09.01.2016

از سلسلهٔ یادواره ها

چه گونه ریش مبارک من پدرم را نجات داد

در تابستان ۱۹۹۲ که کابل به دوزخ مبدل شده بود ، با خانواده راه مهاجرت را در پیش گرفتیم.

در راه کابل تورخم در هر پوستهٔ‌ مجاهدین ،‌ موتر باید توقف میکرد. کسانی به موتر مینی بوس سوار میشدند و پس از تفتیش و پرسان و جویان اجازهٔ‌ ادامهٔ ‌سفر را میدادند. تا پوستهٔ سروبی کم و بیش حادثهٔ ‌مهمی رخ نداد.

و اما در پوستهٔ‌ سروبی تفنگداران جوان و تند مزاج از پدرم تذکره اش را مطالبه کردند. پدرم بکسک جیبی خود را باز کرد تا تذکره را از آن بیرون کند. در روی داخلی بکسک پدرم طبق معمول عکس خانواده گی قرار داشت. تفنگدار متوجه عکس شد و با زبان زشت او را مخاطب قرار داد و گفت: نمی شرمی که در این سن و سال نه تنها ریش نداری ، بلکه عکس سیاه سرها...

تفنگدار دیگری که معلوم میشد نفر بالادست تر(۱) است با شنیدن گپ همکار خود با صدای بلند و محکم حکم صادر کرد تا پدرم را از موتر پایین کنند...

من که تا آن وقت آرام نشسته بودم با آواز محکم به حیث ثالث بالخیر که گویی با شخص مورد غضب مجاهدین تفنگ به دست هیچ ارتباط و شناختی ندارم، با قاطعیت گفتم : برادر بگذار که برود . اکثر کابلی ها مثل او ریش نداشتند. یک بار که به خیر به پیشاور برسد باز میفهمد که گپ از چه قرار است و مانند دیگران ریش خواهد گذاشت...

قومندان وقتی صدای بم و محکم مرا شنید به طرفم رو بگرداند و با هم چشم به چشم شدیم. من با اطمینان به نفس کامل در چشمانش خیره شدم. او با دیدن ریش بزرگ و ده سالهٔ من یک باره نرم شد و گفت: حاجی صاحب خواهش خودته با این ریش مبارکت به زمین انداخته نمیتانم، ‌اگه نی به خدا قسم اگر از دستم زنده خلاص میشد. سپس رو به طرف پدرم کرد و گفت : طالع داشتی که همرای ایتو مرد مبارک در یک موتر استی. در راه از فیض نصایح وی استفاده کن .

آقای سید عسکر خلوتی (‌خسر خواهرم دکتورس خاتول) که همانند پدرم در گذشته تعلق خاطری به مجاهدین داشت، به عین ترتیب با وساطت حاجی صاحب دارای ریش مبارک که همانا خودم باشم از چنگ تفنگداران رهایی یافت.

در آخرین پوستهٔ کنترولی مجاهدین پیش از تورخم نیز وضعیتی پیش آمد که اگر کمال ریش و تدبیر نمی بود، شاید با سرنوشت نامعلومی مواجه میشدیم. در آن پوسته به ما گفتند که پاکستان آن روز هر گونه عبور و مرور از مرز را متوقف ساخته است. به تفنگداران این پوسته گفتم که ما با پاسپورت سفر میکنیم و شاید مرز تنها به روی مسافران بدون پاسپورت مسدود باشد.

تفنگدار با صدای بلند این گپ را به قوماندان خود که برای امان از آفتاب سوزان در زیر سایه بان نشسته بود اطلاع داد. قومندان از همان فاصله از تفنگدار خود پرسید:

- کی هستند و چه گونه مردمی هستند؟!...

تفنگدار پاسخ داد :

- نمیدانم مگر این کسی که با من صحبت میکند یک ریش بسیار کلان و مقبول دارد ، ‌اما بروت هایش بی سُر است...

قومندان گفت : پاسپورت های شان را از شان بگیر و بیاور...

وقتی گپ به این جا رسید عزیز جان سکرتر جنرال انجمن ملی معلولین و معیوبین افغانستان که در سفر با ما بود، ‌آهسته در گوشم گفت : اَکه جان اجازه است. با تکان سر جواب مثبت گفتم. من نمیدانستم عزیز جان چه در سر دارد . و اما، از روی تجربهٔ کار مشترک بر او و عقل و تدبیرش اطمینان کامل داشتم.

عزیز جان که هر دوپایش را در حادثهٔ‌سقوط هلیکوپتر از دست داده از پروتیز استفاده میکرد. او عصایش را گرفت و از موتر پایین شد و با صدای بلند گفت : ای چی روزگار و رسوایی است ، شما حالا به معلولین هم بی احترامی میکنید؟!...

او در حالی که پاچهٔ خود را بالا میکرد باز به صدای بلند گفت: اینه سیل کنین ، ‌مه هر دو پای خود را به خاطر جهاد شما از دست داده ام. اگه یکی ره دو کنین ، پروتیز های خود را کشیده و روی سرک مینشینم تا خلق عالم ببینه که شما چقه ظالم و خدا ناترس هستین.

تفنگدار که وارخطا شده بود ، ‌فریاد زد:

- معلولین استن ،‌ معلولین ...

قومندان که از دور صدای عزیز جان و همکار خود را شنیده بود بر تفنگدارانش فریاد زد:

- معلولین بی آب مردم استن بان شانه که برن...

و رفتیم . این که چه گونه از تورخم که آن روز بسته بود گذشتیم و در پاکستان چه ماجراهایی را از سر گذرانیدیم، قصه دیگری است.

خوب از میان ما تنها عزیز جان پروتیز داشت . همچنان بیش از دو ثلث همراهان ما پاسپورت نداشتند.

*

وقتی به پیشاور رسیدیم ، پس از جنجال هایی که آی اس آی برای ما خلق کرد، عزیز جان که از امکان ادامهٔ ‌سفر نومید شده بود، از من خواهش کرد تا با برگشتش به افغانستان موافقه کنم. من هم طبعاً موافقه کردم.

عزیز جان چند سال پیش در اثر سکتهٔ‌ قلبی چشم از جهان بست. روانش شاد و یادش همیشه باد. از او خاطرات خوشی دارم که اگر عمر وفا کرده روزی آن ها را خواهم نوشت.

*

تحمل پدرم در روز حادثه برایم چیز تازه بود. او گپ اهانت آمیز یکی صدراعظمان دورهٔ‌ شاهی را با تندی تمام پاسخ گفته بود،‌ به یکی از اعضای بلندپایهٔ ‌خانوادهٔ‌ سلطنتی که اجرای کار خلاف قانون را مطالبه کرده بود، با قاطعیت جواب رد داده بود و..... پدرم خود میگفت که تنها از خدا و همسرش ترس دارد. با شناختی که از پدرم داشتم ، روز پیش از حرکت از مادرم خواهش کرده بودم تا از پدرم تعهد بگیرد که در برابر هر حادثه ی احتمالی در راه خونسرد بماند و در همچو موارد به من فرصت دهد تا قضایا را حل کنم.

*

پدرم از حکومت حزب دیموکراتیک خلق همانقدر نفرت داشت که مجاهدین از آن متنفر بودند. شاید این تنفر مشترک سبب شده بود تا او با مجاهدین احساس همدلی کند. و اما او از پاکستان هم تنفر داشت. این یکی از عللی بود که سبب شده بود تا پدرم به رغم همه دشمنی اش با حکومت در وطن بماند.

در آن شرایط و فضا و هوای آن زمان فضای مناسبات پدرم با من نیز به علت اختلافات عمیق اندیشه یی و سیاسی تیره و تار بود. گرچه من میکوشیدم تا رعایت حال و احوال پدرم را بکنم ، ‌ولی او اکثراً کوفت دلش بر حکومت را نیز بر سر من خالی میکرد. خوب وقتی من از کارهای سیاسی و حکومتی استعفا دادم و انجمن ملی معلولین افغانستان را تاسیس کردم، در فضای مناسبات ما نرمش نسبی به وجود آمد- گرچه اختلافات ناشی از تفاوت جهانبینی های ما هنوز پابرجا بودند.

پدرم از آن کسانی نبود که در بیرون از منزل هم زبانش را نگهدارد. چندین بار گزارش هایی در مورد بدگویی های او از حکومت، از کانال های حزبی و امنیتی به بالا فرستاده شده بود. و اما این گزارش ها اکثراً در نیمه راه توسط دوستان من حذف شده بودند. دو سه تن از این دوستان از من خواهش کردند تا من باری با پدرم در مورد گپ بزنم. و اما من به آنان میگفتم میخواهید بیایید و خود تان با پدرم گپ بزنید.

با آمدن مجاهدین به کابل نظر پدرم نیز مانند بسیاری باشنده گان شهر یکصد هشتاد درجه در مورد آن ها تغییر کرد...

وقتی ناگزیری مهاجرت پیش آمد، پدرم دیگر اختیار همه تصامیم مهم را به من واگذاشت- گویی حوادث او را به این نتیجه رسانیده بود که پیشبینی های من چندان بی پایه و هوایی نبوده اند.

*

خوب روشن است که ریش من نه ریش ملایی بود و نه خودم حاجی .

تا زمانی که روی پا بودم ، من نیز ریشم را همه روزه میتراشیدم. و اما، وقتی در سال ۱۹۸۲ زخمی شدم و برای ماه هاه در شفاخانه بستر بودم، در وضعیتی نبودم که بتوانم ریشم را خودم بتراشم. این را که کس دیگری ریشم را بتراشد نیز خوش نداشتم. یک زمانی رسید که دیدم ریش درازی دارم ریشی که چنگ چنگی و زیبا بود و به چهره ام میخواند. این ریش در سال ۱۹۹۲ چنان انبوه بود که در مسابقه میتوانست ریش عبدالرب سیاف را نیز شکست بدهد.

آن ریش را در چند سال اول اقامتم در آلمان کوتاه کردم و اما کاملاً نتراشیدم. حالا هم یک ریش کوتاه نسبتاً مدرن دارم. خوب در مورد آن ریش کلان و چنگ چنگ ، قصه های بسیاری دارم که به فرصت در مورد شان خواهم نوشت.

و اما تا جایی که به پدر مرحومم مربوط میشود او حتا در آن روز نیز که قصه اش را نوشتم به عادت یک عمر ریش خود را با دقت تمام تراشیده بود.

پدرم به خدا و حقانیت پیامبر اسلام باورمند بود؛ به خلفای راشدین احترام خاص داشت؛ و اما شریعت را برساختهٔ انسانی میدانست- برساخته یی که برایش قدسیت نداشت.

*

وقتی سخنان ملاصبور در مورد تکفیر شاه امان الله به خاطر تراشیدن ریش را شنیدم ، خاطرهٔ ماجراهای روز فرار از افغانستان در ذهنم زنده شدند. خوب آن تفنگداران و قومندانان کم سواد و شاید هم بیسواد مجاهدین ‌را به خاطر قضیهٔ‌ ریش چندان مقصر نمی دانم. به باور من مقصر اصلی کسانی بودند و استند که چنین طرز تفکر متحجر و نابخردانه و چنین روحیه یی را در ذهن و روان شان ترزیق کرده بودند.

هم نسلان من و نسل پیشتر از من میدانند در سال های آرامی هزاران کابلی در زمستان برای تفریج به شهر جلال آباد می آمدند . جاده ها تا نیمه های شب از ریگ های شاه مردان تا پل بهسود از هزاران هموطن به شمول زنان و دختران - با لباس های مدرن پر میبود. و هیچ مزاحم و مزاحمتی موجود نبود. در شهرهای دیگر افغانستان نیز کم و بیش چنین بود. داشتن و نداشتن ریش حتا در دهات نیز مساله یی نبود.

*

گفت و شنود ها به غیر از آن چه عزیز جان گفت همه به پشتو بودند،‌و اما من محتوای مطلب را همان طور که در ذهنم مانده به دری نوشتم.

+

۱- یک توضیح تازه :  وقتی در ماه دسامبر سال ۲۰۱۶ مصاحبه فرمانده قبلی مجاهدین آقای زرداد فریادی، را در تلویزیون دیدم، دریافتم که آن قومندان به احتمال قوی همین آقای زرداد فریادی بود.