20.03.2010

حمید عبیدی

ملاقات با استاد برهان الدین ربانی- یادواره

بار آخر، من در زمان استاد برهان الدین ربانی برای ملاقات با ایشان به ارگ دعوت شدم. پیش از آن دوبار به درون* ارگ رفته بودم - یک بار به حیث مهندس در سال ۱۹۸۰ برای بررسی وضعیت تعمیرات ارگ و تثبیت نیازهای ترمیماتی آن ها؛ بار دوم هم برای اشتراک در یک جلسه که آن هم به گمانم در همان سال یا سال پستر از آن بود. درون ارگ برای آن نوشتم که چند سالی دفتر کارم در قصر ستور که در عقب ارگ بود و سپس هم تعمیر مقابل ارگ، قرار داشت.

این بار میخواهم در مورد آن چه که به ارتباط به ملاقات با مرحوم استاد ربانی اتفاق افتاد و شاعد عینی اش بودم، بنویسم. خوب در مورد این که چند بار دیگر پیش از آن و پس از آن از سوی کدام زمامداران افغانستان، برای ملاقات به ارگ دعوت شدم و اما، نه رفتم، ‌در یک فرصت دیگر خواهم نوشت. آن سه ملاقاتی را که با داکتر نجیب الله داشتم و در بارهٔ ‌شان قبلاً نوشته ام، در همین عمارت پیشروی ارگ که آن زمان دفتر ریاست جمهوری در همان جا قرار داشت، انجام گرفته بود.

وقتی استاد ربانی کار خود را به حیث رییس دولت اسلامی آغاز کردند، تیلفونی آمد برایم از ریاست دولت با این خبر که برای ملاقات با استاد ربانی دعوت شده ام. چون موتر رییس انجمن ملی معلولین افغانستان را در همان روز نخست تشریف آوری خویش مجاهدین صاحبان به غنیمت گرفتند( پیش از پیروزی جهاد در همچو موارد اصطلاح دزدیدند به کار برده میشد) و موتر سکرتر جنرال انجمن را نیز یکی از قومندان صاحبانی که لطف کرده دفتر مرکزی انجمن تصاحب فرموده بودند، غنیمت گرفته بودند، لذا من از رییس پروژه کاریاری انجمن خواهش کردم تا فردا ما را با موتر رسمی پروژه به محل ملاقات برساند. پروژه کاریاری در چهارچوب انجمن و به کومک سازمان ملل متحد، فعالیت میکرد و رییس آن نیز همراه با آقای جان فیسک سرمشار تخنیکی پروژه از موتر دارای نمبر پلیت سازمان ملل استفاده میکرد.

رفتن با موتر دارای نمبرپلیت ملل متحد این فایده را داشت که بی تالاشی و مالاشی و با پذیرش احترامات پوسته های کنترولی جهادی و مهادی (نو پیوسته گان به جهادیان) ، رأساً رسیدیم در برابر تعمیر پیشروی ارگ. آن جا چندین تن دیگر از مدعوین و نیز کسی که پسانتر دانستم رییس دفتر جناب استاد ربانی اند، ایستاده بودند.

خوب پس از احوال پرسی ها و انتظارها بالاخره حرکت کردیم به طرف محل ملاقات در قصر دلکشا. ورودی قصر ، از بیرون محوطهٔ‌ ارگ از درب فرعیی بود آن هم به سوی جادهٔ ‌پیش روی ارگ باز میشد.

خوب پادارها پیشاپیش میرفتند و من ویلچیر سوار همراه با عبدالعزیز سکرتر جنرال انجمن که از برکت پروتیز در پاهایش میتوانست پیاده و با اتکای مختصر به عصا راه برود، در عقب شان و چند پادار همکار انجمن- آقای نایب معاون روابط ملی، آقای حسین رییس شورای کابل و داکتر نذیر گل رییس پروژهٔ کاریاری - به احترام ما یا در کنار و یا هم در عقب ما در راه بودند. در آن روزگار گرچه همه چیز سرنگون و یا بخت نگون و کج نگون شده بود، ‌و اما صد سپاس و آفرین بر همکارانم که در برابر رییس مفت شدهٔ‌ شان همان گونه رفتار مینمودند که پیش از مصاب شدن زمانه با جنون مرکب گاوی.

وقتی به محل رسیدیم ، درب بسته بود. رییس دفتر استاد ربانی به نگهبانان دستور داد تا درب را باز کند. قومندان نظام قروال با لحن استوار و لهجهٔ‌خاصی جواب داد : صیب ما امر نه داریم. رییس دفتر اینبار با ذکر نام و مقام خود با لحن تحکم امر داد تا درب را باز کنند. قومندان نظام قروال باز با همان لحن استوار و لهجهٔ‌خاص جواب داد : صیب تا قومندان صیب ما امر نه کنه،‌ به امر کس دگه اجازه نه داریم دروازه را واز کنیم. رییس دفتر اینبار با لحن تند و خش همان امر قبلی را با اضافه این که به چه هدفی به درون میرویم، تکرار کرد. طرف دیگر همان پاسخ قبلی را تکرار کرد. اینبار دیگر رییس دفتر نه توانست عصبانیت خود را کنترول کند و با بر زبان آوردن یک دشنام که جنبه تباری داشت گفت : من میگم که رییس دفتر ... هستم و برت امر میکنم و تو ا... خام... همرای مه زبانبازی میکنی...- وازکو بچهٔ ... اگه نی...‌. از شنیدن دشنام طرف دیگر نیز کنترول اعصاب و زبان خود را از دست داد و با کشیدن گیت کلاشینکوف و نشانه رفتن میلهٔ آن به سوی رییس صاحب با لحن خشمگین و تندی با دشنام غلیظ ناموسی عنوانی مخاطب و مقام های بالاتر از وی گفت : ای همو ز... تورام و از ... رام. زود گم شو اگه نی ده یک ضربه جاغوره ده شکمت خالی میکنم که چلوصاف چلوصاف شوی...

همه به شمول رییس صاحب دو پا داشتند و دو پای دیگر هم قرض کردند و پا به فرار نهادند. و من و عزیز جان ماندیم و چون صف مقدم فرار کرده بود حالا من بودم که با آن افسر و یا سرباز که لباس خاص گروه خودش را داشت،‌ چشم در چشم ماندم. لحن آن جوان تفنگدار دفعتاً‌دگرگون شد و با احترام گفت : ای صیب شما هم استین... . من تنها به عنوان تأیید سر تکان دادم. او به افراد خود امر کرد تا درب را باز کنند و خطاب به من گفت: بفرمایین صیب...‌ و ما هم طبعاً فرمودیم به حرکت و قومندان در این وقت به قطعه دستور ادای سلام نظامی را هم صادر کرد و ما هم مراتب سلام را پذیرفتیم. و در این وقت متوجه شدم که فراریان نیز در پناه ما و اما حالا در صف عقب در حرکت اند...

ملاقات در یک تالار کوچک و یا شاید بهتر باشد بگویم اتاق بزرگ منزل اول تنظیم شده بود. وقتی داخل شدیم من ناگزیر در صف نخست نشستم- چون رفتن به قطارهای پشت سر با ویلچیر به سبب کم عرض بودن راهرو ممکن نه بود. سکرتر جنرال انجمن و معاون انجمن نیز در کنارم نشستند و همکاران دیگر در صف عقب ما نشستند.

آن چه که استاد ربانی در آن ملاقات گفت طوری بود که به هیچ کسی بر نه خورد- نه به خاطر عضویت در حزب حاکم قبلی و نه هم به خاطر کار در دستگاه دولت و یا هم بودن در درون نظام و یا هم ماندن در کابل. او از همه خواست تا مانند گذشته به کارهای خود ادامه بدهند و وعده داد دولت نیز از جانب خود آن چه را که باید بکند خواهد کرد تا سازمان های اجتماعی بتوانند به مانند گذشته فعالیت کنند.

وقتی صحبت های استاد ربانی پایان یافت، سکوت سنگین بر فضا حاکم گردید. استاد ربانی که در جریان صحبت هم اکثراً به طرفم میدید، ‌حالا نگاهش روی من ثابت ماند و حرکت خفیفی نمود که من از آن دعوت به صحبت را خواندم. به اطرافم نگریستم دیگران نیز نگاه شان به سوی من بود. وقتی با جناب پوهاند دکتور غلام سخی خان مصوون که از چند جهت ارشد حاضران بود و به علاوه من به دلایل شخصی نیز به ایشان احترام داشتم، چشم در چشم شدم،‌ وی نیز با اشاره فهمانیدند که صحبت جوابیه را من باید انجام بدهم.

خوب من هم طوری سخن گفتم که نکات ضروری را بدون آن که به کسی بر بخورد،‌ بیان کنم- از جمله در بارهٔ غصب اموال منقول و غیرمنقول و به خصوص دفاتر سازمان های اجتماعی ( به مود زبان امروز نهادهای مدنی) هم آن چه را که باید گفتم. تا حدی به نماینده گی از جمع و در پایان نیز به نماینده گی از انجمن ملی معلولین افغانستان بر این نکته تأکید ورزیدم که اگر فضا و زمینه های مورد نیاز فراهم ساخته شوند، این نهادها مطابق به مرام های شان به موجودیت و فعالیت شان ادامه خواهند داد. و صد البته که نه از گذشته بدگویی کردم و نه هم از حال توصیف و موصیفی...

پس از پایان صحبت من،‌ استاد ربانی در چند جمله در مورد توجه به خواسته هایی که من مطرح کرده بودم، سخن گفتند و به این ترتیب ملاقات پایان یافت. هنگام خداحافظی استاد ربانی آهسته و طوری که تنها من بشنوم چند جمله گفتند که گویا به واسط آن میخواستند به من یادآور شوند که مفاد مکاتبات سال گذشته میان ما به یاد ایشان است است و در پایان هم اضافه کردند که به زودی با هم ملاقات دو به دو خواهیم داشت.

خوب واقعیت این است که من در سال ۱۹۹۰ و ۱۹۹۱ به همه رهبران احزاب و تنظیم های جهادی و نیز فرماندهان با نفوذ آن ها نامه نوشته بودم. به علاوه فرماندهان جهادی، رهبران جهادی نیز همه به این نامه هایم پاسخ گفته بودند- کسی مانند استاد ربانی تحریری و کسانی هم مثل آقای حکمتیار شفاهی و کسانی هم مانند رهبران حزب وحدت با اعزام پیام شفاهی به دست فرستادهٔ شان. برنامه ام این بود تا بر اساس این تفاهم ها نخست به پیشاور سفر کنم و از آن جا به کابل برگشته بروم به بامیان و پس از آن مطابق به برنامهٔ تهیه شده توسط ملل متحد برای توسعهٔ روابط بین المللی انجمن و فراهم ساختن زمینه عضویت انجمن در سازمان های بین الملیی معلولیت و نیز برای جلب کومک ها برای پیشبرد پروژه های کومک به بازتوانی فیزیک و اجتماعی معلولین به آلمان، ‌فرانسه و کانادا سفر کنم. این برنامه به خاطر امروز و فردا کردن های سفارت پاکستان در دادن ویزا که گویا موضوع را با مقامات آن کشور در میان نهاده بود و هنوز پاسخ دریافت نه کرده بود، در تابستان سال ۱۹۹۱ و حتا خزان آن سال میسر شده نه توانست. وقتی دیدم تأخیر در پاسخ پاکستان ممکن است همچنان ادامه یابد،‌ بهتر دانستم تا برنامهٔ سفر به اروپا و کانادا را از برنامه سفر برای ملاقات با رهبران جهادی جدا بسازم. و اما وقتی حوادثی که در پایان منتج به هشتم ثور شد، آغاز گردید، من برنامه سفر به غرب را هم متوقف ساختم تا در کابل بمانم و بکوشم تا انجمن را در شرایط تازه که در حالت پدید آمدن بود، از صدمات و پیامدهای نامطلوب احتمالی حفظ کنم. چون از همان اول کار انجمن هم در مناطق تحت کنترول مجاهدین فعالیت میکرد و هم در مناطق تحت کنترول دولت، ‌لذا امیدوار بودم تا پس از تعویض قدرت نیز،‌ فعالیت این نهاد سرتاسری افغانی ادامه یابد.

وقتی از ملاقات با استاد ربانی بیرون آمدیم، در میدانی پیش روی قصر دلکشا آقای عبدالرزاق اسمر رییس امور اجتماعی و فرهنگی ریاست جمهوری به طرفم آمد. او از این که نه تنها به مود و نرخ آن روزها سخن نه گفتم و به علاوه آن چه را که باید گفته میشد،‌ گفته ام، مرا مورد ستایش قرار داد. وی، در عین زمان پرسید که چرا تا هنوز هم به آن سفرهایی که قرار بود بروم، نه رفته ام. من علت را گفتم و نیز افزودم که در شرایط نو شاید انجام این سفر امکان پذیر نه شود. آقای اسمر تذکر داد که اگر تصمیم به سفر بگیرم، حاضر خواهد بود تا حدی که برایش ممکن است در زمینه کومک کند. وی همچنان یادآور شد که تا دیر نه شده و او و کسان دیگری که میتوانند در دم و دستگاه دولت به من کومک کنند، هنوز در وظایف شان اند، ‌باید در این مورد اقدام کنم.

‌من که اصلاً در فکر ترک وطن نه بودم، در مورد اشاره های آقای اسمر برای استفادهٔ‌ عاجل از فرصت تا امکان استفاده از آن میسر است، گوشم را به کری زدم.

و اما، ‌پس از ملاقات با استاد ربانی چنان مسایلی پیش آمدند که مرا وادار ساختند تا برای نجات جان، ‌فرار را بر قرار ترجیح بدهم. در مورد این مسایل به گونهٔ‌ جداگانه خواهم نوشت و در نوبت دیگر.

یادداشت : آن چه در بالا آمد تنها چشمدید و یادواره است و نه تحلیل و داوری در مورد چند و چون مسایل آن زمان...

+

لینک یادوارهٔ سه ملاقات با رییس جمهور نجیب الله :