15.02.2016

تریبون آزاد

عمران راتب

کاروان تباهی

امروز  بیست ششم دلو است، مصادف با بیست و هفتمین سالروز خروج قشون متجاوز شوروی از خاک افغانستان. شوروی سی و شش سال قبل از طریق زمین و هوا بر افغانستان هجوم آورد و با حضور مستقیمش، نه سال تمام بر این سرزمین تاخت. کشور را تبدیل به تلی از ویرانه و آوار نمود و روزی که با سرافکنده گی از این تجاوز بدفرجامش افغانستان را ترک می گفت، کمر خودش را نیز شکسته دید. افغانستان ویران و تبدیل به دوزخی شد، اما هولناکتر از آن، نطفه شرارت و تلخی مدام نیز در این خاک پا گرفت. شوروی دیگر رفته بود و حزب بریده از مردمش در این جا نیز اتکایش را از دست داد، اما کشور هم با سرعت وحشتناکی به سوی تباهی روی نهاد و در هر لحظه بیش از پیش به کام چاه ظلمت سقوط می کرد. رقابت سرمایه و استعمار، طالب را بر سرنوشت این ملت حاکم کرد و آشویتس قرن را در این جا برپا نمود. وه، چی جنایت هایی که بر سر این خاک و مردمش نرفت! بعد که طالب در میدان تاخت جایش را به جنگ سالاران کفتار صفت داد، آخرین سویه های امید و انگیزه هم از این خاک رخت بربسته بود. زنده گی دیگر فقط یک رؤیا بود و کشور همچون جسدی درمانده، در چنگ لاشخوران داخلی و آن سوی آب گیر افتاد و سینه اش شرحه شرحه شد. ترس، شناسه انسان افغانستان شد و تابوت و گورستان تنها و آخرین پناه گاهش. خون و خیانت تبدیل به زبان ما شد و فضله هم نان مان. سفله های خونخوار روزگار آنقدر یابوی توحش و بربریت را یکه تاز کردند که روی تمام فاجعه آفرینان تاریخ سفید شد!

امروز وضعیت همچنان عسرت بار و غریب می نماید. غرب که می خواست انتقام شکستش در ویتنام را از شوروی بگیرد، افغانستان را میدان جنگ و آوردش انتخاب کرده بود؛ هیچ به این نیندیشید که شاید این جا هم انسان هایی باشند و در این بازی سیاه، بر سرنوشت آنان چی خواهد رفت!

حالا از هر زاویه یی که به سوی قضیه نظر افگنیم، تلخی و تباهی آن نمایان است و روزگار بیشتر از هر زمان دیگر جهنمی شده است. طالب شریرتر و درنده تر از قبل وحشت می آفریند، لاشخواران دیگر هنوز هم در هوس بلعیدن مان دندان می سایند و امریکا با وجود پی بردن به شکست و ناکامی فاجعه بارش در نبرد قدرت، دارد آتش این جهنم را پکه می زند. خلاصه، روزگار غریبی است. سرخورده گی نسل ما دیگر قابل کتمان نیست و ناامیدی بر تمام ابعاد و جوانب زنده گی سایه افگنده است. نه تعلق خاطری به آن گذشته سیاه، نه دلبسته گی و عشقی به امروز و نه هم کورسوی امیدی به فردا. ریلکه در یکی از اشعارش می گوید: هر عصری، فرزندان محروم از ارثی دارد که نه آنچه پیش از این بوده به آن ها تعلق دارد و نه آنچه از این پس خواهد آمد. ما همان فرزندان محروم از ارث شرافتمندانه زمانه ایم. عسرت و نکبت تنها تحفه مسلم روزگار برای ما بوده!