رسیدن به آسمایی: 26.01.2009 ؛ نشر در آسمایی: 30.01.2009

 

دستگير خروټی

چرا در افغانستان ضرورت ديکتاتور به وجود مي آيد؟  

 تعدد حاکميت و قانون ضرورت ابر مرد و ديکتاتور را به وجود می آورد


قبل از پرداختن به اصل موضوع می خواهم اين سوال را مطرح کنم که چرا در هندوستان ضرورت ديکتاتور به وجود نمی آيد؟
هندوستان کشور بزرگی است- هندوستان بزرگترين دموکراسی جهان است. در هندوستان از همان آغاز دولت نيرومند مدرن ساخته شد. دولت هندوستان برخلاف پاکستان در مسايل مذهبی و قومی بی طرف ماند. در هندوستان از جمله دولت در امور دين و دين در امور دولت مداخله نمی کند.
 در هندوستان هیچ کسی سوال ضرورت ديکتاتور و ديکتاتوری را مطرح نميکند و دليلش هم اين است که درهندوستان دولت مدرن توانست حاکميت قانون را تامين کند. در هندوستان نه تنها اقتصاد به سرعت رشد ميکند، بل فرهنگ بردباری (
(Tolerance يعنی پذيرفتن چندگانه گی قومی، فرهنگي، سياسي، اجتماعی و مذهبی هم گسترش می يابد و به عادت جامعه مبدل ميشود. در اين کشور بزرگ که خانه ی فرهنگ ها، مذاهب، اقوام ... شمرده ميشود افراد از حقوق برابر برخوردار هستند و هيچ کس و هيچ گروهی به نام قوم، مذهب و ...حق برتري جوي را ندارند.
 پاکستان که همزمان با هندوستان روی نقشه ی سياسی جهان ظهور کرد نه در اين کشور دولت مدرن و پايدار بوجود امد و نه هم ملت ساخته شد. در اين کشور به نوبت ديکتاتور پشت ديکتاتور و جنرال پشت جنرال مي آيد و همين اکنون وضع دشوار اقتصادی، سياسی  و امنيتی و وجود حکومت ضعيف  راه آمدن ديکتاتور را هموار می سازند.
خوب!  ما در برابر اظهارات مبنی بر ضرورت ديکتاتور در کابل سفير انگلستان در افغانستان عکس العمل نشان داديم و در برابر ديکتاتوری از دموکراسی دفاع کرديم. ما استدلال نموديم که در افغانستان ديکتاتوری چانس استقرار ندارد. ما استدلال کرديم که ديکتاتوری سهم برابر افراد و اقوام را در قدرت تامين کرده نمی تواند. ولی ما به این مساله جواب نداديم که چرا سوال ضرورت ديکتاتور به وجود آمده است. البته در برابر روشنفکران و دانشمندان سوال های مهمی ديگری از جمله: جامعه در چی حالتی قرار دارد؛ مشکلات موجود چه
 گونه حل ميشوند؛ جامعه آينده چه گونه بايد باشد؛ کدام ارزش ها در جامعه باور و همآهنگی را ايجاد ميکند...، هم قرار دارند. 
 من تلاش ميکنم به خاطر جواب دادن به سوال مطرح شده، برخي مطالب را که از يک طرف انعکاس دهنده بخش کوچکی از واقعيت ها بوده و از جانب ديگر توام با انتقاد، شک و ترديد باشند، پیشکش کنم.
 طوري که می بينيم در منطقه-از جمله در افغانستان- حوادث سخت متلاطم و توفانی هستند؛ در نوشته ها، در اظهارات، در بيانيه ها، در طرح ها و در سخنرانی ها، احساسات، جذبات و عواطف دست بالا دارند؛ اما، روشنفکران و دانشمندان ما نه بايد توفانی، احساساتی و متلاطم باشند. حالت دشوار موجود از همه اولتر به تعمق انديشه و به کار انداختن تفکر مستقل و انتقادپذير ضرورت دارد. بررسي های ايديولوژيک، آرزوها، روياها، آرمانگرایی ها و تفکر توفانی رابط انسان را از واقعيت ها قطع ميکنند و يا هم  توفانی شدن و احساساتی شدن انسان را در خلا قرار داده و بدون  رابطه با واقعيت ها نتيجه
 گیري ميکند. ارزیابی ها وهوس های ايديولوژيک زمان و مکان را نمی شناسند، در حالي که واقعيت ها خارج از مکان و زمان وجود ندارند.

 

١ ــ فقدان انديشه مستقل


 انسان موجود بسيار ضعيف طبیعت می باشد و آنچه که انسان را نيرومند ميسازد انديشه است. متوجه شده ايد که  انسان از زمان تولد چه قدر آهسته رشد ميکند و بعد از مدت طولانی به پا می ايستد. سالها ميگذرند تا از خود دفاع کرده و نان خود را پيدا کند. ولی حيوانات ديگر به سرعت رشد ميکنند و زود بر پای خود ايستاده شده و خود را تامين ميکنند...
 انسان به وسيله انديشه خود را از طبیعت جدا و به جای بازو ها، شاخ، دندان، چنگال و پنجه ... باز هم توسط انديشه بر طبیعت و افت های طبیعي غلبه ميکند. انسان به برکت انديشه به جای جنگل در جامعه زندگی ميکند انسان تنها محصول طبیعت نيست، انسان تا اندازه زياد محصول روابط اجتماعی می باشد. انسان بر خلاف ديگر زنده جان ها فقط تماشگرحوادث و رويدادها نيست، بل انسان فکر ميکند و در انديشه فرو ميرود که چرا و چه گونه حوادث و رويدادها واقع ميشوند و نتايج و محصول آن
 ها چی شده می تواند.
  انسان با داشتن انديشه مستقل عمل مستقل را انجام داده می تواند. بارک اوباما از همه اولتر به اساس انديشه
 یی که فارغ از بندهای نژادی عمل نمود به رياست جمهوری انتخاب گرديد. هم چنان اين اندیشه نوين و تفکر خلاق خواهد بود که جهان را از بحران عمیق اقتصادی  رها سازد. ديده شود  که همچو اندیشه ها از کجا- از امريکا، از اروپا ، از جاپان ... و یا از جای دیگری- بروز خواهد کرد.
 انسان از برکت انديشه، صاحب اراده و تصميم ميگردد و آنانی که اندیشه انسان را به گروگان ميگيرند در عمل حق اراده و حق تصميم انسان را سلب کرده و انسان را به سطح غلام فکری پايين می آورند. اندیشه مستقل انسان های مستقل را به وجود می آورد و انسان های مستقل هستند که جامعه مستقل را ايجاد ميکند تا زماني که در جامعه انسانان و انديشه شان مستقل نه نشوند، جامعه
 ی مستقل ايجاد شده نمی تواند.
 آنچه که به حيث عامل اصلي بدبختی و عقب مانده گی در افغانستان عمل ميکند،  به جای فقر اقتصادي  فقر انديشه  است، فقر فرهنگ و فقر تفکر است. اسطوره ها، دگم ها و افسانه های ديروز ما را در شناخت مسايل و به ويژه مسايل اجتماعی کمک کرده نمی توانند و نه هم برای حل مشکلات موجود معجزه یی صورت ميگيرد. چنين کتابی هم وجود ندارد تا در غلبه بر مشکلات موجود رهنمای عمل ما باشد. ما خود باید به وسيله انديشه مستقل و تفکر خلاق در چشم واقعيت ها درایيم و آنها را تشخيص و تسخير کنيم؛ ولی هرگز تلاش نکنيم که واقعيت ها به مالکيت ما مبدل شوند. واقعيت ها به مالکيت هيج کسی مبدل شده نمی تواند.
 جامعه افغان  ازهمه اولتر به تغير تفکر و ايجاد انديشه های نوين ضرورت دارد- تفکر خلاق و تفکر مستقل.
ديگران هم فقير بودند. ديگران هم بیچاره و گرسنه بودند. ديگران هم بی خانه و آواره بودند. ديگران هم عقب مانده بودند. ولی آنها زمانی راه پیشرفت و غلبه بر مشکلات را آغاز کردند که انديشه شان مستقل شد، شک کردند، ترديد کردند و اشتباه کردن را قبول کردند و در به کار انداختن عقل و خرد بدون ترس عمل کردند.
در افغانستان نه تنها جامعه، بل ذهنيت اجتماعی هم از توفان های ويرانگر و دگم های سهمناک ضربه های خورد کننده و ترسناکی خورده است که پيام بنيادی آنها يکسان سازی و دشمنی با ديگرانديشی  ميباشد. همسان اندیشی و حاکميت تفکر تقليدی است که راه پیشرفت و آزادی را در افغانستان مسدود کرده اند. هم انديشی و تفکر يکسان سازی به جای دموکراسی به ديکتاتوری کمک ميکند و ديکتاتورها يکسان سازهستند. هم انديشی و تفکرتقليدی بر علاوه تنبلی ذهنی و فکری در جامعه  فضايی عصبانيت و قهر را نيز حاکم ساخته است که در برابر ديگرانديشی ناشيکبایی و بی حوصله
 گي نشان داده میشود. غلبه بر چنين دشواری های ذهنی و فکری  فقط انديشه مستقل و به کار برد عقل می باشد. به قول کانت به کار انداختن فهم و عقل. بشنويد و قبل از باور نمودن و عمل کردن از عقل تان هم استفاده کنيد. راجع به رفتار و کردار رهبر تان فکر کنيد که عوامفريب و شيطان نه باشد و به قيمت جان و قربانی تو صاحب مقام و ثروت نشود.  بالاخره ما انسانها توليدات ماشينی يک فابريکه نيستيم که با فشاردادن تکمه چالان و همه ی ما يکسان باشيم. ما عقل و تفکرداريم که متاسفانه از آن کمتر استفاده می کنيم و برخی ها اصلآ از آن استفاده نمی کنند تا سرحدی که به بمب زنده مبدل ميشوند.
 تفکر و به کار بردن عقل انسان را از دگم های ايديولوژيک، از تقليد کردن و پيروی کردن نجات ميدهد و انسان به وسيله تفکر کردن بر تنبلی ذهنی و فکری خود غلبه ميکند. تفکر کردن و آزادی انديشه به رشد پلورالېزم نظرياتي کمک ميکند و احترام به ديگر انديشان را به وجود می آورد.

 

٢ ـــ پاسيف بودن و ذهنيت انتظار در جامعه
 

توفان انقلاب سياه اين مرتبه نه تنها افغانستان را از جهان و مدنيت جدا ميکند، بل آن را به حيث کشور سقوط ميدهد. در چنين يک حالت دشوار  که سووال بود و نبود افغانستان مطرح است، جامعه در حالت پاسيف و انتظار نامعلوم و بی پايان به سر ميبرد، اعتراض نميکند و عکس العمل نشان نمی دهد و هم چنان جامعه نمی داند  که کي و کي ها سرنوشت آن  را به دست ميگيرد.
 پاسيف بودن و حالت انتظار جامعه به جای دموکراسي به ديکتاتوري و ديکتاتورها کمک ميکند. تاريخ  بارها نشان داده است، زماني که جامعه خودش تصميم نمی گيرد، طوری طبیعي قربانی تصميم ديگران ميشود. زماني که جامعه سرنوشت خویش را به دست خود نمی گيرد، دیگران سرنوشت آن را بدست خواهند گرفت و در هر دو صورت نه تنها منافع و خواست های جامعه مراعات نمی گردند، بل همه چيز خلاف خواست ها و منافع جامعه عمل خواهد کرد.
اشتباه نخواهد بود اگر جامعه افغان را يک جامعه بیمار و ضعيف ناميد. بیماری و ضعف دو مفهوم با هم پيوسته و کمک کننده ی يکديگرهستند. بيماري ضعف را به وجود می آورد و ضعف بيماري را. جامعه چون انسان يک ارگانيزم زنده و هميشه در حال تغيیر است و مثل انسان در برابر تهديدها، مشکلات، بحرانها، جنگ... واکنش نشان ميدهد و در برابر آفت ها مقاومت ميکند. جامعه یی که در برابر تهديد ها، جنگ، آفت..... واکنش نشان نمی دهد يک جامعه بيمار و ضعيف است. طورطبیعي جامعه
 یی که از حق مقاومت استفاده کرده نمی تواند تسليم تقدير و سرنوشت ميشود.
آنچه که نيروی واکنش و نيروی مقاومت جامعه را ايجاد و تقويت ميکند دموکراسی می باشد. دموکراسی يگانه سيستمی است که راه استقلال جامعه را هموارميکند. دموکراسی اين زمينه ها را به وجود می آورد که  جامعه در کار سياست و قدرت طوری مستقلانه اشتراک کرده و حق حاکميت و حق رهبري را از خود نمايد، رهبران شايسته را پيشکش و بې کفايت ها را رخصت کند،  بالاي پروسه تصميم گيري ها تاثيرهميشه گی داشته باشد و برسرنوشت خود حاکم باشد.
در افغانستانحاکمان مستبد در همکاري با ايديولوژي دينی و غير دينی طی صد ها سال تلاش کرده تا از بيداري جامعه، از استقلال جامعه  و از پرورش استعداد ها و رشد ذهنيت اجتماعي ـ سياسي  جلوگري کنند. اينها قدرت و ادامه قدرت خويش را در نادانی، جهل و بی سوادی مردم جستجو کرده اند. کسانی حالا هم تلاش دارند نابالغي ذهني جمعی را حفظ کنند  تا جامعه به سرپرست، به قيم، به ابر مرد، به ديکتاتور... ضرورت داشته باشد.  تسلط و ادامه ی چنين اوضاع و حالات در جامعه به افراد تصادفی، به افراد کوچک، به بدنهاد، و کسانی که صلاحيت و کفايت رهبری يک دهکده را هم ندارند چانس رهبر شدن، سرپرست شدن و زمامدار شدن کل کشور را داده است.


٣ــ فرهنگ استبداد پرور


انسان و فرهنگ دو مفهوم جدا ناپذير هستند. انسان بدون فرهنگ زنده گی نمی کند و فرهنگ بدون انسان وجود ندارد. همه ی انسان ها زاده
 ی اين و یا آن فرهنگ هستند. انسان خواهی نخواهی دارای فرهنگ است. اما انسان در پهلوی اين که فرهنگی است، مجموعه روابط اجتماعی نيز می باشد که طور هميشه گی در تغير مي باشند. اين تغير در انسان توانای و استعداد تغير فرهنگ را نيز پرورش می دهد تا بر ارزش های کهن و انسان ستيز فرهنگی غلبه کرده و ارزش های  نوين و ينورسل انسانی را ايجاد کنند. ضعیفترين خصوصيت انسان در اين امر نهفته است که به گروگان چيزی مبدل ميشود که خود ايجادش کرده است.  مطلب من از فرهنگ استبداد پرور آن ارزش های فرهنگیی هستند که از روح زمان و از ارزش های انسانی بيگانه اند. مطلب من از فرهنگ استبداد پرور ارزش هایی هستند که به جای هماهنگی پراگنده گی ايجاد ميکند و جامعه را تقسيم مي نمایند. مطلب من از فرهنگ استبداد پرور رسم و رواج ها، دودها و نرخ ها... هستند که از يک طرف مانع حاکميت قانون ميشوند و از طرف ديگر انسان را توهين و تحقير کرده و حقوق و آزادی آن را به شکل وحشيانه، بی باکانه و خشن پايمال می کنند. اکنون که رواج های انسان ستيز با بنياد گرايی مذهبی يک جا عمل ميکنند،  نه تنها انسان ها کشته ميشوند، بل کشته ها هم مجازات ميشوند، سرها بريده ميشوند و جسدها آويزان ميگردند. جامعه به حاکميت ارزش هایی ضرورت دارد که هر  فرد جامعه خود را در آن بيابد. اين ارزش ها ارزش های انسانی هستند که به هرانسان تعلق داشته و برای همه قابل قبول می باشند.
تاريخ و به خصوص تاريخ سياسي افغانستان تاريخ استبداد است. تاريخ  سياسی افغانستان تاريخ استبداد در استبداد و استبداد پشت استبداد است. سلطه طولاني استبداد موجب شده است که  مردم  استبداد را به حيث سرنوشت و تقدير خويش قبول نموده و به آن آن عادت کنند. طوري که هگل ميگويد: درجامعه یی که استبداد چون سرنوشت قبول شده باشد، مستبدين هم احساس خطر نمی کنند. اين خطر زماني احساس ميشود که مردم درک کنند که استبداد تقدير آنها نيست.  درافغانستان در همه جاها حتی در خانواده هم بيرق سياه استبداد در اهتزاز است.
تجربه اروپا حاکی از آن است که با از میان رفتن  ديکتاتور و مستبد،  جامعه به سوی دموکراسی و آزادي حرکت ميکند. در آلمان با از بين رفتن هیتلر و در ايتاليا با از بين رفتن موسيلني بنياد دموکراسي گذاشته شد. در هسپانيا با از بين رفتن جنرال فرانکو حرکت نيرومندی به سوی دموکراسی و آزادی آغاز شد. در یونان و پرتگال هم چنین شد و در اروپای شرقی نیز.  اما در افغانستان  با از بين رفتن يک ديکتاتور، با از بين رفتن يک مستبد، ديکتاتور ديگری و مستبد ديگری تيار و آماده جلوس بر اریکه قدرت است.
 اگر به تکرار بگويم، کی بود که در افغانستان به قدرت رسيد و مستبد نه بود؟ آنهايی که يک عمر عليه استبداد و برای تامين عدالت اجتماعی مبارزه کردند و شعار آزادی و برابری دادند، زماني که به قدرت رسيدند به بدترين مستبدين و ديکتاتورها مبدل شدند. درافغانستان هزارها و صدها هزار تن مستعد احراز کرسی دیکتاتوری هستند. ريشه اين ديکتاتورها و اين مستبدين در کجا است؟
تفکر و سياستی  که ريشه ی استبداد را در وجود اين و آن فرد، در وجود اين و آن پادشاه و يا در وجود اين و آن حاکم جستجو مي کرد، خود استبداد و فاجعه آفريد. ريشه استبداد را به جای افراد در فرهنگ حاکم و در ساختارهای اجتماعی جامعه جستجو بايد کرد. ريشه ی استبداد را بايد در آموزش و پرورشی که در آن عناصر تحجر،  جبر، زور و تهديد و معيارهای خشک، لت و کوب دست بالا دارند جستجو بايد کرد. در اين نوع تربيت نه فهم و شعورانسانها پرورش  داده می شوند، و نه از عقل و خرد کار گرفته ميشود. اينجا هدف تربيت تحميل اصولی از قبل آماد شده، دگم ها، انظباط کورکورانه، تقليد و اطاعت بدون چون و چرا ميباشد. در نتيجه
 ی همين تربيت ويرانگر است که مردم افغانستان نسبت به هر چيز ديگر با جبر، زور، غيرت، اطاعت، تقليد و تحميل کردن اراده خويش برديگران بلد هستند. ماکس وبر MAX WEBE بر اين عقيده بود که برای شناخت جامعه بايد رفتار افراد آن شناخته شود. ما هم برای شناخت جامعه ی افغان، برای شناخت پديده های شوم استبداد، خشونت و ديکتاتورمنشی بايد رفتار افراد و رفتار خانواده ها را مطالعه و بررسی کنيم.


۴ ـــ خانواده مرکز پرورش استبداد و نابرابری


همه ی ما می خواهیم خانواده
 ی ما مطمين، صحتمند و خوش باشد. همه ی ما می خواهيم فرزند ما به خاطر يک زنده گی هدفمند پرورش گردد. خانواده جای محبت، دوستی و مهربانی است. خانواده و تربيت در خانواده بسيار با اهميت می باشد.  شکلگیری  شخصيت ما در خانواده آغاز ميشود. رفتارها و خصلت های اجتماعی  ما بار اول در خانواده شکل ميگيرند. همچنان ما با نورم ها و قواعد اجتماعی در خانواده بلد می شويم و همين نورم ها و قواعد هستند که شخصيت آينده و رفتارهای ما را متاثر ميسازند. ما بار اول در خانواده می آموزيم که چی خوب و چی بد است و ما از درب خانه خويش با جامعه آشنا می شويم.
بيايید حرف را از فرهنگ تربیت و رفتار در خانواده آغاز کنيم. تربیت معمول خانواده جنبه ی استبدادی و جبری دارد و همين تربیت و رفتار، خانواده را به مرکز پرورش استبداد و خشونت تبديل کرده است. همين تربیت و رفتار آغازگر نابرابری بين مرد و زن هم در خانواده وهم در جامعه ميباشد. در خانواده است که حس برتری و برتر بودن پسر آغاز میشود و از همان طفوليت  حس برابری بين پسر و دختر از بين برده ميشود. والدين با پسر و دختر برخورد متفاوت دارند و پسر را با ناز و امتيازهای بیشر پرورش داده ميشود. رفتار والدين بدون شک زنده
 گی و اينده فرزند خويش را متاثر ميسازد. پسر آينده خويش را در چهره ی  حاکم پدر و دختر آينده اش را در چهره مظلوم و محکوم مادر مي بيند.
هم چنان از آغاز طفوليت در برابر رشد فزيکی و ذهنی دختر موانع ايجاد شده  و آن را عملآ به موجود ضعيف و انسان در درجه دوم مبدل ميکند. به دختر چيزهایی تلقين ميگردند که  حالت موجود را به حيث سرنوشت خويش قبول کند. تربیت و رفتار معمول در خانواده  نه تنها آزادی دختر را سلب ميکند، بل دختر موقف انسانی خويش را از دست داده و به درجه شی و حيوان پايين آورده ميشود. به عبارت ديگر دختر به ملکيت مرد مبدل ميشود که در باره زنده
 گی و آينده ی وی حق تصميم مطلق را به دست می آورد.
در نتيجه همين تربیت و رفتار است که در افغانستان جامعه
 ی مردسالار و مردانه ساخته شده است. مرد هم در خانواده و هم در جامعه حاکم می باشد. هم چنان معنی جامعه مردانه اين است که اداره جامعه به مرد تعلق دارد و زمين، خانه،  پول، مال... در مالکيت مرد ميباشد.  در جامعه مرد فاصله بين مرد و زن نه تنها فاصله جنسی بوده، بل فاصله عميق اجتماعی نيز مي باشد. در جامعه مردسالار افغان اگر از يک طرف مرد زن را درک نميکند از طرف ديگر زن هم خود را چون فرد و شخصيت درک نمی نمايد.
در نتيجه ی تربیت معمول خانواده
 گی است که مردم  از همان کودکی با استبداد ، نابرابری  و برتری عادت کرده اند. مردم از همان کودکی به نقض حقوق و آزادی های بشری عادت کرده اند.
تربیت و رفتار معمول  خانواده را که جای محبت و دوستی است به زندان زن مبدل کرده است. در يونان قديم مردها به جای زنان با بچه های جوان عشق می ورزيدند و دليل اش هم اين بوده که عشق با زن برتری و حاکميت مرد را از بين می برد.
در خانواده
 ها با پيروی از رسوم انسان ستيز جای مهر به قهر و جای محبت به خشونت داده شده است. طور مثال اگر يکی از بيرون بالای عضو خانواده تجاوز جنسی ميکند، خانواده هم به جای دفاع از قربانی و تامین  عدالت، راه  غيرت را در پيش گرفته شکم قربانی را پاره می کند تا ديگران خبر نشوند. جواب اصلی اين تراژيدی در مجازات عاملين نه، بل در نشانی کردن رسومی است که اين نوع غيرت، اين نوع وحشت و اين نوع تراژيدی را توجيه ميکنند.
تجارب بسيار زيادی نشان دهنده ی اين حقيقت اند، در خانواده یی که تربیت و پرورش هدفمند و خردورزانه است، در خانواده یی که تربیت بر بنياد قناعت و تصاميم بر بنياد بحث و استدلال اتخاذ می شوند خانواده ی، خوشحال، قوی و خوشبخت می باشد.


٥ ـــ ساختارهای سنتی ــ قبيلوی


ريشه
 ی پيچيده گی و دشواری اوضاع افغانستان برعلاوه جنگ جاری به طور عمده در ساختارهای اجتماعی و فرهنگي جامعه قرار داشته و جنگ خود محصول همين ساختارها میباشد. ساختارهای کهنه اجتماعی و فرهنگی ماقبل قرن وسطایی منطقه ی ما را به گرهگاه تصادم مدرنيزم و ترایباليزم مبدل کرده است و نه تنها افغانستان، بل منطقه ی ما با همين ساختارها وارد قرن بيست ويکم گرديده که با ارزش ها و نورم های مسلط در  زمان ما سخت بيگانه هستند. همين ساختارهای کهنه و عقب مانده یی هستند که موانع جدی بر سر راه ايجاد دولت مدرن و استقرار دموکراسي از جمله در افغانستان به وجود آورده است. طور نمونه ساختار پدرسالاری و مردسالاری عناصر مسلط در زنده گی اجتماعی، سياسی و فرهنگی جامعه ميباشند و برتری جوی های قومی، مذهبی، جنسي... مساله
 ی برابری را که يکی از ستون های عمده ی دموکراسی است  با دشواری مواجه کرده است. دموکراسی سيستم تامين برابری در يک جامعه می باشد
به نظر من مساله اساسي نجات اين و آن طبقه، اين و آن قشر اجتماعی ... نيست، بل مساله  اساسي نجات و آزادی هر فرد جداگانه ی جامعه می باشد. هم چنان مساله اساسي حاکم شدن هر فرد جداگانه بالای زنده
 گی و سرنوشت خويش می باشد. در افغانستان تا هنوز هم در برابر فرد به حيث واحد جامعه مقاومت نيرومند وجود دارد و به جای آن خانواده، طايفه، قبيله، قوم و مذهب به حيث واحد جامعه شناخته می شوند و به بسيار آسانی و ساده گی فرد نه تنها قربانی اين واحدها ميشود، بل فرد قربانی نام و قربانی به اصطلاح عزت این واحدها هم ميگردد. در جامعه یی که واحد اجتماعی طايفه، قبيله ... ميباشد انسانها به سمبول ها مبدل شده و به جای انها این رسوم، رواجها و عنعنات هستند که تصميم ميگيرند و در چنين حالتی به ويژه  زن فرديت،  شخصيت و هويت خویش را از دست داده است.. اين سيستم و اين طرز تفکر کهنه و قرن وسطایی نه تنها مشکلات عظيم اجتماعی، سياسي و حقوقی را به وجود آورده است، بل يک تفکر بی بنياد بوده که عاری از هر نوع اساسات علمی هم ميباشد. در لاتين برای فرد کلمه INDIVID يعنی تقسيم ناپذير به کار برده شده است و جامعه متشکل از افراد بوده و فرد واحد کوچک و تقسيم ناپذير جامعه ميباشد.
در دموکراسی واحد اجتماعي فرد است و با هر انسان بدون تعلق و یا منشا قومی، عقيده مذهبی، موقف اجتماعی... وی، چون انسان مستقل برخورد ميگردد. در جامعه یی که واحد اجتماعی طايفه، قبيله ... باشد مجازات، انتقام و مسووليت ها هم جنبه  جمعی دارند و به گناه يک فرد يک خانواده و يک طايفه مجازات ميشود. نظريات سياسی و حقوقی هم  به جای فرد انعکاس دهنده ی ساختارهای عنعنه
 یی، قبيله یی و قومی می باشند. موضعگيرهای دولتمداران و مباحثات پارلمان افغانستان نمونه های چنين تفکر و برخورد هستند.
 در جامعه
 یی که واحد اجتماعی قوم، قبيله و طايفه باشد دموکراسي ايجاد نمیشود. زيرا هسته ی دموکراسی فرد و آزادی فردی ميباشد. دموکراسی با مفاهيم حاکميت مردم و فرد به حيث يک موجود معقول و آزاد رابطه ی جدایی ناپذیر دارد. انسان هم  فرد و موجود اجتماعی است. انسان به حيث فرد بايد آزاد و مستقل باشد و به حيث موجود اجتماعی با حقوق برابر با ديگران در کار جامعه و در کار سياست اشتراک ورزد. فرد برعلاوه واحد اجتماعی يک مفهوم حقوقی و سياسی هم می باشد. معنای سياسی فرديت اين است که هر فرد جامعه بالای پروسه ی تصميم گيری سياسي تاثير و نفوذ داشته باشد.
دموکراسی و حقوق بشر دو مفهوم جدایی
 ناپذير هستند. دموکراسی و حقوق بشر تکميل کننده ی يگديگر هستند. حقوق بشر زمانی در يک جامعه تحقق پيدا می کند، آزاديهای افراد زمانی رعايت ميگردد، به کرامت و عزت انسان زمانی احترام گذاشته ميشود و افراد و از جمله زنان زمانی صاحب هويت مستقل، شخصيت مستقل و تصميم مستقل مي شوند که فرد به حيث واحد اجتماعی قبول شود. 
توجه کنيد، وقتی که فرد هيچ چيز است و فرد واحد اجتماعی نيست، سياست مداران، نویسنده
 گان، تحليلگران هم از يک طرف مدرنيزم را در سيمای شهرهامی بينند و از طرف ديگر حوادث و رويداد ها را هم در اشکال سياسي و اوپراتيفی زود گذر ترسيم ميکنند. تحلیل ها، نتيجه گيريها و دريافت ها از مسايل و حوادث در افغانستان و منطقه به همين منوال صورت ميگيرد. در چنين تحليل ها و ارزيابی ها ميليون ها انسانی که اسير بنيادگرایی مذهبی و سنت های انسان ستيز اسير هستند فراموش مي شوند. صفحات روزنامه ها، پرده های تلويزون و کمپيوتر از خبری ها مربوط به انفجار بم ها، عمليات نظامی ... پر است. ولی راجع به آن صدها هزار کودک از جمله دختران که هر روز از حق اموزش و دانش محروم ميشوند. آرزو ها، اميد ها و فردای شان کشته میشوند ياداوری نمی شود. در حالي که در عمل نه تعميرهای بلند و مقبول نشانه ی مدرنيزه شدن است و نه تصويرهای سياسي و اوپراتيفی انعکاس دهنده حوادث و رويداد ها می باشند. همه ی حوادث و رويداد های سياسی و اوپراتيفی نيستند. کابل و شهرهای ديگر نشانه هایی از سيمای مدرنيزه شده دارند؛ اما سنت ها، بينش ها و رواج های قبيله یی که بر خلاف عقل و دانش بر روی خرافات و دگم ها ميچرخند، اين توانای را دارد که اين سيماهای مقبول را يک بار ديگر به خاک يکسان سازند.
 آنهايی که بر ضرورت ديکتاتور در کابل تاکيد دارند، ارزيابی شان  بر سنت ها و رسومی که در بخش بزرگی از کشور حاکم هستند تکيه دارد. 
دستآوردهای تاريخ مدرن افغانستان که در مناطق هزاره
 نشین آغاز شده است، زمانی گسترش می يابد و مستحکم ميشود که واحد اجتماعی فرد باشد. در حالي که در جنوب زن به گناه کار کشته ميشود و به گناه آموزش بالای چهره های شان تيزاب پاشيده ميشود، والی باميان خانم حبيبه سرابی و شاروال شهرکوچک نيلی مرکز ولایت نوبنیاد دايکندی  خانم عذرا جعفری آغازگران تاريخ مدرن افغانستان هستند.  آن ها در عمل برابری زن و مرد را نشان ميدهند  و نشان می دهند که زن دارای هويت و شخصيت مستقل است و زن می تواند رهبر باشد.
تجارب دنيای امروز نشان ميدهند در هر جامعه
 یی که واحد اجتماعی فرد است نه تنها برابری و آزادی وجود دارد، بل تصاميم  اجتماعی هم جمعي  اتخاذ می شوند. اين تصاميم هم  موثريت دارند و هم از جانب جامعه مراعات ميشوند. اما در جامعه یی که فرد واحد اجتماعی نيست نه تنها آزادی و برابری وجود ندارد، بل تصاميم هم جمعی نيست،  و تصاميم به جای رعایت کردن به وسيله زور تحميل می شوند. مثلاً در سويدن واحډ اجتماعی فرد است. در اين کشور آزادی و برابری وجود دارد،   تصاميم اجتماعی به صورت جمعی گرفته ميشوند و رعایت ميگردند. در اين کشور حاکميت به جامعه تعلق دارد و اين جامعه است که حرف آخری را ميزند. در ايران اسلامی  واحد اجتماعی به جای فرد کولکتيف است. در اين کشور نه تنها آزادی و برابری نیست، بل، حاکميت به جای جامعه به فرد تعلق دارد و تصاميم هم توسط يک اخوند بيگانه از زمانه که در مقام ولی فقیه، قیم همه گان است  و اکنون جناب خامنه ای در این کرسی تکیه دارند، اتخاذ ميگردد.
اکنون با دانشمندان و روشنفکران است تا پيشقدم شده و رابط خويش را با تفکری که با فرد به اساس وابسته
 گی های  قومی، لسانی، مذهبی، جنسی، موقف اجتماعی ...برخورد می نمايد قطع کرده و فرد را چون واحد اجتماعی و انسان مستقل و آزاد به حساب گيرند و اين کار زمانی ممکن است که معيار قضاوت ارزش های بشری باشند و يا به عبارت دقيقتر انسان در مرکز باشد.


٦ ـــ نا هم اهنگي ساختارها


افغانستان با مشکلات جدی ناهماهنگی ساختارها مواجه است. روابطه، تاثير و تناسب بين ساختارها پيچيده، بغرنج  و پرادوکسال ميباشند. اين ساختارها با هم در اميخته و يکديگر را به شدت متاثر میسازند؛ ولې درعين حال این ها نه تنها يکسان حرکت نمیکنند، بل سخت ناهماهنگ و نامتناسب هستند. فکر کنيد روابط، تناسب و حرکت  بين فرهنگ، حقوق، دين و دولت در افغانستان در چی حالتی قرار دارد. سياست به سرعت تغير ميکند و گاهگاهی انقلابی و توفانی هم میشود. به همين منوال دولت ها هم در تغيیر هستند. طی سه دهه اخير هفت هشت مرتبه دولت، از دولت شاهی به دولت جمهوری، دولت سوسيالستی، دولت اسلامی و امارت طالبان ...  تغیير نموده است. اما فرهنگ به مراتب کندتر تغیير ميکند و دين خود مجموعه احکام تغیير ناپذير ميباشد.
 اين نهادها تنها با مشکل عدم هماهنگی و بی تناسبی مواجه نیستند، بل هيچ کدام شان در جای خود نبوده، ساحه کارشان مشخص نيست، هيچ کدام شان به حيث يک ساختار مستقل عمل نمی کنند و در کارهای يگديگر مداخله ميکنند،  طبیعی است که در موجوديت ناهماهنگی ساختارها، جامعه نمی تواند در مسير عادی و طبیعی خويش حرکت کند
اين نوع ترکيب و روابط نامعیين ساختارها در افغانستان به جای حاکميت، حاکميت ها را و به جای قانونيت،  قانونيت ها را به وجود آورده است و جامعه را از لحاظ حاکميت و قانونيت تقسيم گرديده است. در پهلوی حاکميت دولتی حاکميت فرهنگی و حاکميت مذهبی هم وجود دارند. موجوديت حاکميت ها و قانون ها در يک کشور به اين معنا است که در کشور مذکور نه حاکميت مشخص وجود دارد و نه کشور توسط يک قانون مشخص اداره ميشود. اين حالت را از يک طرف هرج و مرج حاکميت و قانونيت می
 توان ناميد و از طرف ديگر عامل اساسی دولت ناکام و دولت ضعيف هم ميباشند. در افغانستان هرگز حاکميت و قانونيت وجود نداشت و تا هنوز هم وجود ندارد. همين حالا افغانستان از لحاظ حاکميت و قانونيت يک کشور تقسيم شده است و تعدد حاکميت و قانون ضرورت ابر مرد و ديکتاتور را به وجود آورده است. انارشی، خلا قدرت، تعدد حاکميت های زمان مجاهدين راه ديکتاتوری مذهبی طالبان را هموار نمود .
می توان گفت که همين حالا افغانستان در قسمت حاکميت و قانونيت به جای کشور به کشورها می ماند.
يک کشور می تواند دارای ساختار پلورالستيک قومی، اتنیکی، لسانی و مذهبی... باشد، ولی پلوراليزم حاکميت و قانونيت کشور را به سوی بربادی قطعی سوق ميکند.  
همچنان در نتيجه ی ناهماهنگی، بی تناسبی و عدم استقلال ساختارها، دولت افغانستان نتوانسته است که از حالت ساختاری قرن وسطایی برايد. دولت کنونی شکل و محتوای همان دولت های قرن وسطایی را دارند که متشکل از زمينداران ، روحانیون و افسرانی بود که درهمکاري با هم قدرت خويش را در جامعه حفظ ميکردند. اين نوع ساختار دولتی به خواست های جامعه ی امروز جواب داده نمی تواند. تا زماني که در بين ساختارهای فوق هماهنگی به وجود نیايد، دولت مدرن در افغانستان ايجاد شده نمی تواند و آن چه که بين اين ساختارها هماهنگی ايجاد ميکند استقلال هر يک اين ساختارها و عدم مداخله در قلمرو يکديگر ميباشد.


جامعه دولتي


 در افغانستان به جای ايجاد دولت مدرن تلاش به عمل آمده تا جامعه دولتی شود. اين کشور نه تنها تجربه ی طولاني دولتي شدن جامعه را دارد، بل حزبی شدن جامعه را هم تجربه کرده است. در زنده
 گي سياسي و فرهنگ حاکم سياسی افغانی اين دولت است که مکلفيت و وظايف جامعه را تعيین ميکند و جامعه در برابر دولت مسووليت دارد. دولت همه چيز شمرده ميشود وهمه چيز از بالا به پايين مي آيند و جامعه بايد از آن چی که از بالا می آید اطاعت و پيروی کند. در حاکميت حزب دموکراتيک افغانستان جای و نقش دولت به حزب سپرده شد و حزب هم  رهبر  دولت و هم رهبر  جامعه اعلام گرديد. حاکميت حزبی تلاش به عمل آورد  تا جامعه ی دولتی را به جامعه حزبی  تبديل کند. هم چنان دولت ها و به ويژه دولت های ايديولوژيک تلاش کردند تا بر عقل و شعور مردم هم حاکميت داشته باشند.
وقتي که در يک جامعه اين اصل که حاکميت به جامعه تعلق دارد قبول گردد، پس اين جامعه نيست که از دولت پيروی کند، بل این دولت است که از جامعه بايد پيروی کند و اين جامعه است که مکلفيت و وظايف دولت را تعیين ميکند. ميگويند: دولت به اندازه
 یی قوی باشد که از حقوق ملت دفاع کند، اگر از اين بيشتر قوی گرديد بالای حقوق  ملت تجاوز ميکند  اما دولت های استبدادی افغانستان داستان ديگری دارند. با وجود اين که افغانستان  خانه ی دولت های ضعيف و ناکام بوده و در تاريخ افغانستان دولتي وجود ندارد که حاکميت و قانونيت را برقرار کرده باشد. اما اين دولت های ناکام  با تمام ضعف های شان در نقض حقوق و تجاوز بر آزاديها مردم از خشنترين و مستبدترين دولت های جهان شمرده میشوند. اين دولت ها هم چنان تلاش داشتند تا مرز بين دولت و جامعه را از بين ببرند و جامعه ی دولتي را ايجاد کنند و تمام بخش های جامعه تا زنده گی خصوصی افراد را تحت کنترول خود آورده و در آن مداخله کنند. در چنين يک وضعيتی دولت نه تنها حقوق و آزاديها افراد را نقض ميکند، بل در زنده گی خصوصی آنها هم مداخله ميکند. جامعه یی که در آن اندازه ی موی سر و ريش انسانها، رنگ کالا از جانب دولت تعيین شود يک جامعه دولتی شده است که هر نوع استقلال خويش را از داده است.
خوب، بين دولت و جامعه همان  فاصله یی هم وجود ندارد، که انارشيست ها ميگويند. در بين جامعه و دولت بايد تعادلی وجود داشته باشد. جامعه دولت را می سازد و دولت از جامعه و افراد آن دفاع ميکند. جامعه
 ی مدنی، آزادی بيان و قضای واقعاً مستقل اين تعادل را حفظ ميکند.


جنگ بر سر حرف  آخر است


 در قدرت مهمترين مساله اين است که کي  حرف آخر را ميزند. هر کي حرف آخری را ميزند، قدرت را هم تمثيل ميکند. در ديکتاتوريها در رژيم هاي مستبد اين ديکتاتور اند که حرف آخر را می زنند. به عبارت ديگر زور و يا هم غالب است که تصميم نهایی را اتخاذ ميکند و توسط ايديولوژي خواه ديني ويا غير ديني به اين تصميم قانونيت داده ميشود. حکم استالين  حکم تاريخ بود، حکم هيتلر حکم  نژاد برتر بود، حکم ماوو حکم انقلاب بود و حکم خامنه ای  حکم اسلام است ... 
در دموکراسی حرف اخيری به مردم و به جامعه تعلق دارد و جامعه اين کار را بدون هدايت، بدون مشوره، بدون ديکته، بدون سرپرست ... طوری مستقلانه انجام ميدهد.
در افغانستان طور پيوسته زور بالای ايديولوژي و ايديولوژی بالای زور تکيه کرده است و در درجه اول همين اتحاد زور و ايديولوژی است که استقلال و حق زدن نهایی را از جامعه و مردم سلب کرده است. عناصر زور و ايديولوژی نه تنها در حاکميت و قدرت نقش مسلطی دارد، بل فرهنگ و ذهنيت جمعی را هم عميقاً متاثر ساخته اند. در تاريخ افغانستان حرکت و جنبش اجتماعیی که هدف اش تامين عدالت، آزادی فردی و استقلال جامعه بوده باشد ثبت نگرديده است و در اين کشور هرگز آزادی فردی وجود نداشت و اکنون هم وجود ندارد.
قرن موجود قرن تحولات و تغيیرات است و بحران عميق اقتصادي موجود در سراسر جهان تحول و تغيیر را در مرکز قرار داده است.  افغانستان هم از يک طرف در همين کره زنده
 گی ميکند و از طرف ديگر مثل جوامع ديگر به تغيیر و تحول هميشه گی ضرورت دارد و افغانستان بدون تغیيرات و تحولات بر مشکلات موجود غبله کرده نمی تواند. ولی بدبختانه در افغانستان بر خلاف جهان از مدت ها قبل در برابر تغيیرات و تحولات اعلام جنگ  شده است و هر مرتبه یی که در افغانستان زمينه و امکانات تغيیر و پیشرفت به وجود مي آيد و آزاديها رشد ميکنند، نيروهای تاريک انديش، عوامفريبان و دشمنان پیشرفت و ترقی با استفاده از عدم استقلال انديشه و نابالغي مزمن ذهنيت اجتماعی، ساطور ميکشند، تغیيرات را تکفير ميکنند و از اسلام به حيث وسيله سرکوب تحولات استفاده ميکنند. اغتشاش ها و شورش های مردمی زمان شاه امان الله ازهمه اولتر عليه آزادی بوده و آزادی را سرکوب کردند.
واقعاً چه وقت در افغانستان به خاطر پیشرفت، تامين عدالت اجتماعی، آزادیهای سياسی ـ مدنی، آزادی فردی  و در دفاع از ارزش های انساني قيام صورت گرفته است؟ واقعاً چی وقت در افغانستان قيام صورت گرفته است که حق حرف نهایی را به جامعه انتقال دهد؟ گذشته گان برای ما کشور بدون  آزادی و سخت عقبمانده را به ميراث گذاشته اند. نسل کنونی و به احتمال قوی دو نسل آينده افغانستان مسايلی را بايد حل کنند که ديگران دوصد و سه صد سال قبل حل کرده اند.

دموکراسی درافغانستان به دولت مدرن ضرورت دارد


فورمول ايجاد دولت مدرن عبارت است:  يک کشور، يک حاکميت و يک قانون. در غير اين  نمی توان دولت مدرن را ايجاد کرد. دولت مدرن اولتر از همه بر دو  چرخ  حرکت ميکند يکی حاکمیت (حاکميت به مردم تعلق دارد) و دوم قانونيت (قانونی که توسط خود جامعه ساخته ميشود).  اصل حاکميت مردم  در اواخر قرن دوازدهم توسط
Marsilius وBodinius در برابرحاکميت کليسا که به نام خدا حکومت ميکرد به وجود آمده است و دولت ها فقط با اجرای همين اصل مشروعيت پيدا ميکنند.
دولت مدرن يک ارگان مستقل از قوم، مذهب، فرهنگ و عنعنات ميباشد. اگر دولت به ويژه در يک جامعه کثيرالقومي، کثيرالمذهبی و کثيرالفرهنگي اين استقلال را نداشته باشد نه دولت ملی است، نه دولت بی طرف است و نه اين نوع دولت عدالت را تامين کرده می تواند.
 فکر کنيد اگر در هندوستان دولت از لحاظ مذهبی بی طرف نمی بود با اقليت مسلمانان و ديگر اقليت ها چی معامله و رفتاری صورت ميگرفت. هم چنان اگر در کشورهای غربی دولت ها از لحاظ مذهبی بی طرف نمی بودند خصوصآ اقليت مسلمان در اين کشورها با چي حالتی مواجه ميشد.


ملت نتيجه طبیعي تکامل اجتماعي نمی باشد


نه تنها ملت، بل دولت هم نتيجه طبیعی تکامل اجتماعی نميباشد. اين دو ساخته ميشوند و چيزی که ساخته ميشود نتيجه طبیعی تکامل نمی باشد.  فطرت قدرت تمرکز و تمرکز گرايی است. اما خواست دموکراسی تقسيم قدرت در جامعه می باشد. سه نهاد مستقل- پارلمان، حکومت، قضا- که قدرت دولتی را تقسيم ميکنند نتيجه
 ی طبیعی کدام تکامل اجتماعی نميباشد.اين پرنسيپ به جای  نتيجه طبیعی تکامل اجتماعی از اندیشه به قانونمندی اساسی ساختار دولت مدرن مبدل شده است که توسط مونتيسکيو Montesquieu عالم فرانسوی در کتاب در باره روح قانون فورمولبندی گرديد. هم چنان نظريه یی که مليت را نتيجه طبیعی تکامل قوم و ملت نتيجه طبیعی تکامل مليت ميداند به جای واقعيت به افسانه نزديک می باشد. من نميدانم جای مليت در کجای تکامل اجتماعی قراردارد و معادل اين مليت در لسان انگلیسی چی می باشد؟ من به اين عقيده هستم که نه قوم به ملت تبديل ميشود و نه بين قوم و ملت چيزی به نام مليت وجود دارد. 
دانشمند سياسي و جامعه شناس نارویی
Stein Rokkan  ميگويد: اولين قدم به سوی ايجاد دموکراسی مدرن و مردمی تشکيل دولت ميباشد. قدم بعدي ساختن ملت است...
به نظر من در افغانستان بیشترين توجه به جای ملت سازی به ايجاد دولت مدرن معطوف گردد. از يک طرف ساختار ملت مساله پيچده، دشوار و طولاني ميباشد و از جانب ديگر اين دولت مدرن است که در ساختن
ملت سياسي در افغانستان نقش اساسی را به عهده دارد. علاوه بر اين دولت مدرن  محتوا و مضمون ساختارهای سياسي و اجتماعی جامعه راهم تعیين می کند. همين اکنون در مناطقی که دولت وجود ندارد ساختارها از هم پاشیده، خلا خطرناک قدرت ايجاد شده، انارشی بی داد ميکند و هيچکس و هيچ شی مصونيت ندارد. ديروز هم زماني که دولت از بين رفت، ساختارهای سياسي و اجتماعی ازهم پاشيدند.  
 در افغانستان ملت با ارزش های ديروزی و فورمول های قرن نوزدهم  از جمله زبان ، قوم  وفاداری ... ساخته نمی شود در زمان ما اين عناصر نقش سازنده یی را بازي نميکنند. طور نمونه عنصر وفاداری  امروزهمان نقش را ندارد که ديروز داشت. در پیشرفته
 ترين کشورهای جهان ميليونها انسانی زنده گی ميکنند که به ملت های همين کشورها وفادار نمی باشند. مثلآ در المان مليونها ترکی زنده گی ميکنند که به جای ملت المان به ملت ترک وفادار هستند. صد ها هزار پاکستانیی که در بریتانيا زنده گی دارند، روابط فرهنگی و اجتماعی را بیشتر با پاکستان حفظ ميکنند. هم چنان در کشورهای کوچک هالند و دنمارک ده ها هزار انسانی زنده گي ميکنند که به ملت های دنمارکي و هالندی وفادار نيستند. اما اين افراد بر اساس اصول فراملتی که حقوق بشر می باشند هم قانونيت را مراعات ميکنند وهم در سياست و قدرت اشتراک مي ورزند.
 در عصر گلوباليزم آن چه که در ساختار ملت نقش سازنده و همآهنگ کننده بازی ميکند ارزش های  فراقومی و فراملتي اند و اين ارزشها عبارت اند از دموکراسي، ارزش های بشری و جامعه مدني.... در افغانستان تحکيم و استقرار حاکميت و قانونيت می
 توانند وفاداری را ايجاد کنند، حاکميتی که هر يک فرد جامعه در آن حق اشتراک داشته باشد و قانونی که آزادی و حقوق هر فرد را هم دفاع و هم تضمين نمايد.