تاریخ نشر: ۱۱ مارچ سال ۲۰۲۶*

متن سخنرانی  سرمحقق دوکتور عبدالغفور لیوال

در محفل رونمایی رومان شیشک

 

پیوند عجیب «شیشک» با اسطوره‌های کهن، عرفان و تاریخ

عبلغفور لېوالرومان «شیشک» پیوندی عمیق میان اسطوره‌ها، عرفان، حافظهٔ تاریخی و تخیل ادبی ایجاد میکند. این رومان در فضایی حرکت میکند که در آن واقعیت و تجربهٔ ماورایی با هم گره میخورند. نویسنده با بهره‌گیری از نشانه‌های اسطوره‌های کهن، مفاهیم بودایی، اساطیر نورستانی و عرفان اسلامی، دنیایی را خلق کرده است که هم ریشه در تاریخ دارد و هم رنگ اثیری. همین ویژه‌گی باعث شده تا نویسنده سبک این اثر خود را «ریالیزم اثیری» بنامد.

«گیلگمش»، قدیمی‌ترین اسطورهٔ نوشته‌شدهٔ بشریت که حدود ۲۸۰۰ سال پیش از میلاد نگاشته شده، شرط عبور از وحشت به انسانیت را در پیوند با جنس مخالف ذکر میکند. در گیلگمش، «انکیدو» که موجودی وحشی است و با حیوانات جنگلی زنده‌گی میکند، پس از شش شبانه‌روز عشق‌ورزی و هم‌آغوشی با «شمهات» (زن مقدس معبد اوروک)، به انسانی متفاوت بدل میشود؛ از آن وحشت جنگلی بیرون می‌آید و توانایی آن را مییابد که به اوروک برود، با گیلگمش پادشاه مبارزه کند و در نهایت به دوست نزدیک او تبدیل شود.

در «شیشک» نیز ما با موجود وحشت‌زده‌یی روبرو هستیم که در آغاز به حیث یک چهرهٔ افسانه‌یی، ترسناک و غیرعادی ظاهر میشود. او واقعاً یک «شیشک» است، در غارهای کوه زنده‌گی میکند و پنهانی از باغ‌ها میوه میخورد. اما عشق «اباسین» او را دوباره به سوی دنیای انسانی برمیگرداند و به کرکتر مرکزی و جدی داستان بدل میسازد. عشق اباسین، شیشک را به پری بدل میکند؛ درست همان‌گونه که عشق به شمهات، انکیدو را به هم‌راه گیلگمش تبدیل کرد. در اینجا نیز عبور از «دیگری» و پیوند با جنس مخالف، نماد تغییر از وحشت تا انسانیت است. 

 خواب، اسطوره و ساختار فضای اثیری

در این رومان، خواب‌ها، کرکترهای اساطیری و حوادث نامریی تنها عناصر فرعی نیستند، بلکه به حیث قدرت سرنوشت‌ساز حضور دارند. بودا، یمرا، اساطیر نورستانی و مفهوم «چشم سوم» همه‌گی بر مسیر داستان اثر میگذارند.

در بخشی از داستان میخوانیم که «شاپیری» مادر خود و مادر اباسین را یکجا در خواب میبیند؛ عجیب این است که هر دو مادر در پیشانی خود چشم سوم دارند. این چشم سوم چیست؟

در هندویزم هفت «چاکرا»ی بدن را میشناسیم که ششمین آن در کنار دو چشم دیگر، در پیشانی قرار دارد و به نام چشم سوم یاد میشود. نام اصلی این چشم سوم «آجنا» (Ājñā) است که در رسم‌الخط سانسکریت به شکلआज्ञा   نوشته میشود و معنای آن به «امر» یا «ادراک» نزدیک است.

بر اساس فلسفهٔ روحانی هندو، این چاکرا در میان پیشانی و بین دو ابرو موقعیت دارد. باور بر این است که این چاکرا با بخشی از مغز در ارتباط است و میتواند از طریق مراقبه (مدیتیشن)، یوگا و سایر تمرین‌های روحانی تقویت شود. همان‌گونه که عضلات بدن با تمرین فیزیکی قوی میشوند، این چاکرا نیز با تمرین‌های روحانی نیرومند میگردد.

طبق باور هندویزم، «آجنا چاکرا» نماینده‌گی از ضمیر ناخودآگاه (لاشعور) میکند و نشان‌دهندهٔ رابطهٔ مستقیم میان انسان و «برهمن» (حقیقت مطلق الهی) است. تصور میشود که اگرچه دو چشم عادی جهان فیزیکی را میبینند، اما چشم سوم به انسان توانایی فهم عمیق، بصیرت و حتی دیدن آینده را میبخشد.

همچنان گفته میشود که چاکرای چشم سوم، انسان را به شهود (Intuition) متصل میکند، زمینهٔ ارتباط با انرژی کاینات را فراهم میسازد و میتواند در درک پیام‌های مربوط به گذشته و آینده کومک کند. این چاکرا نماد دانش، درک، دید روحانی و رهنمایی داخلی پنداشته میشود. در رومان شیشک، هر دو مادر به کمک چشم سوم خود، آیندهٔ شاپیری را پیش‌بینی میکنند و به او اطمینان میدهند.

در این رومان، زمان نیز معنای عادی خود را از دست میدهد؛ گذشته، حال و آینده با هم می‌آمیزند. زمان به «حافظه»، «حضور» و «انتظار» بدل میشود. آن دختر باستان‌شناس جوانی که هنوز زاده نشده اما در قصه حضور دارد، مثال واضحی از همین زمانِ شکسته است. همین شکستن زمان است که رومان را از ریالیزم خشک بیرون آورده و به آن جنبهٔ اثیری میدهد. منتقدانی که در این رومان به دنبال یک زمان تاریخی مشخص میگردند و میخواهند حوادث را بر اساس تسلسل زمانی و منطق کالبدشکافی کنند، از این منظر به نتیجه‌یی نخواهند رسید.

 بودیزم، دوکهه و فلسفهٔ رنج

یک لایهٔ مهم فلسفی رومان با مفاهیم بودایی گره خورده است. در بودیزم، «دوکهه» به حقیقتِ رنج گفته میشود. زنده‌گی سرشار از رنج است. شیشک در آغاز در غار زنده‌گی میکند، گرسنه است، بیمار است و شکنجه شده است؛ این‌ها همه حالت‌هایی از رنج هستند که مفهوم «دوکهه» را تمثیل میکنند.

بودیزم چهار حقیقت مقدس را ارایه میکند:

۱. حقیقت رنج.

۲. حقیقت عامل رنج (خواهشات نفسانی و وابسته‌گی).

۳. امکان پایان رنج.

۴. راه به پایان رساندن رنج.

این چهار حقیقت راه را برای پذیرش هشت اصل هموار میسازند:

دیدگاه درست، اندیشهٔ درست، گفتار درست، کردار درست، معیشت درست، تلاش درست، خودآگاهی درست و تمرکز درست.

در رومان، آن هشت نفری که با لباس‌های خاص دروازهٔ معبد «هده» را باز میکنند، نمادهای همین حقیقت‌های هشت‌گانه هستند. شیشک با سپری کردن همین مرحله‌ها به روشنایی میرسد.

 اساطیر نورستانی و یمرا

حضور «یمرا» در رومان، پیوند عمیقی را با اساطیر کهن نورستانی افغانستان نشان میدهد. یمرا یکی از خدا‌گونه (رب‌النوع) ‌های مهم نورستان بود و یادآوری از او بیانگر این است که نویسنده تنها با تکیه بر تخیل ادبی پیش نمیرود، بلکه میخواهد با کومک برخی شخصیت‌های ماورأ‌الطبیعه از حافظهٔ جمعی تاریخی، حوادث را چنان دگرگون کند که تصور خواننده ناگهان تغییر یابد؛ فرمالیست‌های روسی به این کار «آشنایی‌زدایی» (Defamiliarization) میگویند. رومان ما را از فضای طبیعت آشنا به کومک تخیل اثیری با اسطوره روبه‌رو میکند. در اینجا این اسطوره‌ها هستند که مسیر حوادث را تعیین میکنند؛ مسیری که هم از تصور ما و هم از تصور نویسنده فراتر است. این بخش در حافظهٔ ناخودآگاه‌جمعی ما وجود دارد، اما روند تداعی دوبارهٔ آن نیازمند پیوند هنری است که در این رومان به موفقیت انجام شده است.

 سامسارا (چرخهٔ درد و رنج)

مفهوم سامسارا یا تکرار رنج، ظهور دوبارهٔ شخصیت‌ها و شکل تکرارپذیر خیر و شر، همه‌گی نماینده‌گی از فلسفهٔ دورانی هستی میکنند. در بودیزم به این چرخه یا دوران تمام‌نشدنی درد و رنج، در زبان سانسکریت   संसार «سامسارا» (Samsara) میگویند.

سامسارا (تناسخ) دوران تکرار شوندهٔ زنده‌گی و مرگ است که موجودات در آن پی در پی زاده میشوند، زنده‌گی میکنند، رنج میکشند، میمیرند و باز متولد میشوند. این دوران سرشار از رنج دانسته میشود. این رنج تکرار شونده را «دوکهه» (Dukkha) مینامند که ریشه در بی‌خبری، هوس و کینه و خشم دارد.

در رومان شیشک نیز حضور واضح تناسخ را میبینیم؛ «شاپیرال»، «ښاپیرون»، «ښاپیرا» و «شاپیری» از چندین نسل به این‌سو می‌آیند، درد و رنج میکشند، میجنگند و به قهرمان رومان (شاپیری) میرسند. حتی در رومان تجسم دخترِ زاده‌نشدهٔ پشاپیری را میبینیم که باستان‌شناس است و به گونهٔ شهودی به پشاپیری گفته میشود که پس از تو، «ښاپیرال» دیگری در راه است. همین چرخه را در کرکترهای مردانه نیز میبینیم؛ از پیر بابا گرفته تا مامای پری و حتی اباسین، تکرار دوبارهٔ یک شخصیت مردانهٔ کامل را مشاهده میکنیم.

 عرفان اسلامی؛ عشق به مثابهٔ سلوک

در این رومان نشانه‌های عرفان اسلامی نیز آشکار است. عشق اباسین تنها یک عشق عادی انسانی نیست، بلکه تلاشی سلوکی برای یافتن حقیقت است. همان‌گونه که صوفی در جست‌وجوی حق از مرحله‌های مختلف میگذرد، اباسین نیز با یافتن شیشک در جست‌وجوی هویت گم‌شدهٔ خویش است.

از نظر عرفان، هر چیزی که از اصل خود دور بماند، برای بازگشت به آن تلاش میکند؛ به قول مولانا بلخی:

 هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

 باز جوید روزگار وصل خویش

 

شیشک که در آغاز موجودی ترسناک به نظر میرسد، به برکت عشق به چهره‌ای مقدس و انسانی بدل میشود. این همان اصل عرفانی است که میگوید عشق میتواند از بد‌رنگی و تاریکی، زیبایی بیافریند.

 تاریخ، هویت و هنر ادبی

یادآوری از کاپیسا، هده، نورستان و سایر مناطق تاریخی تنها بیان جغرافیا نیست، بلکه باززنده‌سازی هویت تاریخی است. نویسنده تلاش کرده نشان دهد که هویت ما حاصل تلاقی راه‌های تمدنی مختلف است؛ از بودیزم تا عرفان اسلامی.

رومان با زبان هنری نگاشته شده است. تشبیه‌ها، استعاره‌ها و فضای اثیری، خواننده را از واقعیت به جهانی دیگر میبرد. در اینجا تصادف نیست؛ هر چیز بخشی از یک تصویر بزرگ است. این تصویر بزرگ نیز یک تصویرگر واحد دارد که حضور قدرتمندش را در طول حوادث رومان، پشت سر تمام رویدادها و شخصیت‌ها میتوان یافت.

«شیشک» داستان سفر انسان است: از وحشت تا انسانیت، از رنج تا روشنایی و از جدایی تا پیوند. این رومان نشان میدهد که اسطوره، عرفان و تاریخ از یکدیگر جدا نیستند، بلکه حلقه‌های به‌هم‌پیوسته در حافظهٔ فرهنگی ما میباشند. عشق، شناختِ یافتن و بازگشت به اصل، سه ستونی هستند که رهایی واقعی انسان (نیروانا) بر آن‌ها استوار است. همین ویژه‌گی است که «شیشک» را از یک داستان عادی فراتر میبرد و آن را در سطح «ریالیزم اثیری» به یک اثر عمیق فکری و هنری بدل میسازد. 

 

*  این سخنرانی  به زبان به تاریخ  ۲۱ فبروی سال ۲۰۲۶ در محفل رونمای رمان ایراد شده است. متن دری ترجمه  هوش مصنوعی است. در صورت وجود فاصله ، متن پشتو مرجع شمرده میشود.