رسیدن: 26.04.2012 ؛ نشر : 26.04.2012

نجیب روشن مسوول ویبسایت آزادی

مکثی بر مقالهء آقای ح.عبيدی در دويچه وله!



رسانه های ارتجاعی غرب که صدای اکثريتها و تريبون حقيقت گو نيست، مانند هميشه از ضعيف ترين و بی اراده ترين افراديکه به آنها پناه آورده اند، دعوت می نمايد تا در قبال مناسبت های مختلف عمدتاً مسايل سياسی، يا بگويند و يا بنويسند، چنانچه بی بی سی هميشه در مورد قضايای مربوط به دورانهای قدرت سياسی ح.د.خ.ا، هميشه از ميان دهها رهبر و هزاران عضو پيشين آن حزب، تنها از شخصيتهای دعوت کرده و مصاحبه انجام داده است، که از گذشته ندامت نشان داده و در خدمت محافل حاکمهء غرب قرار داشته اند.

امسال و اينبار، وب سايت دويچه وله کشور آلمان، از رويداد های هفت و هشت ثور ضمن نشر مطالبی تجليل بعمل آورده و صفحهء را به نام (هفت و هشت ثور، روز های مشابه برای قربانيان) اختصاس داده است. اين رسانه به مانند همتايش بی بی سی، از آنانی خواسته اند در قبال رويداد های هفت و هشت ثور اظهار رأی کنند، که بتوانند سياستهای غارتگرانه و اشغالگرانهء دولتهای غربی را در افغانستان مؤجه جلوه بدهند. اين رسانه ها که در همکاری نزديک با استخبارات کشور های شان فعاليت دارند، بيشتر آنهائی را برای مصاحبه و گفت و شنود ها انتخاب می نمايند، که بيشتر از ديگران در محکوم نمودن سياست های ديروز دوران ح.د.خ.ا به صورت يکجانبه، قضاوت نمايند!

دويچه وله، اينبار از يکتن از کادر های ديروز ح.د.خ.ا آقای حميدالله عبيدی که گردانندهء وب سايت آسمايِی اند، دعوت کرده است تا پيرامون اين دو رويداد نظر شخصی خود را بگويد، ولی آقای عبيدی بدون کوچکترين توجه به اين مسأله، از آن اکثريتی نمايندگی کرده اند، که در رابطه با قضايای سه دهه جنگ در افغانستان، دارای ديدگاه های متفاوتی اند.

آقای عبيدی دو قطعه عکس اش را که خيلی هنرمندانه عکسبرداری شده اند و بيننده را بياد فلم های کاوبای امريکايی می اندازد، برای دويچه وله هديه کرده که زينت بخش اين مقاله شده اند. بيائيد نظری شتابنده ای به اين مقاله بيندازيم:

آقای عبيدی مانند تحليلگران غرب، همه مسؤوليت جنگ و ويرانی را بر دوش يک جانب جنگ، حزب دموکراتيک خلق می اندازد و به نمايندگی از هزاران عضو حزب، اينگونه آغاز می کند:

... ما روشنفكران از هزاران سال پيش خسارات نفرت انگيزی به بار آورده ايم: قتل عام ها به نام يك آرمان، به نام يك مكتب و به نام يك تيوری، اين كار ما است، اكتشاف ما است- اكتشاف روشنفكران...

قبل از اظهار نظر در اطراف نوشتهء آقای عبيدی، بايد اذعان بدارم که من در اينجا در صدد دفاع از کسانيکه در درون دستگاه رهبری حزب دموکراتيک خلق مرتکب اشتباه در حد خيانت و خطا شده اند، نبرآمده ام، چه من خود در بارهء آنها بحد کافی در خلال مقالات متعدد و رسانهء سرخ های سبز و سياه به تفصيل نوشته ام، ولی هيچگاه انديشه و اهداف اصلی حزبی را که بيش از سی و چهار هزار بهترين فرزندانش را در راه آن قربان کرد، زير سوال نبرده ام!

هدف از نوشتار کنونی، رد گفته های بی بنياد آقای عبيدی در اين مقاله و اعتراض به نحوهء خطاب اوست که بگونهء از يک کتله نمايندگی کرده است، جائيکه او می نويسد: ما روشنفکران...؟! آيا بهتر نبود به عوض ما، من می گفت؟ و به علاوه جلب توجه ايشان به اين اعتراف که دستانش به خون بيگناهان آغشته شده و مرتکب قتل عام ها شده است. آقای عبيدی با اين اعتراف جانانه، بايد از مردم افغانستان نه تنها عذر بخواهند، بلکه در همسايگی شان به محکمهء لاهه در هاليند، نيز خود را تسليم نمايند، زيرا اکثريت قريب به اتفاق آن روشنفکران که هدف شان اعضای سابق ح.د.خ.ا است، از آن قتلها بيخبر اند!

در اينجا بايد از موضع حقوقی سخن گفت و آن اينکه: آقای عبيدی چگونه بخود حق داده است تا به نمايندگی از دوصد هزار عضو سابق حزب، مسؤوليت بار جنگ و آن قتلها را بر عهدهء خود گيرد؟! کاش آن رهبر و معاون حزب پيشين، که امروز آقای عبيدی در سخنگاه ديدگاه در پهلويش قرار دارد، بعد از تسليم نمودن حاکميت به مسعود، کنگره ای حزب را داير و عملکرد حزب را در سالهای حيات مورد بررسی قرار می داد و مسؤوليت جنگ و ويرانی را کاملاً به عهده می گرفت، آنوقت شايد حق می داشتند چنين قضاوتی را به نمايندگی از يک کتله نمايند!

به خوانش مقالهء آقای ح. عبيدی ادامه می دهيم:

آقای عبيدی، شعری را که مائويست ها (شعلهء جاويد) در مارش های سياسی به آواز بلند می خواندند: اين ملک يک انقلاب می خواهد را، بگونه ای به خود نسبت می دهد، در حاليکه فراموش می کند که بخش سالم ح.د.خ.ا (پرچمی ها)، اصلاً در يک کوتاه مدت به فکر تصرف قدرت سياسی يا انقلاب نبودند و صرفاً برای بدست آوردن حقوق صنفی زحمتکشان و تنوير اذهان عامه، خواهان مبارزات روشنگرانه بودند. شعار انقلاب، علاوه از مائويست ها، از جانب خلقی های درون ح.د.خ.ا داده می شد، که به هيچوجه بار مسؤوليت آن به دوش پرچمی ها نيست!

آقای حميدالله عبيدی، بعداً مانند اينکه تازه از خواب سنگينی برخاسته باشد و گويی که از تاريخ و حوادث پيرامون افغانستان هيچ واقف نبوده، سوال جالبی را به جانب خود و اعضای سابق ح.د.خ.ا، اينگونه مطرح می سازد:

... من خواهم کوشید تنها به یک پرسش از دیدگاه تجربه ی زندگی خودم بپردازم: چرا درس خواندگان نسلی که من به آن تعلق دارم، خیل خیل این چنین آسان و سرخوش در راه هایی رفتند که در فرجام منجر به درازترین، خونین ترین و ویرانگر ترین فاجعه ی تاریخ معاصر گردید...

ولی جالب است که اين ژورناليست عزيز که در ميان مخالفين چپ ديروز افغانستان، حالا يک چهرهء محبوب و سرشناس است(؟!)، تا پايان مقاله اش به اين سوال خودش پاسخی نداده است؟! اگر از عبيدی صاحب سوال بکنيم که: وقتی از ديگران نمايندگی کرده و همه را محکوم تاريخ قلمداد کرده و قاتل خطاب کرده ايد، چرا به اين پرسش که خود تان مطرح کرده ايد، جواب نگفته ايد؟!

به اين بيخبری مضحک ديگر آقای عبيدی توجه کنيد. با معذرت که او هنوز هم از خواب برنخاسته و گويی که در خواب راه می رود و هذيان می گويد. او از حادثهء سوم عقرب می پرسد که چرا آنرا تجليل می کردند؟! او می نويسد:

... نسل من، در دهه ی آخر سلطنت (دهه ی قانون اساسی و یا دهه ی دموکراسی) وارد میدان سیاست شد. شاید این بسیار نمادین باشد که برای یک بار هم ما روز تصویب قانون اساسی را تجلیل نکردیم. برخلاف در طی این دهه روزی که همه ساله تجلیل می شد، همانا سوم عقرب بود. تا امروز نیز ما این را درست در نیافته ایم که آن حادثه چرا و چگونه به وقوع پیوست و چی نقشی در سمت و سو دادن حوادث بعدی سیاسی ایفا کرد...

فکر می کنم توضيح چگونگی تجليل از سوم عقرب در اينجا اضافی باشد، زيرا همه بخوبی می دانند که آن روز به ياد شهدای تجليل می گرديد، که به امر سردار ولی داماد شاه سابق در جريان تظاهرات به شهادت رسيدند.

من واقعاً از مطالعهء اين مقاله تکان خورده ام و در تعجم که چگونه شخصيتی که من روزگاری ايشان را يک فرد آگاه از قضايا فکر می کردم و حتی در همين ساليان بعد از شکست حزب، تصورم آنبود که اين دوست عزيز و کادر جوان و لايق آنوقت، شايد در نکوهش گذشته ای سياسی اش، چيزی در چانته دارد، اما با خوانش اين مقاله، اصلاً نمی دانم چی بايد گفت؟!

به اين تبصره توجه کنيد و قضاوت نمائيد:

... مظاهره، مظاهره، مظاهره و زنده باد و مرده باد گفتن، فرهنگ سیاسیی بود که ما با آن بزرگ شدیم. آن وقت هنوز تلویزیون به افغانستان نیامده بود و از انترنت نیز خبری نبود. امکانات برای پرداختن به ورزش نیز بسیار محدود بود. سینما پول می خواست که آن را هم نداشتیم. ما تنها همین کانال مجانی مظاهره را برای صرف انرژی خود داشتیم و بس... گویی نیاز جنسی مان را هم که حتا صحبت کردن در موردش تا امروز نیز در افغانستان تابو است - با مظاهره و یا در واقع پخته پرانک دموکراسی مرفوع می ساختیم!...

بعد از اين نوشتار ها، آقای عبيدی سند برأت خود را ارائه می کند و بار گناهان اينهمه بيخبری را، بر گردن همان دولتی می اندازد، که از عدم تجليل روز قانون اساسی اش با تأسف ياد کرده که چرا هيچ تجليلی از آن به عمل نمی آمد، از دوران چهل سالهء سلطنت محمد ظاهرشاه که در برنامه های درسی مکاتب، به آقای عبيدی درس دموکراسی را نداده بودند. او می نويسد:

... حقیقت این است که ما نه دموکراسی را درست می شناختیم و نه هم در مکتب مضمونی داشتیم که کم از کم از لحاظ نظری کمی ما را با آن آشنا بسازد. از آن گذشته هیچ مضمونی در مورد مسایل اجتماعی و سیاسی نداشتیم. کتاب درسی منطق هم از عصر و زمان دیگری بود. نظام آموزشی اصلاً بر این بنیاد استوار نبود تا در ما تفکر مستقل و خردورزانه را پرورش دهد. کاستی دیگر، گودال فاصله میان مضامین ساینسی و علوم دینی بود. این خلا نیز از لحاظ ذهنی ما را دچار بحران عقیدتی ساخته بود...

خلاصه اينکه، در داوری آقای حميد الله عبيدی در رابطه با تجليل شايسته از شکست ح.د.خ.ا و قيام هفتم ثور 1357، شمشير دو سرهء شان صرف در نکوهش ح.د.خ.ا و تقبيح نظريات چپ بکار رفته و از بنيادگرايان اسلامی و حاميان بين المللی آنها در رأس امپرياليسم ايالات متحدهء امريکا که چه مصائب و بدبختی هایی را ببار آورد، اصلاً حرفی به ميان نميآورد و از هزاران شهيد اينطرف (اعضای قهرمان ح.د.خ.ا در سطوح پائين) اصلاً يادی نمی کند، اما به آدرس آقای گرباچف بخاطر برداشتن ديوار آهنين برلين، تشکر و خانه آبادی می دهد؟!

آيا همين است ضمير و وجدان يک روشنفکر سالم و وطندوست و يک ژورناليستی که بر بلندی های آسمايی، نعرهء آزادی را بلند کرده است؟! درست نمی دانم!

ن. روشن
ششم ثور 1391


منبع :

http://azadi.dk/modules/article/view.article.php?c1/239