، از دل گرمت گپ ميزني ، به لحاظ خدا سر زخم دلم نمك پاش نته ، كي گفته كه مه ميليونر هستم ؟! مه هم مثل شما يك سوسيال خور هستم . پنجصدمارك ده ماه از سوسيال معاش ميگيرم ، چند مارك هم به نام رييس فاميل برم ميتن ، يك چيزي هم به خاطر ازي كه به خاطر مرض شكر پرهيزانه خور هستم برم ميتن . يك چند صد مارك هم معاش سوسيال اولادا و مادر اولادا ميشه . ده همي بيست سالي كه ده المان هستيم بر روز مبادا از همي پيسه يك چيزي سختي و سوگتي ميكديم . وختي كه جنجال عاروسي پيش آمد مجبور يك چيزي هم قرض و وام گرفتيم كه شرايط بابه و مادر عاروسه پوره كنيم و عاروسي بچيمه روبراه بسازيم . از روي خوشي خو ده عاروسي پيسه مصرف نكديم . مسالهء ننگ و ناموس بود . ها ، ده وطن، ملك و دارايي داشتيم، ميليونر بگويي ميليونر بوديم ، مگرم گرفت خدا شد . همي كه سر و ناموس خوده هم زنده بيرون كشيده تانستيم بازهم جاي شكر اس ... حالي تنها يك نام و نشان گذشته بر ما مانده ، اگه ناموس بچيمه ده خانه نمياوردم ، همي نام و نشان هم ميرفت و از خجالت پيش مردم سربلند كده نميتانستم . از براي خدا يك كمي انصاف داشته باشين...
از اي گپهاي حاجي صاحب همه گي حيران شديم و دگه كسي چيزي نگفت .
پس از تيلفون و تيلفون بازي و رفت و آمد و بالا و پايين دويدن معلوم شد كه عايد فروش تكتهاي كنسرت هم به دو هزار مارك نميرسه . ده همي وخت باز هم حاجي صاحب و نفسگل شاخ ده شاخ شده و يك پكر دعوا كدن . نفسگل ميگفت كه اگه حاجي صاحب مشورهء غلط نميداد و به چند صد نفر دعوتنامهء مجاني روان نميكد ، لااقل از پيسهء فروش تك كنسرت يك عايد مناسب به دست آمده ميتانست . مگرم حاجي صاحب ادعا داشت كه اگه همي دعوتنامه ها روان نميشد ، آدمهاي محترم و سرشناس اصلاً ده كنسرت نميامدن و ده نتيجه يك پول سياه هم اعانه جمع شده نمي تانست ...
ده همي وخت بود كه يگان تا از هنرمندها كه از جاي هاي دور دور آمده بودن ، تيلفون كده و گفتن كه كنسرته مجاني انجام دادن ، اما لااقل بايد پيسهء تكت رفت و آمد شان داده شوه ...
خلاصه اي كه پس از محاسبهء كرايهء سالون ، حق الزحمهء باديگاردها ، قيمت چاپ پوسترها ، تكتهاي و دعوتنامه ها ، مصرف هوتل و نان هنرمندها و بگير و نمان ، از سرجمع عايد چهل مارك باقي ماند و بس .
كميسيون كه پيش از واز كدن صندوق اعانه و حساب عوايد كنسرت ، ده عالم خيال سر هزار پلان و پروژه بحث كده بود ، ده آخر تصميم گرفت تا يك پيام عنواني سر منشي سازمان ملل متحد نوشته كده و با توضيح وضع افغانستان توجه سازمان ملل متحده بر كومك به مصدومين جنگ ، تقاضا كنه و يك پيام هم عنواني مصدومين جنگ نوشته شوه و به راديو بي بي سي و صداي امريكا روان شوه .
اعضاي كميسيون كه وضيعته ديدن هر كدام بر ازي كه مجلسه ترك كنه ، يك بهانه ساخته و به دگرا وكالت دادن . وختي كه همه گي رفتن ، مه هم رفتم آشپزخانه كه سرشتهء نانه بگيرم و بابهء صابر هم رفت كه صابره از مكتب بياره . ده همي وخت حاجي صاحب و نفسگل تنها ماندن . ده غياب مه حاجي صاحب چند دفعه ايجه و اوجه تيلفون كد و ده مورد كدام مصاحبه چيزي گپ زد. از آشپزخانه كه خلاص شدم ديدم كه معجزه شده و حاجي صاحب و نفسگل بسيار صميمانه گرم صحبت هستن.
يكساعت پسانتر از چند راديو ، تيلفون آمد كه ميخاستن همراي حاجي صاحب و نفسگل مصاحبه كنن . همو روز راديوي بي بي سي و صداي امريكا و راديوي فرانسه و آل اينديا راديو و ... همراي حاجي صاحب و نفسگل مصاحبه كدن . هر دوي شان ده حالي كه ده كلاي يكي دگه پر ميزدن راجع به اقداماتي كه بر كومك به مصدومين جنگ ده افغانستان رويدست دارن گپ زدن . ده راديوها گفته شد كه ده اثر ابتكار نفسگل و حمايت حاجي صاحب رحمت الله خان ، مهاجرين افغاني ده اروپا حركت بزرگي ره بر كومك به مصدومين جنگ آغاز كدن و همتور هم ده سطح بين المللي اقدامات موءثري شده تا جامعهء جهاني و به خصوص ملل متحد و كشورهاي ثروتمند كومكهاي لازمه بر مصدومين جنگ ده افغانستان برسانن .
چند روز بعد ده شهر ما آوازه شد كه ما ( يعني مه بيچاره و بابهء صابر ، كه از بي جراتي حق حلال خوده هم از كس گرفته نميتانه ) از صندوق اعانه هزارها ماركه دزدي كديم؟!... فكر ميكنم حاجي صاحب بر برات خود سر ما اي تهمت ناحقه بسته و چون هر كس هم ادعا ميكد كه يك يا چند صد مارك اعانه داده بوده ، به اي خاطر اي آوازه به فايدهء همه گي بود . به اي ترتيب تنها زحمت و مصرفهايي كه ما كده بوديم و نفسگل ده آخر يك شانزده پولشه هم مجرايي نداد ، هدر نرفت ، بلكه يك نام بده هم كمايي كديم . مگرم مه هم كه از همو وخت دختر خانه گيم خيش و قومها مره خپك زير بوريا ميگفتن ، ايتو كاري كدم كه کوفت دلم برآمد . هان بر چند نفر خپ كده گفتم كه حاجي رحمت الله ، قاچاقبر هيرويين اس . چون كه پس از عاروسي كل مدرم همرايش حسادت پيدا كدن، اي گپ ده كل المان بين افغانها پخش شد . . . حالي اگه او چند ميليون مارك هم مصرف كنه اي تاپه ره از نام خود و اولادي خود پاك كده نه خات تانست .
نميفامم راس اس يا دروغ ، مگرم مردم حالي ميگن كه حاجي ، اصلاً گل اغا نام داره و چون ده كابل نام بد داشته ايجه ده المان نام خوده تغيير داده . حتا ميگن كه اصلاً حاجی هم نيس ، بلكه وختي بر كار قاچاق به امارات رفته بود به ناحق ادعا كده كه گويا بر حج عربستان رفته بوده . ..

***

* برگرفته از شماره 14 آسمایی- مارچ 2000