رسیدن: 22.11.2012 ؛ نشر : 23.11.2012

خلیل شیبان

 

در باره ی روشنفکر و روشنفکری

 پدیده ی روشنفکری     

حدود دوصد سال و اندی از ظهور پدیده ی غریب و معما آمیز روشنفکری میگذرد. نگاهی کوتاه به تاریخ حاکی از آن است که از همان آغاز، نخستین روشنفکران در هیات کاتبین نسخه های خطی، کاهنان، فالبین ها و طالع بین ها به هدایت و رهنمایی جامعه پرداخته اند. اما به قول جانسون (2007) ابتکار و نوآوری های اخلاقی و ایدیولوژیکی آنها به عنوان نگهبانان فرهنگ های کاهنانه، خواه ساده و ابتدایی و یا مشکل و پیچیده توسط ساختار های بیرونی قدرت و یا سنت های موروثی محدود گردیده بود. پس آنها نمیتوانستند که پیرو یک اندیشه ی آزاد و بر سر پای خود ایستاده باشند.

 با زوال قدرت کلیسا در قرن هژدهم رهنمای تازه یی ظهور نمود تا خلاء را پرنموده و صدایش را به گوش اجتماع برساند. این مربی جدید همانا روشنفکر سیکولار بود. روشنفکر سیکولار میتوانست خداپرست (deist)، شکاک (skeptic) ویا منکر خدا (atheist) باشد؛ اما علی الرغم آن او هم مانند پاپ و سایر رهبران کلیسا آماده بود تا برای همنوعانش سفارش کند که امور زنده گی شان را چی گونه پیش ببرند. روشنفکر سیکولار همانطوری که جانسون (2007) میگوید، از همان ابتدا نوعی فداکاری ویژه یی را در راستای حفظ منافع و مصالح انسانیت و به اعتلاء رسانی آن از طریق روشنگری اعلام نمود. به این ترتیب روشنفکر سیکولار با شعر رفاه انسان برلب و با یک رویکرد رادیکال تر نسبت به سلف دینی اش وارد عرصه ی کارزار گردید. او از قید دین و دینداری برون جست و تصورش هم بر این بود که خرد جمعی گذشته گان، سنت موروثی، قوانین و تجربه های نیاکانش را میتواند کلاً رد نماید و یا بر اساس سلیقه ی خودش به کار بندد. پرومتیوس، کسی که آتش سماوی را دزدیده و به زمینش آورد به قهرمان ایدیال روشنفکر سیکولار مبدل گردید. بدین ترتیب برای نخستین بار در تاریخ بشریت، انسان به پا خاست تا با جسارت و اطمینان بی سابقه اعلام نماید که قادر به تشخیص و درمان بیماری های اجتماع با استفاده از عقل است. بشر حتا فراتر از آن رفته و ادعا نمود که او مفسر دساتیر خداوندی و خدمتگار خدا نه، بلکه جانشین وی برروی زمین است. به صورت کل میتوان گفت که مهمترین کار روشنفکر سیکولار مورد پرسش قرار دادن دین و پیش کسوتان آن بود. روشنفکر سیکولار بدون شک عامل کلیدی سمت و سودهی کنش های روشنفکرانه ی مدرن بوده است.  

اگرچه ولتر کار به کرسی نشاندن عقل را آغاز کرد، اما با آنهم ژان ژاک روسو (1778-1712) طلا یه دار روشنفکری مدرن، الگوی روشنفکران مدرن و از چندین جهت پرنفوذ ترین آنها به شمار میرود (جانسون، 2007). روسو ده سال پیش از وقوع انقلاب کبیر فرانسه درگذشت، اما با وجود آن اکثریت معاصرینش او را مسبب انقلاب و مسول براندازی رژیم های کهن اروپا میدانند. به قول جانسون (2007) روبسپیر خودش در مورد روسو گفته است: «روسو یگانه مردیست که رفعت روح و عظمت شخصیتش او را سزاوار مقام معلمی نوع بشر میسازد» (ص. 25). بدین ترتیب پدیده ی روشنفکری با الهام گیری از ایده های روشنگری قرن هژدهم که اساس شان آرزوی تغییر نظام های اجتماعی و سیاسی بوسیله ی عقل بود، پا به عرصه ی وجود گذاشت.

برافراشتن پرچم تغییر نظام های اجتماعی و سیاسی به وسیله ی عقل به عنوان شعار اصلی روشنفکران مدرن بسیار آرمانگرایانه بود، زیرا عقل (Intellect) به قول ساول (2009) میتواند که در خدمت  ایده ها و عقایدی قرار بگیرد که منجر به نتیجه گیری های اشتباه آمیز و اعمال نابخردانه میگردند. توماس کارلایل میگوید: تعقل میتواند نابخردانه باشد. حتا روسو نیز به این باور بود که عقل در ذات خود به عنوان یگانه وسیله ی درمان اجتماع، محدودیت های جدی یی دارد (جانسون، 2007). پس پدیده ی روشنفکری به عنوان مهمترین دستاورد تمدن بشری هم سودمند بوده است و هم زیانبار. به گونه ی مثال نفوذ و تأثیر گذاری سودمند ژان ژاک روسو را در شکل دهی اندیشه ی بشر نه میتوان انکار کرد. نخست ازهمه از تأثیر پذیری ایده های مدرن آموزش و پرورش از دکترین روسو به ویژه رساله ی «امیل» (1762) میتوان نام برد. او آیین طبیعت، ذوق هوای آزاد، جستجوی تازه گی، خود جوشی، روانبخشی، تمرینات منظم، و نقش ورزش در تشکل و تکامل شخصیت  را معرفی نمود. روسو در پیوند با ارزیابی دوباره ی طبیعت، یک نوع بی اعتمادی نسبت به اصلاحات تدریجی و مترقی ناشی از سیر بطی فرهنگ ماتریالیستی را ایجاد کرد. روسو اصرار بر این داشت که مغز آدمی سرشار از منابع دست نخورده و پنهان اندیشه های شاعرانه است که باید از آن در جهت غلبه بر سلطه ی سترون گرانه ی عقل کار گرفت. او کتاب «اعترافات» را در پیروی از این خط اندیشه اش نوشت.

 روسو همچنان معقتد بود که تکامل اجتماع از حالت بدویت به شهر نشینی، انسان را فاسد میسازد. به عقیده ی او در نتیجه ی این گذار، خودخواهی فطری انسان به یک غریزه ی به مراتب مهلک تر مبدل میگردد، که ترکیبی است از تکبر و احترام به نفس که در نتیجه ی آن هر انسان خودش را بر اساس این که دیگران در مورد وی چی فکر میکنند، ارزیابی نموده و به این ترتیب در صدد آن میشود که همنوعانش را با ثروت، قدرت، برتری فکری و اخلاقی خویش تحت تأثیر قرار بدهد. خودخواهی فطری انسان شکل رقابتی و غاصبانه را به خود اختیار نموده و در نتیجه ی آن او نه تنها با خودش، بلکه با انسان های دیگر که با او به رقابت میپردازند نیز بیگانه میشود. این الیناسیون نوعی بیماری روانی را درنزد انسان به بار میاورد که با واگرایی تراژیک میان ظاهر و باطن وی متصف است. اهریمن رقابت، حس فطری اشتراکیت را در انسان از بین برده و همه ی صفات اهریمنانه و ازجمله میل بهره کشی از دیگران را در او بیدار میسازد. این طرز تفکر، حس بی اعتمادی نسبت به مالکیت خصوصی را به عنوان منبع جنایت در نزد روسو ایجاد کرد (جانسون، 2007).    

همانطوری که قبلاً اشاره گردید، عقل میتواند که در خدمت ایده های زیانبار و مخرب نیز قرار بگیرد. پس تولید ایده به مثابه ی کنش اصلی روشنفکرانه اثرات زیانباری هم داشته است. از این بابت رکورد روشنفکران قرن بیستم به ویژه بسیار تکاندهنده است. مارک لیلا در کتابش زیر عنوان «اندیشه ی بی پروا» در این خصوص، چنین مینویسد:

استادان برجسته، شاعران پرقریحه، و ژورنالیست های با نفوذ، استعداد و توان شان را در جهت متقاعد ساختن مخاطبین این شعار به کار بستند، که گویا ستمگران نوین آزادیبخشان بودند و جنایات نابخشودنی شان اعمال شرافتمندانه بوده است. اگر کسی آرزو دارد تا تاریخ روشنفکری اروپای قرن بیستم را صادقانه به رشته ی تحریر درآورد؛ باید قوت قلب داشته باشد و بالای نفرت و انزجارخویش غلبه حاصل نماید تا بتواند به جستجوی ریشه های این پدیده ی غریب و معما آمیز بپردازد (ص. 34).

 دیکتاتورهای قرن بیستم همواره از پشتوانه ی روشنفکری هم در کشورهای خودشان و هم در کشورهای خارجیی که نظام های دیموکرات داشتند و مردمشان هر چی که دلشان میخواست میگفتند، برخوردار بوده اند. لنین، ماوو، ستالین، و هیتلر، همه باوجود این که به قتل و کشتار مردم به میزانی که حتا در رژیم های استبدادی قبل برآنها هم بی سابقه بود پرداختند؛ حامیان، ستایشگران، مدافعین، و پوزش خواهان خودشان را در بین انتلیگنتسیای ملت های دیموکرات غرب نیز داشتند (ساول، 2009).

تعریف روشنفکر

دکتور مهرداد مشایخی در مقاله اش زیر عنوان «روشنفکر کیست و چی گونه تعریف میشود؟» بیان میدارد که واژه ی «روشنفکر» در زبان فارسی ترجمه ی غیر دقیقی از مفهوم فرانسوی Intellectuel است که بیان فرد یا افرادی است که در تقسیم کار اجتماعی به کار فکری ( در مقابل کار بدنی) می پردازند. او همچنان می افزاید که در اواسط سده ی نوزدهم، اندیشمندان ایرانی که تحت تاثیر تحولات فرهنگی اروپای غربی بودند، از واژه ی «منورالفکر» در توصیف اجتماعی خود بهره می گرفتند که بعد ها، در زمان رضا شاه، دگردیسی یافت و به «روشنفکر» تغییر پیدا کرد (مشایخی، 2009).

واژه ی «intellectual» از گذشته های دور بدینسو در زبان انگلیسی به عنوان صفت به کار رفته است، اما کاربرد این واژه به مثابه ی اسم در اوایل قرن نوزدهم رواج پیدا کرد که در این قالب اکثراً به مفهوم استعداد فکری به کار میرفت (کالینی، 2006، ص ص. 18-17)؛ و برای بار نخست از این واژه به منظور اشاره به یک فرد و یا گروهی از افراد در سال 1813 استفاده به عمل آمد (ص. 18). در اواخر سده ی نوزدهم و در جریان محاکمه ی دریفوس، واژه ی «intellectual» به عنوان یک اصطلاح بر سر زبان ها افتید و در واقع همین محاکمه ی دریفوس سبب شد که کاربرد واژه ی «intellectual» در قالب اسم جمع در هردو زبان فرانسوی و انگلیسی رایج گردد (کالینی، 2006، ص ص. 21-20). در سال 1894 آلفرد دریفوس یک افسرفرانسوی یهودی الاصل به اتهام قرار دادن اسرار نظامی فرانسه در اختیار مامورین دولت آلمان به صورت غیر علنی محاکمه و بدون ارایه ی شواهد کافی مجرم شناخته شد. در آنزمان شماری از اندیشمندان فرانسوی به شمول امیل زولا، پروست، بلوم و غیره با نشر اعتراض نامه یی زیر عنوان «مانیفست انتلکتوال ها» مخالفت شان را با جریان محاکمه ی دریفوس ابراز داشتند؛ و به این ترتیب برای نخستین بار واژه ی «انتلکتوال» از سوی بعضی از محافظه کاران برضد اندیشمندان معترضی که قبلاً از آنها نام برده شد، به کار رفت.    

تعریف روشنفکر امریست به غایت پیچیده. به قول کوزر (1970/1965)، «فقط چند اصطلاح مدرن وجود دارد که به اندازه ی واژه ی روشنفکر غیردقیق و مبهم اند» (ص. XV). یکی از عواملی که واژه ی روشنفکر را بسیار بحث برانگیز میسازد اینست که هر گونه تعریفی از آن در نهایت امر خود ساخته خواهد بود، زیرا تعریفات مختلف این واژه ی غیردقیق از سوی کسانی اریه گردیده است که خود روشنفکر خوانده میشدند (باومن، 1992، ص. 81). در واقعیت امر اکثر جامعه شناسان به جای این واژه ضمایر «آنها» و «ما» را به طور قابل معاوضه به کار میبرند (گولدفارب، 1998).

همانطوری که قبلاً تذکر رفت تعریف های بی شماری از اصطلاح روشنفکر در دست است. این تعریف ها ابعاد مختلف روشنفکران را بیان میدارند مانند: اوصاف خصوصی آنها، محصول فکری، جایگاه اجتماعی، و نقش و وظایف عمومی شان در اجتماع.

 روشنفکر برحسب اوصاف به افراد فرهیخته و یا کسانی که از سرمایه ی غنی فرهنگی برخوردار اند، اطلاق میگردد. اگرچه پژوهشگران زیادی کوشیده اند که میان عقل (intellect) و هوش (intelligence) فرق بگذارند، ولی با آنهم روشنفکران با انسان های باهوش و یا اهل ادب و دانش برابر پنداشته شده اند (تاکویل، 1998/1856، ص. 195). به گونه ی مثال ساول (2009) با بیان این که هوش یا سرعت فهم عبارت از ترکیب عقل و رأی است و عقل یا قدرت دماغی محض عبارت از ظرفیت فهم و کنترول مفاهیم و ایده های پیچیده است؛ عقل و هوش را دو جوهر مجزا ازهم تلقی مینماید. قابل یادآوری است که به عقیده ی او خرد عبارت از توانایی یکجاکردن عقل، دانش، تجربه و رأی است، به نحوی که یک فهم منسجم را به بار آورد. خرد ایجاب تأدیب نفس و فهم حقایق جهانی را مینماید. متضاد عقل، کندی است؛ اما متضاد خرد، نادانی است، که به مراتب خطرناک تر است (ساول، 2009).

 ژاک بارزون (1959) کسانی را روشنفکر میخواند که از فکرشان به صورت آگاهانه و میتودیک کار میگیرند. ریچارد هوفشتاتر (1963) روشنفکران را به عنوان افرادی تعریف میکند که با ایده ها زنده گی میکنند و تفکرشان به وسیله ی بینش بی طرفانه، قدرت تعمیم، گمانه زنی های آزادانه، نوآوری های خلاقانه، و نقد رادیکال، مشخص میگردد (ص. 27).

روشنفکران را میتوان به عنوان افرادی که در مورد جامعه ایشان نگرانی عمیقی دارند و یا افراد برخوردار از احساس مسوولیت تلقی کرد. ادوارد شیلز (1958/1972) روشنفکران را به عنوان یک اقلیتی از افراد جامعه با حساسیت غیرمعمول در برابر روحانیت؛ با تفکر غیرمعمول در مورد جهان و قوانین حاکم برجامعه، و بایک نیاز درونی برای نفوذ به آنسوی پرده ی تجارب ملموس و بلاواسطه معرفی میکند (ص.3). کوزر (1970/1965)  با وجود تأیید این نکته که روشنفکران اغلب یک گروه ناهمگون اند، به تعمیم آنها به عنوان کسانی میپردازد که «نگرانی مسلمی را در رابطه با ارزش های اصلی جامعه ابراز داشته» (ص. xvi) و «تمایل به مورد مداقه قرار دادن ایده ها و پیش فرض های زمان و مکان شان دارند» (ص. xviii).

روشنفکران اغلب به عنوان کسانی تلقی میشوند که با فرهنگ و ایده ها سروکار دارند، ویا به قول جولین بندا (1928/1927) کسانی که به دنبال اهداف عملی نیستند (ص. 43). رابرت بریم (2001) روشنفکران را به عنوان افرادی معرفی مینماید که مهمترین فعالیت شان تولید، ارزیابی و پخش فرهنگ است. سیمور مارتین لایپسیت (1981/1960) روشنفکران را برحسب شغل شان تعریف نموده و به آنها به عنوان توده یی نگاه میکند که وظیفه ی شان ایجاد، پخش و تطبیق فرهنگ است و در ساحت هنر، دین و علوم تبحر دارند. به عقیده ی او تولید کننده گان فرهنگ یعنی فلاسفه، هنرمندان و نویسنده گان در مرکز این توده قرار داشته و مجریان برنامه های هنری، آموزگاران، و گزارشگران به عنوان پخش کننده گان فرهنگ و بالاخره متخصصین حرفوی مانند پزشکان و حقوقدانان در بخش های محیطی این توده تمرکز یافته اند (ص. 311). رینولد نیبور (1960) روشنفکران را به عنوان افرادی معرفی میدارد که در فن سخنوری سرآمد روزگار خویش اند، مانند نطاقان حرفوی که در کلیسا ها، مکاتب، و یا در بخش های روزنامه نگاری و هنر ها مشغولیت دارند (ص.302).

روشنفکران بر حسب جایگاه شان در اجتماع نیز تعریف شده اند. در برخی از تعاریف عمومی فارغ التحصیلان دانشگاه ها و موسسات تحصیلات عالی نیز در جمع روشنفکران قرار داده شده اند (جیمز، 1912/1907، ص. 319).

از نظر ساختاری، شماری از پژوهشگران روشنفکران را بر اساس وظایف و نقش شان در اجتماع نیز تعریف نموده اند. کارل منهایم (1936) با قابل معاوضه دانستن اصطلاحات روشنفکر و انتلیگنتسیا بیان میدارد که روشنفکران یک گروه اجتماعی ویژه اند که کار تعبیر و تفسیر حقایق جهانی و تبین آنها را در اجتماع به عهده دارند (ص. 10). چارلز کادوشین (1974) روشنفکران نخبه را مورد مطالعه قرار داده و آنها را به عنوان کارشناسان برخورد با ایده های عمومی دارای کیفیت بالا در زمینه ی ارزش ها و اصول اخلاقی و کسانی که قضاوت شان را در رابطه با این موضوعات به اطلاع مخاطبان نسبتاً عمومی میرسانند، تعریف مینماید (ص. 7). انتونیو گرامسی ضمن ارایه ی مفهوم وسیع تری از روشنفکر بیان میدارد که روشنفکر کسی است که وظیفه اش در اجتماع اساساً انسجام، اداره، رهنمایی، فرهیختن، و رهبری دیگران میباشد (1988/2000). ادوارد سعید (1994) معتقد است که روشنفکر واقعی در برابر قدرت از حقیقت حرف میزند، درحالی که روشنفکر کذایی برخلاف آن عمل میکند (ص ص. 102-85).

و اما روشنفکر کیست؟                  

اکثریت به این باور اند که یک جراح مغز یا یک مهندس با وجود آموزش های دماغی وفکری سخت و طاقتفرسا که از سرمیگذراند، در جمع روشنفکران شامل نمیشوند. حتا موفق ترین نوابغ جهان اقتصاد نیز در زمره ی روشنفکران قرار نمیگیرند. ساول (2009) اظهار میدارد که بار اصلی واژه ی روشنفکر مفهوم تولید ایده است نه تطبیق آن. به گونه ی مثال یک مهندس از اصول پیچیده ی علمی جهت ایجاد ساختار ها یا میکانیزم های فزیکی استفاده میکند. یک کارشناس سیاست گذاری که کاروی را میتوان به مهندسی اجتماعی قیاس کرد، به ندرت طرح های ساخته شده توسط خودش را شخصاً در عمل پیاده میکند؛ این کار را به بوروکرات ها، سیاستمداران، فعالان اجتماعی، پولیس و کسان دیگری که مسوولیت مستقیم اجرای آن را به عهده دارند، وا گذار میکند. یک پزشک، علم طب را بالای انسان های گوشت و خوندار خاصی تطبیق میکند و کار یک مهندس ساختن یک تعمیر و یا یک پل است.

محصول نهایی کار روشنفکر ایده است. محصول نهایی کار جوناس سالک، واکسین بود و محصول نهایی کار بل گیتس، سیستم عامل کامپیوتر. با وجود این که قدرت دماغی، دانش و استعداد خارق العاده یی در موفقیت کار آنها دخیل بوده است، با آنهم این گونه افراد روشنفکر محسوب نمیگردند. کار روشنفکر با ایده آغاز وبا ایده پایان مییابد. آدم سمیت هرگز به تجارت نپرداخت و کارل مارکس هرگز اداره ی یک گولاگ (اردوگاه کار اجباری) را به عهده نگرفت، اما علی الرغم آن هردو روشنفکر محسوب میشوند (ساول، 2009).

روشنفکران اصلی جهان اکادیمیک کسانی اند که ساحات کاریشان بیشتر با ایده ها در ارتباط است. زمانی که درمورد روشنفکران اکادیمیک صحبت میکنیم، دانشکده های مهندسی، بازرگانی، پزشکی، یا تربیت بدنی معمولاً به ذهن مان خطور نمیکند. ایدیولوژی ها وگرایش های معمول در بین روشنفکران اکادیمیک دراین بخش های به خصوص محیط اکادیمیک کمتر به مشاهده میرسد. به عباره ی دیگر به صورت عموم دیپارتمنت های اجتماعیات از لحاظ سیاسی در مقایسه با دانشکده ی پزشکی، دیپارتمنت روانشناسی نسبت به دانشکده ی مهندسی و بالاخره دیپارتمنت های زبان شناسی درمقایسه با دانشکده ی اقتصاد بیشتر به طرف چپ قرار میگیرند (ساول، 2009).

ساول (2009) میگوید: "روشنفکر به یک کتگوری شغلی اطلاق میگردد که شغلش اساساً سروکار داشتن با ایده ها است؛ مانند نویسنده گان، اکادیمیسین ها، و افرادی از این گونه".  در میان کسانی که شغل شان ایجاب استعداد خارق العاده ی فکری را مینماید- مانند ریاضی دان ها، قهرمانان شطرنج، دانشمندان و امثالهم- روشنفکران به مثابه ی شاغلینی تعریف میشوند که محصول نهایی کارشان ایده است و آن را میتوان از نتایج ملموس کار شاغلین دیگر مانند مهندسین، یا پزشک ها تمیز داد.

 اصطلاح روشنفکر کاذب «Pseudo-intellectual» بعضاً به افراد دارای خرد کمتر درحوزه ی روشنفکری اطلاق میگردد. اما ازآنجایی که به قول معروف یک پولیس بد بازهم پولیس است، بدون در نظرداشت این که تا چه حد یک روشنفکر کوته بین، سراسیمه، متقلب و مایه ی تأسف است، این روشنفکر به دلیل مشغولیتش به شغل روشنفکری بازهم معیار و محک روشنفکری به شماررفته میتواند. در حالکیه واژه ی «intellectual» در قالب اسم به یک کتگوری شغلی اطلاق میگردد، این واژه در قالب صفت به مجموعه ای از ستندرد ها و دستاورد هایی اطلاق میگردد که شاید رفتار حقیقی افراد مربوط به این کتگوری شغلی با استفاده از آن تعریف شده بتواند (ساول، 2009).

انتلیگینتسیا (Intelligentsia)

اصطلاح انتلیگینتسیا «Intelligentsia» که منشأ آن به روسیه ی قرن نوزدهم برمیگردد، در آنزمان به کسانی اطلاق میگردید که: (1) نگرانی عمیقی در رابطه با موضوعات مورد علاقه ی مردم داشتند (2) احساس میکردند که در برابر دولت نوعی مسولیت خصوصی دارند )3) میل داشتند که به موضوعات سیاسی و اجتماعی از دیدگاه اخلاقی نگاه کنند )4) خود را مکلف به دستیابی به نتیجه گیری های به غایت منطقی میدانستند؛ و )5) معتقد بودند که خطایی وجود دارد و این خطا باید تصحیح گردد (کانفینو، 1972، ص. 118).

ساول (2009) به این عقیده است که انتلیگینتسیا به گروهی از افراد اطلاق میگردد که مانند هاله یی به دور هسته ی کم و بیش خالص تولید کننده گان ایده قرار داشته و نقش شان تطبیق وپخش ایده های آنها میباشد. این گروه افراد شامل آموزگاران، ژورنالیست ها، فعالان اجتماعی - سیاسی، منشی های دادگاه و سایرین اند که عقاید و عملکردهایشان براساس ایده های روشنفکران استوار است. ژورنالیست هایی که مسولیت نوشتن مقاله ویا سرمقاله را دریک نشریه به عهده دارند، میتوانند که هم مصرف کننده ی ایده های روشنفکران و هم تولیدکننده ی ایده های ویژه ی خودشان باشند ودرصورتی که محصول نهایی کارشان ایده باشد؛ ممکن است روشنفکر محسوب گردند. اما خبرنگاران و گزارشگران ازانجایی که به پخش ونشر فاکت هایی میپردازند که درمطابقت به جوروشنفکری مسلط تحریف و فلتر گردیده است، روشنفکر نه بلکه بخشی از انتلیگنتسیا شمرده میشوند. بالاخره گروه سوم افرادی اند که به لحاظ شغلی تحت تأثیر ایده های روشنفکران قرار نگرفته، و چندان علاقه یی به مطلع بودن از این ایده ها نیزندارند؛ مگراین که در مباحثات اجتماعی شرکت نموده ویا از محسوب شدن در جمع انتلگنتسیا به خود ببالند (ساول، 2009).

*

 پیوندهای مرتبط با این نوشتار در آسمایی:

-  بحث روشنفکر و نقش او در جامعه ی افغانی روشنفکر و نقش او در جامعه افغانی

*  

References

Barzun, J. (1959). The house of intellect. New York: Harper & Brothers

Bauman, Z. (1992). Love in adversity: On the state and the intellectuals, and the state of the intellectuals. Thesis Eleven, 31, 81-104.

Benda, J. (1927/1928). The treason of the intellectuals. New York: William Morrow.

Berman, M. (1982). All that is solid melts into air: The experience of modernity. New York: Penguin.

Brym, R. J. (1987). The political sociology of intellectuals: A critique and a proposal. In A. G. Gagnon (Ed.), The role of intellectuals in liberal democracies: political influence and social involvement. New York: Praeger. pp. 199-209.

Brym, R. J. (2001). Intellectuals, Sociology of. In N. Smelser, & P. Baltes (Eds.), International encyclopedia of the social and behavioral sciences. Oxford, UK: Elsevier Science. pp. 7631-7635.

Collini, S. (2006). Absent minds: intellectuals in Britain. New York: Oxford University Press.

Confino, M. (1972). On intellectuals and intellectual traditions in eighteenth- and nineteenth-century Russia. Daedalus, 101, 117-149.

Coser, L. A. (1965/1970). Men of ideas: a sociologist’s view. New York: Free Press.

Durkheim, É. (1893/1984). The division of labor in society. New York: Free Press.

Foucault, M. (1977/1994). Truth and power. In Power. New York: New Press. pp. 111-133.

Foucault, M., & Deleuze, G. (1972/1973). The intellectuals and power: A discussion between Michel Foucault and Gilles Deleuze. Telos, 16, 103-109.

Goldfarb, J. C. (1998). Civility and subversion: The intellectual in democratic society. New York: Cambridge University Press.

Gramsci, A. (1932/2000). Intellectuals and education. In D. Forgacs (Ed.), The Antonio Gramsci reader: Selected writings 1916-1935. New York: New York University Press. pp. 300-322.

Hofstadter, R. (1963). Anti-intellectualism in American life. New York: Alfred A. Knopf.

Johnson, P. (2007). Intellectuals. HarperCollins e-books.

Kadushin, C. (1974). American intellectual elite. Boston, MA: Little, Brown.

Kurzman, C. (2008). Democracy denied, 1905-1915: Intellectuals and the fate of democracy. Cambridge, MA: Harvard University Press.

Kurzman, C., & Owens, L. (2002). The sociology of intellectuals. Annual Review of Sociology, 28, 63-90.

Lilla, M., (2001). The reckless mind: intellectuals in politics. New York, NY: NYREV

Lipset, S. M. (1960/1981). Political man: The social bases of politics. Baltimore, MD: Johns Hopkins University Press.

Mannheim, K. (1929/1936). Ideology and utopia: An introduction to the sociology of knowledge. London, UK: Kegan Paul.

Mannheim, K. (1936/1956). The problem of the intelligentsia: An enquiry into its past and present role. In Essays on the sociology of culture. London, UK: Kegan Paul. pp. 91-170.

Posner, R. A., (2003). Public Intellectual. Massachusetts: Harvard University Press

Said, E. W. (1994). Representations of the intellectual: The 1993 Reith lectures. New York: Pantheon.

Tocqueville, A. d. (1856/1998). The old regime and the revolution, Volume I: The Complete Text. Chicago, IL: University of Chicago Press.

Sowel, T., (2009). Intellectuals and Society. New York, NY: Basic Books

مشایخی، م. (2009). روشنفکر کیست و چی گونه تعریف میشود؟، برگرفته شده از http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=7249، به تاریخ 20/09/2012