27.04.2021

سرنوشت ثوری - من بخش سوم

 

کار در پما (انستیتوت مرکزی پروژه سازی)

در بخش گذشته در مورد تقرر و برکناری انقلاب ام در پروژهٔ‌ انکشاف وادی ننگرهار نوشتم- تقرری که حاصل یک تصادف بود و برطرفیی که در پی حوادث فرقهٔ‌۱۱ صورت گرفت.

پس از برطرفی انقلابی از کار در ننگرهار، یکی - دو ماهی در کابل بیکار و در خانه بودم. و اما،‌ چون این خانه نشینی میتوانست سبب ایجاد شک و شبهات خطرآفرین شود، دوستم حمید احمد یعقوبی نظر داد که بهتر است تا در پما (انستیتوت مرکزی پروژه سازی) شامل کار شوم. کار در پما آرزویم بود و به همین جهت هم ابراز توافق کردم. حمید احمد یعقوبی از طرقی که مناسب میدانست موضوع را آقای دکتور عبدالله علی رییس تعمیرات و آقای دکتور عبدالله برشنا رییس عمومی پما نیز رسانید. خوب طبق معمول باید عریضه یی برای شمول به کار مینوشتم و موافقه تبدیلی ام از مربوطات وزارت زراعت به پما را نیز دریافت میکردم.

من ترجیح دادم تا برای کسب موافقهٔ‌ تبدیلی مستقیمآً‌ به پوهنمل گلداد خان که رییس عمومی پروژهٔ انکشاف وادی ننگرهار بود مراجعه کنم. وقتی داخل دفترش شدم، پس از تعارفات معمول ورقهٔ مربوط را روی میز ایشان گذاشتم. پوهنمل گلداد خان،‌ اصلاً‌در روی مسأله برطرفی من تماس نه گرفت و تنها به شعبات مربوط هدایت داد تا از باقیداری و عدم باقیداری من معلومات بدهند. باز هم مانند روز اول شروع کارم با یکی از دمترک های پروژه خود را به دفتر آمریت ساختمان و استحصالات رسانیدم. وقتی وارد دفتر آمریت شدم، ‌آن جا یکی از فارغان پولیتخنیک که چند ماهی زیر دست من کار کرده بود، ‌نشسته بود. او بدون رعایت آداب معمول هنگام ورودم از جای خود تکان نخورد. سلام و علیک سرد و بدون دست دادن میان ما رد و بدل شد. او از جانب خود به شعبات مربوط آمریت هدایت داد تا مطابق امر ریاست پروژه عمل کنند. مدیریت هایی را که در مرکز آمریت بودند،‌ گشتم و باید به مدیرت نجاری هم میرفتم. در این هنگام با سرگی آگانسیان سرانجینیر آمریت بر خوردم. پس از تعارفات معمول او در مورد این که چرا آمده ام و کجا میروم،‌ از من معلومات خواست. من هم کوتاه قضیه را برایش گفتم. او یک دشنام غلیظ رایج روسی را عنوانی مسوولان امور پروژه بر زبان راند و اصرار ورزید تا مرا با موتر خود، به فابریکه نجاری و جاهای دیگر برساند. در نتیجهٔ‌لطف آگانسیان، توانستم به همه جاهایی که لازم بود بروم و همان روزه روز کار دریافت موافقه به پایان برسد و دوباره به طرف کابل حرکت کنم.

تقرر در پما رسیدن به آرزویی که ...دولت مستعجل بود

تقررم در ریاست پما بدون کدام جنجال عملی شد و به حیث مهندس طراح در گروه هفتم مهندسی شامل کار شدم. این چیز بود که برایش سال ها درسخوانده و خون دل خورده بودم و آن را میخواستم- این که به حیث مهندس کار کنم. در طول مدت کارم چندین پروژه را طراحی کردم که یکی از آن ها همین تعمیر کنونی ستره محکمه است- تعمیری که آن زمان اصلاً برای ریاست د افغانستان د تیلو ملی موسسه، ‌طراحی شده بود. به رغم آن که روزگار در کابل هم گاوی بود، اما فضای کاری در پما،‌ فضای بسیار سازنده بود.

من از همان روزهای نخست احساس کردم که هم آقای عبدالله علی و هم آقای برشنا از نظر مسلکی بر توانایی من حساب میکنند. خوب پروژه هایی که برای من برای طراحی میدادند، گواه روشن این اعتماد بود- از جمله مثلاً: طراحی ساختمان سفارت و اقامتگاه سفیر افغانستان در سوفیه؛ ساختمان ریاست د تیلو ملی مؤسسه؛ یکی از ساختمان های اداری ریاست امنیت ملی؛ آسایشگاه مرستون کابل؛ نماینده گی از پما در جلسهٔ مشترک مسوولین رادیو تلویزون ملی،‌ کارشناسان جاپانی و وزارت فواید عامه روی پروژهٔ ساختن برج ریلی برنامهٔ ‌تلویزون ملی بر فراز قله شمشاد و ...

در مدتی که در پما کار کردم همه پروژه ها عاجل و مستلزم اضافه کاری بودند. و اما در تفاوت از ننگرهار که اضافه کاری دایمی بی معاش داشتم، از اضافه کاری در پما خودم و گروه همکارانم معاش اضافه کاری دریافت میکردیم.

آقای دکتور عبدالله علی که انجینیر بودند،‌ با مسایل مربوط به طراحی مهندسی کار و غرض نه داشتند. و اما،‌ آقای دکتور عبدالله برشنا گاهگاه برای دیدن کارها به اتاق کار تشریف می آوردند. من از زمان محصلی عادت داشتم که نیم کار طراحی را با چشمان بسته و در دنیای تخیل انجام بدهم. در پما نیز با همین عادت کار میکردم- روی کوچ مینشستم؛ پایاهایم را روی میز میگذاشتم و چشمانم را میبستم و در دنیای تخیل طراحی میکردم. دو-سه بار در چنین حالتی بودم که آقای برشنا برای دیدن کارم آمدند. وقتی میدانستم که رییس عمومی آمده است، با تأنی از جا بر میخاستم.

آقای برشنا از برای رفتن پشت میز گرفته تا هر گام اجازه میخواستند: اجازه است کار تان را ببینم؛ اجازه است تا در این مورد نظر خود را برای تان بگویم؛ اجازه است یک پارچه کاغذ ترس داشته باشم؛ اجازه است...

و این ادب و نرمش آقای برشنا تا امروز در ذهنم باقی مانده است. در این میان از آن تأنی در برخاستن از جا برای استقبال از آقای برشنا امروز احساس خجالت میکنم.

آقای برشنا را پس از مهاجرت به آلمان نیز باری در شهر محل اقامت ایشان ملاقات کردم. به ایشان قبلاً وعده کرده بودم تا برای تهیه گزارش برای آسمایی و نیز یکی از تلویزیون های افغانی، در مراسم افتتاح نمایشگاه آثار نقاشی استاد عبدالغفور برشنا در کارلسروهه اشتراک کنم. تصادف آن ساعتی که باید حرکت میکردم، تب شدیدی عاید حالم شد. و اما،‌ انتی بیوتیک و دوای مسکن گرفته و عرق کرده رفتم به دیدار آقای برشنا تا حق لطفی را که در مورد من روا داشته بودند، ادا بکنم. در آن جا بود که دانستم مادر آقای عبدالله برشنا آلمانی تبار بوده است. سخنانی که آقای برشنا در مورد وفات مادر خود گفتند تا امروز در ذهنم نقش بسته است: او در دنیای مهاجرت در آلمان وفات یافت و در همین جا در سرزمین والدین خود دفن شد. در ضمن با دکتور زهرا برشنا دختر دکتور عبدالله برشنا نیز از برکت همین محفل آشنا شدم. آن وقت تازه امارت طالبان در کابل برپا شده بود. زهرا برشنا در پاسخ به پرسش من گفت که هر زمانی برای کار در افغانستان زمینه مساعد گردد وی برای خدمت به وطن به افغانستان خواهد رفت. و پس از سقوط طالبان هم او و هم پدرش برای خدمت به افغانستان رفتند.

بار دوم آقای عبدالله برشنا را در محفل پنجمین سال نشرات آسمایی همراه با خانواده اش در فرانکفورت دیدم. و دیدم که پسرش همچون پدر بزرگش در نواختن آلات موسیقی دست توانا دارد.

دکتور عبدالله علی نیز برازنده گی های خودش را داشت- و کاکه گی و عیاری از خصوصیاتش بود.

مناسباتم با همکاران را در پما سه عزیزی که از قبل آنان را میشناختم، سهولت بخشید:

- همصنفی دوران مکتب و رفیقم حمید احمد یعقوبی که در مدیریت انجینیری کار میکرد و با بسیاری از انجینیران و کارمندان پما مناسبات دوستانه داشت.

- پسر خاله ام ببرک ارسلا که در رشتهٔ‌مهندسی از فاکولتهٔ ‌انجینیری فارغ شده بود و طبعاً با فارغان دیگر انجینیری شناخته و رفیق بود.

- نصیر احمد فدایی که در منطقهٔ‌ما زنده گی میکرد و از این بابت با هم آشنا و رفیق بودیم.

خوب از کانال های زیر زمینی نیز به گمانم بیشتر همکاران انستتیوت در مورد من اطلاعاتی کسب کرده بودند. این را از آن جهت میگویم که باری قاسم جان نوابی به من گفت که از او خواسته اند برای نظارت و مراقبت از کار یک ساختمان به قندهار برود. او از من مشوره خواست که برود و یا نه رود. من آن وقت این مشوره را عادی تلقی کردم و بی آن که بدانم به او نظری دادم که سبب شد جانش از خطر برهد. وقتی او در قندهار بود، آن هستهٔ مخفی تشکیلاتی که وی عضویت آن را داشت، توسط اکسا کشف و اعضای آن دستگیر شدند و اما قاسم جان از این حادثه جان سالم به در برد. او گاهی که میخواست زودتر از موقع معینه رخصت شود، این را بهانه می آورد که به خوردن کله و پاچه دعوت است. پسانتر های فهمیدم که کله و پاچه خوردن برای وی نام مستعار فعالیت های مخفی سیاسی بود. روابط من با قاسم جان نوابی پس از آن که وی از پما رفت و در کارهای دیگری مصروف شد، نیز پابرجا ماند. او آدم عیار و کاکه بود و است. مثلاً یک بار کسی که میخواست به پیشاور برود و میترسید در راه دستگیر نه شود، از من کومک خواست. و من وی را به دست قاسم جان نوابی سپردم و پسان ها خبر شدم که از برکت وی بدون مواجه شدن با خطر به مقصد رسیده بود.

ظریف جان که او هم در گروه هفتم به حیث درافتمن کار میکرد، آدم جانانه یی بود. او در آن وقت هایی که اول در پما شامل کار شدم، منشی سازمان اولیهٔ ‌حزبی نیز بود. از برکت او پس از حوادث سه حوت،‌ جان یک گروه از همکاران پما از خطر نجات یافت. پس از آن حوادث باری او به نزدم آمد و گفت که کسانی از ریاست خاد برای بردن یک عده از دوستان من آمده اند. این عده دوستان شخصی من بودند و در زمان جوانی و تحصیل تمایلات خاص سیاسی داشتند. این که آیا پسانترها نیز در همان خط مانده بودند و یا خیر،‌ چیزی نه میدانم؛ و اما این را میدانم که انجینیران لایق و کارکن بودند. به هر رو، ‌من به ظریف جان گفتم به ماموران خاد بگوید که اگر حتا یک تن از انجینیران و یا کارمندان پما، دستگیر شود، در این صورت به فردایش نیم انجینیران و کارمندان خود را ناگزیر از ترک وطن خواهند یافت و این یک ضایعهٔ ‌کلان خواهد بود. هم خانهٔ‌ ظریف جان آباد که این گپ مرا همین گونه رسانیده بود و هم خانهٔ‌آن ماموران آباد که به آن گپ اعتنا قایل شده بودند.

ظریف جان چند سال پستر مسوول امنیتی ناحیهٔ‌ پنجم شهر شد. در آن جا هم لطف وی در مورد من جان پدرم را نجات داد. ماموران امنیتی در دارالمعلمین کابل چندین بار در مورد تبلیغات ضد حزبی و ضد دولتی از سوی پدرم، گزارش هایی داده بودند که ظریف جان همه را در باطله دانی انداخته بود. وقتی میزان این شکایات و راپور ها زیاد شد،‌ ظریف جان باری موضوع را با من در میان نهاد تا به گفتهٔ‌خودش به کاکایش بگوییم . و من، به وی گفتم یک روزی خودت بیا و این مسأله را به کاکایت بگو. خوب او آمد و گفت و اما باز هم فایده نه کرد. بالاخره گپ از طریق کانال های حزبی تا به کمیته مرکزی حزب رسید. از آن جا آقای حسین اکبر را که کارمند کمیته مرکزی بود وظیفه داده بودند تا به دارالمعلمین برود و مسأله را بررسی کند. و وقتی آقای اکبر در دارالمعلمین فهمیده بود که این استاد،‌ پدر من است یک گوشتابی ادبی به شاکیان داده بود. و اما،‌ او هم روز دیگر قضیه را با من در میان نهاد تا به گفتهٔ خودش مسأله را با کاکایش در میان بگذارم. به او هم گفتم تا خودش بیاید به خانهٔ‌ما و مسأله را به کاکایش بگوید. او هم آمد و گفت، ‌و اما گمان نه کنم که باز هم آن گفتن فایده یی کرده باشد.

همکار دیگرم سمیع صمدی که او نیز عضو گروه هفتم مهندسی بود، درافت بخش بیشتر کارهای طراحی مرا بر عهده داشت. انصافاً‌ او درافتمن بسیار خوبی بود و آدم جانانه یی نیز است. با او تا امروز نیز تماس دارم و دو سه بار هم در آلمان با هم دید و بازدید داشتیم. در تنظیم برخی مسایل مربوط به تدفین و فاتحه و روز چهلم وفات پدرم، او برادرانه در کنارم ایستاد که تا عمر باشد از این بابت از او ممنون و مدیونم. در همین آلمان بود که دانستم واسع جان صمدی رییس هوتل انترکانتیننتال که در هنگام تأسیس انجمن ملی معلولین و معیوبین و نیز در پذیرایی برخی مهمانان خارجی انجمن و محافل جمعآوری اعانه از خارجی های مقیم کابل برای کومک به معلولین همکاری وافر و لطف بسیاری کرده بودند، برادر همین صمدی خود ما است.

در این جا از میان همکاران پما باید از حاجی صاحب اوژن هم یاد کنم. کار امور دیزاین انجینیری بخش بیشتر پروژه هایی را که من طراحی کرده بودم، آقای انجینیر نجیب اوژن بر عهده داشتند. از جمله آن ساختمان ها یکی هم تعمیر ستره محکمه است که اصلاً آن را برای ریاست د تیلو ملی مؤسسه دیزان کرده بودم و پس از تکمیل ساختمان به ستره محکمه داده شد. من و ایشان به علاوهٔ‌ مناسبات کاری در یک حلقه دوستان شخصی همکاران پما نیز بودیم که گاهگاه با هم محافلی میداشتند. همچنان، چون در یک منطقه شهر زنده گی میکردیم، رفت و آمد ما نیز در یک موتر میبود.

آخرین کارم در پما در سال ۱۹۸۰ترمیم تعمیری بود که قرار بود وزیر مالیه حکومت نو آقای عبدالوکیل در آن اقامت کند. وقتی بار اول برای دیدن آن تعمیر رفتم مردی مسنی هم آن جا بود که فرمایشات زیادی داد. وقتی پرسیدم که جناب ایشان کیست که این همه فرمایش میدهند، ‌دانستم که وی پدر وزیر است. با فهمیدن این نکته و پیشبینی احتمالات بعدی تصمیم گرفتم به دیدن شخص وزیر بروم. خوب راستش بدون انتظار زیاد توانستنم وزیر را ببینم و پس از گزارش مختصر در مورد تعمیر و اشارهٔ تلویحی به آن فرمایشاتی که پدر وزیر داشتند، از وی مستقیم پرسیدم که آیا در مورد آن ترمیماتی که باید در این خانه انجام شوند، فرمایشی دارند و یا خیر؛ فشردهٔ‌ جواب روشن وزیر این بود : این خانه شخصی من نیست؛ من هیچ فرمایش شخصی نه دارم؛ شما خود دانید و کار تان و هیچکسی هم حق نه دارد از نام من به شما فرمایشی بدهد.

پما تا امروز نیز در ذهن من به حیث یکی از بهترین دوره های زنده گی کاری ام ثبت است.

در این جا نه میتوانم از یکایک همکاران پما نام ببرم؛ و اما، ‌بلا استثنأ از همهٔ‌شان خاطرهٔ‌نیک دارم - کسانی که زنده اند عمر شان دراز، پر از تندرستی، خوشبختی کامیابی و سربلندی باد و کسانی که چون ببرک ارسلا به ابدیت پیوسته اند، روان شان شاد و آسوده باد!

همچنان باید بگویم که هنگام کار در پما با شماری از انجینیران و کارمندان دیگر وزارت فواید عامه نیز آشنا شدم که از هر کدام شان خاطرات نیکی دارم.

در سال ۱۹۸۰ بود که به خدمت مکلفیت عسکری،‌ جلب شدم. پس از ختم دورهٔ‌مکلفیت و دو دوره اضافه خدمت وقتی ترخیص شدم، باز میخواستم به پما برگردم و به حیث مهندس کار کنم. و اما در مورد دورهٔ‌ عسکری و این که چه چیزی سبب شد تا پس از ختم عسکری دورهٔ ‌عسکری در وزارت امور خارجه مقرر شدم ، در نوبت دیگر خواهم نوشت.

یادواره های قبلی ام را میتوانید این جا بخوانید: