تاریخ نشر: ۱۱ مارچ سال ۲۰۲۶*

فریده فریاد

فریده فریادادبیات به‌مثابه دستگاه ایدئولوژیک: بازتولید نظم پدرسالارانه در رمان «شیشک»

خوشحالم که در روزگار سیاه، چنین فرصت‌های فراهم میشود تا بیش از هر زمان دیگری همبستگی‌مان را در برابر انسان‌ستیزان نشان بدهیم. در زمانی که امکان کنش مستقیم از ما گرفته شده، همین نوشتن و همین گردهمایی‌ها شکل کوچکی از مقاومت و پاسداری از انسانیت است.

در روزگاری که افغانستان بیش از هر زمان دیگر نیازمند رساندن صدای مردمش به جهان است، خلق هر اثری در مورد زنان اقدامی ارزشمند و فرهنگی است. چنین آثاری نه‌تنها روایت‌های تاریخی و اجتماعی ما را ثبت میکند، بلکه به‌نوعی پاسداری از فرهنگ و حافظه‌ی جمعی ماست؛ حافظه‌ای که حتی ویران‌گری‌های و تعصب کور طالبان نیز قادر به نابودی آن نیست.

من با یک خوانش گذرا از رمان شیشک به چند نکته اصلی که همواره در محور تحقیقاتم قرار داشته است متوجه شدم. نویسنده در بخش‌هایی از رمان، بی‌پروا به نقد سنت‌ها و باورهای رسوب‌کرده در ذهن جمعی میپردازد و خواننده را در برابر طیفی از نظریه‌های غربی قرار میدهد. هرچند در ظاهر تنها به روان‌شناسی اشاره شده است، اما خواننده‌ی آشنا و آگاه در لایه‌های زیرین متن، ناخودآگاه به سوی دستگاه‌های نظری غرب از جمله جریان‌های فمینیستی سوق داده میشوند و نوعی تحمیل نرم و پنهان در ذهنش تداعی میگردد. این نظریه‌ها، چه بومی و چه وارداتی، گاه بدون شناخت ژرف از ساختارهای پیچیده و تاریخی جامعه‌ی شرقی بر متن و ذهن تحمیل میشوند و همین ناآگاهی، شکافی انتقادی میان جهان‌بینی شرقی و روایت غرب‌محور پدید میآورد. مواجهه نویسنده با این گفتمان‌ها، هرچند نه با زبانی پخته، در حقیقت نقدی است بر سلطه نگاه غربی و دعوتی برای تأمل دوباره در مرجعیت فکری‌ای که سال‌هاست بی‌چون‌وچرا پذیرفته شده است.

از سوی دیگر، نویسنده «زیارت» را نه به‌مثابه مکانی برای عبادت، بلکه همچون واسطه‌ای برای احضار تاریخ، گذشته و هویت بومی به کار میگیرد. قصد مقایسه ندارم، اما نمیتوان از یاد برد که صادق هدایت در بوف‌کور چگونه میان جاذبه‌های فرهنگ غرب و ارزش‌های بومی شرق تعادلی ظریف برقرار میکند و در کنار شیفتگی به جهان مدرن، هرگز از میراث بومی غافل نمیماند. در این رمان نیز «زیارت» بهانه‌ای است برای قدم‌زدن، گفت‌وگو و بازاندیشی در گذشته و اکنون؛ نه ابزاری برای بازتولید باورهای سنتی.

در همین نقطه است که نویسنده میکوشد افسانه‌های بومی را یادآوری کند، اما این تلاش هرگز به قوت و خلاقیتی که در بوف‌کور هدایت، طلسمات جواد خاوری یا آثار تقی بختیاری و حسین حیدربیگی دیده میشود، نمیرسد. در آن آثار، «افسانه‌گردانی» رخ میدهد؛ نویسندگان نه‌تنها به اشاره‌های تلمیح‌وار بسنده نمیکنند، بلکه با بهره‌گیری از بینامتنیت کریستوایی، افسانه‌ها را دگرگون میسازند و به متنی تازه و زاینده بدل میکنند؛ امری که به تحول ادبیات یاری میرساند. اما در شیشک، حضور افسانه‌ها تنها در حد اشارات گذرا و یادآوری‌های سطحی باقی میماند؛ رویکردی که نه به غنای متن میافزاید و نه خدمتی چشمگیر به ادبیات میکند.

نکته‌ی دیگر آن‌که با وجود تلاش نویسنده برای ساختن چهره‌ای مقاوم و تابوشکن از زن، روایت در بسیاری از بخش‌ها همچنان زیر سایه‌ی نگاه مردسالارانه ادبیات کلاسیک ما باقی مانده است. نام‌گذاری شخصیت زن به «شیشک» نمونه‌ی آشکار این نگاه است؛ نامی که بار معنایی خشونت، تحقیر و نوعی غیرانسانی‌سازی را با خود حمل میکند. برای زنی که قرار است ساختارهای مردسالار را درهم بشکند و در برابر هنجارهای تثبیت‌شده بایستد، چنین نامی نه‌تنها پذیرفتنی نیست، بلکه بازتولید همان نگاه مردانه‌ای است که زن را یا مطیع میخواهد و اگر تابع نشد، القابی چون «فاحشه»، «آل‌خاتون»، «شیشک»، «بی‌حیا» یا هر موجود غیرانسانی دیگر نثارش میکند. این بازتولیدها اغلب از طریق زبان و ساختارهای جامعه صورت میگیرد. چنان‌که کیت میلیت نیز ادبیات را یکی از مؤلفه‌هایی میداند که به‌عنوان ابزار قدرت به کار گرفته میشود؛ زمانی که در دست این نظام قرار میگیرد، از طریق آن فنون کنترل را میسازد و از رهگذر این کنترل، افکارش را در جامعه ماندگار میکند.

در مقابل، مرد در این رمان همچنان قهرمان سخت‌کوش، نجات‌بخش و محور امید باقی میماند؛ در حالی‌که زن، خواه‌ناخواه، در مدار او تعریف میشود. توصیف‌هایی چون «دستان مردانه اباسین» یا «زیبایی چشمگیر مردانه اباسین» (ص ۱۵۷)، بازتاب همان الگوی دیرینه‌ی قهرمان‌سازی مردانه است که قرن‌ها در ادبیات ما تکرار شده است. در مقابل، شاپیری با صفاتی چون لطافت، مهربانی و «حس زنانه» معرفی میشود؛ صفاتی که او را در چارچوب کلیشه‌های جنسیتی محصور میکند و اجازه نمیدهد شخصیت زن از مرزهای سنتی نقش‌آفرینی فراتر رود.

مورد دیگر در این رمان، تحمیل رابطه‌ی عاشقانه است. در آغاز روایت، شاپیری تمایلی به اباسین ندارد و درگیر مسائل شخصی خویش است. اما روایت به‌گونه‌ای پیش میرود که گویی حضور مرد برای کامل‌شدن داستان ضروری است. این تحمیل رابطه، بازتاب همان الگوی سنتی است که عشق را بدون قهرمان مردانه ناقص میبیند.

تکرار واژه‌ی «شیشک» در ذهن شاپیری و خواب‌های مکرر او، یادآور مفهومی است که بتی فریدان آن را «مشکلی که نام ندارد» میخواند؛ یعنی رنجی که زن تجربه میکند اما زبان و ساختار جامعه اجازه‌ی بیان آن را نمیدهد و ناخودآگاه در ذهن زن نهادینه میشود و زن نقشی را که جامعه برای او در نظر گرفته است میپذیرد، بی‌آن‌که خود از آن آگاهی داشته باشد؛ یعنی تبدیل‌شدن به زن ایده‌آل. شاپیری نیز در اواخر رمان، در گفت‌وگوی با اباسین، آرزوی مادرشدن را بیان میکند؛ یعنی آخرین هدف زن از نگاه مرد.

البته این رویکرد تنها به این رمان محدود نمیشود؛ بسیاری از نویسندگان مرد در آثارشان زن را در چهارچوب تنگ خانه تصویر کرده‌اند و گویی نمیخواهند او را از حصار فضای خصوصی به عرصه‌ی عمومی رها کنند. در مقابل، رمان‌نویسان زن اغلب رؤیای آزادی، حرکت و حضور اجتماعی را بازتاب داده‌اند و زن را در نسبت با جهان بیرون تعریف کرده‌اند. برای نمونه، در سقاها یا بادبادک‌باز، زن افغانستانی حتی در بستر جامعه‌ی غرب جایی که آزادی نسبی برای زنان وجود دارد همچنان در محدوده‌ی خانه محصور میماند و از امکان کنشگری مستقل بی‌بهره است.

نکته‌ی دیگر آن‌که نویسنده در بسیاری از بخش‌های این رمان، خواننده را دست‌کم میگیرد؛ برخی مسائل بدیهی را دوباره توضیح میدهد و این تکرار، از ریتم روایت میکاهد. افزون بر این، میان توضیح واژه‌های عامیانه و استفاده از زبان معیار نیز تعادلی سنجیده برقرار نشده است؛ گاه توضیح‌ها بیش از حد ساده‌سازی شده‌اند و گاه واژگان بومی بدون پیوند طبیعی با بافت زبانی متن رها شده‌اند. این ناهماهنگی زبانی، نه‌تنها به روانی روایت آسیب میزند، بلکه نشان میدهد نویسنده هنوز به زبانی یک‌دست و پخته دست نیافته است.

ارزیابی ا ز این نقد

* این سخنرانی به تاریخ  ۲۱ فبروی سال ۲۰۲۶ در محفل رونمای رمان ایراد شده بود .