رسیدن به آسمایی: 02.02.2010 ؛ نشر در آسمایی: 03.02.2010

دستگیر روشنیالی

آیا  روشنفکر واقعاً وجود دارد؟
 

کسي که می خواهد دنيا را تغير دهد، بگذاريد اول خود را تغير دهد سقراط
 

در آغاز کار روشنفکری با شک و ترديد آغاز گرديد- سقراط ميگويد من کجا علم مطمين را پيدا کرده می توانم.  تاريخ سقراط را به حيث اولين متفکر مستقل می شناسد. مورخين می نويسند که سقراط در تفکر راجع به جامعه، طبعيت، فرهنگ... از همه چيز مستقلانه عمل ميکرد. سقراط از جمله بر سر اين اصول:  خود تان فکر کنيد. آزادانه فکر کنيد ... تاکيد می ورزيد. کلمه روشنفکردر قرون وسطا توسط سکولاستيک ها مورد استعمال قرار داده شد و آنها تلاش کردند احکام مذهبی را با منطق، دلايل و عقل ثابت بسازند.
روشنفکر متفکراست؛ روشنفکردانشمند است. روشنفکر کسي است که انديشه های نو و افکار نو را به وجود می آورد. کسي که راجع به حالت موجود، راجع به اصول حاکم... شک و ترديد ميکند و راجع به آن سووال های به وجود می آورد. کسي که در مساله شناخت بر عقل، خرد، ازمايش و بازهم آزمايش تکيه ميکند.  
مفهوم روشنفکر با روشنگری ارتباط دارد و به همين اساس يک مفهوم مدرن می باشد. دوران روشنگری، دوران مبارزه آزادی انديشه با استبداد و دگم های تغير ناپذير می باشد که تا هنوز هم ادامه دارد و ما نمی توانيم بگويم که اين مبارزه چی وقت خاتمه می يابد، این مبارزه در افغانستان نو آغاز شده است.  آن چی  که در مرکز روشنگری قرار دارد آزادی عقل  و آزادی انديشه  می باشند و آن چی که در مرکز کار روشنفکر و روشنفکری قرار دارد استقلاليت می باشد.
روشنفکرعضو حزبی نيست که يک خط مشی مشخص را تبليغ نمايد. روشنفکر فعال سياسی هم نيست که در دفاع ازحاکميت معیين قرار داشته باشد. هم چنان روشنفکر ملا هم نيست که مسايل را مطابق احکام مقدس توضيح و تعريف کند. روشنفکر جستجوگر حقيقت است  که هرگز به انتقال دهنده و مالک آن مبدل نمی شود. حقيقت در مالکيت هيچ کس نمی آيد و روشنفکرهرگز ادعا کرده نمی تواند که حقيقت با ما است
معنای ادعای حقيقت با ما است چي می باشد؟
معنای این ادعا که حقيقت با ما است اينست، که تنها ما حق حاکميت داريم؛  تنها ما بايد رهبر و رهنمود دهنده باشيم؛ ديگران بايد اطاعت کنند. معنای این ادعا که حقيقت با ما است اينست که مخالفت با ما مخالفت با حقيقت است؛ انتقاد کردن ما، انتقاد کردن حقيقت است. ديروز در افغانستان اين حقيقت انقلاب! بود و امروز اين حقيقت بنيادگرایی مذهبی می باشد. در ايران مخالفين دولت را به عنوان محارب با خدا مجازات ميکنند.
مدعیان ادعای حقيقت با ما است  پيرو اين و آن ايديولوژی تماميت خواه بوده که به شدت  استقلاليت تفکر و انديشه را از بين می برد. آنهايی که دعوی مالکيت بر حقيقت را دارند، بزرگترين دروغ ها را جاگزين حقيقت می سازند.  حقيقت در دست هيچ کس نيست-اگر کسی چنين ادعایی را دارد فريب کار و دروغگو است. برای روشنفکر حقيقت نسبی و در چوکات زمان و مکان مطرح می باشد.   
روشنفکر جستجوگر مستقل
 روشنفکر در کار جستجوگری خويش به طور کامل فارغ از علايق قومی، مذهبی، سياسی عمل ميکند و تابع  منافع شخصی، منافع گروپی و قدرت نمی باشد. روشنفکر هم چنان  در بررسی و تحليل خويش از احساسات، عواطف، خيال پروری و آرمانگری هم مستقل است و تفکر او توسط تعقل ومعقوليت اداره می گردد.
 در دوران ما واقعاً روشنفکر ايديال وجود ندارد و کانت، هگل، سپينوزا و...که راجع به جامعه، فرهنگ   دانش بزرگی را ايجاد کردند، ديگر در میان ما نيستند. در زمان ما وظيفه روشنفکر نسبت به گذشته دشوارتر گرديده است. دليل اش اين است که در دنيای امروز تغیرات بسيار سريع، پيچيده و چند جانبه می باشند که پیوسته در برابر روشنفکران سووال های نوینی را مطرح می سازند. فراوانی اطلاعات، اخبار و راپورهایی که تمام دنيا را فرا گرفته است کار روشنفکران را بيشتر بغرنج می سازد.از جانب ديگر ايديولوژيهای چپ و راست هم در توضيح و شناخت مسايل ناکام مانده اند، پس با روشنفکران است تا راه ها و ميتودهای نوينی را غرض توضيح و شناخت مسايل ايجاد کنند.
روشنفکران افغان با دشوارترين سووال ها و پيچيده ترين وضعيت مواجه هستند. دشواری اول اينست که روشنفکران افغان به چی اندازه در تحليل ها و بررسي های خويش از قوميت، قدرت، مذهب و ايديولوژی های چپ، راست، دينی و غير دينی مستقلانه عمل ميکنند. همه ی ما ميدانيم که نه تنها روشنفکران داخل کشور، بل روشنفکران خارج از کشور هم خود سانسوری ميکنند و اين امر  خواهی نخواهی  استقلال تفکر را را متضرر می سازد.
دشواری دوم روشنفکران افغان در پيدا کردن و ارزش های نوين نهفته است. ارزش های نوينی که جامعه را به سوی پشرفت و آزادی رهنمایی کند. عدم موفقيت در پيدا کردن ارزش های نوين الترناتيفی جز به عقبگرایی ندارد. همين حالا پيشروان زيادی  به عقب رفته و می روند.
دشواری سوم روشنفکران ذهنيت اجتماعی مسلط در افغانستان است که مانع اساسی پیشرفت و ترقی در افغانستان شمرده ميشود. مشخصات اين ذهنيت فقدان انديشه مستقل و به کار نه انداختن عقل و خرد می باشد. چی بايد کرد تا انديشه مستقل به ذهنيت اجتماعی راه يابد تا تحول پذيرگردد؟ جواب دادن به اين سووال وظيفه روشنفکران می باشد. تلاش های مبنی بر برتری جوی و يکسان سازی که پيوسته فاجعه خلق ميکنند توجيه خويش را در همين ذهنيت جستجو ميکند. تجارب سی سال اخير نشاندهنده اين حقيقت می باشد که ذهنيت اجتماعی مسلط  آماده پذيرش هر نوع افراط -چپ و راست - و خشونت می باشد.
دشواری چهارم وضعيت نهایت بغرنج افغانستان می باشد. این کار روشنفکران افغان است که همين وضعيت را توضيح و تعريف نمايد و جامعه را از آن چی که احتمال وقوع اش وجود دارد آگاهی داده و راه بيرون رفت را نشان دهند. طور نمونه بنيادگرایی مذهبی پرابلم امروز نيست که در نتيجه مصالحه کردن با طالبان از بين رود. بنيادگرایی مذهبی پرابلم فردا و پس فردا هم می باشد. چی بايد کرد که جامعه و ساختارهای سياسی، اجتماعی و مدنی آن در برابر بنيادگرایی مذهبي حفظ گردد؟ قانون اساسی موجود اين مشکل را حل نکرده است.  
دشواری پنجم روشنفکران  پاسيف بودن جامعه و عدم موجوديت يک نهضت سراسری اجتماعی و سياسی می باشد. جامعه طور پيوسته مورد تجاوز نيروهای داخلی و خارجی قرار گرفته است و قرار می گيرد. بر علاوه اين تجاوزها در جامعه افغان سنگرهای دفاع ازجهالت و عقب مانده گی نه تنها نيرومند هستند، بل مايه افتخار و مباهات هم می باشند. روشنفکران وظيفه دارند تا به سياسی شدن و خودآگاهی جامعه کنند تا خود را درک نموده و بر خود حاکم شود. روشنفکران به استتقلال جامعه کمک کنند تا خود را از فريبکاران، زوروران و تقلب کاران نجات دهد.
روشنفکران هم چنان به اين سووال ها باید جواب دهند: چرا جنگ است؟ استقلال چيست؟ مصالحه چيست؟ اگر دموکراسی برای افغانستان نه باشد، پس الترتاتيف چی شده می تواند؟ 
 
جنگ
با وجود اين که در باره ختم جنگ و تامين صلح طی سی سال اخير کنفرانس ها، نشست ها، جرگه ها ود ... داير گرديد و ده ها پلان و طرح ارايه شده اند ولی جنگ همچنان ادامه دارد و هيچ کس ختم آن را پيشبينی کرده نمی تواند و بدون شک کنفرانس لندن هم به تنهایی در ختم  جنگ دستاوردی نخواهد داشت.
پس چرا جنگ خاتمه نمی يابد و عوامل اين جنگ چی می باشند؟
آيا عامل جنگ اينست که ما افغانها تا هنوز استعداد و توانایی حل پرابم ها و بحران های خويش را نه يافته ايم؟
حامد کرزی در کنفرانس لندن ميگويد:
آرزو دارم  بردارم اعليحضرت ملک عبدالله بن عبدالعزيز با نقش برجسته اين روند صلح را رهنمایی و همکاري نمايد.  معنای اين خواست اين است که ريس جمهور از پادشاه عربستان نه تنها کمک، بل رهنمایی را هم تقاضا می کند.
آيا عامل جنگ اينست که جامعه افغان بر رويدادها و حوادث تاثيری ندارد و آن چی که به جامعه تعلق دارد، در غياب جامعه حل و فصل ميگردد ؛ چنان که همين حالا موضوع مصالحه با طالبان بدون مشوره با جامعه پيش برده ميشود.
آيا عامل جنگ فقر است؟ بدون شک فقر در افغانستان بيداد ميکند و فقر يکی از عوامل کمک کننده ی جنگ می باشد. اين امر هم انکار شده نمی تواند که جنگ کنونی در مناطق فقيرنشين نيرومند می باشد. اما فقر تنها خصوصيت مناطق جنوب و جنوبشرق نمياشد. اکثريت مردم افغانستان فقير هستند  ولی در تمام مناطق قفيرنشين اين کشورجنگ وجود ندارد و فقر در شکل گيری جنگ نقش کليدی را بازی نميکند.  تا جايی که ديده ميشود در رهبری  و صفوف حرکت طالبان تعدادی زيادی از افراد به فاميل های مرفع و متوسط تعلق دارند. آن چی که در شکل گيری اين جنگ نقش تعيین کننده بازی ميکند عوامل جيو-ايديولوژيک باشند و در مصالحه عمدتاً روی اين عوامل حساب شود.
آیا عامل جنگ اينست که ديگران و خصوصآ پاکستان به تماميت و حاکميت افغانستان احترام نمی گذارند؟    
آیا عامل جنگ رقابت های قدرت های بزرگ در افغانستان و منطقه می باشد؟
درباره اين نظر بايد گفت که کشورهای ديگر مثلاً از جمله کشور کوچک دنمارک هم به نوبت بين رقابت های روسیه و فرانسه و بعداً بين رقابت های جرمنی و انگلستان قرارداشتند؛ ولی  دنمارک هرگز به سرنوشت افغانستان مبتلا نگرديد. زماني که مساله بیطرفی دنمارک مطرح گرديد، رهبران دولت دنمارک از قدرت های بزرگ خواستند تا اين بیطرفی را تضمين کنند. ولی افغانستان بدون آن که تضمينی در باره بیطرفی خويش از قدرت های بزرگ گرفته باشد، خود را بی طرف اعلام کرد. حاکمان وقت فراموش کرده بودند که در بیطرفی افغانستان اولويت با جغرافيه بود و افغانستان به جای هند و يوگوسلاويای سابق در موقعيت ايران و ترکيه قرار داشت.
بدون شک و بدون ترديد ديگران در ادامه جنگ و بدبختيهای افغانستان سهم بسيار بزرگ دارند، ولی ما هم درجنگ و بدبختی های خويش بی سهم نيستيم. چرا ما طی مدت طولانی طور پيوسته به وسيله و به لشکر اين و ان نيروی خارجی مبدل می شويم  ، پس نقش ما به حيث مردم مستقل و متحد چي شده می تواند و چرا ما در زمينه قبل از فکرکردن عمل میکنيم؟ 
 
استقلال و آزادی
کیست که استقلال نمی خواهد و کیست که نمی خواهد آزاد باشد؟ در باره استقلال و ازادی سوال های وجود دارد که جواب داده شود
 اول- چی وقت افغانستان يک کشور مستقل و آزاد بود؟
 دوم - آيا استقلال و آزادی يک کشور تنها توسط نيروهای خارجی از بين برده ميشود و يا مستبدين داخلی هم استقلال و آزادی جامعه را سلب میکنند؟
 سوم - آیا استقلال بدون آزادی و آزادی بدون استقلال وجود دارد؟ ما افغانها عاشق استقلال بدون آزادی می باشيم.
 چهارم- اگر استقلال در حاکميت مردم تحقق می يابد، چی زمانی در افغانستان حاکميت به مردم تعلق داشت؟ در زمان پادشاهی ها، در زمان رياست جمهوری محمد داوود، در زمان حکومت های  ح.د.خ.ا، مجاهدين، طالبان و يا هم اکنون؟
من عقيده خويش را در باره استقلال و آزادی در يک نوشته  به زبان پشتو چنين بيان کرده ام: ازاده ټولنه: چي هر وگړی يې آزاد وي.  خپلواکه ټولنه:  چي هر وگړی يې خپلواک وي ؛ یعنی جامعه یی مستقل جامعه یی است که هر فردش مستقل باشد و جامعه آزاد جامعه یی است که هر فردش آزاد باشد. در افغانستان نه آزادی فردی تامين شده و نه هم به اراده ی مستقل آن ارزش داده ميشود. تا زماني که که اين امر تامين نگردد افغانستان کشور مستقل و آزاد نمی باشد. در افغانستان مستبدين داخلی به پيمانه ی تجاوزکاران خارجی استقلال و آزادی جامعه و افراد آن را را بين برده است. يک جامعه و يک کشور نه تنها از بيگانه گان، بل از مستبدين داخلی هم باید استقلال و آزادی داشته باشد. استقلال و آزادی هر دو در حاکميت مردم حاصل ميشوند و حاکميت مردم با استقرار و بازگشت ناپذيری دموکراسی تامين ميشود.
برای من استقلال بدون آزادی و آزادی بدون استقلال مفاهيم  ميان خالی هستند-  درکوريا شمالی و ايران نه سربازان ناتو وجود دارند و نه هم صدای تانک های امريکایی شينده ميشود، اما در عمل چی قدر مردم اين کشورها مستقل و آزاد هستند. در کوريای شمالی کيم جون ايل و در ايران آخوند خامنه ای اراده و تفکر  ميليون ها انسان را به اسارت گرفته اند. معنای حرف های من اين نیست که افغانستان به پايگاه نيروهای ناتو مبدل شود- ناتوهمين اکنون راه خروج خود را جستجو ميکند. مطلب من اينست که ما به پای خود ایستاده شويم و پرابلم های خود را خود ما حل کنيم. دوران ما بدون شک دوران گلوباليزم بوده و ما نمی توانيم واقعيت های امروزی از جمله دولت، ملت و استقلال را باروش ها و انديشه های قرون هجدهم و نوزدهم مورد ارزيابی قرار دهيم.
 
اين مصالحه چيست؟
ما افغانها طی سه سال اخيراز مصالحه چي آموخته ايم و چی به دست آورده ايم. افراطی ها چپ و راست هر دو ميگويند: ما با اصول معامله نمی کنيم ؛ ما با اصول تجارت نمي کنيم...؛  اما درافریقايی جنوبی، در کمبوديا و در ايرلند شمالی طرف های درگير از يک طرف بالای اصول مشترک از جمله  اعلاميه جهانی حقوق بشر به توافق رسيدند و از طرف ديگر برخی اصول را بر سر میز مذاکره به داد و ستد  گذاشتند تا مصالحه یی صورت گيرد. پس مصالحه عبارت از توافق بر اصول مشترک و درعين حال گذ شت از اصول می باشد.
آيا طرف های درگير در جنگ افغانستان چنين آماده گی و جراتی را دارند؟ 
 
دموکراسی
دموکراسی واقعاً در غرب به وجود آمد و در غرب رشد نمود، اما دموکراسي ملکيت انحصاری غرب نيست. علم و تکنولوژی هم درغرب رشد کرده است و هيچکس اين ها را ملکيت غرب تلقی نمی کند. علم و تکنولوژی به تمام بشريت تعلق دارد. دموکراسي با داشتن ارزش های ينورسل به يک پديده جهانی مبدل شده است.  آن عده روشنفکران عزيزی که مخالف دموکراسی هستند و دموکراسی را فقط پديده غربی فکر می کنند که به درد افغانستان نمی خورد الترناتيف آن را پيشکش کنند و سيستمی را که بهتر از دموکراسی است و افغانستان را از مصيبت موجود نجات داده می تواند و آزادی و برابری افراد را تضمين کند نشان دهند.
 متاسفانه ما در افغانستان با حکومت کردن يک فرد، حکومت کردن يک گروه و با حکومت زورگویان عادت کرده ايم و حاکميت مردم به آسانی قبول کرده نمی توانيم. در حرف و به روی کاغذ از حاکميت مردم صحبت می کنيم، ولی در عمل آگاهانه و غيرآگاهانه عليه آن قرارداريم.
 دموکراسی هم مانند انقلاب صادر نمیشود. دموکراسی با لوله های تفنگ و ميل های توپ هم انتقال داده نميشود. دموکراسی سيستمی نيست که با اين و آن ايديولوژي توجيه شود. دموکراسی تحفه یی نيست که از جانب غرب به افغانستان پيشکش شود. ما به جای کاپی کردن ، باید دموکراسی را بیاموزيم و دموکراسی را ايجاد نمايم.
افغان ها هم مثل ديگران می خواهند آزاد و دارای شخصیت مستقل باشند. افغانان هم می خواهند در برابری و آزادی زنده گی کنند و اين حق افغان ها است و افغان ها هم اين شايسته گی را دارند تا بالای سرنوشت خويش حاکم باشند. دموکراسی کاملآ يک سيستم نسبی و پیوسته در تغییر است. در افغانستان دموکراسی دنمارک و يا دموکراسی امريکایی ايجاد شده نمی تواند.