17.11.2015

حمید عبیدی

 فاجعه - از کابل تا پاریس

(گپی با یک هموطن.. و گپی هم با یک عاشق پیشین فرانسوی جهاد...)

هموطنی به نام ملنگ جان از این که من عکس پروفیل خود را به عنوان همبسته گی و غمشریکی با مردم فرانسه با بیرق فرانسه رنگ کرده ام انتقاد کرده است و خواسته تا عکس پروفیل خود را با بیرق افغانستان تزیین کنم ...

در پاسخ این هموطن جوان نوشتم:

ملنگ جان برادر - بیرق سه رنگ وطنم همیشه در جان و دل و روانم است . خاطر تان جمع باشد... من انسانیت را به دین و عقیده تقسیم نمی کنم... ابرز همدردی با انسان های دیگر یک نشانهٔ انسانیت است

*

این حکم خرد و وجدانم است تا با قربانیان و مصدومین این تروریزم وحشیانه و با مردم فرانسه ابراز همبسته گی و غمشریکی بکنم. به خصوص که ما خود هم سال های سال است که قربانی تروریزم هستیم ...

**

میدانیم که در افغانستان هزاران انسان بیگناه به شمول زنان و کودکان در اثر اعمال وحشیانهٔ همین گروه ها بیرحمانه کشته شده اند...

میدانیم که هر حرکت برای پیشرفت و ترقی در افغانستان از سوی همین گونه عناصر و گروه ها تکفیر شده و به سوی ناکامی سوق داده شده است.

کدام دین و آیین ، کدام خدای عادل و انسان عاقل و با وجدانی میتواند چنین کشتاری را توجیه کند؟!...

کدام دین و آیین ، کدام خدای عادل و انسان عاقل و با وجدانی میتواند راه بهروزی انسان ها را تکفیر کند و ببندد.

در واقع درست همین عناصر و گروه ها دین و سرنوشت مسلمانان را به گروگان گرفته اند. مسلمانان به صلح ، سازنده گی ، رفاه و بهروزی نخواهند رسید تا عقیده و سرنوشت خود را از دست این عناصر و گروه ها نجات ندهند.

***

و اما جهات دیگر واقعیت های تاریخی و موجود را نیز به هیچ وجه نه باید نادیده بگذاریم و یا به آن ها کمتر اهمیت دهیم.

تاریخ استعمار اروپایی را در کشورهای اسلامی را میدانیم. سوواستفادهٔ از دین را از سوی قدرت های استعماری میدانیم. و مثلاً میدانیم که فتنهٔ تکفیر علیه شاه امان الله و یاران مشروطه خواهش چه گونه برانگیخته شد.

میدانیم که افغانستان چه گونه خونین ترین قربانی دههٔ پایانی جنگ سرد شد. میدانیم که در حالی که جنگ سرد میان شرق و غرب رو به پایان بود، باز هم چه گونه افغانستان قربانی شد و چرا در حالی که امکان و چانس پایان مسالمت آمیز و معقول جنگ از طریق تفاهم و مصالحهٔ بین الافغانی موجود بود ، از آن جلوگیری به عمل آمد...

همچنان امروز دیگر این پنهان نیست که گروه طالبان چه گونه به صحنه آورده شد...

جهان به یاد دارد که پس از ۱۱ سپتامبر ایالات متحدهٔ امریکا به افغانستان چه وعده هایی سپرد. و اما امروز افغانستان در عمل باید به تنهایی در برابر جنگ اعلام ناشدهٔ پاکستان از خود دفاع کند- با نظام بی نظم ، با اردوی فاقد قوای هوایی ، فاقد تسلیحات و تجهیزات کافی و فاقد ذخایر ستراتیژیک مهمات...

و امروز هم در حالی که همه قدرت های جهانی از مبارزه با تروریزم سخن میگویند، عجیب است که امریکا و متحدانش همراه با روسیه و چین گویا نمیتوانند با زبان واحد به پاکستان بگویند تا به جنگ اعلام ناشده اش علیه افغانستان پایان دهد؟!...

*****

یک یادوارهٔ شخصی

یک روز پیش از برگزاری لویه جرگهٔ نوامبر ۱۹۸۷ ، ناگهانی به من گفته شد تا در یک نشست رسانه یی اشتراک کرده و در مورد لویه جرگه به خبرنگاران خارجی معلومات داده و به پرسش های شان پاسخ بگویم. این که چرا چنین وظیفه یی برعهدهٔ من گذاشته شد، گپ دیگری است که به موضوع مطروحه ارتباط ندارد.

آقای مولوی عبدالولی حجت وزیر شوون اسلامی و آقای وکیلی پوپلزایی نیز به این کار توظیف شده بودند تا به حیث روحانی و تاریخنگار در مورد لویه جرگه به خبرنگاران خارجی معلومات ارایه کنند. خوب پاسخ دادن به برخی پرسش ها برای آنان دشوار بود. من ناگزیر شدم پاسخ دهی به پرسش های دندان دار ژورنالیستان غربی را بر عهده بگیرم.

در پایان نشست یک ژورنالیست امریکایی ( اگر اشتباه نکنم او خبرنگار لاس انجلس تایمز بود) و یک ژورنالیست فرانسوی ( خبرنگار فرانس پرس) از من تقاضا کردند تا با آنان ملاقات جداگانه داشته باشم. این خواهش را پذیرفتم. با هم رفتیم به یکی از سالون های کوچک هوتل انترکانتیننتال . شاید حدود ساعت هشت شب بود و چون دیدم ملاقات طول خواهد کشید، به رسم مهماننوازی افغانی آنان را دعوت به غذای شب کردم.

خبرنگار امریکایی که دید من بدون تابو سخن میگویم ، میخواست از زبان من در مورد سیاست مصالحهٔ ملی و تحولات ناشی از آن در درون حزب و دولت و ابعاد و عمق این سیاست و جدیت و ارادهٔ رهبری وقت برای تحقق آِن بشنود.

خبرنگار امریکایی را آدم با دید و ذهن باز یافتم. و اما، خبرنگار فرانس پرس  پر از پیشداوری بود.

این خلاف انتظارم  بود که خبرنگار فرانس پرس و آن هم یک خانم فرانسوی چنین و خبرنگار لاس انجلس تایمز چنان باشد.

گمان نکنم آن دو قرار گذاشته بوده باشند تا به دو گونهٔ متفاوت با من سخن بگویند.

نمیدانم که آن خانم زنده است و یا خیر؛ و اگر زنده باشد نمی دانم آن بحثی را که در نومبر سال ۱۹۸۷ با هم داشتیم به یاد دارد و یا خیر ؟!...

من از جمله در مورد خطرات بنیادگرایی و اسلامیست های تندرو سخن گفتم نتنها برای افغانستان ، بل همچنان برای آیندهٔ جهان .

خبرنگار فرانس پرس گاهی حتا عاشقانه از مجاهدین دفاع میکرد. بالاخره من به او گفتم : خانم فکر میکنید فردا وقتی مجاهدین قدرت را بگیرند، شما با همین لباس خواهید توانست به کابل بیایید و یا یکی از آن ها بنشینید و چنین بحث کنید ؟

جوابش چنین بود : ما به مسایل افغانستان از دیدگاه حضور قوای شوروی در افغانستان مینگریم ...

گفتم : قوای شوروی خواهند رفت و حال باید در فکر سرنوشت افغانستان پس از خروج شوروی بود...

جواب او در این مورد سکوت بود...

******

من فکر نمی کنم هنوز که هنوز است رهبران و بخش بزرگی از سیاستمداران غربی و همچنان روسیه و قدرت های دیگر ، آن درس هایی را که باید از حوادث و خطرات فزاینده یی که جهان را تهدید میکنند، گرفته باشند.

این که رییس جمهور فرانسه فرانسوا اولاند ، مانند بوش کوچک پس از یازدهم سپتامبر ، از جنگ علیه تروریزم سخن گفت، برای من تا حدی قابل تعجب بود.

مهار کردن و ریشه کنی تروریزم و تندروی ، مستلزم تدابیر و اقدامات کثیرالجوانب است.

تندروی و تروریزم را نمی توان تنها با بم و با جنگ و تدابیر امنیتی، ریشه کن کرد.

باید عینک ها را کنار نهاد، چشم ها را شست ، گوش ها را باز کرد، پیشداوری ها و غرور و منافع خودخواهانه را کنار نهاد و یک بار جهان را چنان که است دید و تشخیص داد که زمینه ها و عواملی که باعث پیدایش ، گسترش و تقویت تروریزم شده اند کدام ها اند و چه گونه میتوان آن ها را ریشه کن کرد...